سیدعلیرضا قهاری*
نهضت مشروطیت که به سلطنت قاجاریه و حکومت آخرین قاجارها پایان داد، بسیار جوانتر و بیتجربهتر از آن بود که در اندک زمانی بعد در گردابی نیفتد که اینک با همان شعارهای تجددگرایی به میدان آمده بود.
سالهای آخر حکومت قاجار با جنگ جهانی اول و جنبشهای محلی، قحطی و ناامنی مصادف بود و ناتوانی دولت مرکزی و هجوم مسایل سیاسی، هرگز مجالی برای نوسازی و رفاه جامعه به دست نداد، مدت زمانی طولانی و بعد از کودتای 1299 (و در واقع از سال 1309) به تدریج اندیشهء ساماندهی و اصلاحات در میان دولتمردان شکل گرفت که خود تابع چند عامل بود:
1- تغییرات در نظام سرمایهداری جهانی
2- تحولات سریع تکنولوژی
3- ارتباط بیش از پیش ایران و اروپا از طریق کارشناسان خارجی و نیز ایرانیان تحصیلکردهای که به کشور مراجعت میکردند.
4- مهمتر از همه تثبیت رژیم جدید که مشروعیت خود را در اصلاح وضع موجود و غلبه بر عقبماندگی و نفی سلسلهء قاجار میدید.
این اصول، تمایل و تظاهر به فرهنگخواهی و در نتیجه تغییر اشکال ظاهری زندگی عامه را به دنبال داشت که نمود آن به سرعت در تغییر البسه و نحوهء رفتار و زندگی و نیز سیمای شهرهای بزرگ محسوس شد و گرایش به عظمت دوران شاهنشاهی قبل از اسلام مورد ستایش قرار گرفت. تثبیت و اقتدار دولت مرکزی از طرفی، سرکوبی آرمانهای سیاسی انقلاب مشروطیت را به همراه داشت و هرگونه آزادیخواهی و جنبشهای فکری را از میان میبرد و از طرف دیگر تفکر صنعتی شدن و اصلاحات را دنبال میکرد و جامعهء ایرانی که دستخوش تحولات جدید اقتصادی بود، به ناگزیر به نوعی تجددگرایی به سبک غربی و یا تمدن بورژوازی تن داد.
رضاشاه به تسلط بر دستگاههای سیاسی و نظامی بسنده نکرد. بلکه کوشید تا فرهنگ و تفکر جامعه را تحت سلطه و کنترل درآورد و آن را به گونهای مطابق میل خود شکل دهد. در این دوره اگرچه حکومت ایران مشروطه به شمار میآمد اما از مشروطیت چیزی بر جای نمانده بود و آنچه مورد توجه شاه بود نظمی بود که در آن عدالت، آزادی و امنیت اجتماعی، مسایل دست و پاگیر و بیاهمیتی به شمار میرفتهاند که باید با شعار «اقتدار ملی» کنار گذاشته شوند. هنرمندان و فرهنگدوستان زمانی اجازه در آزادی بیان و ابراز وجود داشتند که در مناقب سلطنت و پیشرفتهای کشور داد سخن میدادند و ماموریتشان تعظیم و تکریم شاه و کیش شاهپرستی بود و البته در این میان از فقر و تنگدستی مردم هم چیزی کاسته نمیشد.
معماران داخلی و خارجی، با فرمایش حکومت، برای عظمتگرایی و واپسنگری، به طراحی و معماری دوران امپراتوری ایران پرداختند و رضاشاه که به تدریج تحت تاثیر نژادپرستی و ایدئولوژی آلمانها قرار گرفته بود برای بیان آنچه بتواند او را با آلمانها برابر کند، از مجد و عظمت گذشتهء ایران مدد گرفت و در تمامی زمینههای فرهنگی و هنری از موسیقی و ادبیات گرفته تا معماری به تدریج به ایجاد زمینههای فرهنگ رسمی فرمان داد و صاحبان اندیشه، هنرمندان و ادیبان را برای این مهم وادار کرد. طبیعی بود که در چنین فضایی، فرهنگ و هنر از معنا و محتوا خالی بماند.
فرهنگ و سازمان پرورش افکار
پس از سفر شاه به ترکیه در سال 1313، وی که به شدت مجذوب اصلاحات آتاتورک شده بود، در رساندن ایران به تجدد اروپایی بیش از پیش مصمم شده و به ناسیونالیسم ایرانی در مقابل پانترکیسم دل باخت. اطرافیانش و دربار به وی القا کرده بودند که او مظهر ناسیونالیسم ایران است و عقبماندگی ایران را همین ملیگرایی نجات خواهد داد. این نقش را انگلستان برای مقابله با نفوذ کمونیسم در تمامی منطقه و توسط عمالش به وجود آورده بود. پس از آن که رضاشاه قدرت مطلقه پیدا کرد و مخالفان و رجال قدرتمند و با نفوذ کشور را از میان برد، کوشید تا به بهرهگیری از تحصیلکردگان خارج از کشور و از طریق ترویج و نشر مظاهر تمدن غرب در قالب ادبیات و هنرها و با تاکید بر فرهنگ و تمدن ایران باستان به حکومت خود هویت بخشد.
روند تغییرات و تحولات فرهنگی با نزدیکتر شدن آلمان و متحدانش (که حالا با انگلستان وارد جنگ شده بودند) به دربار وکومت رضاشاه، شکلی تازه داد و به ناسیونالیسم ایرانی دامن زد، بسیاری از آزادیخواهان که حضور انگلستان را مانع پیشرفت ایران میدانستند و نیز ملیگرایان، راه رستگاری ایران را در همکاری با آلمان میدیدند، برتری نژاد آریا و همنژادی ایران و آلمان شعارهایی بود که علاوه بر تحریک احساسات عمومی، در سایهء آن رسیدن به اهداف گروه سیاسی مخالف انگلستان را هم تسهیل میکرد. در ادامهء این سیاستها و در اواخر سلطنت رضاشاه «سازمان پرورش افکار» که یکی از مهمترین و حساسترین سازمانهای فرهنگی ایران بود تاسیس یافت. تشکیل این سازمان به دنبال تکاپوهای تشکلیافته برای جهت دادن به جریانها و مسایل فرهنگی جامعه از سوی دولت بود.
حکومت رضاشاه از طریق تاسیس این سازمان، به دخالت مستقیم در دانشگاهها و مراکز فرهنگی و امور هنری پرداخته و بر آن شد که فرهنگ خاصی را که آمیزهای از فرهنگ ایران باستان و برخی آموزههای غربی بود، جایگزین باورها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی ایران کند. دستورالعملهای دولت برای القای این سیاستها در تمامی ابعاد فرهنگ و هنر گسترش یافت و معماری به عنوان نمود جریانات اجتماعی و ترقیخواهی از این مشی بیتاثیر نماند. ایجاد جریانی به نام «سبک ملی» در معماری و دستور به داشتن معماری رسمی از عواقب این خط فکری است. سازمان پرورش افکار، رویکردی سیاسی به تحولات فرهنگی و هنری داشت و برنامهریز سیر تحول اصلاحات (از بالا به پایین) در این دوره بود.
تغییر هویت به سوی مدرنیته
تحولات اوایل قرن بیستم در اروپا و تاثیرات ناشی از صنعتی شدن، ایران را به سوی پیشرفت و آزادی و دموکراسی فراخواند و رضاشاه ناگزیر بود علاوه بر اعلام ورود به جرگهءکشورهای مترقی، از اصلاحات به عنوان محمل ایدئولوژیک و مبنای مشروعیت رژیم، بهره برد. تجددگرایی که از اواخر دورۀ ناصرالدینشاه با سفرهای پیاپی وی به خارج، از طرف حکومت آغاز شده بود در انقلاب مشروطیت هواخواهانی بین روشنفکران پیدا کرد. اما پس از استبداد صغیر و به ویژه در دورۀ رضاشاه جای خود را به افراطیگری در «حذف تفکر و باورهای ایرانیان سنتگرا» توسط حکومت جدید داد. دستور برای تبدیل شهرها و به ویژه تهران به یک شهر اروپایی و مدرن باعث شد که هرگونه مقاومت برای حفظ یادگارهای تاریخی و فرهنگی و میراث معماری کشور در هم شکسته شود. در این مسیر روزنامهها و تجددطلبان و حامیان دربار هم کوتاهی نکردند و دولتمردان را در ادامهء این تغییرات گستاختر کردند. تبدیل بسیاری از ساختمانهای باشکوه دورۀ قاجار به ساختمانهای اداری و حکومتی و حتی زدودن آنها (نظیر تخریب ارگ سلطنتی قاجاریه برای احداث وزارتخانههای جدید دارایی و دادگستری) و تخریب دروازهها و برج و باروهای قدیمی، خانهها وآثار باارزش تاریخی که در مسیر نوسازی و توسعه قرار گرفتند، ابراز دشمنی بر آنچه ساختهء حکومت پیشین بود، به بهانههای مختلف و احداث خیابانهای جدید بدون ملاحظات فرهنگی و تاریخی، در اولویت قرار گرفت. نمایش اقتدار دولت مرکزی، تجددگرایی افراطی و کینهتوزی تاریخی باعث شد که آنچه نماد عقبماندگی به حساب میآمد یکسره تخریب شود و به تدریج هویت شهرها تغییر یابد و بافتهای فرهنگی و تاریخی به ویژه در شهرهای بزرگ به بهانهء نوسازی بافتهای فرسوده یکسره مورد تهاجم قرار گیرد.
نبود ساختارهای مدنی و مردمنهاد که انقلاب مشروطه، خواهان آن بود و از میان بردن انگیزههای مردمی باعث شد که بسیاری از اقدامات مربوط به ایجاد ساختار کالبدی در شهرها راسائ با هزینه و توسط دولت انجام گیرد. به همین سبب با استخدام اتباع خارجی در نهادهای حکومتی و آموزشی، شیوهء معماری و شهرسازی نیز به دست ایشان سپرده شد و این مهندسان با الهام از آنچه در غرب آموخته بودند و اشکالی از معماری پیش از اسلام به خلق آثار جدید پرداختند.
ساختمانهای صنعتی، آموزشی و خدماتی، پادگانها و کاخها، ایستگاههای راهآهن، سفارتخانهها، موزهها بیمارستانها در تهران و شهرستانها معمولائ به وسیلهء معماران و مهندسان خارجی طراحی و نظارت شد و دولت برای آنچه تجدد و رهایی از عقبماندگی نام گرفته بود مقتدرانه به نوسازی در ساختارها و هنجارهای هنری، فرهنگی و اجتماعی پرداخت، نسل تازه به اختناق خو کرده بود.
بسط نئوکلاسیسم رایج در اروپا، معماران ایرانی را هویتی دوگانه بخشید. پلان و نقشههای غربی همراه با ایوانها و عناصر دیگر ایرانی (به عنوان سبک نئوکلاسیک ایرانی) به تدریج در خانههای شهری نیز رسوخ کرد و معماری التقاطی، جایگاهی مشخص به دست آورد. ناآشنایی با مفاهیم و زیباشناسی معماری و فرهنگ ایران همراه با شیفتگی صاحبان قدرت و سرمایه و درباریان به معماری غربی که توسط تحصیلکردگان مدارس خارج ترویج میشد، جریانات فکری مسلط بر معماری و شهرسازی این دوره را تحت تاثیر قرار داد. در سالهای 1310 به بعد با بالا گرفتن بحران اقتصادی-اجتماعی در اروپا و بازگشت معماران و مهندسان ایرانی تاثیرات معماری مدرن در طراحیهای جدید به تدریج ظاهر شد. اما باوجود آشنایی معماران با مصالح و فنآوری جدید، زمینهای برای ارایهء اندیشهها و طرحهای متهورانۀ معماری پدید نیامد.