تاریخ انتشار : ۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۷  ، 
کد خبر : ۱۸۹۰۵۸
بررسی سیر نوزایی علوم در گفت‌وگو با آیةالله دکتر مصطفی محقق داماد؛

علم، ملّیت ندارد!

دکتر عبدالوهاب فراتی مقدمه: نوآوری وایجاد تحول در عرصه تولید علم مقوله ای است که تحقق آن موجب تسریع در روند مذکور خواهد شد. یقیناً آنچه این زنجیره را کامل می کند آزاد اندیشی است. اما پرسش اساسی این است که موانع فرهنگی و نگرشی در این مسیر با توجه به سابقه تاریخی و تمدنی ما چیست؟ و چگونه می توان به رفع آن پرداخت؟ آیةا... دکتر مصطفی محقق داماد در مصاحبه پیش رو که توسط دبیرخانه نهضت آزاداندیشی و تولید علم (معاونت پژوهشی حوزه علمیه قم) در اختیار ما قرار گرفته به بیان دیدگاههای خود در این رابطه پرداخته است.

* همان گونه که استحضار دارید، در این نشست می خواهیم وضعیت گذشته و حال علوم دینی را بررسی کنیم؛ موانع و عوامل تولید و نظریه پردازی را در این علوم بیابیم و سرانجام راهکارهایی را نیز در این باره ارایه دهیم. به عنوان مطلع بحث از شاخه های علوم مرتبط با دین بگویید.
** به نظر می رسد باید علومی را که به دین مربوطند، به دو بخش تقسیم کنیم: یکی علوم دینی و دیگر، علوم دینداران. اگر بخش اول را «علم دین» نام بگذاریم، شاید دقیقتر باشد. مراد از علم دین، عبارت است از تحقیق درباره خود دین، ریشه های دین و هر مسأله ای که در دین مطرح است. این علم، همان است که در اصطلاح لاتین قدیم، به آن تئولوژی (teology) می گویند. مراد از teology الهیات است؛ اما به غلط، آن را به «علم کلام» ترجمه کرده اند. الهیات را نمی توان تنها علم کلام دانست؛ بلکه مجموعه ای از علوم است. علوم متعددی را شامل می شود؛ یعنی مجموع علومی که در چارچوب دین مطرح می شوند و می توان گفت، مجموع علومی که در شناسایی دین به کار می روند. پس به این ترتیب، حتی فقه هم جزو الهیات است.
بخش دوم، علوم دینداران است. به نظر می رسد مراد، آن دسته از علومی است که در دامان تمدن اسلامی رشد و نمو پیدا کرده اند و به ترقّی و تعالی رسیده اند. می دانید که برخی معتقدند استفاده از اصطلاح «فلسفه اسلامی» درست نیست. می گویند ما فلسفه «اسلامی» نداریم؛ فلسفه «مسلمانان» داریم. این نظریه که از فرنگ آب می خورد، می گوید فلسفه دانشی است که باید آن را جزو بخش دوم بدانیم؛ یعنی علوم دینداران. بنده معتقدم که خیر؛ ما فلسفه «اسلامی» داریم. فلاسفه اسلامی خواسته اند پایه های دینی را عقلانی کنند، در باب مسایل دینی، نظریه پردازیهای عقلانی داشته باشند و در مباحث دینی خرد ورزی کنند. بنابراین محصول کار آنها را باید در شمار «علم دین» بیاوریم. فلسفه ای که شیخ الرئیس، فارابی و امثال آنها و بالاخره ملاصدرا و شیخ سهروردی مطرح می کنند، فلسفه دین است؛ فلسفه اسلامی است. اما بسیاری از علوم دیگر را نمی توانیم «اسلامی» بنامیم و با پسوند «اسلامی» بیاوریم؛ مثلاً نمی توانیم بگوییم «ریاضیات اسلامی»، «طب اسلامی» و «نجوم اسلامی». این ترکیب، نادرست است. طب اسلامی معنا ندارد. طب درباره بدن انسان تحقیق می کند و لذا نسبت دادن مذهب به آن معنا ندارد. طب، مذهب ندارد و همچنین فیزیک و شیمی. چند سال پیش در آمریکا نهضتی راه افتاد و بعد دامنه اش به قم هم کشیده شد. بنایش بر این بود که می توان- مثلاً- ریاضی اسلامی ساخت. نوشته های این نهضت را در قم ترجمه کردند. گفتند می خواهیم فیزیک اسلامی داشته باشیم؛ شیمی اسلامی بسازیم و از این قبیل علوم. به نظر من، این نظریه، باطل است. دین از مقوله «باید»ها است؛ اما این علوم از مقوله «هست»ها هستند. حتی اگر به آقای صدر که نامش را «اقتصادنا» گذاشته نگاه کنید، در آخرش می گوید، منظور ما از «اقتصاد اسلامی» این است که اقتصاد خاص یک جامعه مسلمان به این سوی حرکت می کند. پس همین اقتصاد هم، اقتصاد مسلمانان است؛ نه اسلامی. اسلام طرح اقتصادی ندارد. نباید اشتباه کنیم. کتاب المکاسب، المتاجر، الاجاره، المضارعه، المساقات و مانند آن، از حقوق اقتصادی سخن می گویند، نه علم اقتصاد. فرق است میان علم اقتصاد و حقوق اقتصادی. علم اقتصاد از مقوله since انگلیسی است و حقوق اقتصادی، از مقوله علوم انسانی. حقوق از مقوله «بایدها» است و since از مقوله «هست». به عبارت دیگر، علم حقوق، فن است و از مقوله هیومنیستیک؛ یعنی علوم انسانی. از مقوله علم نیست. علم اقتصاد به ما می آموزد که چگونه - مثلاً - نرخ تورم را کاهش دهیم، یا چه فرمولی را برای رسیدن به این هدف اجرا کنیم. شرع، برای این کار، دستوری ندارد؛ یعنی هیچ طرحی برای اینکه با تورم چگونه مقابله کنید، در شرع وجود ندارد. اصلاً کار شریعت اسلام نیست. حکمت شریعت چیز دیگری است. نه مدعی چنین کاری است و نه طرحی برای آن دارد.
* پس می توان گفت که علم خنثی است؟
** بله؛ علم هیچ مذهبی ندارد. نه قومیت می شناسد و نه وطن. نمی توان آن را در منطقه جغرافیایی خاصی حبس کرد. البته وقتی در یک جامعه، دسته ای از بایدها و تقیدها وجود دارد و مردم از آداب و رسوم و فرهنگ خاصی پیروی می کنند، طبعاً یک سری از علوم، مجال پیشرفت و شکوفایی پیدا می کنند و یک سری دیگر مجال آن را نمی یابند و رشد نمی کنند. آنچه بنده عرض کردم، مقدمه ای بود برای همین مطلب که فرهنگ جامعه می تواند زمینه ای برای رشد علم شود. اگر به تمدن اسلامی نگاهی بیندازید، خواهید دید که علوم تجربی به آسانی در آن رشد و نمو کردند و به شکوفایی رسیدند. جای این سؤال هست که چرا در آن زمان، علوم تجربی در تمدنهای دیگر رشد نکردند؛ ولی در جامعه اسلامی به شکوفایی فوق العاده ای رسیدند.
در قرون 4 و 5 هجری، یعنی همان دوره طلایی تمدن اسلامی، علوم تجربی رونق چشمگیری میان مسلمانان پیدا کرد. در همین دوره می بینیم که در جوامع دیگر چنین بختی نصیب علوم تجربی نشد. این موضوع را باید از نظر روان شناسی پیگیری کنیم. جداً شایسته است به این مسأله بپردازیم و جوابی برایش پیدا کنیم. به نظر من، علت آن، فرهنگ و تربیت دینی مسلمانان است. مسلمانان از اقوام مختلفی بودند؛ از عرب، اروپایی و آندلسی، ایرانی و غیره. در همه این اقوام، علوم تجربی جایگاه ویژه ای داشت. ریشه های این جایگاه را باید در فرهنگ مشترک این مردم پیدا کنیم و در اخلاقیات آنها. پس، هر چند علم خنثی است و دین و مذهب نمی شناسد، اما بسته به زمینه های فرهنگی و تربیتی جوامع، مجال رشد و بروز و نضج می یابد و یا به زیر می رود و گرفتار رکود می شود. پس چنانکه عرض کردم، علت رشد علوم تجربی در تمدن معروف اسلامی را باید در درون آن جست؛ در اخلاقیات و فرهنگ مردم.
* ظاهراً حمایتهای دین حالت انحصاری هم ندارند؛ یعنی هر دینی می تواند منشأ بروز و ظهور و رشد علم شود؛ مثلاً مسیحیت.
** بله؛ بنده نیز این حقیقت را به صورت کلی قبول دارم؛ اما مسیحیت نتوانسته حامی علم باشد. ما در تاریخ چنین چیزی را سراغ نداریم. آن گونه که علم در سایه اسلام و تمدن اسلامی رشد کرده، به هیچ وجه در سایه مسیحیت رشد نکرده است.
* امروز چطور؟ آیا امروز هم این تفاوت میان اسلام و مسیحیت وجود دارد؟
** امروز با دیروز فرق می کند. هر دوره ای را باید جداگانه بررسی کنیم. این حقیقت را نباید نادیده گرفت که در روزگار گذشته، دین در جهان نقش مهم و کلیدی داشته. سرنوشتها را رقم می زده است. امروز این گونه نیست. دین در جوامع نقش ندارد. نقش او را گرفته اند. پس نمی توان اگر پیشرفتی در جوامع غربی ملاحظه کردیم، آن را به حساب دین آنها بگذاریم. باید ببینیم آیا این پیشرفت بر اثر نقش دین حاصل شده است یا نه. جهان امروز، «جهان مذهبی» نیست. حکومتها مذهبی نیستند. جوامع، مذهبی نیستند. اصلاً تمدن، تمدن مذهبی نیست. شما باید آن زمان را بررسی کنید که تمدن، «تمدن مسیحی» بود؛ تمدن، «تمدن اسلامی» بود؛ یعنی باید تمدن اسلامی را با تمدن مسیحی مقایسه کنید. آن وقت تصدیق خواهید کرد که در تمدن مسیحی، مراکز علمی وجود ندارد. به عکس، برای تمدن اسلامی مراکز علمی بی شماری در تاریخ ثبت شده است. در تمدن مسیحی، دانش طب رشد نکرده است؛ در حالی که پزشکی امروز مدیون دانش طبی است که تمدن اسلامی پرورانده است. همچنین است ریاضیات. ریاضیات امروز وامدار کوششهای ریاضیدانان مسلمان است؛ آن هم مسلمانانی که در سایه تمدن و فرهنگ اسلامی مجال و انگیزه کار گرفته اند. نه اینکه فقط مسلمان باشند؛ بلکه از اسلام اثر هم گرفته اند. مسیحیت نه تنها از علم حمایت نکرده که مهار هم کرده است. البته مسیحیان، بعدها این مهار را پاره کردند و جامعه مسیحی یکباره دست به آشوب زد و زنجیرهای کلیسا را گسیخت و از یوق آن بیرون آمد. از آن زمان به بعد بود که علم فرصت رشد پیدا کرد. نهضت پروتستانیزم، در حقیقت، واکنشی در برابر همین مهار کلیسا بود. همچنین، نهضت صنعتی و رنسانس. جامعه مسیحی از کلیسا بیرون آمد و به میدان علم پا گذاشت. پس می بینیم که جریان مسیحیت، عکس اسلام بوده است. غربیها با رهایی از قید مسیحیت بود که توانستند به علم رو کنند؛ اما چنین چیزی در جهان اسلام رخ نداده است؛ یعنی اسلام نه تنها با علم سر ناسازگاری نداشته که عامل رشد آن هم بوده. در غرب، آن زیاده روی های کلیسا به نوعی دین گریزی منجر شد. گفتند جهان امروز، دیگر جهان علم است. خدای امروز بشر، علم است. انسان، امروز، باید در پیشگاه این خدا سجده کند. از آن زمان که غرب در برابر کلیسا عصیان کرد، همین عقیده حکمفرما است. کار به جایی رسید که خدا را رها کردند و به علم پناه آوردند.
به هر حال، اگر می خواهید تأثیر ادیان را در پیشرفت علم مقایسه کنید، باید نمونه را از زمانی بردارید که دین بر جامعه حاکم بوده است؛ یعنی آن روز که اسلام و مسیحیت حرف اول و آخر را در جامعه می زده اند. نتیجه عرایض بنده این است که هر چند بخش دوم، علم دین نیست و علم متدینین است، اما نوعی حمایت و نیروی ترویج در درون بایدهای دینی ما وجود داشته که موجب رشد علوم شده است.
* جنابعالی هم حتماً می پذیرید که جهان اسلام پس از قرون 4 و 5 دچار نوعی رکود علمی شد که تا امروز هم ادامه دارد. علت این رکود چیست؟ چه اتفاقی باعث شد تا آن نیروی ترویج علم در اسلام، بی اثر شود؟
** در این باره، نظریه های متعددی ارایه کرده اند. برخی گفته اند علت افول خورشید علم در جهان اسلام، معارضه شدید غرب با جوامع اسلامی بوده است. علل دیگری را هم مؤثر دانسته اند. اما بنده معتقدم عامل داخلی از همه مهمتر بوده است و این عامل، همان حکومتها و قدرتها هستند؛ یعنی حکومتهایی که بر جامعه اسلامی حکم رانده اند. به نظر من، ظهور آن دوره طلایی تا حد بسیار زیادی مدیون حکومت وقت بوده است. در این قرون، نوعی آزادی بر جامعه علمی حاکم بوده است. این آزادی را می توان از علل مهم شکوفایی علمی آن دوره دانست؛ اما در قرون بعدی خبری از آن نیست. زکریای رازی کتابی به نام «حیل المتنبئین» دارد که مرحوم استاد ما، آقای مطهری، معتقد بودند این کتاب از زکریا نیست. بنده در نوشته هایم گفته ام که کتاب از آنِ او است. زکریای رازی در این کتاب برای مباحث دینی، طرح سؤال کرده است. خواسته است الهیات را با مسأله مواجه کند. نوعی رویارویی بیافریند و پنجه در پنجه مسایل بیندازد تا الهیات رشد کند. وجود چنین فضایی است که علم را رشد می دهد. وقتی فخر رازی به جنگ فلسفه می آید و با نظریه های شیخ الرئیس به مبارزه برمی خیزد، به همین فضا دامن می زند. می دانید که فخر رازی، یک خطیب و منبری و متکلم بوده. متکلم نمی خواهد علیه دین سخن بگوید. از دین دفاع می کند. به نظر من فخر رازی با مبارزه ای که علیه فلسفه داشته، بهترین خدمت را به فلسفه و اندیشه فلسفی اسلام کرده است؛ چون ناخن زنیها و ایرادهای او، امثال خواجه را برانگیخت تا از فلسفه دفاع کند و کتابهای مهمی مانند شرح اشارات پا به عرصه ظهور بگذارند. اگر علم کلام نبود، فلسفه این گونه رشد نمی کرد. اعتقاد من بر این است که رشد فلسفه در دامان تمدن اسلامی، مرهون جنگ با متکلمین است. اکنون می خواهم از ذکر این رویداد تاریخی- علمی به این نتیجه برسم که برای ایجاد حرکت علمی در این روزگار نیز نیازمند چنین رویارویی هایی هستیم. باید بر جامعه علمی تلنگر بزنیم. برای رشد علوم دین باید از همان تجربه گذشته استفاده کنیم. ببینیم در قرون 4 و 5 و 6 چه شرایطی وجود داشته و چه عواملی در کار بوده است، همان را بیافرینیم. اولین عامل، همان طور که عرض کردم- درگیری با مسأله بوده است. باید پای علوم را به میدان مسایل باز کنیم و رویارویی و مواجهه بیافرینیم. پس باید برای برخورد علوم عقلی با مسایل چاره ای اندیشید. هر قدر فرمان صادر کنید و دست به تشویق و ترغیب بزنید و پول خرج کنید، نمی توانید علوم عقلی را به تولیدات جدید مجبور کنید. حتی یک گام هم به پیش نخواهید رفت مگر میدان جنگ را باز کنید؛ یعنی جنگ علوم با مسایل جدید. باید مسایل جدیدی را که در الهیات مطرح شده اند، پیش بیاوریم و علوم عقلی خودمان را با آنها به جنگ بیندازیم.
راه حل پیشنهادی بنده، این است که علوم و اندیشه های دین را با مسأله رو به رو کنیم. مسأله ای که جامعه شناسی روز مطرح می کند؛ علوم تجربی معاصر مطرح می کند؛ مسایلی که کیهان شناسی روز می سازد. همه مباحثی که در فلسفه اسلامی وجود دارند، باید درگیر شوند.
همین هم خود مسأله ای مهم است که چگونه می توان مباحث فلسفه اسلامی را با علوم و مسایل جدید درگیر کرد.
قبلاً هم گفتم که فلسفه اسلامی در مواجهه با مسایل روز خود به پیشرفت رسیده است. مسایلی در آن روزگار مطرح بود و فلسفه اسلامی تا حدودی شکلی را به خود گرفت که متناسب با آن مسایل بود. اما امروز وضعیت فرق می کند؛ مثلاً مباحث جوهر و عرض امروز دیگر به آن شکل نمی توانند مطرح شوند.
* کوششهای علمی علمای گذشته را در عرصه علوم نقلی چگونه ارزیابی می کنید؟
** از مهمترین علوم ما در حوزه نقلی، فقه و اصول است که به نظر من سبک فعلی تدریس ما نوعی کفران نعمت نسبت به کوششهای گذشتگان است. اگر به تاریخ علم فقه نگاهی بیندازیم، می بینیم زحمات و نیز توفیقات فراوانی در میدان تولید داشته اند. هیچ کس نمی تواند تولیدات فقهای گذشته را در فقه و اصول منکر شود. فقها با سیستمهای حقوقی عصر خود آشنا بوده اند. من بارها این حقیقت را بر زبان آورده ام. اولین تولید کننده در فقه و حقوق اسلامی، «شیخ طوسی» و سپس «علامه حلی» است و پس از ایشان، اگر بخواهیم از کسی نام ببریم، باید به قرون 12 و 13 برسیم که کسانی مثل «شیخ انصاری» و «وحید بهبهانی» پیدا شدند و در برابر اخباری گری ایستادند. وقتی به کارهای آنها می نگریم و تولیداتی که در فقه و اصول و اندیشه اسلامی داشته اند، در می یابیم که هر چه کرده اند، مرهون آگاهی و تخصص آنها از مکاتب حقوقی روز بوده است. به همین ترتیب بنده معتقدم در روزگار معاصر کسی می تواند در فقه موفق باشد که سیستمهای حقوقی رایج زمان را بشناسد. ممکن نیست کسی توفیق بیابد، ولی ماهیت شرکتها را نشناسد. امروز یک هزارم تجارب بر دوش بیع و اجاره و صلح و مضاربه و امثال آن است. بقیه بر دوش شرکتهای تجاری است. عقود و قراردادها و پیمانکاریهای جدید است که حرف اصلی را در روزگار ما می زنند. این نکته را بنده با اعتماد و اطمینان کامل عرض می کنم و تأکید دارم که منابع مورد نیاز این مسایل در فقه ما به صورت گسترده وجود دارند. منتها فقه ما باید از نو تنظیم بشود. با وضعیت حقوقی جدید سازگاری پیدا کند.
* آیا برای روزآمد کردن فقه به روشهای جدیدی مانند هرمنوتیک نیاز نداریم؟ استحضار دارید که برخی صاحبنظران معتقدند ما دیگر نمی توانیم با روشهای گذشته نیازهای خود را برآوریم و باید دست به دامان روشهای جدید بشویم. از این بالاتر، برخی معتقدند که رسیدن به حقیقت ناب ممکن نیست؛ بلکه ما باید با روشهایی مانند هرمنوتیک به حقیقت تأویلی دست پیدا کنیم.
** مشکل ما دو طرفه است. آنها که امروز درباره هرمنوتیک سخن می گویند و از آن دم می زنند، معمولاً تخصص کافی در علم اصول ندارند. اگر تخصص داشتند شاید طوری دیگر سخن می گفتند. برخی از کسانی هم که به هرمنوتیک حمله می برند، هرمنوتیک را خوب نشناخته اند. حضرت امام- رضوان‌الله علیه- در تفسیر سوره حمد سخن نغزی داشتند که به نظر من می تواند دستور کلی ما در این گونه مباحث باشد. فرمودند اختلافی که در طول تاریخ همواره میان عرفا و فقها وجود داشته، به این دلیل بوده که مراد یکدیگر را در نمی یافته اند. با اصطلاحات یکدیگر آشنا نبوده اند؛ یعنی مقصد یکی است؛ اما ظاهر آن تفاوت دارد. اگر به مغز سخنان یکدیگر راه می یافتند و به نوعی تفاهم دست پیدا می کردند، اختلافها هم خود به خود از میان برمی خواست.
* اما گاهی اختلافها بسیار عمیق هستند؛ مثلاً پارادایمها تفاوت دارند.
** نه؛ پارادایم یکی است. ادبیاتها تفاوت دارد. با ادبیات یکدیگر آشنا نبوده اند. چندی پیش زندگینامه حلاج را مطالعه می کردم که به نکته جالبی رسیدم. وقتی می خواستند او را اعدام کنند، چند فقیه حکم اعدام را امضا کردند و حکم دادند که او کافر است. در این میان فقیهی بود که حاضر به امضا نشد. او گفت، من امضا نمی کنم؛ چون با اصطلاحاتی که حلاج به کار می برد، آشنا نیستم. من نمی فهمم او چه می گوید. کسی باید نظر بدهد که با ادبیات او آشناست. این سخن بسیار مهمی است.
بنده معتقدم کسی می تواند اصول را نقد کند که کاملاً با آن آشنایی دارد. با اصطلاحات و ادبیات آن مأنوس است. امروز در حوزه علمیه قم آشنایی با هرمنوتیک در حال پیدایش است؛ اما به صورت تدریجی. جالب است که بنده مقاله ای دیدم از حوزه علمیه قم درباره هرمنوتیک. اگر این مقاله احیاناً چند سال پیش از طرف دانشگاهیان منتشر می شد، گمان می کنم علمای قم نویسنده را تکفیر می کردند. مقاله را کسی نوشته بود که با مباحث علم اصول آشنا است. در آن مقاله بسیاری از مباحث هرمنوتیک را پذیرفته بود. پس تقارب در حال پدید آمدن است.
* دیدگاه جنابعالی در این باره چیست؟ آیا هرمنوتیک می تواند در کوششهای فقهی ما صاحب اثر باشد؟
** بله؛ قطعاً.
* ولی بحران ایجاد می کند.
** نه؛ به هیچ وجه. البته مباحث را قدری عوض می کند. فتاوا را تغییر می دهد.
* برخی فقها هرمنوتیک را نمی پذیرند. معتقدند اساس دین را با خطر رو به رو می کند.
** این احساس خطرها چیز جدیدی نیستند. خوب است شما به کتاب فقه ابن عربی در «فقه الجهاد» نگاهی بیندازید؛ کتاب سید حیدر آملی را مطالعه کنید و کتابهایی که عرفا نوشته اند. اگر فقه ابن عربی اجرا می شد، چه اتفاقی می افتاد؟ تفسیرهایی که این عرفا از عبارات قرآن کرده اند، یا تفسیری که محیی الدین از ماجرای موسی و فرعون کرده است، چه تغییری در دین پدید می آورد؟ کجای دین را ویران می کند؟ آیا دین دیگری روی کار می آید؟ این تفسیرها اساس دین را با خطر رو به رو نمی کند. دین را منکر نمی شوند؛ بلکه تفسیر دیگری از دین فراهم می آورند. بعد اخلاقی و معنوی دین بر جای خود می ماند و تنها شریعت دستخوش تحول می شود. هرمنوتیک هم، چنین ماجرایی دارد. مباحث شریعت اکنون متن محور است. اگر هرمنوتیک اساس کار قرار بگیرد، این متن محوری از میان می رود. آنچه تغییر می کند، شریعت است، و این مسأله جدیدی نیست. ما در آرا و زندگی عرفا نیز چنین مسأله ای را می بینیم. به هر حال فکر می کنم اگر حرکت هرمنوتیک شیعه غالب شود، تحولی عظیم در شریعت پدید خواهد آمد.
* برخی دنبال همین تحول هستند و می گویند برای پاسخگویی به مسایل روز بشر چاره ای جز این نیست؛ یعنی چاره کار را در استفاده از هرمنوتیک می دانند؛ اما اگر این عده غالب شوند- همانطور که جنابعالی فرمودید- کل شریعت زیر و رو می شود. به هر صورت به نظر می رسد ما در سالهای آینده در برابر مباحث هرمنوتیکی مشکل خواهیم داشت.
** بنده هم قبول دارم که مشکل خواهیم داشت؛ اما اجازه بدهید دو نکته را عرض کنم: یکی از آنها خاطره ای است مربوط به ده یا پانزده سال قبل. به خاطر دارم که هیأتی از آلمان در باب گفت و گوی اسلامی و مسیحیت به تهران آمد. مرحوم جعفری نیز در قید حیات بود. قرار شد موضوع گفت و گو «وحی در ادیان ابراهیمی» باشد. یکی از اعضای هیأت آلمانی آقای پروفسور «کنت» بود. پرفسور «کنت» متکلم مسیحی بزرگی است. یکی از سخنان ایشان که برای ما جالب به نظر می رسید این بود که می گفت، ما برای اینکه کلیسا را به روز نگاه داریم و از منزوی شدنش جلوگیری کنیم، متن را کنار گذاشته ایم. دین مسیحیت دیگر آن دین موجود در کتاب انجیل و عهد عتیق نیست. بر متن تکیه ندارد. پرسیدیم پس بر چه چیز تکیه دارد؟ گفت، بر خود عیسی؛ یعنی خود عیسی تفسیر می شود. عیسی با تفسیر جدید برای ما الگو می شود. خوب، آنها برای اینکه کلیسا را از انزوا بیرون بیاورند و با دنیای متمدن روز سازگارش کنند، این راه را برگزیده اند. ما نیز در آینده چنین درگیری هایی خواهیم داشت.
اما نکته دیگر، به نظر من، ما هیچگونه نگرانی از هرمنوتیک نخواهیم داشت. اصلاً جای نگرانی نیست. زیرا علوم دینی به هر حال، همیشه در دست متخصصین علوم دین بوده اند و خواهند بود. کسی که متخصص هرمنوتیک است، نمی تواند خود را به عنوان یک متخصص دین بشناساند. اگر تخصص دینی پیدا کرد و در علوم دینی متخصص شد، در این صورت است که خطر پیش می آید؛ یعنی فقیهی بشود که فتاوای او بر پایه متدولوژی هرمنوتیک است. این خطر دارد. اگر مردم از چنین کسی دین خود را بگیرند، خطر پیش می آید؛ یعنی شریعت به این صورت فعلی، باقی نخواهد ماند و البته اکنون هیچ نشانه ای از این اتفاق دیده نمی شود.
* اجازه بدهید برگردیم به موضوع تأثیر قدرت بر تولید علم. جنابعالی در آغاز بحث، اشاره کردید که پیشرفت علوم در تمدن مشهور قرون 4 و 5 تا حدود بسیاری وامدار یاری قدرت بوده است. امروزه بحثهایی ذیل نظریه های «فوکو» مطرح است؛ اینکه از میان قدرت و دانش کدام یک مقدم است.
** در میان علومی که در دامان تمدن اسلامی رشد پیدا کردند، جای یک علم خالی است؛ یعنی نه تنها رشد نکرد که دچار رکود هم شد، و آن علم سیاست است. علم طب پیشرفت کرد، فقه به جلو رفت، فلسفه به رشد چشمگیری دست یافت و نیز بسیاری دیگر از رشته های علمی؛ اما یکی از شاخه های فلسفه، که سیاست مدن است، تقریباً پس از فارابی دیگر رشد نکرد. علتش هم این بود که قدرتها تنها آن فلسفه سیاسی را تأیید و پشتیبانی می کردند که مشروعیت خود آنها را تأیید کند. اینکه شما برای مصلحتی که تشخیص می دهید، مانع ظهور نظریه های علمی شوید، به هر حال علم را دچار وقفه خواهید کرد؛ هر چند کار شما از روی مصلحت باشد و هر چند مصلحت شما به حق باشد.
شاید مصلحت نمی بینند فلسفه در حوزه رونق بگیرد؛ اما به هر حال؛ این مصلحت جلو یک فکر را می گیرد. بنده نمی خواهم داوری کنم که آیا این کار مصلحت هست یا نه. به فرض هم که از جهاتی مصلحت باشد، به صلاح پیشرفت علم نیست. خواه ناخواه مانع علم می شود. وقتی علمای دینی، ملاصدرا را تبعید کردند و باعث شدند وی به کوههای کهک پناه ببرد، آنها هم از سر مصلحت اندیشی به این کار دست زدند. مصلحت نمی دیده اند نظریه های ملاصدرا در جامعه علمی مطرح شود. به هر حال، امیدوارم جامعه علمی حوزه ما موانع تولید علم و اندیشه را برطرف کند و به سوی مقصدی که از او انتظار می رود، پیش برود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات