بهرام ساقیپوش
در تاریخ معاصر ایران بعضی نامها هستند که همراه با خود راز و رمز میآورند شاید در واقع این نامهها فاقد راه و رمزی خاص باشند لیکن نحوه تعامل حاکمیت با آنها یا رفتار برخی اعضا یا نگرش پلیسگونه و توطئهنگر مطبوعات به ایشان چهره توهمآلود از آنها نقش کرده است.
این نامها گاه مربوط به اشخاص است و گاه مربوط به گروههای سیاسی، اجتماعی و مذهبی و گاه مربوط به وقایع و رویدادهایی خاص. فقدان منابع قابل اعتماد و رسمی مکتوب تمام این نامها و اسامی را در هالهای از ابهام آمیخته به راز و ترس قرار داده است.
در یک سال گذشته سعی کردهام در حد مقدورات و اطلاعات و توان قلمیام در مورد بعضی از این نامها سخن بگویم: حزب توده، دکتر مظفر بقایی کرمانی، رهبران نهضت آزادی و تاریخچه آنان، سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، آیتالله موسوی خویینیها، فتح لانه جاسوسی، برخی وقایع مربوط به سالهای آغاز انقلاب و فعالیت گروههای چپ با محوریت سازمان چریکهای فدایی خلق، آیتالله شریعتمداری، آیتالله منتظری، بنیصدر و...
امروز و در ادامه روند گذشته میخواهم به یک سازمان یا گروه یا تشکیلات دیگر بپردازم. این که نمیدانم چه اسم دقیقی روی آن بگذارم به سبب فقدان اطلاعات دقیق و زیرساختی از این جریان است. جریانی که صبغهای مذهبی و دینی داشته است ولیکن مانند هر پدیده دیگری در ایران فارغ از سیاست و حواشی آن نبوده است. جریانی به نام «انجمن حجتیه».
علت انتخاب این زمان برای طرح یادداشت مختصری پیرامون این انجمن این است که انجمن در اطلاعیهای در تاریخ اول مرداد 1362 رسماً تمامی فعالیتها و اقدامات خود را به حالت تعطیل در آورد و از آن تاریخ به بعد و تا امروز انجمن به صورت رسمی دیگر هیچ عملکرد و فعالیتی ندارد. با این حال تقریباً تمامی ناظران و تحلیلگران سیاسی معتقدند انجمن به صورت غیر رسمی و نیمهمتمرکز فعالیتهای خود را پی میگیرد و همچنان به صورت محفلی و غیر علنی مشغول به کار است.
انجمن حجتیه که نام کامل آن «انجمن خیریه حجتیه مهدویه» است، در حقیقت یک انجمن و موسسه خیریه صرف نبود و نیست. این انجمن خواسته یا ناخواسته در خلال ایام فعالیتش که حدود ربع قرن به طور رسمی و علنی و حالا ربع قرن به طور غیر علنی بوده است با سیاست آمیخته شده است. اگرچه انجمن و بنیانگذاران و مسئولان سطح بالای آن همواره بر وجه غیر سیاسی آن تاکید میکردند اما مانند هر تشکل غیر سیاسی دیگری به این معجون آمیخته شدند و دیگر تشکلهایی مثل کانون نویسندگان، کانون وکلا و حتی سازمان نظام پزشکی و نظام مهندسی و... از سیاست فارغ بودهاند یا سیاست آنها را رها کرده است؟!
در حدود نیم قرن پیش یعنی سالهای 35 خورشیدی انجمن حجتیه بنیان نهاده شد. موثرترین فرد در تشکیل آن روحانی پاک نهاد و پرهیزگاری بود به نام حجتالاسلام والمسلمین حلبی. نام اصلی وی «محمود ذاکرزاده تولایی» بود. اما همگان او را به نام «حاجآقا حلبی» میشناسند. آقای حلبی آنچنان از نام و شهرت پرهیز داشت که علیرغم عمر طولانی ـ قریب به 100 سال ـ همچنان در مورد لقب مذهبی او یعنی «حجتالاسلام» یا «آیتالله» اختلاف نظر وجود دارد. به همین علت هم من در این مقاله سعی میکنم به «حاج آقا» یا «آقا» یا «شیخ» بسنده کنم.
به هر تقدیر باید گفت انجمن را «شیخ محمود حلبی» در سالهای میانی دهه 30 پایه گذاشت. سالهایی که هنوز داغ ننگ کودتا بر جبین این سرزمین بود. آقای حلبی که خود پیش از کودتا بر منبر موعظه در مشهد و خصوصاً در مسجد گوهرشاد به نفع کلیت نهضت ملی سخن میگفت و علیه استعمار انگلیس و اتحاد شوروی کمونیستی سخنرانی میکرد بعد از کودتا تغییر جهت داد.
انجمن حجتیه برای خود یک رسالت عمده تعریف کرده بود و اصولاً حول این محور نضج گرفت و ساختار یافت. رسالت «مبارزه با بهاییت». عدهای قلیل در ایران که تعداد آن هرگز به درستی مشخص نشده است خود را معتقد به آیین «بهاییت» میدانند و بهایی نامیده میشوند. از آنجا که موطن پیشوای ادعایی این فرقه ایران بوده، اصلیترین مرکز استقرار بهاییان تا قبل از انقلاب ایران بوده است. در زمان پهلوی آشکار و پنهان از بهاییان حمایتهایی به عمل میآمد و آنان آزاد بودند تا رسماً و آزادانه اعتقادات خود را طرح کنند و در جلب افراد به این دین ساختگی اقدام کنند.
به همین علت نیز تعدادی از مسلمانان معتقد، حول محور «انجمن حجتیه» تمام توان و همّ و غمّ خود را مصروف مبارزه با این آیین و پیروان و مبلغان آن کردند. مبارزه فکری و اعتقادی انجمن حجتیه که به انجمن ضد بهاییت نیز شهرت داشت با بهاییان سالیان متمادی ادامه داشت و نتایج نیکویی نیز هم از نظر محدود کردن عضوگیری بهاییان و هم از نظر به دست دادن نقدها و رویههای جدی علیه مبانی نظری این تفکر به بار آورده است.
اما از نظر صاحب این قلم مهمترین و ارزشمندترین بخش فعالیت این انجمن نکوداشت و طرح و ارایه نام و یاد حضرت بقیهالله الاعظم(عج) است که همواره از سوی این انجمن صورت گرفته است و تعداد بسیار زیادی از مردمان سرزمین تشیع خصوصاً نسل جوان آن از این طریق با سرور و صاحبالامر خود آشنا شدند. نگارنده این سطور خود متعلق به این دسته است و از این بابت همواره خود را مدیون میداند که همین ارادت حداقلی به ساحت کبریایی آن موعود یگانه عالم به وسیله انجمن ایجاد شده است.
به هر حال انجمن حجتیه با محوریت مبارزه با فرقه بهاییت شروع به فعالیت کرد و در سالهایی که سیاست مکروه و حتی حرام تلقی میشد، بدون نزدیکی به حوزه قدرت و سیاست به کار مذهبی روی آورد. جوانان بسیاری که اکثراً دارای صبغه خانوادگی مذهبی بودند و از سویی واجد استعدادهای ذاتی فراوان بودند در خلال این سالها با انجمن مرتبط شدند. انجمن در تربیت و آموزش آنان کوشید و از آنان چهرههای مشهور و معتبر و صاحبنظری ساخت.
اما انجمن حجتیه پس از انقلاب مورد اعتراض بخشهایی از نیروهای انقلاب قرار گرفت و در نهایت در پی سخنرانی 21 تیر 62 امام خمینی(ره) عملاً چارهای جز تعطیلی نداشت. امام(ره) در سخنرانی تاریخی خود فرمودند: «... یک دسته دیگر هم تزشان این است که بگذارید که معصیت زیاد شود تا حضرت صاحب بیاید. حضرت صاحب مگر برای چی میآید؟ حضرت صاحب میآید معصیت را بردارد، ما معصیت کنیم که او بیاید؟ این اعوجاجات را بردارید، این دستهبندیها را برای خاطر خدا، اگر مسلمید و برای خاطر کشورتان، اگر ملی هستید، این دستهبندیها را بردارید. در این موجی که الان این ملت را به پیش میبرد در این موج خودتان را وارد کنید و برخلاف این موج حرکت نکنید که دست و پایتان خواهد شکست.»
با این سخنان امام راحل(ره) انجمن حجتیه در 1/5/62 طی اطلاعیهای تعطیلی آن را اعلام میدارد و تصریح میکند: «... از این تاریخ تمامی جلسات و خدمات انجمن تعطیل میباشد و هیچ کس مجاز نیست تحت عنوان این انجمن کوچکترین فعالیتی کند و اظهارنظر یا عملی مغایر تعطیلی نماید که یقیناً در پیشگاه خدای متعال و امام زمان سلامالله علیه مسئول خواهد بود.»
اما واقعیت چیست؟ چرا انجمن حجتیه به عنوان یک تشکیلات مذهبی که هدف آن مبارزه با فرقه بهاییت به عنوان دشمنان امام زمان(عج) میباشد، امکان ادامه فعالیت نمییابد؟ و چرا در این مورد شخص امام خمینی(ره) یعنی رهبر کبیر انقلاب به میدان میآید و اظهارنظر میفرماید؟
به نظر میرسد تحلیل دقیق و عمیق این موضوع به سادگی امکانپذیر نیست. زیرا منابع مکتوب در این زمینه به شدت کمیاب و اصولاً نایاب است. این از عجایب است که علیرغم گستردگی، تاریخچه طولانی و تاثیر غیرقابل انکار انجمن حجتیه بر فضای فکری، اعتقادی، اجتماعی و سیاسی کشور کتب مناسبی له یا علیه این انجمن وجود ندارد. شاید نوعی سانسور خواه ناخواه بر پیچیدگی و مرموز بودن انجمن میافزاید. نگارنده برای طرح یادداشت جز کتابی متعلق به عمادالدین باقی که در همان ایام ـ یعنی سال 62 ـ علیه انجمن نگاشته شده است منبع دیگری نمیشناسند.
«مکتب تفکیک» کتابی به قلم استاد محمدرضا حکیمی و همچنین مصاحبهای که نشریه کیهان فرهنگی گذشته با مرحوم محمدتقی شریعتی ـ پدر دکتر علی شریعتی ـ به صورت غیرمستقیم تا حدودی مبانی نظر این تشکل را به دست میدهد. اما اینها برای تحقیق پیرامون انجمن اندک است.
از سوی دیگر راقم این سطور به شدت از افراط یا تفریط پیرامون انجمن نگران است. نه کوبیدن و رد قطعی و مطلب انجمن مناسب است که در این صورت محسنات و خدمات آن نادیده گرفته میشود و گناه یک سویه به مساله میشود و این با روح کلی این مجموعه مقالات که از منحصر شدن به «نگاه رسمی» پیرامون مسایل تاریخی ابا دارد، ناهمخون است. از سویی تجلیل صرف از انجمن نیز واقعیات را نمیگشاید.
من به هیچ روی بر این نظر نیستم که این یادداشت همه چیز را پیرامون انجمن میگشاید اما مایلم با طرح آن امکانی برای خود و همه کسانی که میخواهند در مورد آن بیشتر بدانند فراهم آورم تا مقالات بیشتری در این باب در آینده بنویسیم و بخوانیم. به هر تقدیر به نظر میرسد در باب چرایی اختلاف میان حاکمان انقلاب و انجمن حجتیه دو نکته اساسی وجود دارد: اول نوع نگاه متفاوت هر دو به مقوله اسلام و حوزه اجتماعات اسلام و دوم اختلاف تاریخی و حتی شخصی.
واقعیت این است که انجمن حجتیه از نظر تفکر و دیدگاه متعلق به سنتیترین و محافظهکارترین لایههای مذهبی و حوزههای علمیه است. در حقیقت میتوان گفت انجمن در حوزه تفکر و دیدگاه مذهبی چیزی چرایی بخشهای سنتی حوزههای علمیه نیست. انجمن شکل سازمان یافته و ساختار یافته همان نوع تفکرات است.
از نظرگاه تاریخی حوزههای علمیه به جز یکی دو مورد نادر از جمله موضوع تحریم تنباکو و یا قصه مشروطه اصولاً در مداخلات سیاسی وارد نمیشد. در مشروطه نیز نگاه علما به آن یکسان نبود و اگر آیتالله طباطبایی و مرحوم آیتالله نایینی از مشروطه حمایت میکردند و مرحوم شیخ فضلالله نوری و حتی علمای بزرگی مثل سیدکاظم یزدی در مخالفت با آن موضع گرفتند. به هر حال به نظر میرسد از دوران پهلوی، روحانیت نسبت مناسبی با سیاست برقرار نمیکند.
در جریان نهضت ملی شدن نفت و مسایل دولت مرحوم مصدق و مبارزات آن، اگرچه مرحوم کاشانی و جریان فداییان اسلام در وقایع حاضر بودند اما شاکله اصلی حوزهها نسبت به مسایل بیاعتنا بودند. این شاکله هم شامل بدنه و بخش اعظم طلاب بودند و هم مهمتر از آن محصول عملکرد و نگاه مراجع بزرگ خصوصاً مرحوم آیتالله العظمی بروجردی بود. این واقعیت است که مرحوم بروجردی هرگز در نهضت وارد نشد و تلویحاً از آن راضی نبود و حتی بعد از کودتا و استقرار مجدد محمدرضا شاه تلویحاً از اوضاع رضایت داشت.
و این نسبت جز به علت نوع درجه محافظهکاران علمای سنتگرای حوزه به طریق اولی پس از کودتا که فضای روانی به جهت شکست نهضت ملی موافق فعالیت سیاسی نیست به حوزههای علمیه و مراجع نیز قطعاً نگاهی به غیرسیاسی داشته باشند.
یادآوری مجدد سالهای تاسیس انجمن از همین باب است. انجمن در سال 35 ایجاد شد. توسط آقای حلبی. آقای حلبی دانشآموخته حوزه مشهد است. این نکته در تحلیل شخصیت بعدی مرحوم حلبی و طبعاً انجمن حجتیه موثر است. حوزه مشهد به شدت متاثر از شخصیت و استاد وی حلبی یعنی مرحوم میرزا مهدی اصفهانی است. میرزا مهدی اصفهانی شاخصترین و موثرترین چهره ضد فلسفه و عرفان در قرن گذشته است. میرزا مهدی اصفهانی که خود فلسفه خوانده است شناخت و معرفت فلسفی و عرفانی را باطل و متناقض با معرفت وحیانی و معرفت مورد قبول اهلبیت میداند.
بنا به مشهور میرزا مهدی اصفهانی هنگامی که در جوانی در نوع دریافت و معرفت دچار شک و حیرانی بو ده است در یکی از اماکن متبرکه ـ در خواب یا بیداری ـ به دیدار حضرت ولیعصر ـ ارواحنا لمقدمه الفداء ـ نایل میشود و حضرت درپارچه سبزی که حمایل داشته است متنی عربی نوشته است که مفهومش این بوده است که معرفت تنها نزد ما ـ اهلبیت ـ است و به این سان میرزا مهدی غروی اصفهانی با قدرت علیه فلسفه و دریافت فلسفه وارد حوزه میشود.
برخی بزرگان نقل میکنند که تاثیر عجیب مرحوم میرزا مهدی اصفهانی در رد فلسفه و عرفان چنان بوده است که حوزه مشهد تا همین چند سال قبل فاقد درس فلسفه بوده است. به هر تقدیر مرحوم حلبی در کسوت شاگردی میرزا مهدی اصفهانی در میآید و طبعاً از دریافت فلسفی و نتیجتاً تفکر فلسفی ـ یعنی تفکر آزاد و به دور از پیشداوریهای یقینی ـ دور میشود و نوعی اخباریگری و توجه ویژه به احادیث جای آن را میگیرد.
اما نکته این است که این نوع نگاه اختصاص به مرحوم حلبی و سایر آقایان عضو انجمن نبوده است و این یک نوع مشربفکری است که از قضا در حوزههای علمیه طرفداران زیادی داشته است. اعتنای ویژه به فقه و حدیث و بیتوجهی به تفسیر و کلام و خصوصاً فلسفه و عرفان نگاهی در میان این طبقه بزرگ حوزه پدید میآورد که حتی فلسفه را کفر میشمردند. جمله مشهور امام(ره) که راجع به مقدسان افراطی که فرمودند: ظرفی که مصطفی (فرزند امام) از آن آب نوشیده بود را میشستند چرا که من فلسفه میگفتم. احتمالاً ناظر به همین نوع تفکر است.
بسیار بدیهی است که در تفکری که حتی فلسفه و عرفان در آن جایی نداشته باشد، سیاست و مبارزه برای اصلاح امور و... امری نادرست و نابجا و متضاد با تعالیم اسلام ارزیابی میشود. انجمن حجتیه که دارای برداشتهای مطلقاً سنتی و واپسگرا از دین بوده است و این برداشتها ـ باز تاکید میکنم ـ منحصر به آنها نبوده است و برخی مراجع دینی هم چنین میاندیشیدهاند با مبارزه سیاسی اختلاف داشتند.
به خصوص از سالهای 42 به بعد و تا 57 که انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده است، انجمن در کنار خط مبارزه اسلامی نیست. حتی پس از پیروزی انقلاب نیز انجمن، حکومت جمهوری اسلامی را به عنوان حکومت اسلامی نمیپذیرد و «ولایت فقیه» را باور ندارد. انجمن در حالی چنین میاندیشد که «آلترناتیو» ولایت فقیه را دموکراسی و یا روشهای مترقی حکومت عرفی نمیداند بلکه حتی به پذیرش سلطنت سلطان ذیشوکت اسلام پناه که فقط ظواهر اسلامی را حفظ کند، راضی است. کما این که در ایام مبارزه کنار آمدن با حکومت محمدرضا شاهی را از باب تقیه لازم میدانسته است.
تفاوت نگاه امام خمینی(ره) که مبارزه با رژیم پهلوی و استقرار یک حکومت اسلامی ـ البته با حفظ ساختارهای دموکراتیک ـ را اولویت اول میپنداشته است با نگاه سنتی حوزههای عملیه که انجمن از آن بهره میبرد که اصولاً مبارزه را به رسمیت نمیشناخته است نقطه اصلی اختلاف نظر بوده است.
انجمن جدایی دین و سیاست از هم ـ و نه جدایی نهاد دین از نهاد حاکمیت ـ را پی میگرفت و این مبانی اندیشه امام ما سازگار بود. نگاه تیزبین و دقیق امام به سیاست و قدرت آن چنان بود که روند طبیعی و تاریخی حوزهها متفاوت بود. بسیاری از علما و مراجع در این خصوص مانند امام نمیاندیشیدند.
من هرگاه به اندیشه امام(ره) در این خصوص میاندیشم با این نکته که امام(ره) از دل حوزههای عملیه سنتی ما در آمده است به شدت تحت تاثیر واقع میشوم که چنین اندیشه بلندی چگونه از میان حوزهها که طبیعتا مروج این اندیشه نبودند برآمده است؟ و نه تنها خود که نسلی از علمای بعدی خود را با این نگاه نو و مترقی از دین آشنا کرد. به نظر من برای همین است که ایشان «امام خمینی» و نه صرفاً «آیتالله العظمی خمینی» شدند.
بحث دوم هم مربوط به اشکال تاریخی این دو جریان بود. این اختلاف در حقیقت به نزدیکی ماهوی این دو تفکر مربوط میشد. واقعیت این بود که هم جریان انقلابگرای روحانیون نوگرا و هم جریان انجمن حجتیه هر دو حوزه برداشت یکسانی داشتند. هر دو برای ادامه روند خود نیاز به جوانانی داشتند صاحب پیشزمینه تفکر مذهبی و با استعداد.
پس طبعاً برای جوانان مذهبی با استعداد دو راه گشود بود: همراهی با جریان مبارزه در آن تعقیب و گریز، بازداشت، شکنجه، دوری طبیعی از درس و تحصیل، شغل و درآمد نامناسب و... وجود داشت یا جریان انجمن حجتیه که در آن کسب علوم دینی بیشتر، احترام روزافزونتر، امکان شغلیابی و ازدواج و... از طریق امکانات انجمن و مبارزه با پدیده بهاییت و ترویج امام زمان(عج) و تایید برخی علما و مراجع وجود داشت.
پس طبیعی بود که بخش زیادی از این جوانان که خاستگاه طبقاتی طبیعی جریان مبارزه بودند به سمت انجمن حجتیه سوق پیدا میکردند و این یک برداشت غیرشرافتمندانه تلقی میشد! چرا که جوانان را از تضاد اصلی که با حاکمیت و رژیم پهلوی وجود داشت به سمت تضادهای فرعی مثل بهاییت یا نظایر آن سوق میداد.
این اختلاف مبنایی به همراه برخی مسایل شخصی که خواهناخواه در خلال این سالها میان طرفداران راه مبارزه و طرفداران و اعضای انجمن حجتیه بروز کرده بود بعدها و در دوران پیروزی انقلاب بروز کرد.
برای امام خمینی(ره) نوع برداشت و نگرش حجتیهایها نسبت به موضوع امام زمان(عج) انحرافآمیز تلقی میشد و نوع عملکرد آنان در قبال مبارزه انقلابیون نه یک خیانت اما یک ضعف بینشی محسوب میشد. این عوامل به همراه عملکرد انجمن در دوره پس از پیروزی که عالمانه در جهت ترویج سایر مراجع خصوصاً مراجع سنتی ناهمگون با خط امام مانند آقایان خویی، شریعتمداری، قمی، خوانساری و... برای از بین بردن اقتدار رهبر انقلاب صورت میگرفت باعث مسایل بعدی شد.
اگرچه صاحب این قلم است نوع نگاه و تلقی و مسایلی که برای انجمن مطرح است به شدت با مسایل واقعی و اصلی جامعه متفاوت است و این همه نیروی با استعداد و سرمایههای مادی و معنوی نباید در محدوده مسایل پیش گفته استفاده شود اما معتقدم ندیدن نقاط مثبت انجمن نیز بیانصافی است.
مهمترین نکته این است که انجمن حجتیه یک تشکیلات است. این که یک تشکیلات در این سرزمین قریب نیم قرن امتداد بیابد و به هیچ حاکمیتی وابسته نباشد، بینظیر است. انجمن حجتیه از نظر من مهمترین و معتبرترین و موثرترین N.G.O تاریخ ایران است.
N.G.Oیی که فراگیری، خودگردانی و استمرار داشته است. ممکن است من مقتدر باشم که ای کاش این پویش و حداقل تحلیل دیگری از مسایل داشت اما صرف وجود چنین ظرفیتی در نیروهای مذهبی فوقالعاده ارزشمند است. هیچ تشکیلات سیاسی یا مذهبی در ایران پیش و پس از انقلاب نتوانسته مانند انجمن حجتیه اصول تشکیلاتی را حفظ کند. عضوگیری، آموزش، آزمون، ارتقا، تعهد تشکیلاتی و یاری رسانیدن به اعضا اصولی است که به خوبی توسط انجمن اجرا شده و میشود. انجمن حجتیه میتواند الگوی مناسبی برای سایر نیروهای اجتماعی، مذهبی یا حتی سیاسی باشد.
نکته دیگر انجمن همین تربیت نیروست. انجمن حجتیه در خلال این سالها تعداد بسیار زیادی نیروهای خوب مومن و متعهد پرورش داده است. نیروهایی که صاحب تحصیلات عالی و مسلمان و معتقد هستند. برخی از این عده چه پیش و چه پس از انقلاب در حین ارتباط با انجمن به جهت برخی اختلاف نظرها از آن جدا شدند.
تردیدی نیست که یکی از بهترین منابع تامین نیرو برای جریانات سیاسی، اجتماعی کشور انجمن حجتیه بود. از چپترین محافل سیاسی مثل مجاهدین خلق تا راستترین نیروها مثل موتلفه و جامعه روحانیت از نیروهای مرتبط با انجمن سود جستهاند.
البته باید تاکید کنم نیروهایی که در انجمن تربیت میشوند اگر خود به مطالعات دیگر روی نیاورند علیرغم تحصیلات و اعتقاد بالا و حتی قدرت سخنوری خوب، افرادی تکبعدی و دگم میشوند که با واقعیات فراروی جامعه بیارتباط میگردند.
همانگونه که گفته شد این یادداشت شامل تمام مباحث لازم نیست و انشاءالله در آینده به صورت مبسوطتر و مصداقیتر در مورد انجمن حجتیه مطالبی خواهم نوشت. راهنماییها و اطلاعات بیشتر شما را در این خصوص انتظار میکشم.