تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۴  ، 
کد خبر : ۱۸۸۸۳۴

حاکمیت اختاپوس صنایع نظامی بر آمریکا


عبدالله شهبازی
منظور از پدیده ای که در غرب با نام «مجتمع نظامی ـ صنعتی» معرفی می شود مجموعه صنایع نظامی خصوصی دنیای معاصر است که با هدف تامین سود بیشتر به نحوی که بر اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی دولت ها تاثیر می گذارد. امروزه مجتمع نظامی ـ صنعتی شبکه ای بسیار گسترده و مقتدر از کمپانی های معظم را دربرمی گیرد که بیشترین نفوذ را در سیاست داخلی و خارجی دولت هایی چون ایالات متحده آمریکا و بریتانیا اعمال می‌کنند.
چهل و دو سال پیش ژنرال دوایت آیزنهاور در واپسین ایام دوران ریاست جمهوری خود و نیز به مناسبت پایان پنجاهمین سال خدمت نظامی و سیاسی اش به دولت ایالات متحده آمریکا درباره گسترش مجتمع نظامی ـ صنعتی و مخاطرات آتی آن برای دمکراسی آمریکایی چنین هشدار داد:
«ما صنایع تسلیحاتی آفریده ایم که ابعاد آن بسیار گسترده است. علاوه بر این سه و نیم میلیون نفر از مردان و زنان ما به طور مستقیم در نهادهای شاغل اند. ما سالیانه بیش از درآمد خالص تمامی کمپانی های [دولتی] دفاعی ایالات متحده برای امنیت دفاعی خود خرج می کنیم. ترکیب نهادهای نظامی برای آمریکا تجربه [خصوصی] و صنعت بزرگ اسلحه سازی [دولتی] گسترده جدیدی است.
نفوذ اقتصادی سیاسی و حتی معنوی در هر شهر آمریکا در هر مجلس ایالتی و در هر اداره دولت فدرال احساس می شود... در شوراهای دولتی ما باید مراقب نفوذ غیرقابل کنترل مجتمع نظامی ـ صنعتی چه آشکار و چه ناپیدا باشیم. امکان ظهور فاجعه آمیز قدرتی که در جایگاه خود قرار ندارد وجود دارد و این قدرت مقاومت خواهد کرد. ما هیچگاه نباید اهمیت این خطر را برای آزادی های خود یا فرآیند دمکراتیک جامعه خود دست کم بگیریم.»
پدیده ای که آیزنهاور از آن سخن گفت در دهه های بعد به سرعت رشد کرد و به گودزیلایی بدل شد که به طور عمده از بودجه دفاعی ثروتمندترین کشور جهان تغذیه می کند. افزایش بودجه پنتاگون (وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا) به معنای تغذیه بیشتر و پروارترشدن این هیولا بود. در دوران «جنگ سرد» بهانه ای به نام «خطر کمونیسم» توجیه کافی را برای افزایش بودجه پنتاگون فراهم می ساخت و لذا کانون های سیاسی همیشه با مجتمع نظامی ـ صنعتی در بزرگنمایی این خطر و بهره برداری مالی از آن به شدت ذینفع بودند. با فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک کمونیستی این بهانه موقتا از میان رفت ولی مجتمع نظامی ـ صنعتی به سرعت بهانه ای جدید به نام «بنیادگرایی اسلامی» جعل کرد.
بدینسان بودجه پنتاگون که در سال های نخستین پس از فروپاشی اتحاد شوروی به شدت کاهش یافته بود بار دیگر افزایشی چشمگیر یافت و اینک در دولت جرج بوش دوم و به بهانه «جنگ با تروریسم» به ارقامی عظیم مشابه اوج دوران «جنگ سرد» رسیده است.
بودجه پنتاگون در سال 1978 (1357) یعنی از آغاز دولت جیمی کارتر از حزب دمکرات 116 1 میلیارددلار بود که در پایان کار این دولت (1981) به 175 1 میلیارد دلار رسید. با سقوط دولت کارتر افراطی ترین محافل نظامی گرای ایالات متحده به قدرت رسیدند; همان کانونی که جرج بوش دوم نیز به آن تعلق دارد. رونالد ریگان از حزب جمهوری خواه رئیس این دولت و جرج بوش اول معاون او بود. این کانون به دنبال بهانه ای برای افزایش چشمگیر بودجه پنتاگون می گشت و سرانجام این بهانه را شاید براساس فیلم های تخیلی هالیوود یافت. در 23 مارس 1983 (سوم فروردین 1362) رونالد ریگان با اعلام طرح تحقیقاتی بلندپروازانه ای به نام «جنگ ستارگان» ملت آمریکا و جهانیان را شگفت زده کرد.
این پروژه که تشابه نام آن با فیلم «جنگ ستارگان» جرج لوکاس عجیب می نماید. از آن زمان تا سال 2000 بیش از 70 میلیارددلار برای جامعه آمریکایی هزینه دربرداشت بی آن که ثمری در برداشته باشد و به ساخت سلاح جدیدی بیانجامد. بدینسان بودجه پنتاگون به رقم عظیم 429 8 میلیارددلار در سال 1985 (1364) رسید. این کانون در سال های ریاست جمهوری جرج بوش اول (1368 ـ1371) تحرکات خود را ادامه داد. با تزلزل در ارکان اتحاد شوروی و سرانجام انحلال رسمی آن در دسامبر 1991 (آذر 1370) بهانه «خطر کمونیسم» دیگر نمی توانست توجیهی برای سوداگری لجام گسیخته نظامی باشد.
در چنین فضایی است که سناریویی به نام «جنگ خلیج فارس» در 1991 (1370) طراحی و اجرا شد. این ماجرای هولناک نیز در اصل یک سوداگری عظیم مالی بود. «گوردون آدامز» محقق دانشگاه جرج واشنگتن هزینه جنگ خلیج فارس را برای دولت ایالات متحده آمریکا 60 میلیارد دلار ارزیابی می‌کند.
در آغاز زمامداری جرج بوش اول بودجه پنتاگون 382 میلیارددلار بود که در پایان آن به دلیل فروپاشی اتحاد شوروی به 274 6 میلیارددلار تقلیل یافت. در اولین دوره زمامداری کلینتون از حزب دمکرات بودجه پنتاگون هنوز از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان دوران جنگ سرد متاثربود ولی بتدریج مافیای نظامی گرای ایالات متحده شبحی به نام «بنیادگرایی اسلامی» را جایگزین «خطر کمونیسم» کرد و به بهانه این «تهدید جدید» برای «امنیت ملی» ایالات متحده تلاش برای افزایش بودجه پنتاگون و ارتقا آن به میزان دوران «جنگ سرد» را آغاز نمود.
بودجه پنتاگون از 259 8 میلیارددلار در سال 1997 (1376) به 296 3 میلیارد دلار در سال 2000 (1379) افزایش یافت. به این دلیل است که برخی مطبوعات آمریکایی آن چه را که دولت آمریکا «بنیادگرایی اسلامی» می نامد به طنز «لولوی پانصد میلیارددلاری» نام نهادند.
در جستجوی بهانه
مجتمع نظامی ـ صنعتی دارای پیوندهای جدی با نخبگان راستگرا و نهادهای پژوهشی وابسته به ایشان است. در این میان به ویژه پیوندهای این لابی با بنیاد هریتیج و مرکز سیاست امنیتی حائز اهمیت فراوان است. مرکز اخیر را «فرانک گافنی» از مقامات پنتاگون در دوران ریگان در سال 1988 (1367) برای زنده نگه داشتن پروژه «جنگ ستارگان» ایجاد کرد. این موسسه که به عنوان مرکز عصبی «لابی جنگ ستارگان» شناخته می شود در عرصه پژوهشی و انتشاراتی بسیار فعال است.
این نهاد از زمان تاسیس آن تا سال 1988 (1377) بیش از دو میلیون دلار از پیمانکاران اصلی «جنگ ستارگان» به ویژه کمپانی لاکهید کمک مالی دریافت کرد و پنج تن از مدیران لاکهید ـ ازجمله جرج کیورث مشاور علمی ریگان در پروژه «جنگ ستارگان» ـ در هیئت مدیره آن عضویت دارند. ادوارد فولنر رئیس بنیاد هریتیج نیز عضو هیئت مدیره این موسسه است.
در ژوئیه 2000 کلینتون انتقاد خود را از برنامه های موسوم به «سیستم موشکی دفاع ملی» که در قالب طرح های «جنگ ستارگان» دنبال می شد بیان داشت و با ابراز بی اعتمادی به نتایج این طرح ها ادامه پروژه های مربوطه را به تعویق انداخت. ولی رویاهای ریگان حامیان قدرتمند خود را داشت و از آغاز زمامداری جرج بوش دوم احیا شد. بوش بلافاصله زمزمه احیای پروژه «جنگ ستارگان» را سرداد و در اول مه 2001 (11 اردیبهشت 1380) خواستار گسترش تسلیحات قاره پیما شد. این درحالی است که طبق پیمان سال 1972 (1351) میان آمریکا و اتحاد شوروی سابق گسترش این سلاح ها منع شده بود. زمزمه های جرج بوش دوم به معنای افزایش سالیانه ده میلیارد دلار به بودجه دفاعی ایالات متحده بود.
در واقع جرج بوش دوم از آغاز زمامداری اش قصد داشت بودجه پنتاگون را برای سال مالی 2002 (1381) به مقدار 33 میلیارددلار افزایش دهد و آن را از 310 میلیارد به 343 میلیارددلار برساند. در فضای فقدان دشمنی قهار مانند اتحاد شوروی این افزایش هیچ توجیهی نداشت و اعتراض شدید کارشناسان را برانگیخت. این شعار مطرح شد که «اگر نمی توانیم با 300 میلیارد دلار در سال از کشورمان دفاع کنیم باید ژنرال هایمان را عوض کنیم.» و حتی کسانی مانند لارنس کورب از مقامات دوران ریگان اعلام کردند که با مدیریت بهتر و صرفه جویی بیشتر می توان همین بودجه کنونی 310 میلیارددلاری پنتاگون را به میزان 64 میلیارددلار کاهش داد.
با توجه به این واکنش ها به زودی برای کانون های نظامی گرای ایالات متحده روشن شد که به دلیل فقدان خطری آشکار برای امنیت داخلی ایالات متحده افزایشی چنین نامعقول نمی تواند موفق شود. حادثه 11 سپتامبر بهانه کافی را برای تحقق این خواست فراهم آورد. توجه کنیم که از نخستین ساعات حادثه 11 سپتامبر مقامات دولت بوش آن را نه به عنوان یک اقدام تروریستی بلکه به عنوان «حمله به آمریکا» توصیف کردند و در این کشور «وضعیت جنگی» اعلام نمودند.
در اول خرداد 1380 (22 مه 2001) زمانی که هنوز جنجال «جنگ با تروریسم» و مقررات ویژه «زمان جنگ» دست دولت بوش را برای هر اقدامی علیه بشریت باز نگذارده بود روزنامه گاردین نوشت: «جرج بوش ماموریت اصلی ریاست جمهوری خود را پنهان نمی کند. این ماموریت عبارت است از اعطای پاداش به کمپانی هایی که او را در صعود به قدرت یاری رسانیدند. علاوه بر کمپانی های نفتی و سیگار ازجمله این پاداش ها اعطای 200 میلیارددلار از بودجه دولت ایالات متحده به کمپانی های تسلیحاتی است.
آقای بوش برای انجام این کار به نام امنیت ملی در جستجوی احیای خصومت و سوظن است. او آرزو دارد که پیمان ضدسلاح های قاره پیما را نقض کند و تعادل سلاح های هسته ای جهان را بهم زند. او می خواهد پیمان ناتو را به تمامی مرزهای غربی روسیه گسترش دهد و خرس پیر در حال احتضار ولی خطرناک را به هراس اندازد. ولی برای تحقق چنین اهدافی صنایع نظامی به منازعه نیاز دارند. به این دلیل ایالات متحده در سراسر جهان در جستجوی بهانه است.
با حادثه 11 سپتامبر 2001 (20 شهریور 1380) بوش دونالد رامسفلد و سایر مقامات پنتاگون بهانه لازم را یافتند. آنان مرتب اعلام می کردند که جنگ با تروریسم «جنگی جدید» و با «تاکتیک های جدید و ناشناخته» است. اگربه اهداف مستتر در اینگونه جملات توجه نکنیم شاید منظور واقعی ایشان را درنیابیم. ولی رامسفلد در جمله زیر با صراحت اهداف واقعی هیاهوهای دولت بوش را اعلام کرده است.
او گفت: سیستم جنگی ایالات متحده در دوران جنگ سرد و برای مقابله با ابرقدرتی چون اتحاد شوروی ساخته شده و تسلیحات تولیدشده نیز برای مقابله با اهداف آن زمان طراحی شده است. اکنون که با پدیده ای «نو» و «ناشناخته» به نام «تروریسم جهانی» مواجهیم تسلیحات آن دوران کهنه و فاقد کارایی است و اینک به سیستم دفاعی و تسلیحاتی جدید و متناسب با این دشمن جدید نیاز داریم.
نمونه چنین تسلیحات جدید جنگنده های اف ـ 35 است که قرارداد 200 میلیارددلاری ساخت آن با لاکهید منعقد شد; قراردادی که مطبوعات از آن به عنوان «بزرگ ترین قرارداد تسلیحاتی تاریخ» یاد کردند. توجیه رامسفلد برای ساخت این جنگنده های جدید جت چنین بود: جنگنده های گرانقیمت اف. 22 برای مقابله با جنگنده های جدیدی طراحی شده که اتحاد شوروی هیچگاه موفق به ساخت آن نشد و بنابراین پاسخگوی نیازهای «جنگ با تروریسم» نیست!
با چنین تمهیداتی دولت بوش که کار خود را با 310 5 میلیارد دلار بودجه دفاعی آغاز کرده بود به بهانه «جنگ با تروریسم» رقم عظیم 343 2 میلیارددلاری را برای سال 2002 (1381) به تصویب کنگره رسانید. این مبلغی است بسیار بیش از آن چه که در اوج جنگ جهانی دوم خرج می شد. توجه کنیم که رقم فوق بجز بودجه 30 میلیارددلاری سازمان های اطلاعاتی آمریکا است.
سنت غیرشرافتمندانه پنتاگون
«ویلیام هارتنگ» پژوهشگر ارشد انستیتوی سیاست جهانی در مقاله «بازنگری مجتمع نظامی ـ صنعتی» می نویسد: برخلاف تصورات اولیه با فروپاشی جنگ سرد مجتمع نظامی ـ صنعتی از میان نرفت بلکه با سادگی خود را تجدید سازمان داد. در دوران زمامداری کلینتون سه «غول» بزرگ تسلیحاتی ایالات متحده ـ لاکهید مارتین بوئینگ و رایتئون ـ پیمان هایی معادل 30 میلیارد دلار در سال از پنتاگون به دست آوردند. هشدار آیزنهاور درباره سیطره مجتمع نظامی ـ صنعتی هنوز نیز مانند دهه 1960 (1339) اهمیت دارد. به رغم انحلال پیمان ورشو و فروپاشی اتحاد شوروی بودجه نظامی ایالات متحده امروزه عظیم تر از دوران آیزنهاور است.
در سال 1999 (1378) میزان بودجه نظامی ایالات متحده آمریکا و متحدین آن (دولت های عضو ناتو کره جنوبی و ژاپن) 62 36 درصد هزینه های نظامی کل جهان بود و در مقابل دولت های که از سوی ایالات متحده به عنوان «دشمنان بالقوه» معرفی می شدند (روسیه چین کره شمالی ایران سوریه عراق لیبی و کوبا) در مجموع 14 45 درصد هزینه های نظامی جهان را صرف می کردند و سایر کشورها 23 19 درصد. هارتنگ می پرسد: در فضایی که از تهدید نظامی روسیه خبری نیست چه خطری بیش از یک چهارم تریلیون دلار در سال را برای جنگ و تدارک جنگ توجیه می‌کند؟
در آن زمان پنتاگون برای توجیه بودجه خود تهدید عراق و کره شمالی را مطرح می کرد. هارتنگ می افزاید: اغراق در زمینه تهدیدات موجود برای امنیت ایالات متحده سنت دیرین و غیرشرافتمندانه پنتاگون است. در اوایل دهه 1990 (1370) آشکار شد که بزرگنمایی تهدید نظامی شوروی طی سالیان مدید به تاثیر از اطلاعات نادرست جاسوسان دوجانبه ای چون آلدریش امس بوده است.
بعدها حوادثی مانند بمب گذاری در سفارتخانه های آمریکا در کنیا و تانزانیا (اوت 1998) و ادعای آزمایش های موشکی ایران (ژوئیه 1998) و کره شمالی (اوت 1998) و جنگ هوایی ناتو در کوزوو (از 24 مارس 1999) توجیه لازم را برای افزایش بودجه نظامی پنتاگون فراهم ساخت. سودبرندگان این سناریو چه کسانی هستند ویلیام هارتنگ پاسخ می دهد: «پیمانکاران نظامی پنتاگون و برخی از شخصیت های اصلی کنگره که به طور مرتب دلارهای نظامی را به جیب می‌زنند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات