تاریخ انتشار : ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۱  ، 
کد خبر : ۱۸۸۸۶۶

فوکویاما بر سر دوراهی


پس از سقوط شوروی، «فرانسیس فوکویاما» کتاب مناقشه برانگیزی به نام «پایان تاریخ» را منتشر کرد، که وی را به شهرت رسانید. او تا مدت ها خود را نومحافظه کار معرفی می کرد، اما در اثر جدیدش به نام «آمریکا بر سر دو راهی»، گسست کامل خود از دولت «جرج بوش» ، اعلام می نماید، هر چند با نومحافظه کاری در تمامیت آن نمی گسلد.
البته او جریان فکری نومحافظه کاری را به خاطر «ضد کمونیست بودن پیگیر آن» می ستاید و مخالفت مستمر جریان مزبور با «واقع گرایی سیاسی» هنری کیسینجر را یادآور می شود. فوکویاما، در واقع امر، از چهار اصل اساسی نومحافظه کاری فاصله نمی گیرد؛ او همچنان بر این باور است که برخلاف ادعای «واقع گرایان»، نمی توان در مناسبات بین المللی نسبت به ماهیت درونی رژیم ها بی تفاوت ماند، بلکه باید وضعیت آنان را مورد رسیدگی قرار داد و در صورت لزوم، دیکتاتوری ها را به دموکراسی تبدیل ساخت.
او نه تنها منکر آن نیست که ایالات متحده می بایستی در امور بین المللی مداخله نماید، بلکه از آن پشتیبانی هم می کند، کاری که این کشور به طور تقریبا فطری و در خدمت «اهداف اخلاقی» بدان مشغول است. او معتقد است که می باید به جاه طلبی های مفرط در زمینه تحولات اجتماعی جوامع به دیده تردید نگریست و درباره قوانین و نهادهای بین المللی چندان توهمی به خود راه نداد.
موضوع اصلی دعوای میان نومحافظه کاران و فوکویامای امروز، با واقع گرایان کلاسیک از نوع کیسینجر، بر سر آن است که تا چه میزان می بایست ماهیت رژیم ها را در سیاست خارجی مورد نظر قرار داد. یا اختلاف بر سر چند جانبه گرایی است که نومحافظه کاران را مقابل لیبرال های انترناسیونالیست ویلسونی (شامل دموکرات های آمریکایی، سوسیال دموکرات های اروپایی یا اروپائیان به طور کلی) قرار می دهد. از طرف دیگر، او درباره ضرورت تعهد پذیری آمریکا بر انزواگرایی مزمن حاکم بر افکار عمومی این کشور که در دوران ما کاملا غیرعملی است، قاطعانه موضع گیری کرده است. نومحافظه کاران معجون ایدئولوژیک منحصر به فردی درست کرده اند و در عین حال، از جریان های فکری آمریکایی قدیمی الهام می گیرند. «جرج دبلیو بوش» چه بسا در اولین دوره تصدی مقام ریاست جمهوری خود، یک کاریکاتور به حساب بیاید، اما مسلما حضورش بی منطق نبوده است.
حال که فوکویاما همچنان و به گونه ای نومحافظه کار باقی مانده، پس دیگر او امروز با چه کسی و به خاطر چه موضوع پیوندهایش را قطع می کند؟ آیا با دولت بوش به خاطر سیاستش در عراق قطع رابطه می کند؟ او معتقد است که دولت بوش در جریان جنگ با عراق، مرتکب سه اشتباه بزرگ شده است: منشأ تهدید را اشتباه گرفته است، از افزایش موج مخالفت قدرتمند جهانی در برابر اعمال با اصطلاح (سیادت خیرخواهانه) پیشگیری نکرده و بالاخره، ارزیابی درستی از مشکلات در زمینه برقراری آرامش و بازسازی عراق نداشته است.
فوکویاما با ریشه یابی این خطاها، پیش از هر کاری از گفتمان «جنگ ضدتروریستی» که به گمان او ناسالم، بیهوده و زیانبار است فاصله می گیرد. او ابهامات دائمی موجود در ایالات متحده بر سر مفاهیم بنیادگرایان اسلامی، اسلام گرایان، رادیکال های اسلامی و مسلمانان را به نقد می کشد. او مدعی می شود که در کوتاه مدت، دموکراسی غربی راه حلی برای مشکل تروریسم ارائه نمی دهد. او- در یک موضع گیری شجاعانه به عنوان یک آمریکایی- اذعان می دارد که در جهان عرب کینه توزی ضدآمریکایی ناشی از آنچه حمایت یکجانبه از اسرائیل تلقی می شود، کار تروریست ها را آسان تر کرده است. او تعدادی از عملیات بازدارنده موجه را که در دوران گذشته انجام پذیرفته اند یادآور شده و در عوض، به خاطر عدم اجرای برخی عملیات دیگر، ابراز تأسف می کند و معتقد است که اجرای عملیات پیش گیرانه علیه یک برنامه هسته ای، بی اندازه دشوار است (این عملیات می تواند برنامه هسته ای را به تعویق بیندازد اما قادر به توقف آن نیست) و چه بسا باعث گسترش آن هم بشود. به علاوه، فرایند تغییر رژیم (از دیکتاتوری به دموکراسی) که وقوع آن وابسته به عملیات بازدارنده است، به شدت محل تردید است.
فوکویاما، بی پرواتر از قبل، رفع تضاد بین خود باوری آمریکا به «وضعیت استثنایی» خود که به دیده فوکویاما به صورت یک شبه مذهب درآمده و منشأ آن را تا شخص «جرج واشنگتن» می توان دنبال کرد، و امروزه مفهوم خطرناک جنگ بازدارنده را توجیه می کند، از یک سو، و ضرورت مشروعیت سازی بین المللی از سوی دیگر را ناممکن می داند. او تصریح می کند که «اعتقاد آمریکایی ها به حسن نیت خودشان کافی نیست؛ غیر آمریکایی ها هم بایستی بر این امر متقاعد شوند!» به ویژه هنگامی که آمریکا موفق نمی شود پس از عمل، مشروعیت مداخلات خود را به ثبوت برساند، شایستگی «قدرت برتر» در شأن ادعاهای آن نیست. خلاصه، به نوشته صریح کارشناس دموکرات «فیلیپ گوردون» در نشریه «فارن افرز» (مقاله «پایان انقلاب بوش»)، دولت بوش همه چیزش برخطا است. فوکویاما دونظر دیگر هم ابراز کرده است: او، دگرباره، کشف کرده که قبل از پیش کشیدن بحث دموکراتیزاسیون، یک دولت باید وجود داشته باشد. «دولت سازی» امری است در خود که پیشبرد دموکراسی، خود به خود، آن را برقرار نمی کند. از طرف دیگر، در یک کشور خاص، میزان استقبال نیروهای دموکراتیک محلی از پشتیبانی خارجی، به ویژه اگر از جانب ایالات متحده باشد، تا حدود زیادی، به تاریخچه ویژه جامعه مربوطه و نوع ناسیونالیسم فعال در آن بستگی خواهد داشت. به عبارت دیگر، دموکراسی را نمی توان به راحتی از بیرون تحمیل کرد و کشورهای غربی این استعمارگران دیروز و قدرت های مسلط امروز- لزوماً در یک موقعیت مناسب برای چنین اقدامی قرارندارند. من، با مشاهده این که فوکویاما آن چه را که طی سال ها تکرار کرده ام، یعنی تفاوت میان «فرایند دموکراتیزه شدن» ضروری، طولانی و دشوار با «دموکراسی آنی» موهوم و خصوصاً تحمیل شده از خارج را به حساب خود پذیرفته، احساس شادمانی می کنم. هیچ نهاد و دموکراتیزاسیونی نمی تواند بدون مطالبه از درون برقرار شود.
با این همه، نباید فوکویاما را به مثابه یک روشنفکر اروپایی چند جانبه نگر به تصور درآورد! «برتری خیرخواهانه» آمریکا با محدودیت هایی مواجه است، اما فوکویاما حاضر نیست در هیچ کدام از رویاهای اروپایی ها و چپ آمریکا در مورد نهادهای بین المللی شریک شود. او حتی معتقد است که نفس وجود سازمان ملل مانع اندیشیدن در این باره می شود. او، با مفروض دانستن اصلاح ناپذیری سازمان ملل متحد، بیشتر به گسترش طیفی از اشکال همکاری بین المللی نظر دارد، از صوری ترین و مشروع ترین شان (سازمان ملل) تا ناصوری ترین آنها (کدهای شرکتی، ISO ICANN)1، با توجه به این که مشروع ترین آنها مؤثرترین شان نیست.
فوکویاما، مانند همه آمریکایی ها، نقش رهبری آمریکا را به زیر سؤال نمی برد. از طرف دیگر، او به مانند ویلسونی ها، نومحافظه کاران آمریکایی و بسیاری از سازمان های غیردولتی و افکار عمومی غرب به هیچ وجه دست از تبلیغ برنداشته، همچنان اعتقاد دارد که رژیم های غیردموکراتیک را می باید تغییر داد. اما به چه بهانه و چگونه، چون ضمن آگاهی به محدودیت های یک جانبه گرایی و در مقام یک ویلسونی واقع بین، از دید او توقع بیش از اندازه از نهادهای بین المللی توهمی بیش نخواهد بود؛ پس پرسش همچنان باقی است.
او تأسف می خورد از این که اندیشه های نو محافظه کارانه ای که بدان ها باور می داشته و هنوز هم تا اندازه زیادی باور می دارد، توسط مدیران نالایق، در موقعیت های نامناسب و به بدترین روش ها پیاده شده اند؛ عواملی که باعث سلب اعتبار از آنها شده است. اما خوب آگاه است که آمریکا نمی تواند از باقی جهان توقع داشته باشد به این کشور اعتماد کنند، تا زمانی که درک نکرده قدرت تا زمانی قوی تر است که از در توصیه وارد می شود. در نتیجه، او از هیئت حاکمه کنونی فاصله می گیرد، شاید از این رو که آمادگی خود را برای قبول سیاست خارجی جدیدی از جانب آمریکا اعلام نماید. او هشدار می دهد که «احیای اعتبار آمریکا فقط مسئله روابط عمومی نیست، بلکه به حضور مدیرانی جدید و سیاست های تازه تر نیاز خواهد داشت.»
جای آن دارد که اروپائیان آثار فوکویاما را بخوانند و درباره اش تأمل کنند. او قوی می اندیشد و مسیر جالبی را طی می کند، گرچه طبعاً، هر دوی این ها محل تردیداند. به خصوص که این بحث مستقیماً به آنها هم مربوط می شود. در واقع، احتجاجات اروپا علیه جنگ عراق، هم گرایی ژرف تر موجود میان غربیان را از دیده ها پنهان نگه داشته است: تعداد اروپائیانی که در برخی اعتقادات نومحافظه کاران شریک هستند، به همراه عده ای از چپ های فرانسه،بیش از حد تصور ماست. از زمانی که اتحاد شوروی فروریخته، غربی های آمریکایی و اروپایی بیش از هر زمان دیگر احساس می کنند که رسالتی تمدن ساز و این جهانی به آنها محول شده است؛ دموکراتیزه کردن بقیه جهان: روسیه، چین، دنیای عربی- اسلامی، آفریقا.
افشای سیاست های «واقع بینانه» چون «قربانی کردن مصالح حقوق بشر» به پای ملاحظات پست اقتصادی، بازرگانی، مربوط به انرژی و غیره، تبدیل به امری عادی و بهانه های رایج برای رسانه ها و برخی سیاست مداران شده است. این مواضع بر پیش فرض مشروعیت بی چون و چرای غربیان در ترویج حقوق بشر و ظرفیت آنان در تحقق مؤثر و پایدار این حقوق تکیه دارد. نومحافظه کاران آمریکایی جز این نمی گویند. اختلاف اصلی آمریکایی ها و اروپایی ها بر سر راه های رسیدن به مقصود است- توسل یا عدم توسل به نیروی نظامی- نه در مورد اهداف.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات