تاریخ انتشار : ۱۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۵  ، 
کد خبر : ۱۸۸۴۳۲
گزارش همبستگی از سخنرانی احسان نراقی در نشست گروه شعر معاصر

اندیشه جهانی سارتر

سارا مظهری اشاره: در سال 2005 به مناسبت یکصدمین سال تولد ژان‌ پل سارتر، روشنفکر بزرگ قرن بیستم، مراسم بزرگداشت متعددی در اروپا و آمریکا برگزار شد. من نیز به نوبه خود تلاش کردم شخصیت بارز او را به رغم همکاری‌اش با کمونیسم که البته بسیاری از بزرگان در آن دوران از این چپ‌روی‌ها در امان نبودند و در واقع نیت خدمت به جامعه را داشتند، معرفی کنم.

البته ژان پل سارتر سال‌ها قبل از مرگش سرخوردگی خود را از کمونیسم ابراز کرد. حمایت ژان پل سارتر از محرومان و به اصطلاح مستضعفان جامعه بسیار قابل توجه است. با خواندن خاطرات، سیمون دوبوار (در 4 مجلد) با زندگی زن و شوهری آشنا می‌شوید که دور دنیا گشته‌اند و همواره به فکر کمک به محرومان بوده‌اند. برای مثال در زمان حکومت شاه در ایران، چپ‌گرایان و حامیان مصدق شکایت خود در زمینه فشارهای سیاسی و شکنجه زندانیان را با سیمون دوبوار در میان می‌گذاشتند.
ژان پل سارتر در دفاع از زندانیان سیاسی ایران نقش بزرگی داشت. هنگامی که سیدکاظم بجنوردی که در آن زمان به عنوان رهبر یک گروه اسلامی چریکی چند سال را در زندان سپری کرده بود، در سن 24 سالگی به اعدام محکوم شد، ژان پل سارتر در مقام رییس کمیته دفاع از حقوق زندانیان به مقامات مسئول ایرانی از جمله رییس سنا تلگراف فرستاد و اعتراض خود را به حکم اعدام بجنوردی اعلام کرد. (سیدکاظم بجنوردی بنیانگذار یکی از معتبرترین موسسات علمی ـ فرهنگی ایران بود که بسیاری از نویسندگان با او همکاری داشته و نیز دایره‌المعارف ایشان به زبان‌های انگلیسی و عربی ترجمه می‌شود.)
به گفته ایشان تلگراف ژان پل سارتر در تخفیف حکم اعدام به حبس ابد موثر بود. سیدکاظم بجنوردی در بهمن‌ماه 1357 از زندان آزاد شد. بیوگرافی سارتر: ژان پل سارتر پیش از جنگ جهانی دوم به دلایل گوناگونی در جامعه فرانسه شناخته شده بود. او در درجه اول یک فیلسوف بود، اما فیلسوفی که نه تنها با بیان فلسفی مطالب بلکه با نوشتن نمایشنامه و رمان به عنوان روزنامه‌نگار و فعال سیاسی تفکرات خود را عرضه می‌کرد. نمایشنامه‌های او معمولا 2 سال در صحنه اجرا می‌شد و سپس سارتر موضوعات نمایشنامه را به صورت مباحث فلسفی بیان می‌کرد. (افلاطون نیز نظریات فلسفی خود را به صورت گفت‌وگو ارایه می‌کرد) ژان پل سارتر از سال 1945 مجله خود را به نام عصر جدید منتشر می‌کرد؛ مجله‌ای که سارتر در آن موضعی عادلانه داشت.
همراهی سارتر با سیمون دوبوار از لحاظ فکری ـ روحی و اعتقادی در زندگی او نقش بسیار مهمی داشت. از سن 18 سالگی ژان پل سارتر، سیمون دوبوار با او بود و تا مرگ متفکر، هرگز از او جدا نشد. هنگامی که من از خانم آنی کوهن سلال بزرگ‌ترین زندگی‌نامه‌نویس سارتر درباره تاثیر سیمون دوبوار در زندگی سارتر پرسیدم وعقیده خود را مبنی بر این که ژان پل سارتر در گفت‌وگو و مشورت دائمی که با سیمون دوبوار داشته خود را در پناه سنگری قرار داده بود که داوری‌های یک زن در کلیه امور او را از آثار ناخودآگاه مردمسالاری معمول مردان مصون نگه می‌داشت، بیان کردم، خانم سلال در پاسخ به من گفت: حق با شماست.
آن چه در این کتاب قطور به چشم می‌خورد همدردی این زن و مرد با ستمدیدگان دنیاست. با مردان مبارزی است که با ظلم و ستم در نبردند. در این کتاب انسان می‌بیند که این زن و مرد بزرگوار چگونه از وضع رقت‌بار زندانیان در کشور خودشان فرانسه گرفته تا زندگی مظلومان آفریقا و آمریکای جنوبی سخن می‌گویند. مطلب مهم این که این شرح حال مستمندان و عوامل و علل ستمی که بر این مردم می‌شود را مجسم می‌کند و در عین حال طریقه مبارزه با این علل را هم بیان می‌کنند.
آنچه من هنوز از خواندن آن متاثر می‌شوم، نوشته سیمون دوبوار پس از مرگ سارتر است: مرگ سارتر باعث شد بنایی را که عمری با هم بپا کرده بودیم شکاف بردارد و ما را از هم جدا کند. مرگ من هم ما را به هم نزدیک نخواهد کرد معهذا جای بسی خوشبختی است که زندگی ما دو نفر طی مدتی طولانی به نحو عمیق و جامعی به هم پیوند خورد و ما هر دو در هماهنگی کامل بسر بردیم و هر دو از این هماهنگی بهره فراوان بردیم
ژان پل سارتر و سیمون دوبوار فرزند نداشتند اما سارتر دختر دانشجوی 18 ساله الجزیره‌ای بنام آرلت را که در رشته فلسفه تحصیل می‌کرد به فرزندخواندگی پذیرفت. در گفت‌وگویی که من با دختر خوانده سارتر داشتم او به من گفت که عامل ارتباط سارتر با نسل جوان بوده است. وضع مالی سارتر خیلی خوب نبود ولی او با مناعت طبع ویژه خود زندگی می‌کرد و هر آن چه را داشت با دوستان و اطرافیان خود تقسیم می‌کرد و تقریبا هیچ وقت تنها در رستوران غذا نمی‌خورد. اما سارتر با وجود نیاز مالی جایزه نوبل را که مبلغ قابل توجهی بود، نپذیرفت.
بنیاد نوبل رسمش این است که یکی دو هفته قبل از تصمیم نهایی‌اش این خبر را به طور خصوصی به برنده جایزه اعلام می‌کند. همین کار را فرهنگستان سوئد درباره جایزه ادبی سال 1964 انجام داده است ولی بعدها رنه مائو مدیر کل وقت یونسکو که از رفقای مدرسه سارتر بود برای من تعریف کرد، همان روزی که نامه به دستش می‌رسد به وسیله تلفن از سفیر سوئد وقت ملاقات می‌خواهد که سفیر همان روز به او وقت می‌دهد، سارتر هم نزد سفیر می‌رود و با رعایت احترام و حفظ نزاکت اول تشکر و قدردانی خودش را نسبت به ملت و دولت و فرهنگستان سوئد به سفیر ابلاغ می‌کند و می‌گوید از آغاز زندگی‌ام با خودم شرط کردم که هیچ امتیازی را چه معنوی و چه مادی از کسی و ارگانی دریافت نکنم و این مطلب را ضمن نامه‌ای تشکرآمیز برای فرهنگستان سوئد نوشته است.
سارتر مردی مبارز و پایبند به اصول خود بود، معمولا در جوامع غرب نویسندگان در فاصله بین چاپ هر کتاب و مصاحبه با مطبوعات تا چاپ کتاب بعدی خود در نوعی انزوا به سر می‌برند و در واقع نویسنده تماسی با جامعه ندارد اما ژان پل سارتر و سیمبون دوبوار اوقات خود را در کافه‌ها و در میان قشر جوان جامعه سپری می‌کردند و در همان کافه‌ها مانند کافه فلور در پاریس آثار خود را می‌نوشتند و با جوانان گفت‌وگو به پرسش‌های آن‌ها با آغوش باز پاسخ می‌دادند.
مبارزات سارتر
نخست می‌خواهم درباره مبارزه سارتر با جنگ فرانسه در الجزایر بگویم. جنگی که به مدت 6 سال ادامه داشت و در طی آن مردم این کشور برای بدست آوردن استقلال خود مبارزه کردند. ژان پل سارتر در این باره نوشت: ما ملت فرانسه حق نداریم به ملتی که سال‌ها استعمار کرده‌ایم، حمله کنیم و در سال 1960 بیانیه‌ای بر ضد این جنگ صادر کرد که 121 نویسنده، هنرمند و روشنفکر آن را امضا کردند. سارتر درباره شکنجه زندانیان در این کشور می‌نوشت و به جوانان توصیه می‌کرد از دستورات مقامات نظامی فرانسه سرپیچی کنند. هنگامی که در پی انتشار این بیانیه وزیر کشور دستور بازداشت ژان پل سارتر را به هیات دولت پیشنهاد کرد.
ابتدا آندره مالرو که در آن زمان وزیر فرهنگ بود مخالفت خود را با بازداشت روشنفکران در راس آنها سارتر ابراز کرد: آنچه ما را در دنیا سربلند کرده است همین آزادی ما است. مالرو همچنان به وزیر کشور گفت: مونتسکیو، روسو و ولتر هم مانند سارتر مبارزه کرده‌اند و این جزیی از ملیت ما است. من به همان اندازه که به وطنم علاقه دارم و آن را با شرکت در جنگ نشان داده‌ام. برای آزادی ارزش قائل هستم. در پی آن ژنرال دوگل، گفت این بازداشت سارتر یعنی به زندان انداختن ولتر.
و اهل فن نوشته‌اند که با این جمله دو گل، ژان پل سارتر آسیب‌ناپذیر شد. سارتر پس از توقیف روزنامه‌های طرفدار مائوتستونگ به خیابان آمد و خود آغاز به فروختن آن کرد و کسی جرات اعتراض به او نداشت! دوباره هم در خانه‌اش انفجار رخ داد و او هر بار به هتل رفت. بار دوم روزنامه‌نگاران در خیابان جمع شدند و تکرار می‌کردند: ژان پل سارتر در بالکن!‌ تا او به بالکن اتاقش در هتل آمد و فریاد زد: الجزایر باید آزاد گردد! دو سال پس از این ژنرال دوگل به این نتیجه رسید که باید صلح کرد. در پی آن خواستند او را ترور کنند اما موفق نشدند. دوگل از راننده‌اش خواست اتومبیل را نگه دارد و از آن پیاده شد و گفت: چه نظامیان بی‌هنری! کارشان را هم که بلد نیستند.
ژاک شیراک در سال گذشته در سخنرانی رسماً از مردم الجزایر برای یک میلیون کشته در طی این جنگ پوزش خواست. من فکر می‌کنم اگر او چنین اجازه‌ای به خود می‌دهد و می‌داند که مردم به او ناسزا نخواهند گفت، به دلیل احترامی است که مردم الجزایر برای خاطره ژان پل سارتر و دو گل قائل هستند. مبارزه دیگر سارتر علیه جنگ ویتنام بود. در سال 1965 برتراند راسل دادگاهی به ریاست ژان پل سارتر و برای رسیدگی به جنایات جنگی در ویتنام تعیین کرد. برجسته‌ترین و سالمترین روشنفکران جهان از شرق و غرب در این دادگاه شرکت کردند و با ارایه مدارک بسیار از جمله نمایش چندین فیلم و نیز با قضاوت موشکافانه به بررسی این جنایات پرداختند.
این دادگاه از دادگاه‌های بی‌نظیر تاریخ و در واقع محکومیت یک ابرقدرت بود. هنگامی که ژان پل سارتر و ریمون‌ آرون دوست دبستان او که به دلیل اختلاف عقیده از هم جدا شده بودند دست در دست هم در صف اول روشنفکران وارد کاخ الیزه شدند تا برای کمک به فراریان ویتنام که خود را به دریا پرتاب می‌کردند اقدام کنند. ژیسکار دستن رییس‌جمهور وقت فرانسه به تقاضای آنان پاسخ داد. همچنین سارتر از بیش از ده سال پیش از آزادی نلسون ماندلا حمایت خود را از او و محکوم ساختن رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی آغاز کرده بود. در مورد ایران نیز او پس از تبعید امام خمینی و نیز زندانی شدن آیت‌الله منتظری در چند نوبت اعلامیه‌هایی صادر کرد.
مسئولیت روشنفکر
روشنفکر کسی است که در آنچه به او مربوط نیست مداخله می‌کند زیرا او مدعی است که به نام یک برداشت جامعی از انسان و جامعه سخن می‌گوید: به عقیده سارتر دانشمندی که از محدوده تخصص خود خارج نمی‌شود روشنفکر نیست، به گفته سارتر «همه این افراد را نمی‌توان روشنفکر نامید. هر چند روشنفکر به ناچار از درون این متخصصان بر می‌خیزد. شاه درباره ژان پل سارتر گفته بود: فیلسوف چه کاری با شکنجه زندانیان دارد. مدتی پس از آن من با ژان پل سارتر ملاقات کردم. ژان پل سارتر به من گفت: من از دیدار با شما بسیار خوشحالم و پیامی هم برای شاه ایران دارم. به او بگویید پس اگر فیلسوف به شکنجه زندانیان کار نداشته باشد چه کسی باید به این مساله توجه نشان دهد؟!‌
من هم در دیداری که در سال 1979 با شاه داشتم و در طی آن درباره مطبوعات فرانسه صحبت می‌کردم پیام ژان پل سارتر را به شاه رساندم. شاه پس از شنیدن آن سرش را پایین انداخت. همه افراد برای سارتر احترام قایل بودند. آلبرکامو و مرلو پونتی هم که به دلایل افکار کمونیستی سارتر از او جدا شده بودند همیشه با احترام از او صحبت می‌کردند. پس از مرگ این دو، سارتر برای هر دو آنها 30 صفحه مرثیه‌نامه نوشت.
علت شهرت اگزیستانسیالیسم در فرانسه جنگ بود. در مکتب اگریستانسیالیست آنچه مهم است زندگی ما در اینجا و غنی ساختن عمر با کار و فکر است و نه آخرت. به گفته خانم سلال در پایان جنگ جوان‌ها به دنبال کسی بودند که آنها را به سمت زندگی اصیل انسانی سوق دهد و سارتر با روش بسیار ساده زندگی‌اش بهترین نمونه بود.
* چطور شد که نصایح شما به دستگاه و رژیم سابق همیشه تاثیر نداشت؟‌
** فرح در مواردی نصایح من را می‌پذیرفت، مساله آن بود که از یک سو قدرت اجرایی فرح کم بود و از سوی دیگر امثال من کم بودند. رضا قطبی از این نظر مثل من بود. دیدگاه‌های معتدلی داشت و عقایدش را بیان می‌کرد. به یاد دارم تصویب‌نامه‌ای در رابطه با قدغن ساختن حجاب زنان در دانشگاه‌ها در آستانه اجرا بود.
رضا قطبی به من به وسیله تلفن گفت: «شب گذشته هیات دولت تصویب‌نامه‌ای را پذیرفته که بر طبق آن از روز شنبه زنان محجبه را به دانشگاه‌ها راه نخواهند داد. او هم مثل من عقیده داشت این کار غلط است و پیامدهای خوبی نخواهد داشت و از من خواست که من هم مخالفت خود را با این تصویب نامه اعلام کنم. من مساله را با فرح در میان گذاشتم و او متقاعد شد که تصویب‌نامه لغو شود. فرح از من پرسید چه باید کرد؟ گفتم از هویدا بخواهید اجرای آن را معلق سازد چرا که این کار در حوزه اختیارات نخست‌وزیر است. هویدا قبول کرد و در نهایت موفق شدیم.»
* سارتر درباره تظاهرات دانشجویی مه 68 در فرانسه سخنرانی آماده کرده بود. جوانان حاضر در محل از خواستند خلاصه‌اش را بگوید چرا که ذهنیت آنان تغییر کرده بود. به نظر شما که از ذهنیت جوانان ایران و فرانسه چه در آن سال‌ها و چه در زمان حال آگاه هستید، جوانان امروز چه می‌خواهند؟
** بله، سارتر آن شب به خانه رفت و به سیمون دوبوار گفت: دوران ما به پایان رسیده است. (من در این باره نوشته‌ام.) حرف من در آغاز به کار در یونسکو آن بود که نسل جوان حرف‌هایی برای گفتن دارد و با توجه به این دیدگاهم بین 70 کاندیدا انتخاب شدم و به عنوان مسئول امور جوانان آغاز به کار کردم. به مدیر کل وقت یونسکو رنه مائو گفتم: تاکنون در جامعه فرانسه سه قشر نوجوان و جوان، میانسال شاغل و بازنشستگان وجود داشت، ولی اکنون قشری جدید به وجود آمده، نسل جوانان 18 تا 25 ساله پس از جنگ جهانی دوم، درصد بالاتری از آن‌ها تحصیل می‌کنند و با وجود این که 20% آن‌ها هنوز شاغل نیستند ولی درک خوبی از مسایل اجتماعی و سیاسی دارند و نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت.
امروز هم می‌گویم نسل جوان کنونی ایران ذهنیتی جدید دارد. فاصله فکری میان آن‌ها و نسل گذشته همچنان به جای خود باقی است. در هر حال جوانان همگام با زمان به جلو می‌روند و این جامعه است که باید به فکر باشد. در آن زمان مدیر کل یونسکو از من پرسید: اگر مسئول امور جوانان بشوی چه می‌کنی؟‌ضرب‌المثلی به زبان فرانسه در آن روزها باب بود که می‌گفت: «اگر جوانان می‌دانستند و اگر سالمندان می‌توانستند».
پاسخ من به مدیر کل این بود: «اگر انتخاب شوم کاری می‌کنم که تعدادی از توانایی‌های جوانان را به سالمندان و مقداری از دانستنی‌های سالمندان را به جوانان اضافه کنم.» درباره ایران امروز توجه به این نکته مهم است که پس از گذشت حدود 40 سال از تظاهرات مه 1968 این تحول در میان جوانان ما ایجاد شده و کشور ما امروز بیش از 2 میلیون دانشجو دارد که حرف‌هایی برای گفتن دارند. در زمان انقلاب اسلامی، ما تنها حدود صد و بیست هزار دانشجو داشتیم و البته این تغییر ذهنیت و رشد فکری جوانان امروز بر اثر رشد آموزش و پرورش در ایران انجام گرفته است.»
* در افکار شما عدالت اجتماعی امروز چه جایگاهی دارد؟
** جایگاه همیشگی‌اش را تلاش اصلی من استقرار عدالت اجتماعی بوده و هست که البته به شرایط جوامع مختلف بستگی دارد. سارتر پیشنهاد ریاست انجمن دفاع از زندانیان سیاسی ایران را به دو شرط پذیرفته بود: آن که حقیقت را به اطلاع او برسانند با تاکید بر آن که در غیر این صورت از ریاست این انجمن کناره‌گیری می‌کند و نیز آگاهی از این نکته که او برای هر انسانی که در زندان است، چه سکولار و چه مذهبی اهمیت قایل است. یعنی نه تنها برای مارکسیست‌ها و گروه‌های دیگر چپ‌گرا بلکه برای روحانیون مسلمان. در آخر می‌خواهم درباره مساله تقلید بی چون و چرا از غرب که من هرگز با آن موافق نبوده‌ام، صحبت کنم.
از دیدگاه من حفظ سنت و جامعه معنوی و حرکت به سوی تجدد باید در یک راستا قرار گیرد. در کشور ما همواره رجال خردمندی بوده‌اند که این مساله را در نظر داشتند. از دوران قاجار تا به امروز این درست است که باید فرهنگ جامعه و سنت‌ها را حفظ کرد ولی نه به صورت کنونی که شهرداری بودجه یک میلیارد و هشتصد هزار تومان را به مراسم عزاداری اختصاص دهد. من با این روش مخالفم و همانطور که با افراط و تفریط‌های انجام شده در برگزاری جشن‌های 2500 ساله سلطنت در زمان شاه مخالف بودم و نظرم را به فرح گفتم.
به او گفتم تنها کار جالبی که در چارچوب این جشن‌ها انجام شد، کار وزارت فرهنگ و هنر در زمینه بازسازی مراسم ایرانیان و نمایش لباس‌ها از زمان هخامنشیان تا زمان ما بود و نه تقلید از جشن‌های اروپایی و تجلل‌گرایی. استخدام 160 پیشخدمت و سفارش غذا از رستوران ماکسیم در پاریس و پذیرایی از مهمانان با شراب فیلیپ دو روچیلد. لازم نبود در مرودشت شیراز یک پایتخت بسازند. در این زمینه به تیتر یکی از مقالاتم که در کیهان 1355 به چاپ رسید، اشاره می‌کنم: این سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را.
در این نوشته در مورد تقلید کورکورانه از غرب به شاه هشدار دادم. امروز هم عقیده دارم اختصاص چنین مبلغی به برگزاری مراسم عزاداری درست نیست چرا که بر خلاف سنت است و نقض غرض است. این گونه کارها را همیشه مردم انجام داده‌اند. مساجد، آب‌ انبارها و تکیه‌ها را مردم ساخته‌اند. این سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را.
* آقای نراقی شما، آل احمد و شریعتی هر سه به نوعی مساله غرب و غربزدگی را مطرح کرده‌اید اما آیا شما با آن‌ها در یک راستا صحبت می‌کردید؟
**‌ خیر ما در یک راستا نبودیم. من با تقلید بدون آگاهی و بی‌چون و چرا از زندگی غربی مخالف و در عین حال با رسوم و طرز زندگی آن‌ها آشنا بودم. آل احمد چنین آگاهی‌ای از زندگی غرب نداشت. او در واقع احساسش را راجع به غربزدگی بیان می‌کرد که درست بود ولی به دلیل آشنا نبودن به عمق تمدن غرب و نداشتن تسلط کامل به این مساله تحلیل او کامل نبود. شریعتی هم دیدگاه خاص خود را داشت. به نظر من او بیش از حد رادیکال بود اما در عین حال موفق شد اسلام را دوباره به نسل جوان بشناساند و شریعتی بود که اسلام را به ایدئولوژی انقلاب تبدیل کرد اما انقلابی که آینده آن روشن نبود چرا که شریعتی به دنبال ایجاد یک دگرگونی بود ولی برنامه‌ای برای ساختن جامعه نوین پیشنهاد نکرد.
او توانست شوری در جوانان بیافریند که نقش بزرگی در جریانات انقلاب ایفا کرد اما امروز جوانان ما سردرگمند. متاسفانه برای ما ایرانی‌ها همه باید یا افلاطون باشند یا هیچ، یا پیامبر باشند یا هیچ. در صورتی که باید از دیدگاه بازتری با این مسایل برخورد کرد.
شاهان صفویه با وجود ظلمشان با استقرار مذهب شیعه صفوی در ایران جلوی تهاجم عثمانیان را گرفتند ... من به جوانان امروز توصیه می‌کنم نوشته‌های سروش را بخوانند چرا که سروش تعدیل شده شریعتی است. ایدئولوژی شریعتی در واقع معجونی است از شرق و غرب، از عرب و عجم، از مارکسیسم و از شهادت حسین ابن علی زیرا نظر او فقط انقلاب است برای سامان دادن به جامعه طرحی پیشنهاد نمی‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات