تاریخ انتشار : ۲۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۰  ، 
کد خبر : ۱۸۸۸۰۲

«خود» در عصر مدرنیته و پست‌مدرنیته

داوود نادمی* اشاره: یکی از تغییرات اساسی روی داده در نظام اندیشهء فلسفی و آرای اجتماعی_ دوران مدرن به «انسان» مربوط می‌شود. در بررسی انسان مدرن، خواه ناخواه بازگشتی به رنسانس صورت می‌گیرد. تاریخ‌نگاران در پاسخ به این سوال که چرا وظیفهء ارایهء تعریفی از انسان جزو وظیفه‌های اصلی فلسفه قرار گرفت، به مجموعه‌ای از انقلاب‌ها در علم و فرهنگ طی سال‌های 1300 تا 1500 میلادی اشاره می‌کنند. به قول وینسنت پاتر «نتیجه نوزایی این فرهنگ وارد شدن انسان به مرکز توجه بود.» (اژ، 51 :1999) این نتیجه‌گیری درست به نظر می‌رسد، زیرا به روشنی دیده می‌شود که برخلاف مضامین مذهبی قرون وسطایی، در دوران رنسانس علاقه به انسان افزایش یافت. (هاگینز و ریچاردز، 2 :2000) در واقع هدیهء رنسانس به انسان، ایجاد تغییر در مضمون «فرد» به عنوان موجودی دانا و توانا بود; انسان تبدیل به عامل تعیین‌کننده مسایل مربوط به زندگی روزمرهء خود شد و از دنیایی که بیش‌تر بر جنبه‌های متافیزیکی متکی بود، به دنیای واقعی که در آن می‌زیست نقل مکان کرد. (اندرسون، 25 :1997) در قلب مدرنیته، ایدهء «انسان خردمند»‌یا «سوژهء‌عقلانی» قرار دارد. با این تلقی که فقط چنین سوژه‌ای می‌تواند به پیشرفت و آزادی دست یابد. (باومن، 2000; برتون و کاستیکاس، 1998; ویلفردکار، 1995) در این جا عقل با تمامی وسیله‌ها و ملزومات خود مورد توجه فراگیر قرار می‌گیرد و به عنوان آن‌چه به همه سرگشتگی‌های انسان در برابر عالم واقع پایان می‌دهد، شناسایی می‌شود. به سخن دیگر، عقل به اصلی‌ترین ابزار انسان مدرن در جایگزینی خرافه، جزم‌اندیشی و افسانه و در نتیجه حرکت تندتر به سوی نوآوری، نوگرایی و پویایی تبدیل می‌شود، چندان که هارکین می‌گوید: «عقل وسیله‌ای است که انسان مدرن می‌تواند با به کار بستن آن، خود و دنیا را نجات دهد.» 3288 :1998) نگرش نو به انسان، به پیدایش تحولات همه جانبه و ژرف در فلسفه، جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، هنر، انسان‌شناسی و روانشناسی انجامید. به علاوه در زمینه‌های اصلی زندگی چون علم، فن‌آوری، صنعت و بوروکراسی، «فرد» مانند یک باشندهء اجتماعی ظهور کرد.

طلوع فرد منجر به جریان‌های فکری همه‌گیری شد که به نام «فردگرایی» مدت‌ها مورد توجه قرار گرفت و شهرت یافت. از نـگــاه مــدرنیسـم، بـه طـور فشـرده، «فردی‌سازی» همان تحول «هویت» انسانی از هویتی قطعی به وظیفه‌مدار است که کنندگان انسانی خود را به مسوول بودن در برابر وظیفه‌ها و انجام آن می‌کشاند. به عبارت دیگر تاکید بر اصالت فردیت با پیدایش «خودمختاری» همراه است. در سیمای زندگی مدرن، انسان موظف است به واقعیت هستی خود شکل ببخشد; یعنی بـرای تحقق «باشندگی»، خود مسیر «شوندگی‌»اش را انتخاب کند و از آن بگذرد. به نظر کوهن خودمختاری با اصالت «خود خواستگی» در آمیخته است. در این صورت می‌توان آن را توانایی انسان در انتخاب هدف‌های شخصی دانست که هر فرد بدون مراجعه به دیگری برای خود برمی‌گزیند. 1999:1266) به کمک‌آزادی انتخاب، انسان مدرن تبدیل به موجودی مستقل و آن‌گاه آزاد می‌شود. علاوه بر این در تـصـویـر مـدرن از انسان، انگاشت «آزادسازی» ارزش زیادی دارد. به نظر آنتونی گیدنز سیاست‌های آزادسازی بازتاب ویژگی‌های مدرنیسم است. 1991:2211) به کمک آزادی است که انسان توانایی حفظ و گرامیداشت خود را خواهد داشت و در غیر این صورت، چون خود را از قید راهنمایی فرد خارجی آزاد نسازد - به تعبیر کانت - شادمانه در خامی و نابالغی خواهد زیست. (نقل از کاهون، 51 :1996)
مـسالهء اصلی - مانند محور این پژوهش - چگونگی ارزشیابی انسان مدرن توسط رویکرد پست‌مدرن است. پژوهش‌گر در این راه می‌کوشد تا نشان دهد از نگاه پست‌مدرن، انسان مدرن چه وضعیتی دارد؟
آیا مدرنیته برای انسان نتایجی مثبت و ارزشمند به بار آورد یا نه؟ آیا انسان در شرایط مدرن در شأن و پایگاه خود زیست یا عوامل مزاحم‌تازه‌ای او را از آرمان‌شهر خود دور ساخت؟ آیا مدرنیته به انسان آزادی، خود مختاری و بلوغ بخشید؟
بـه طـور بسیـار خـلاصه می‌توان «مدرنیسم» را چون نهضتی یک دست و منسجم که در دل خود فلسفه و نظام عقیدتی خاصی دارد با آموزه‌های زیر شناسایی کرد.(کریولر، 2 :1999)
قطعی انگاری عقل انسانی به عنوان تنها و برترین سوژهء دانش، آزادسازی فرد از هر محدودیتی که آزادی و برتری هویتش را محدود می‌کند، مخالفت با سنت کلیسایی چون مهارکنندهء آزادی و فرآیند آزادسازی، ناسیونالیسم و تمرکز بخشی به قدرت اقتصادی، چون اصول قانونمند زیست و همزیستی انسان، اعتماد نامحدود به علم، توسعهء اقتصادی، فنی و گرایش به صنعت.
به نظر برخی از صاحب‌نظران، مدرنیته نیز چون دوران تاریخی رواج اندیشهء مدرنیسم با رنسانس و به عقیدهء برخی دیگر با روشنگری آغاز شده است و همچنان بر زمینه‌های گوناگون زندگی انسان‌ها اثر می‌گذارد.
همچنین با تاکید بر رویکردهای اجتماعی، پست مدرنیسم را می‌توان نوعی تئوری اجتماعی دانست که دارای چهار دلالت مهم جامعه‌‌شناختی است._(مارو، تورز، 415 :1995)
1-مرکز زدایی و خرد کردن قدرت،_2-غیرقابل جمع دانستن منافع مادی و نمودهای ذهنی در چارچوب فعالیت‌های گروهی، 3-بروز ناتجانسی در برابر تجانس، 4-افزایش بی‌اعتمادی نسبت به دموکراسی.
در این میان، یکی از محورهای اندیشهء پست‌مدرن که در تعریف پست‌مدرنیسم از سوی ژان فرانسوالیوتار نیز مورد تاکید قـرار گـرفتـه اسـت، رد روایـت‌هـا و فراروایت‌هاست.
به هر روی، بسیاری از صاحب‌نظران، پست مدرنیته را نیز دوران تاریخی پس از مدرنیته می‌خوانند (برای مثال اشتاین، 1998، هیکز و اسلاتر، 1998، دایره‌المعارف فلسفه رادلج، 1998) و هیکز و اسلاتر آن را به دورهء معاصر مربوط می‌دانند که از ویژگی‌های آن تحول مدرنیسم صنعتی در قالب رایانه‌ها، فن‌آوری اطلاعاتی و ارتباطات جمعی به شکل الکترونیکی است. 2199 :1998)
خود، محصول تعامل فرد با دیگران
به نظر دلانتی، آخرین مرحله‌ای که در مدرنیته روی داد، شناسایی «خود» است. 1311 :2000) بسیاری از اندیشمندان دوران مدرن بر این باورند که «خود» محصول تعامل فرد با دیگران است. در محیط‌های اجتماعی، این امر چون اصلی بنیادین قابل مشاهده است. «خود» فرد در ارتباط با دیگران، تعامل با آنان، واکنشی که دیگران نسبت به آن نشان می‌دهند و واکنشی که او باید نسبت به خودش ابراز کند، شکل می‌گیرد، «به طور کلی «خود» محصولی اجتماعی است.» (هارگریوز، 2 :1990)
مارگارت مید در پژوهش‌های معروفش به این نتیجه رسید که «خود» امری یکسره دگرگونی‌پذیر است و در واقع ساختی اجتماعی به شمار می‌آید، پس می‌توان آن را سوژهء (فاعل یا I ) و هم‌زمان ابژه (مفعول یا ME ) خواند. (همان منبع، 7) البته نفوذ دیگران در تشکیل «خود» به هیچ روی بدان معنی نیست که رفتار فرد به سادگی، تنها از سوی نیروهای بیرون از او تعیین و یا فقط از راه تکانه‌های درونی برانگیخته می‌شود. پس «خود» از یک سو ذاتی نیست و از سوی دیگر بدون رابطه با دیگران پدید نمی‌آید. «خود از تجربهء اجتماعی تعامل با دیگران برمی‌خیزد.»
خود، مرکززدایی شده
«خود» از چشم‌انداز پست‌مدرن، ویژگی‌های ممتازی دارد: «ما واقعائ «خود» نیستیم، هیچ هویت یکه‌ای که از تولد تا مرگ ما را بدان شناسند نداریم... به علاوه هیچ «من» واقعی وجود ندارد که در سراسر عمر و ضمن تغییراتی که روی می‌دهد، ثابت باقی بماند.» (وید، 2 :1999)
در واقع انسان در طول زندگی‌اش درگیر یک بازی چندجانبه است، در حالی که وسایل اصلی این بازی را نمادها و نشانه‌های مختلفی که از تجربه‌های پیشین خـود به دست آورده است، تشکیل می‌دهد. به این ترتیب چنان که ویلفرد کار نیز می‌گوید: «طبیعت انسان پست مدرن فاقد هرگونه جوهر و ماهیت ثابت و واقعی است.» 19955: ‌127)
مرور دیدگاه اندیشمندان پست‌مدرن دربارهء «خود» نشان می‌دهد که آن در بردارندهء تناقض‌های چندگانهء این دوران است: این «خود» ناب نیست، بلکه به نشانه‌ای که معرف خودش است تبدیل می‌شود; در حالی که این نشانه‌ها متاثر از اندیشه‌ای است که ریشه در برنامه‌های ارایه شده از سوی رسانه‌ها و مسایل زندگی روزمره دارد. (دنزین، 1993: VII )
اغلب در بررسی «خود» پست مدرن به این اصل بنیادی اشاره شده است که هیچ مرکزی وجود ندارد. (پی‌پین، 156 :1991) پس این «خود» مرکززدایی شده، نه تنها فاقد خاستگاه یا منشأیی است، بلکه خود یک پیامد است. دریدا در این باره می‌گوید: «خود» پست مدرن خودی وحدت یافته نیست، بلکه یک متن است; ساختاری از نشانه‌ها و معانی است، نه هیچ مرکزی وجود دارد، نه خاستگاهی و نه پایانی، تا با این «خود» به هم برآمیزد... پس این سوژه مـرکـززدا، سـوژه‌ای است که در وجه افراطی‌اش، بی‌نام و نشان خواهد شد. (مک کارتی، 382 :1997) این نظر را دایموند و مولن هم دارند، آن جا که می‌گویند: «خود پست‌مدرن با کاوش‌های هنرمدارانه متولد می‌شود، اما هرگز به آخرین مرحلهء رشد یافتگی‌اش نمی‌رسد.» 545:19999 ‌)
با کنار یکدیگر قرار دادن مفاهیم مـطرح‌شده دربارهء «خود» در شرایط پست‌مدرن، پنداره‌ای از شخصی پدید می‌آید که هیچ نقطهء مرکزی ندارد و به جهت‌های گوناگون کشیده می‌شود، یکسره در حال عوض شدن است و از یک منظر بیرونی بر اساس رابطه‌های متنوع خود با دیگران تعریف می‌شود. من چیزی بیش از آن‌چه تعریف می‌شوم نیستم. آن‌چه امروز معنی می‌دهم شاید فردا نباشد، یا آن‌چه امروز هستم ممکن است فردا بی‌معنی باشد. در واقع این من هستم که باید به روش خاص خودم، داستان «خود» ‌را بنگارم.
در دوران مدرن، بر امکان شناخت انسان تاکید می‌شود، به همین دلیل از تمام نیروی نظری و فکری رشته‌های گوناگون بـرای این منظور استفاده می‌شود. با اعتمادی که مدرنیسم به عقل انسانی دارد. پس امکان شناخت همهء چیزهای واقعی و قابل شناسایی وجود دارد; «انسان» نیز از دربردارندگی این اصل مستثنی نیست. افراطی‌ترین وجه این باور را که انسان مدرن قابل دسترسی و شناسایی است می‌توان در ورود انسان به آزمایشگاه‌های روانشناسی قــرن 19 بــه روشنـی مشـاهـده کـرد. پس‌مدرنیست‌ها ضمن پذیرش همهء پیچیدگی‌های انسان و دشواری شناخت او، هرگز از کوشش در این راه دست برنداشتند; چنان که آنتونی کارتی با کلامی طنزآمیز می‌گوید: «اگر انسان مدرن را می‌توان به طور دقیق تعریف کرد به این خـاطر است که او در دامی تقریبائ ناگشودنی از محتواهای اثباتی زبان، کار و زندگی اسیر شده است. 19900: ‌) چه انسان‌زندانی چارچوب‌های سختی که کارتی می‌گوید شده باشد یا نه، پنداشت «جوهرهء ذاتی» و وجود یک هستهء مرکزی برای انسان که اندیشهء مدرن آن را تایید می‌کند، دارای آن اندازهء سختی و قطعیت هست که مدرنیست‌ها را به طمع شناخت آن و در نتیجه شناسایی قطعی انسان، ضمن پذیرفتن همهء پیچیدگی‌هایش انداخته است.
از نظر پست‌مدرنیسم انسان موجودی تقریبائ گمنام و ناشناس است که با شک به «خود» و پیرامون خود می‌نگرد; پس کشف او کار آسانی نیست. همچنین از نگاه لیوتار خود در بافت ویژه‌ای از روابط می‌زیده در زمان ما از هر زمان دیگری پیچیده‌تر و تغییرپذیرتر است. (نفرین، 37 :1993)
پـس‌روش پیشنهـادی پست‌مدرن چیست؟ ریک وید پاسخ می‌دهد که برای شناخت واقعی خود ابتدا باید زمینه‌های زندگی خود را بشناسیم. 55 :1999) فرد فقط در همان بستر مکانی و لحظهء تاریخی که زندگی می‌کند قابل شناسایی است. هر چند نمی‌توان به هر نتیجه‌ای از شناخت «خود» اطمینان داشت.
به هر حال تکرار این نکتهء اساسی در این‌جا اهمیت‌دارد که براساس سبک معرفت‌شناسی پست‌مدرن، شناخت چیزها و پدیده‌ها به نقطهء پایانی خود نمی‌رسد. پس هر کسی، در هر زمانی اجازهء نتیجه‌گیری قطعی از «مفهوم» موردنظر خود را نـدارد. در سبـک معـرفـت‌شنـاسـی پست‌مدرن که هر تجربهء تازه‌ای در تغییر شناخت ما از یک مفهوم یا پدیده موثر است، نتیجه‌گیری عدم قطعی قابل انتقاد نیست.
مدرنیسم منادی آزادسازی انسان از قید جهل و خرافه و تعصب است. (کار، 75 :1995) اندیشه‌ورزان دوران روشنگری در حالی که از آزادی‌های تازه پیدا شدهء دورهء‌عقلانیت و نهضت خروج از جزمیت قرون وسطایی شادمان بودند مدعی شدند که انسان آزاد است تا موجودیت خود را رقم بزند. اما آیا این آزادی همه سویه و مطلق است؟ به نظر هاگینز و ریچاردز تنها محدودیتی که بر آن وارد است، از ناحیهء عقل پدید می‌آید. 133 :2000)
اندیشمندان دوران روشنگری با تاکید بر آزادسازی عقلی می‌کوشیدند تا با رد جهل و موهوم‌پرستی، انسان را در شناخت خود کمک کنند; هر چند مقصود نهایی آنان جایگزینی این عقل در جامعه بود. به سخن دیگر، آن‌ها برای فراهم شدن امکان زیستن در جامعه‌ای آزاد، پیش از هر چیز، بر آزادسازی عقلی پای می‌فشردند. _(کار، 778 :1995)
از چشم‌انداز پست‌مدرنیسم، انسان موجودی آزاد، هوشیار و «خود تعین‌گر» است. اما پست‌مدرنیستم، که خود را مشتاق آزاد ساختن واقعی انسان می‌داند، بیش‌تر به نقد آزادی مدرن می‌پردازد. این دیدگاه انتقادی پس از این در قسمت نتیجه‌گیری و بحث خواهد آمد.
حقوق انسانی به مثابه یک کل
بدون تردید، پنداشت مدرن دربارهء حقوق انسانی، نقشی پیشرو در تاریخ غرب بازی می‌کند. در واقع، بسیاری از این پنداشت‌ها در جبههء مقابل رونوشت‌های حکومت اشراف و نظام بردگی قرار دارد. به نظر ژی‌ونگ طبق پنداشت مدرن از حقوق بشر، دفاع از حقوق انسان‌ها حفاظت از خود آن‌ها تلقی می‌شود و این پنداشتی بسیار مهم در ساخت مدرنیته به شمار می‌آید. 33 :17222002) شولز نیز معتقد است در دوران مدرن، طبیعت و ماهیت انسان به خاستگاه اصلی حقوق بشر تبدیل شـده است. 22 :2002) این یکی از بحث‌های اصلی در دفاع از حقوق است: بر این اساس، حقوق از اشتراک‌های واقعی هر یک از انسان‌ها با انسان‌های دیگر استخراج می‌شود; مثلائ «نیروی عقلانی همهء انسان‌ها»، واقعیتی مشترک است. پس حقوق انسانی در دوران مدرن مبتنی بر حق برگرفته از طبیعت انسانی است.
مهم‌ترین اثر مدرنیته برای ارج نهادن بر حـقوق انسانی، توجه به انسان چون باشنده‌ای مستقل و خودفرمان و دارای حـقوق اجتماعی و سیاسی مشخص، تعریف شده و آزاد است. مدرنیته برای بستری تاریخی توانست در بسیاری زمینه‌ها از حقوق بشر دفاع کند. به علاوه موفق شد به کمک پیشرفت‌های علمی و فن‌آوری، تا اندازه‌ای به حق انسان برای شاد و سالم زیستن جدی‌تر از هر زمان دیگر، کمک کند. هر چند بعدائ انتقادهای جدی به عملکرد مدرن در این باره وارد شد.
نتقاد از عملکرد مدرن بیش از همه از سوی پست‌مدرنیسم جدی گرفته شده است. گریفین چشم‌اندازی ارایه می‌دهد که در شناخت حقوق انسانی براساس پست‌مدرنیسم ارزش‌مند به نظر می رسد: 99 :5772000)
پنداشت پست مدرن دربارهء حقوق انسانی به برقراری یگانگی بین فردگرایی و جمع‌گرایی و بین حق و تکلیف کمک می‌کند; انگاشت پست‌مدرن دربارهء حقوق انسانی بر اصل وحدت ارزش‌های غربی و غـیـرغـربـی استـوار اسـت; انگاشت پست‌مدرن دربارهء حقوق انسانی بر حق بقا و حق تاکید بیش‌تری دارد; در پنداشت پست‌مدرن، حقوق انسانی ابزاری در اختیار دولت‌ها نیست، بلکه خود هدفی عالی به شمار می‌آید.
در مجموع، پست‌مدرنیسم می‌کوشد تا دوگانگی بین حقوق خصوصی و عمومی یا فردی و جمعی را از میان بردارد. بنابراین از ویژگی‌های اصلی حقوق انسانی در شرایط پست‌مدرن نگریستن به آن چون یک کل است و در همین معنی است که این رویکرد در گسترش مفهوم حقوق انسانی می‌کوشد; به علاوه به جای تاکید انحصاری بر حقوق شهروندی بر اهمیت حق حیات تاکید می‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات