چندى پیش در دومین جلسه از سلسله نشست هاى علمى در باب «ارزیابى مدرنیته» مصطفى ملکیان در تالار مطهرى دانشکده علوم اجتماعى دانشگاه تهران سخنرانى کرد. مقاله زیر بخشى از متن ویراسته این سخنرانى در روزنامه «ایران» به نقل از آفتاب نیوز است. ملکیان در این نشست محور بحث خود را حول پاسخ به دو پرسش سامان داد؛ اول اینکه او خود مدرنیته را چگونه مىفهمد؟ و دوم اینکه، مدرنیته را در تجربه معاصر ایران چگونه ارزیابى مى کند؟ که در مقام پاسخ به این دو پرسش به هشت مولفه در جهان نگرى مدرنیته اشاره کرد و سپس مصاف مدرنیته با سنت و دین را مورد مداقه قرار داد:
پیدایش مدرنیسم یا تجددگرایى درغرب را مى توان واکنشى برضد سنت و دین مسیحیت دانست. تکون تاریخى تجدد تکونى است. ذاتاً نافى غیر. معناى این سخن آن است که تجدد، خود را از راه سلب غیرتعریف مى کند و این غیر، سنت مسیحى و دین مسیحى بوده است. وقتى تجدد دامن گستر شد و از اروپا به بخش هاى دیگر جهان پاگذاشت این ویژگى ضدیت با «سنت» و «دین» را کمابیش در خود حفظ کرد. به این اعتبار، مدرنیسم درهرجاى جهان در قبال «سنت» و «دین» موضع مى گیرد و این ویژگى مشترک نظام هاى برآمده از مدرنیسم است.
من در اینجا قصد ندارم به این امر بپردازم که آیا این جهت گیرى مدرنیسم از ابتدا بجا بود یا نابجا و اکنون تغییرکردن آن بجا است یا نابجا و اگر واقعاً مصافى بین مدرنیته و سنت باشد ما باید به سود کدام یک موضع بگیریم. قصد من در این گفتار، صرفاً عرضه گزارشى از استنباط شخصى خود در باب نظام مدرنیسم است. به نظر مى رسد که مى توان جهان نگرى نهفته در بطن مدرنیته را با هشت مولفه نشان داد. با این حال شاید نتوان یک تسلسل منطقى قابل دفاع براى تقدم و تاخر این هشت مولفه عرضه کرد. ولى نوعى کنش و واکنش بین این مولفه ها برقرار است.
نخستین ویژگى، انسانگرایانه بودن این جهان نگرى است. البته انسانگرایى در بافت هاى مختلف معانى عدیده اى دارد. اما مراد من وجه خاصى از انسانگرایى است و تنها این وجه را محل بحث قرار خواهم داد. معناى خاصى که من از انسانگرایى مراد مى کنم، «ایمان به انسان» است. از این ایمان مى توان تعبیر کرد به ایمان به «علم» و «قدرت» انسان. به عبارت دیگر انسانگرایى عبارت است از باور داشتن به اینکه اگر از دست «علم انسان» کارى برنیاید قطعاً از دست هیچ کس و هیچ چیز دیگرى هم برنخواهد آمد و اگر از «قدرت انسان» کارى بیرون رفت، دیگر در محدوده هیچ کس و هیچ چیز دیگرى هم نخواهد بود.
بروز و تعیین این اعتقاد و باور در ادبیات دوران مدرن، در قالب این ایده تجلى مى کند که انسان حاکم بر سرنوشت خویش است و اسیر موجود دیگرى نیست. وقتى این نگرش نسبت به انسان حاصل مى شود طبعاً سلسله امورى که در دیدگاه سنتى محل توجه بود یا باید از کانون توجه خارج شود یا اینکه صراحتاً موردنفى و انکار قرارگیرد.[...]
یکى دیگر از این ویژگى ها، جهان نگرى مادى مدرنیسم است. البته مراد از «مادى»، معناى دقیق فلسفى آن نیست بلکه به معناى تغافل از ساحت هاى متعدد وجودى انسان است که مورد تاکید انسان سنتى بود. امروزه تنها «ساحت جسم» و بدن و «ساحت ذهن» محل تاکید است. در ادبیات جدید چیزى به نام «نفس» و «روح» به چشم نمى آید. در حالى که در ادبیات دینى آنچه که تمام طبع ما مربوط به آن است «نفس» و از آن بالاتر «روح» است. جهان نگرى مدرن در ساخت نیازها و خواست هاى آدمى، نیازهاى روحانى را به نیازهاى سایکولوژیک تحلیل و تحویل مىکند.
نیازهایى که مربوط به نفس هستند تحویل شده اند به نیازهایى که مربوط به احساسات و عواطف هستند. من از این ویژگى با تعبیر «مادیت» یاد مى کنم. بنابراین مرادم از مادیت، مادیت انسان شناختى است نه مادیت جهان شناختی در واقع مدرنیسم در مورد ساختهای وجود آدمی جهان نگری مادی دارد عقلانیت گرایی ویژگی دیگر جهانگری مدرنیسم است این عقلانیت میتواند هم در مقام عمل باشد هم در مقام نظر البته قدما نیز قائل به عقل بودند اما تلقی ایشان از عقل متفاوت از آن چیزی بود که به عقل به معنای امروزیش ارجاع میشود.
در دیدگاه سنتی هرچه از حلقه عقل بشری فراتر رفت نه تنها واقعیتش را از دست نمیدهد بلکه واقعیت دار تر میشود .چیزی که در طور عقل بشری است اگر هم واقعیت داشته باشد، واقعیت سایه وار دارد....ویژگی دیگر تجربی بودن این جهان نگری است. معناییکه من از تجربی بودن مراد میکنم در مقابل عقل گرایی قرار نمیگیرد. تجربی بودن به این معنا است که در تفکر مدرن هرچیزی را میتوان در معرض آزمون قرار داد و نسبت به آن موضع نقادانه گرفت. انسان مدرن هیچ چیز را فوق آزمون نمیداند و این بدان معنا است که انسان مدرن هیچ چیز را بی چون و چرا نمیداند.
بنابراین میتوان گفت که او هیچ چیز را مقدس قلمداد نمیکند چراکه یکی از ویژگیهای امر قدسی این است که چون و چرا ناپذیر است. در حالی که در ادیان و مذاهب بسیاری امور وجود دارند که غیر قابل آزمون و تجربه ناپذیر و باید بدون چون و چرا آن را پذیرفت. قهرا این سخن در تفکر مدرن قابل دفاع نیست [...] ویژگی دیگری که با ویژگی تجربی بودن ارتباط مستقیمی دارد ویژگی مساوات طلبی است. آنچه از مساوات طلبی مراد میکنم، آن معنای حقوقی که در حقوق اجتماعی، حقوق سیاسی، حقوق اقتصادی و ... وجود دارد نیست بلکه برابری طلبی در عالم معرفت مد نظر است.
در جهاننگری مدرن این سخن قابل دفاع نیست که بگوییم چون کسی پیر است، مرشد است یا قدیس است پس باید ادعایش را پذیرفت بلکه براین نکته تأکید میشود که هر کس تا چه میزان میتواند مدعایش را به کرسی فهم و قبول برساند. در واقع انسان مدرن برای فهم دلیل، اولویت قائل است تا به قبول مدعا. یعنی ابتدا به ادله توجه دارد سپس به مدعیان و این یعنی جهان نگری برابری طلبی در نظام مدرن.
ارزیابی مدرنیته در تجربه معاصر ایران
بیگمان آشنایی ایرانیان با مدرنیته باعث شد که ما به برخی جهاننگری های سابق خود با دید تردید بنگریم و در اهداف خود بازنگری کنیم. اما به عقیده من، به هیچ عنوان نمیتوان گفت که جامعه ایرانی امروز ما در ابتدای قرن 21 یک جامعه مدرن است . من نشانههای مدرنیته را در ایران در هیچ یک از لایحهها و ساختارهای جامعه نمیبینم، نه در دانشگاه، نه در سیاست، نه در اقتصاد و نه در میان توده مردم. اما شاید بپرسید که از تکنولوژی و فنآوری استفاده میکنیم و جامعهای صنعتی داریم پس چطور هنوز مدرن نشدیم. جواب من به این پرسش چنین خواهد بود که این یک خطا در تشخیص است که فکر میکنیم مدرن شدهایم.
در اینجا باید به یک تقسیم بندی اشاره کنم و وجه «فرهنگی» مدرنیته را از وجه «تمدنی» آن تفکیک کنم. وقتی کسی مؤلفههای مدرنیته را در خود داشته باشد او به لحاظ فرهنگی مدرن شده است. اما این فرهنگ مدرن در عالم خارج یک سلسله نتایج و آثاری دارد. در واقع فرآوردههای آن نگرش انفسی (subjective) وقتی به فرآوردههای آفاقی (objective) بدل شد (یعنی علم تجربی، فناوری و متعاقب آن صنعت بوجود آمد) آن نگاه وجه تمدنی مدرنیته نیز شکل میگیرد. ما در ایران در این وجه تمدنی مدرنیته شریک و سهیم شدهایم.