هربرت اسپنسر (1903- 1820) را حتى در مقایسه با افرادى همچون جان استوارت میل نیز یک لیبرالیست افراطى مىنامند و از مبدعان «لیبرالیسم لزه فیر (بگذار بگذرد)» مىخوانند. این فیلسوف قرن نوزدهمى در ورود به مباحث اجتماعى و فلسفه سیاسى، مبناى اندیشه خود را بر اصول بیولوژیک بنا نهاد و بدین ترتیب با اعتقاد به «نظریه تکاملى» معتقد بود که همه چیز در حال تحول از یک موقعیت و وضعیت نابسامان و بدون نظم (اما یکسان و بدون شکل)، به وضعیت بسامان و داراى نظم (اما ترکیبى و با اشکال متفاوت) است. اسپنسر با گنجاندن تمام دانش بشرى، در یک سیستم واحد فلسفى، از فلسفه سخن مىگفت که آن را «فلسفه ترکیبى» نام نهاده بود و مطابق آن، همه چیز از اتم تا جامعه انسانى، تابع قوانین تکاملى یکسانى به نظر مىآمدند. بنابر چنین اندیشهاى، تاریخ بشریت نیز ادامه تاریخ «انواع بیولوژیک» است و از همین روى، قوانین بیولوژیکى در حرکت و تحلیل تاریخ بشرى نیز صادق و حاکم است. او در حالى که - برخلاف جان استوارت میل- آزادى اقتصادى را بر آزادى سیاسى ترجیح مىداد، در اعتقاد خود به روند تکاملى نیز مىگفت که «من استبداد، آریستوکراسى، حکومت ایدئولوژیک مذهبى و تمام بلایاى دیگر که موجب رنج انسانها مىشود را همچون ضرورتى مىدانم که روان انسانها را صیقل مىدهند و بر این باورم که هر ملتى، پیش از آنکه بتواند به آزادى پایدار دست یابد، باید مراحل میان استبداد و دموکراسى را حل کند. بعید مىدانم که آزادى یک ملت بدون پشت سر گذاشتن آزمایشات اخلاقى، پایدار بماند.»
او بدین ترتیب نگاه بیولوژیک و تکاملى خود را در تحلیل نظامهاى سیاسى به نمایش مىگذاشت و جوامع انسانى را نیز از همین روى، «ارگانیسمهاى اجتماعى» مىنامید و معتقد بود که فردباورى به طور غیرقابل اجتنابى در مراحل پیشرفته تکامل «ارگانیسم اجتماعى» پدید مىآید. اسپنسر، گذر جوامع از حالت ابتدایى به حالت توسعهیافته را با زندگى یک آمیب مقایسه مىکرد تا پرده از «ارگانیسم اجتماعى» مدنظر خود بردارد. آمیب، آنچنان که مىدانیم، تنها از یک سلول تشکیل شده است که خود را از طریق تقسیم، تکثیر مىکند و ارگانیسمهاى پیشرفتهتر را به وجود مىآورد. در حقیقت اگرچه تکثیر مىشود اما در این پروسه و روند، نظم نیز مىیابد. اسپنسر در مقایسه این وضعیت بیولوژیکى با زندگى اجتماعى و در حقیقت، «ارگانیسم اجتماعى» مىگوید: «اولین پیچیدگى زمانى رخ مىدهد که خانوادههاى دوره گرد، در هم ادغام مىشوند و قبایلى که کمیت بسیار بزرگترى دارند را تشکیل مىدهند. پیشرفت بیشتر در همین راستا هنگامى پدید مىآید که قبیله ضعیفتر، توسط قبیله قوىتر سرکوب مىشود و رئیس قبیله مغلوب، تسلیم رئیس قبیله پیروز مىشود.» این پیچیدگى از نظر این فیلسوف لیبرال، اگرچه در مراحل ابتدایىتر به ندرت پایدار است اما در مراحل پیشرفتهتر تکامل، ثابت و پایدار خواهد بود. او بدین ترتیب است که اتحاد فراملیتى و تشکیل کشورهاى متحده اروپایى را پیشبینى مىکند.
اسپنسر از همین روى و در جهت تکامل و پیشرفت بیشتر، از ضرورت امکان رقابت و انتخاب سخن مىگوید و در این مسیر حتى از غلبه قوىترها بر ضعیفترها به عنوان واقعیتى یاد مىکند که باید آن را پذیرفت، صرفاً از آن روى که نتیجه این سیرتکاملى، پیشرفت سطح تمدنى عامه مردم و اجتماع خواهد بود. اسپنسر برمبناى چنین اندیشهاى، در عین حال که از «همکارى طبقاتى» سخن مىگفت اما از «مبارزه طبقاتى» هراسان و بیزار بود. کارگران لایق و زرنگ، بدین ترتیب مىتوانستند به دنبال مطالبات خود باشند و این پیگیرى نیز اگرچه قابل حمایت بود اما به مفهوم درغلتیدن به اندیشههاى مبتنى بر «کارگران مبارز» نبود. اسپنسر از همین روى بود که در قامت یک منتقد از مضرات برابرى اقتصادى نیز سخن مىگفت و این برابرى را نوعى از بدویت مىدانست: «اندیشههاى کمونیستى و سوسیالیستى، به مراحل بسیار ابتدایى تکامل بشر، تعلق دارد.»
جانگرى، «اسپنسر» را همچون «فون هایک» از زمره لیبرالهایى مىداند که در اندیشه «فایدهگرایى غیرمستقیم» هستند؛ لیبرال هایى که اگرچه هر نوع استراتژى مبتنى بر بیشینه کردن مستقیم فایده را محکوم مىکنند اما در نهایت نیز امور را با رجوع به فایده، ارزیابى مىکنند.