ملوین آر. لرد
ترجمه: علیرضا عبادتی
اما در مورد عراق ابتکار سرویس جاسوسی [آمریکا] در مورد وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق به عنوان بهانه آغاز جنگ مطرح شده، اما در نهایت ممکن است این بهانه انگیزه واقعی بوش برای رفتن به جنگ عراق باشد و ممکن هم هست که نباشد. به نظر من بسیار بهتر شد که ما متوجه شدیم صدام به اندازه تولید سلاحهای کشتار جمعی توانمند نشده بود و این بهتر از آن است که خیلی دیر متوجه میشدیم که او به این توانمندی رسیده است. حقیقت در مورد سلاح های کشتار جمعی در عراق هر چه باشد، هیچ کس نمیتواند ادعا کند که ایالات متحده به تدریج، پنهانی و از سر بیملاحظگی و سهلانگاری مانند ویتنام وارد عراق شده است.
بازاریابی ماموریت
این اشتباه که ایالات متحده به خاطر یافتن سلاح کشتار جمعی در عراق به این کشور حمله کرده، باعث شده است که عدهای لب به شکایت بگشایند و اعتراض کنند که ایالات متحده تحت تاثیر اطلاعات کذب وارد جنگ عراق شده است. اما آنچه با «دفاع از خود» آغاز شد [در واکنش به یازده سپتامبر] به تدریج شکل «ساختن ملت» [منظور ایجاد دموکراسی در عراق] به خود گرفت. به یمن جنگ، چنین روندی نه قابل پیشبینی بود و نه از نظم و پاکیزگی و انضباط برخوردار بود. سرعت و پاکیزگی عملیات توفان صحرا مردم آمریکا را بد عادت کرد. در سال 1991 «جورج بوش پدر» ماموریتی تعریف کرد که به موجب آن به اشغال کویت توسط عراق پایان دهد و همین کار را هم کرد و بعد از آزادسازی کویت سربازان خود را به وطن فرا خواند. اما تصورش را بکنید چه میشد اگر بوش پدر ماموریت خود را تغییر میداد و به نیروهای خود دستور میداد بغداد را تسخیر کرده و صدام را سرنگون کنند؟ حقیقت این است که جنگها سیال هستند و ماموریتها دچار تغییر میشوند. این موضوع بیشتر از آنکه تبصره یا استثنا باشد، اصل و قاعده است. این قاعده در مورد جنگ ویتنام مصداق داشت، در مورد جنگ عراق هم صدق میکند. هدف اولیه ایالات متحده از جنگ ویتنام ممانعت از پیشرفت کمونیسم در آسیای جنوب شرقی بود. با تغییراتی که در رابطه بین اتحاد جماهیر و چین به وجود آمد، در سال 1965 سرکوب جنبش کمونیسم در اندونزی به وقوع پیوست، تهدید امپراتوری را نداشت، ماموریت خود را تغییر داد و خودمختاری ویتنام جنوبی را به عنوان ماموریت جدید تعریف کرد.
بوش رئیسجمهور کنونی آمریکا ترغیب شد که ما میتوانیم سلاحهای کشتار جمعی در عراق بیابیم و همان کاری را کرد که احساس میکرد میتوان براساس اطلاعات جمعآوری شده انجام داد. وقتی ما نتوانستیم این سلاحها را پیدا کنیم بیش از حد نامعقول بود که تانکها و تجهیزات خود را جمع کنیم و به خانه برگردیم، حال که این همه هزینه صرف شده بهتر است یک ماموریت جدید مثل دگردیسی در عراق تعریف کنیم و به هر حال طرح بدی هم نیست. بوش عراق را خط مقدم جنگ علیه ترور میبیند- نه به خاطر آنکه تروریستها در آن تسلط و اکثریت را دارند – بلکه از لحاظ موقعیت جغرافیایی این فرصت را به وجود میآورد که حاکمیت اسلامگرایان افراطی مسلح در منطقه را تغییر دهیم.
مهمترین نقطه قوت بوش در این است که تروریستها به این باور رسیدهاند او تا آخر میجنگد. من صبر و شکیبایی خود را در قبال کسانی از دست دادهام که این تصویر بزرگ را نمیبینند و مدام عراق را به عنوان یک میدان جنگی میبینند که به خاطر نیافتن سلاحهای کشتار جمعی در آن شکست خوردهایم، اکنون که عراق در مسیر جدیدی قرار گرفته است، بوش بهترین فرصت را برای تغییر شکل در منطقه دارد. «ملتسازی» یک شعار یا یک عنوان [توخالی] نیست، بلکه بعد از حملات یازده سپتامبر به یک وظیفه تبدیل شده است. متاسفانه بوش رفتاری ناموزون به خرج داده و پیام اصلی خود را در معرض فروش قرار داده، به خصوص وقتی که دیگر فشار پیروزی دوباره در انتخابات را روی دوش خود حس نمیکند. نیکسون اهرم رهبری خود را به خاطر واترگیت را دست داد و دیگر نتوانست حمایت افکار عمومی را برای میدان نبرد جلب کند. برعکس من اعتقاد دارم اگر مردم آمریکا درک روشنی از موقعیت و چیزهایی داشته باشند که برای از دست دادن داریم، هنوز هم از بوش فرمان میبرند. نظرسنجیهای نشان میدهند که مردم حامی این جنگ هستند و رئیسجمهور هم باید هم سطح با توقع آنان رفتار کند. وقتی سربازان در میدان نبرد جان خود را از دست میدهند، فرمانده کل قوا نباید خجالتی، گنگ و دوپهلو باشد و پنهانکاری کند. ما این درس را در ویتنام هم آموختیم. بوش هم با همان اشتابه استراتژیک که در ویتنام رخ داد، در جنگ روابط عمومیها در حال بازنده شدن است. ژنرال آبرامز همیشه در صحت صحبتهایش میگفت از صحنههایی که رسانهها از جنگ در وطن به تصویر میکشند، ذله و خسته شده است و اینکه این تصاویر چقدر با آنچه او از نزدیک می بیند، متفاوت است. او با وجود حضور 500 خبرنگار مستقر در سایگون و صدها مصاحبه و نشست مطبوعاتی که در دفترش در سایگون برگزار میکرد و تمام این نشستها و مصاحبهها ضبط میشد، در جنگ روابط عمومیها احساس شکست میکرد. (متن تمام این مصاحبهها و نشستها به طور کامل از نوارها پیاده شده و اخیراً توسط «لوئیس سورلی» در کتابی به نام تاریخ ویتنام: نوارهای آبرامز بین سالهای 1968 تا 1972 به چاپ رسیده است). در ویتنام خبرنگراان در تمام سطح کشور تقریباً در اختیار خودشان بودند و گشتزنی میکردند و محصول کارشان را برای اولین بار در تلویزیون میدیدند.
تا آنز مان خانوادهها بازگشت سربازانشان را انتظار میکشیدند بدون آن که خطرات جنگ را از نزدیک دیده باشند. اگر پدران و مادران سربازان امریکایی در جنگ جهانی دوم در تلویزیونی شبیه سیانان و گزارشی مثل شبیه به نجات «پرایوت رایان» را دیده بودند که فرزندانشان با چه چیزهایی مواجه هستند هرگز برای نجات اروپا رازش قائل نمیشدند و به مسئولان کشورشان اجازه مداخله نمیدادند. اما عملیات توفان صحرا [آزادیسازی اشغال کویت از چنگال عراق] برای اولین بار تلویزیونهای کابلی 24 ساعته را با خود به میدان جنگ برد و 12 سال بعد بوش طرحی جدید ارائه داد به طوری که خبرنگاران را در دل سربازان عراقی با خود در صحنه جنگ حاضر کرد یعنی برای اولین بار در جنگ عراق، آمریکاییها اجازه دادند که از صحنههای واقعی مرگ و زخمی شدن سربازان عکس و فیلم بگیرند و آن صدها بار در شبکههای تلویزیونی مختلف به نمایش بگذارند. وقتی مرگ 10 غیرمظامی در اثر بمبگذاری انتحاری هزار بار به نمایش درآید و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد مثل آن میماند که از لحاظروانی مرگ 10 هزار نفر را به نمایش گذاشته باشند. تصویربرداری از خطراتی که یک سرباز آمریکایی با آن مواجه است اگر به نمایش در آید پدران و مادران و خواهران و برادران یک سرباز به یک مخالف و یک تهدید علیه پیروزی ما در میدان جنگ تبدیل خواهند شد. من بارها به خانوادههای این سربازان تلفن زدهام تا کمی از این احساس نامطلوب بکاهم.
من خود در صحنه جنگ حضور داشتهام. وقتی شما در میدان جنگ حضور دارید به کلی با آنچه در این تصاویر به نمایش در میآید متفاوت است. وقتی سربازی به طور داوطلبانه به خدمت نظام روی میآورد به درستی آمزوش میب یند و خطر در چشمان او با خطر در چشمان بینندگان تلویزیون فرق دارد. یک سرباز هر روز در خیبانانهای مرکز شهر بغداد با وضعتی روبهرو است که ممکن است گلوله از بیخ گوش او رد شود، اصلا برای او به اندازه کسی که این صحنه را در تلویزیون مشاهده میکند اضطرابآور و وحشتناک نیت، فردای آن روز دوباره همان سرباز شانههایش را بالا میاندازد با بیخیالی طی میکند] و به همان خیابانی کهگلوله از بیخ گوشش گذشته میرود، به خصوص اگر به این باور رسیده باشد که رسالت و ماموریت ویژهای دارد. کلید موفقیت بوش در این است که در وطن و در میان آمریکاییها نیز همین احساس رسالت و ماموریت را ایجاد کند. بوش مایل بود قابل قضیه را بکند و در قالب یک بستهبندی، نتیجه را شسته و رفته به مردم اعلام کند که «ماموریت انجام شد» زیرا از لحاظ نظامی حکومت عراق سرنگون شده، اوضاع در کنترل قرار گرفته بود و آنها با بهترین امتیاز مهمترین فاز نبرد را به پایان برده بودند اما در همان وضعیت هم کاملاً واضح بود یک پیام و یک ماموریت ساده و قابل فهم برای مردم تعریف کند. همانطور که در دهه 1960 گسترش کمونیسم یک واقعیت بود امروز نیز گسترش بنیادگرایی افراطی اسلامی نیز یک واقعیت بود امروز نیز گسترش بنیادگرایی افراطی اسلامی نیز یک واقعیت است. تا پیش از حمله یازده سپتامبر فقط در حد یک وحشت خزنده بود اما بعد از آن نشان داد که قابلیت تهدید ما را دارد. عراق مکانی منطقی برای جنگیدن با بنیادگرایان اسلامی بود چون حکومتی سکولار (نادین باور) و زیرساختی نسبتاً مدرن (متجدد) داشت و جمعیت آن آمادگی سرنگونی دیکتاتور را داشت. سربازان ما فقط برای حفظ حق رای مردم عراق نمیجنگند، آنها برای حفظ فرهنگ مدرن، دموکراسی غربی، اقتصاد جهانی و آنچه که با اشاعه توحش به نام مذهب به خطر میافتد، میجنگند.
ساختن حکومتش مشروع
همانطور که برای ویتنام صدق میکرد، وظیفه ما در عراق ساختن جامعهای جدید از پایه است. اخیراً دو کارشناس ویتنام، جفری رکورد و دبلیو اندرو تریل مقایسهای جامع بین دو جنگ ویتنام و عراق برای «دانشگاه جنگ ارتش آمریکا» انجام دادهاند. آنها تاکید کردهاند که در هر دو جن، ایالات متحده در جستوجوی ایجاد حکومت بومی و مشروع در هر دو کشور بوده است. در عراقر، هدف ایجاد حکومت دموکراتیک است در حالی که در عراق، ایالات متحده با هر رژیمی که میتوانست اهداف جنگ سرد را تامین کند کنار میآمد. آنهایی که حکومت جدی عراق را «عروسک خیمه شببازی» واشینگتن مینامند نمی دانند حکومتی که به معنی واقعی عروکس خمیه شببازی است چه وصفی دارد. عراقیها به همان اندازهای که ما میخواهیم مایلند روی پای خود بایستند. در ویتنام فیلیپ جیف سفیر آمریکا قانون اساسی این کشور را در سال 1967 نگاشت. انتخاباتی که توسط آمریکاییها طراحی شد در نهایت به انتخاب مردانی خودخواه، فاسد و دیکتاتور انجامید. تعجبی ندارد که ملیگرایان پرشور و حرارت شمال هم تحریک شدند که چیزی مشابه ارائه کنندئئ. من شخصا باور ندارم که حکومت سایگون به دلیل فقدان انسجام محتوم به فروپاشی بود والا اگر چنین آیندهای قابل پیشبینی بود اتحاد جماهیر شوروی به جنگ ادامه نمیداد. اما باید بها ین حقیقت اعتراف کرد که دولتهای ایالات متحده در آن زمان نیاز به یک حکومت مشروع به یک حکومت سایه و استفاده از نیروی نظامی برای کنترل ویتنام جنوبی بسنده کردند. در عراق ایجاد یک حکومت مشروع و نه ظاهرسازی باید هدف اصلی باشد. روند فرقهگرایانه و ستیزهجویانه تدوین قانون اساسی در عراق بسیار دردناک بود، باید فرقههای مخالف یا ناراضی به دقت زیرنظر قرار بگیرند. اما خوشبختانه تاکنون روند تدوین قانون اساسی سالم بوده است و از همه مهمتر این که این قانون اساسی محصول خود عراقیها است. با این وصف میتوان گفت که جنگ ویتنام اگرچه هزینههای گزافی داشت اما با توجه به درسهایی که از آن گرفتیم یک موقعیت بود. ما از آن جنگ «ملتسازی» آموخیتم هر چند که در خود ویتنام به دلیل اکراه و کم میلی به موفقیت نینجامید. سه دهه پیش آسیا با خطر اشاعه کمونیسم روبهرو بود. جنگ کره، هنوز در خاطرهها زنده است. در مالزی، سنگاپور، اندونیز، فلیپین و حتی هندوستان جنبشهای کمونیستی در حال پشرفت بودند. دلیل شکست بخش عمده آن این بود که ایالات متحده در ویتنام خطی ترسیم کرد که در ان منابع اصلی عامل اصلی جنگ سرد یعنی اتحاد جماهیر را مستهلک کرد.
شورشیان دشمناند
در هر دو جنگ شورشیان دشمن بودهاند و بدون کمک خارجی با شکست مواجه خواهند شد. در ویتنام، اتحاد جماهیر شوروی شورشیان را تجهیز میکرد و بودجه در اختیارشان میگذاشت. انها رهبری قدرتمند و کاریزماتیک داشتند، «هوشی مینه» اهداف ملیگرایان پرشور و حرارت را تغذیه میکرد. در عراق شورشیان و ناراضیان پراکندهاند، رهبری آنان قابل شناخت نیست و مرکزیت ندارد و به جز بیرون راندن ایالات متحده از عراق هیچ ایدئولوژی،استراتژی یا چشمانداز و دوراندیشی ندارند. همین که هدف آنان یعنی بیرون راندن ایالات متحده از عراق تحقق پیدا کند، به جان هم خواهند افتاد. منافع ملی، امنیتی ما ممانعت از تحقق دومینو [به معنی فروپاشی یکی پس از دیگری] یعنی جلوگیری از فروپاشی کشورهای جهان در اثر نفوذ کمونیسم در صورت شکست آمریکا به اندازه کافی خریدار نداشت که سکه رایج روز شود. در عراق داستان به کلی متفاوت است، چون بوش امیدوار است که بذر دموکراسی را در کنار اسلام بکارد. سرمایه در خطر ما ادامه وجود دموکراسی ما و بله، نفت است که از اهمیت بالایی برخوردار است. ما تنها کشوری نیستیم که به نفت خلیج فارس متکی شدهایم. ما مثل تمام ملتهای پیشرفته صنعتی به این نفت وابستگی داریم. تصور کنید که آن مخازن نفت در اختیار تندروها و افراطیهای مذهبی قرار گیرد که ایده اتوپیایی آنها سقطو اقتصاد جهانی و بازگشت به فرهنگ هزار و اندی سال پیش است. باور بوش که میتواند رکود اقتصادی را با دموکراسی عوض کند، یک خیالبافی نومحافظهکاران نیست. حمایت ما از دموکراسی به زمانی باز میگردد که در حال ساختن ملت آمریکا بودیم.
دموکراسی فعلاً بهترین گزینه برای این سیاره است. گواه آن شهامت مدرم عراق است که مردم دنیا را در ژانویه 2005 (زمستان 1383) شگفتزده کردند و به تمام تاریکاندیشان ثابت کردند که حتی با وجود گلوله بالای سرشان پای صندوقهای رای رفتند. دشمنان آزادی در عراق میداند که حاضر شدن مردم پای صندوقهای رای چه پیام قوی و محکمی برای سایر کشورهای دنیای عرب دارد والا انها بر خشونت خود شدت نمیبخشیدند. در ویتنام برای سرکوب شورشیان ترکیبی از ترغیب و تهدید یا زور مورد استفاده قرار گرفت. در عراق که تنها دشمن نیروهای آمریکایی شورشیان هستند، چنین ترکیبی میتواند موثر واقع شود. یعنی در کنار به کار گرفتن زور مرگبار علیه رهبران شورشی باید ترغیب و انگیزش برای پیروان آنان مورد استفاده قرار گیرد. اما وقتی صحبت از جنگیدن با چریکها است، داستان عبرتانگیز ویتنام را باید از نظر دور نداشت، چه در خیابان و چه در جنگل. در آن زمان سربازان آمریکایی که برای جنگهای چریکی آموزش کافی ندیده بودند و تجهیزاتشان کامل نبود، به طور غریزی و از سر ترس و وحشت از خود واکنش نشان میدادند.
از این رو تعداد بیشماری از غیرنظامیان بیگناه به جای ویتکنگها هدف این واکنشهای غریزی قرار میگرفتند چون ابزار مناسب برای تمییز میان غیرنظامیان و ویتکنگها در اختیار نبود. بعضی از تلخترین خاطرات تاریخی از جنگ ویتنام از همین فجایع ناشی میشود. اما سربازان دواطلب ما در عراق اکنون تعلیمات بیشتری دیدهاند و تجهیزات و ابزار بهتری دارند و نظارت بر کار آنان دقیقتر شده است، اما هنوز احتمال سلاخی و کشتار بیگناهان به صفر نرسیده است. گزارشهایی میرسد که عدهای سرباز چموش آمریکایی غیرنظامیان را هدف قرار میدهند اما آن را باید به آموزشهای ضعیف یا انضباط پایین در یگانی نسبت داد که سربازانش مرتکب چنین خطاهایی میشوند. برای جلوگیری از سوءاستفاده یا اشتباه در میان سربازان عادی چه در زندانها و چه در خیبانها، باید گشتزنی روسا و فرماندهان جنگی در میان نیروهای آمریکایی مستقر در عراق در سطح بالاتر و بیشتری صورت گیرد. خوب به خاطر میآورم که افکار عمومی به شکل دور از انتظاری از ستوان «ویلام کالی» حمایت کردند. او متهم به کشتار جمعی غیرنظامیان در روستای «مایلای» بود. این کشتار جمعی تحت نظارت و اطلاع من صورت نگرفت، اما در جریان کامل و ناظر بر محاکمه «کالی» بودم.
برای من رسواییهای نسبت داده شده به آمریکاییها در زندان عراق، افغانستان و گوانتانامو یادآور خاطرات اضطرابآور رفتار غیرانسانی با اسرای جنگی ما در ویتنام شمالی است. شرایط کنونی زندانها و اردوگاههای ما به هیچ وجه قابل مقایسه با وضع هولناک «هانوی هیلتون» نیست، اما به دلیل نمیشود که به خودمان «دستمریزاد» بگوییم. به محض آنکه با زندانیان را به سایر ملل بسپاریم که شکنجه در آن قانون است، یا آنکه مردمرا بدوکن اتهام یا بدون محاکمه در بازدشت نگاه داریم، یا آن که با انتقال زندانیان مانع بازرسی صلیب سرخ شویم، یا آن که جلوی چشمان ما زندانیان بیجهت و به شکل غیرقابل توجیه جان ببازند در سراشیبی بسیار تند «رفتار غیرانسانی» قرار گرفتهایم که بارها خودمان از آن ابزار انزجار کردهایم.
جنگافزارهای محدود
فرماندهان ما در عراق یک مزیت دیگر نسبت به دوران ویتنام دارند: به نظر میرسد بوش رئیسجمهور کنونی آمریکا تحت تاثیر تازیانه افکار عمومی قرار ندارد و جنگ را تا هر جایی که دشمن پشت به میدان کند ادامه خواهد داد. در ویتنام ما جنگ را محدود به ویتنام جنوبی کرده بودیم و به سربازان خود اجازه عبور از مرز ویتنام شمالی را نمیدادیم، حملات هوایی به ویتنام شمالی، لائوس و کامبوج بسیار نامنظم و در شرایط بسیار ضروری و به شکل دفعی و ناگهانی، آشکار و پنهان انجام میشد اما نظرسنجیها از افکار عمومی با دستکاری در سرویسهای مختلف با هم کلنجار میرفتند و در کار هم تداخل ایجاد میکردند حتی وزارت خارجه هم از قدرت وتو در انجام حملات هوایی برخوردار بود. جانسون رئیسجمهور آمریکا تا پاسی از شب به کارهای مختلف میپرداخت اما ژنرالهای ارتش رابه حاشیه میراند. در طول این جنگ طولانی 8/2 میلیون آمریکایی در ویتنام انجام وظیفه کردند، اما فقط 10 درصد از این تعداد در واحد پیامنظام و به طور مستقیم درگیر بودند همانهایی که ما به عنوان کهنهکاران و کارکشتگان ویتنام میشناسیم. مردانی که به خدمت سربازی احضار میشدند چند ماه آموزش میدیدند و بعد در واحدهایی که افراد آن غریبه بودند به جنگ اعزام میشدند. جز در موارد ناچیز و استثنا، همه داوطلبان شرکت در عراق انگیزه دارند، به خوبی آموزش دیدهاند، بسیار مجهزند و واحدهای انان بسیار منسجم و یکپارچه است. با این وصف معنی این جملهها این نسیتند که همه آنها مایلند در آنجا بمانند. نه مایل نیستند. اما آنها بسیار باانگیزهترند.
در ویتنام استراتژی آنها هر آنچه در توان داشت که نیروی انسانی، سلاحهای پیشرفته و انرژی به کار بست. به همین شکل در عراق، شورشیان افکار عمومی آمریکا را هدف قرار دادهاند و امید بستهاند که بتوانند از آن بهره ببرند اما در مقایسه با ویتنام بسیار کوکچکترند. در طول جنگ باید همانگونه که لازم است جنگید به عبارت دیگر یا نباید به جنگ رفت یا اگر به جنگ میروید حتی با دشمن را تا مخفیگاهش دنبال کنید. آنچه من با ان مخالف بودم «فریب» یا «فریبکاری» بود.
به چه قیمتی؟
بزرگترین هزینه جنگ رنج انسانهاست. اما به هر حال تمام جنگها هزینه مالی هم دارند، حتی اگر این هزینهها در زمان واقعی خود احساس نشوند. مانند ویتنام، جنگ عراق آثاری بر مسائل مالی و اقتصادی ما بر جای گذاشته است.
چند سال که از جنگ ویتنام گذشت تازه معلوم شد که این جنگ چقدر اقتصاد ایالات متحده را خالی و تباه کرده است. در طول جنگ آمادگی نظامی ما برای برخورد با سایر بحرانها و درگیریها بسیار متزلزل بود. میلیاردها دلار از اقتصاد کشور رف ماموریتهایی میشد که در خدمت جنگ بود. کار به جایی رسید که برای حمایت از نیروهایمان در سراسر دنیا مجبور شدیم 29 هزار نفر از نیروهای اماده خود در کره را کاهش دهیم.
این دو اقدام تاثیر مثبتی در کاهش خروجی منابع مالی ناشی از جنگ ویتنام داشت. اما در بسیاری از موقعیتهای دیگر صرفهجویی و بستن کمربندها [به منظور کاهش هزینه] باعث خفه شدن تعداد زیادی از برنامههای خوب و مثبت شد. رامسفلد وزیر خارجه کنونی تلاش میکند با تغییر شکل در ساختار ارتش آمریکا آن را به سمتی هدایت کند که از قدرت تحرک بالاتر و تعداد سربازان کمتر در یک واحد برخوردار شود و «واحدهای عملیاتی» آن براسا نیروهای ویژه واکنش سریع آموزش ببینند. اما او با خودش با کنگره و با مردم آمریکا صادق نیست و به صراحت نمیگوید که برای این دگردیسی به چه مقدار پول نیاز دارد. تردیدی نیست که آن «واحدهای عملیاتی» ویژه برای جنگهای چریکی شهری بسیار مناسبند، اما واقعیت این است که ناب و مختر کردن واحدهای عملیاتی تنها راه نگهداری ارتش نیست. اگرچه که جنگهای چریکی شهری موج آینده خواهد بود، اما ما را از داشتن بخشهای متعارف برای جنگهای متعارف و طیف وسیع سایر دشمنانان بینیاز نمیکند.
تقویت همپیمانان
تا زمانی که الگوی ما در نبردها، اتکا به خودمان یا یک «ائتلاف مشتقاقان است، منابع مالی و انسانی ما به صورت گردابی صرف هزینههای جنگ خواهد شد. مضحک اینجا است که نیکسون در سال 1969 این موضوع را مطرح کرد و مهمترین اصل دکترین او را در سال اول انتخابش این نکته تشکیل میداد که امریکا نمیتواند به تنهایی به جنگ برود. او در گزارش در زمینه سیاست خارجی به کنگره آمریکا در 18 فوریه 1970 گفت ایالات متحده در دفاع و توسعه متحدان و دوستانش مشارکت خواهد کرد اما «آمریکا نمیتواند تمام طرحها را ترسیم، برنامهها را مدون و تصمیمها را اجرا کند. آمریکا از عهده دفاع از همه ملتهای آزاد دنیا بر نمیآید ما فقط در جایی کمک میکنیم که کمکمان یک تفاوت واقعی به وجود آورد و منافع خودمان را نیز تامین کند.» [بخش داخل گیومه عین اصل است.]
سه دهه بعد، ما دوباره به الگو و وضعی بازگشتهایم که متحدان خود را نظیر ناتو مورد غفلت قرار دادهایم و آن کمکهایی را که میتوانیم در اختیار متحدانمان قرار دهیم به خطر انداختهایم چون تمام منابع خود را صرف جنگهایی میکنیم که متحدانمان حاضر به مشارکت نیستند. ویتنام یکی از همان جنگهایی است که بنه تنهایی وارد آن شدیم، عراق هم همینطور. اگر متحدان همپیمان ما از خود گرایش کافی نشان میدادند، نیازی نداشتیم که سایرین را برای پیسوتن به یا رسالت ترغیب کنیم. هنوز هم به عنوان تنها ابرقدرت، زمانی میرسد که باید به تنهایی اقدام کنیم. بوش رئیسجمهور آمریکا مجبور نیست بیجهت منتظر جامعه بینالمللی بماند تا سیاستهایش در قبال عراق را تایید کند. اما ما تجربه و درسهای ویتنام را در اختیار داریم. در ویتنام رای جماعتی غالب شد که به «بزن و دررو» اعتقاد داشتند در نتیجه ما به متحدان خود خیانت کردیم و آنان را به حال خود رها کردیم تا روی پای خود بایستند. اکنون هم همان جماعت میگویند در عراق بزن و در رو که با این کار شسکت دموکراسی متزلزل در عراق حتمی و رها کردن سایر کشورهای اسلامی در هرج و مرج ساخته و پرداخته افراطگرایان قطعی خواهد بود. به عنوان کسی که پایان نقش نظامی ایالات متحده در ویتنام را هدایت کرد و به عنوان کسی که از نزدیک شاهد به نتیجه نرسیدن یک طرح اجرایی و کارامد بود، موافق هستم که ما نمیتوانیم جلوی «یک ویتنام دیگر» را بگیریم چون اگر امروز شکست بخوریم معیار جدیدی بنا گذاشته خواهد شد. درسهای ویتنام به دست فراموشی سپرده خواهد شد و ماموریت یا رسالت جهانی بعدی ما توام با وحشت «عراقی دیگر» خواهد بود.