بس ستاره آتش از آهن جهید
وین دل سوزیده پذ رفت و چشید
لیک در ظلمت یک دزدی نهان
مینهد انگشت بر استارگان
میکشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی بر فلک
دین در دوران مدرن به کجا می رود سنت و مدرنیته در مغالطه بزرگ دوراناند- نه سنت هویتی است واحد و نه مدرنیته. نه دین گوهر ثابتی دارد نه تاریخ. هر کدام از اینها را که واجد ذات و ماهیتی بدانیم دچار مغالطهای شدهایم که جز خاک افشاندن در چشم داوری، ثمری و اثری ندارد. سوال از اینکه مدرنیته با دین چه میکند، سوالی است به غایت ابهامآلود و اغتشاش آفرین و عین افتادن در مغالطه یاد شده. ابتدا باید به شیوه فیلسوفان تحلیلی سوال را بکاویم تا راه برای یافتن پاسخ هموار شود. مدرنیته نه روح دارد و نه ذات. مدرنیته چیزی نیست جز علم مدرن فسلفههای مدرن، هنر مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن معماری مدرن و امثال آنها و وقتی میپرسیم مدرنیته با دین چه میکند، در حقیقت دهها سوال را بر هم ریختهایم و طالب پاسخ واحد شدهایم که امری دست نیافتنی است. باید بپرسیم علم جدید با دین چه میکند فلسفههای جدید با دین چه میکنند سیاست جدید با دین چه میکند و حق علی هذا. و حکم هر کدام را جداگانه به دست آوریم. در میان آوردن قصه "عقلانیت جدید" هم دردی را دوا نمیکند چون بالاخره عقلانیت جدید همان است که در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جدید پدیدار شده است و لذا دوباره به همان جای اول بر میگردیم. همین نزاع علم و دین که به بیاعتباری و کمتوانی مسیحیت و کلیسا انجامید سببساز سکولاریسم هم شد. یعنی برای کلیسا و نهاد دین قدرتی و پشتوانهای باقی نماند تا در صحنه قدرت و سیاست، بازیگر بماند. سیاست عرصه زورآزمایی قدرتمندان است و همین که یکی از بازیگران از توان و نفس افتاد، خودبهخود از آوردگاه قدرت بیرون خواهد رفت و جای خود را به دیگری خواهد داد. سکولاریسم نه به فرمان و توصیه کسی میآید و به فرمان و توصیه کس دیگری میرود، نتیجه قهری توانایی و ناتوانی بازیگران عرصه قدرت است و این سرنوشتی بود که برای مسیحیت به ناچار رقم زده شد. از یاد نبریم اتفاق مهم دیگری در مسیحیت را، یعنی دوپاره شدن آن را به پروتستانیزم و کاتولیزم در آغاز دوران جدید، که آن هم در تضعیف ولایت کلیسا نقش عظیمی داشت. مسلمانان، در آغاز تاریخ خود، این دوپاره شدن را تجربه کردند و از آن پس کمابیش به دو شاخه تسنن و تشیع ثابت ماندند و ضعف و قوتی را موجب نشدند. فلسفههای مدرن نیز در چالش با دین، دست کمی از علم نداشتند. با این تفاوت که تاثیرات علم ملموستر بود و تاثیرات فلسفه نامحسوس. فضای استبدادی ممالک اسلامی، هیچ گاه به مواجهه طبیعی و آزاد این رقیبان، مجال و رخصت نداد و ضعف و قوت اسلام در این آوردگاه هم، نهفته و نامعلوم ماند. دین هم مصداق واحدی ندارد، غرضمان اسلام است یا مسیحیت یا بودیزم یا ادیان دیگر؟ پس سوال مشخص فیالمثل این است که علم مدرن با دین اسلام (یا مسیحیت) چه میکند؟ وقتی به این جا میرسیم، افق سوال و البته افق پاسخ روشن میشود. به تجربه تاریخی بنگریم تا ببینیم علم جدید، فیالمثل با مسیحیت چه کرده است. پاسخ پیداست، علم جدید به بیاعتباری یا کم اعتباری مسیحیت انجامید. نزاع کلیسا و علم جدید در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، نزاعی بس سرنوشت ساز بود و سبب شد تا مسیحیت فروتن شود و پای در گلیم خود کشد و حد خود را بشناسد و مدعیات انسان شناسی، جهان شناسی و خداشناسی خود را سامان موجهتری بدهد و همزیستی با علم را آغاز کند و در یک کلام "دینتر" شود یعنی به کارکرد اصلی دین که همانا تنظیم رابطه درونی مخلوق و خالق است نزدیکتر شود. اینکه علم جدید با اسلام چه خواهد کرد، سوالی است تاریخی و پاسخی حدسی و فرضی دارد، مسلمانان هنوز این مواجهه را نیازموده اند و از اینکه در معرکه آن نزاع نیفتادهاند نباید ذوق زده باشند. از اندوه دیگران، لاحول گویند شادیکنان. و همین موجب توهم استغنایی شد که دامن مسلمانان را هنوز که هنوز است رها نکرده است. هنوز هم پارهای از ناآزمودگان و سنتگرایان میپندارند فلسفه اسلامی، اشرف واصح فلسفههای موجود است و فیلسوفان مدرن، مغالطه گران گمراهی بیش نیستند که "چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند." سیاست جدید که از دروازه مشروطیت به مدینه اسلام ایرانی درآمد نه سبوق به دوره علم جدید بود نه فلسفه جدید، و لذا دینی که قوت و ضعفش را در آن دو آوردگاه امتحان نکرده بود و حد خود را نشناخته بود، به مصاف سیاست رفت و نتیجهاش جز ناکامی و نامرادی و نقض و ناتمامی چه میتوانست باشد؟ نتیجهاش نه سکولاریزم و سکولار بود و نه تئوکراسی تئوکرات، و هر چه پس از آن زاده شد، کودک ناقصالخلقه و ناتمامی بود که عبرت خلایق شد. باری بر صاحب قلم کمابیش- در حد طاقت بشری- آشکار است که تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسیحیت و یهودیت یعنی بر خلاف پند او و کوشش سنتگرایان که رجعتی خام و ناممکن را خواستارند و البته آن را در جامهای از الفاظ پرطمطراق و سرحلقه آنان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده میگشت اینک پرمدعاتر از همیشه به مدد مداحان و شاگردان دیرین خود به میدا آوازه جویی پا نهاده است، آری برخلاف پندار این سنگرایان و ساکنان حجرههای تحجر میان معرفت و هویت را سامانی خردپند ندهد گرفتار سنتپرستان وهویت گرایان بیمعرفت و بیحقیقت خواهد شد که با بنیادگرایی کور، دمار از روزگار حقیقت برخواهد آورد. تجربه تاریخی مسیحیت چنین میگوید که علم و فلسفه و هنر و تکنولوژی و سیاست جدید، ابتدا دین را به گرداب ناتوانی و نارسایی خواهند افکند و پشتوانه ایمانی و تجربی را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نیک و بدش را در برابرش خواهند گشود، و پس از آن است که مرحله دوم یعنی مرحله تفسیرهای تازه فرا میرسد و دردمندان در پرتو دستاوردهای جدید بشری به بازفهمی مولدیت دینی دست همت خواهند گشود و راهی را که دین همواره میپیموده، یعنی مدد گرفتن از آن فرضیات غیردینی، دنبا خواهند کرد و با اجتهادات جدید باب تطبیق و تطابق را باز خواهند کرد. پس از آن این است که وارد مرحله سوم میشویم و آن خواستاری رجعت به خلوص پیشین و دست شست از چالشهای فکری و غنودن در بستر مولدیت سنتی و دمزدن از هویت مظلوم و منقرض پیشین، مرثیه سرودن برای مآثر و مفاخر گذشته، و ذم کردن پیشهها و اندیشههای مدرن این حرکت رجعی دو صورت فعال و منفعل دارد. سنتگرایی صورت انفعالی آن و بنیادگرایی که بهتر است آن را رد هویت گرایی بیمعرفت بخوانیم. صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعتها و ابداعها را باید مرحله چهارم مواجهه دین و مدرنیته بدانیم. فرقههای جدید دینی که مسیحیت آن را آزموده است و در اسلام و تشیع هم در دوران اخیر سابقه دارد، بینسبت با ورود و ظهور تجدد در عرصه دیانت نیست و همواره خوف آن بوده است که پارهای از آن بدعتها، اجتهاد و پارهای از اجتهادات بدعت خوانده شوند و خشک و تر به یک آتش بسوزند. گمان ندارم که هیچ یک از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسیحیت را با اسلام به عین عیان مشاهد نکرده باشند و دست کم در حوزههای یاد شده بر صحت آن گواهی ندهند. آنچه امروز تحت عنوان بازاندیشی سنت یا فعال کردن سنت از آن یاد میشود، اولا معنای محصلی ندارد و ثانیا روش روشنی ارائه نمیدهد. چه معنا دارد که به بازاندیشی علم و طبیعیات قدیم که جزئی از اجزاء سنت است رو آوریم و به فعال کردن آن دست بگشائیم آن هم با کدام روش؟ همین طور است فعال کردن فلسفه قدیم که پیدا نیست چه معنا و مبنا و روش و فایدهای دارد، اینها همه الفاظ تهی و عبارات نیندیشیدهای است که امروزه کرارا و تقلیدا در میان ما جاری است و جز پرده کشیدن بر پرسشهای روشن، حاصلی و کارکردی ندارد. اگر غرض فعال کردن سنت دینی است، باید این را به تصریح به زیان آوریم و آن گاه معین کنیم غرض از دین، هویت دینی است یا معرفت دینی، فعال کردن هویت بیمعرفت، جز بنیاد نهادن بنیادگرایی خشن، عاقبتی و نتیجهای ندارد. و فعال کردن معرفت دینی هم جز در پرتو اندیشههای مدرن راهی و روشی ندارد. در مصاف این باز فهمی و باز تفسیری است که دین، قوت درونی خود را چنانکه هست نشان خواهد شد و آن گاه است که یا به انزوای دینداری معیشت اندیشانه خواهد رفت و به عادی از عادات زندگی بدل خواهد شد و یا الهامبخش معرفت اندیشان و تجربت اندیشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سیراب خواهد کرد. گرچه همین تجربه ایمانی را هم معرفتاندیشی آرام نخواهد گذاشت، و "سبب دانی"به قول "مولانا" دست در خون حیرت خواهد برد و راه قرب را کم راهرو خواهد کرد. آنها که خواستار بازگشت و احیا تمدن اسلامیاند، فراموش نکنند که روح دیر خفته اسلام را تنها در آوردگاههای معرفتی میتوان بیدار کرد و دل بستن به جسمی فربه و روحی رنجور، یادآور حکایت سلیمانی است مرده و تکیه زده بر عصایی موریانه خورده.
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده