ترجمه و تلخیص: ناصر پورحسن
جرج بوش در آغاز قرن بیست و یکم رئیسجمهور آمریکا شد. دولت او از هنگام به قدرت رسیدن تغییرات بزرگی در سیاست خارجی آمریکا ایجاد کرده است. بوش بدون توجه به منافع همپیمانان آمریکا، اقدامات یک جانبهای انجام داده و به طور گستردهای تلاش کرده است که آمریکا به یک امپراتوری تبدیل شود. چنین رویکردی، ارتباط نزدیکی به گفتمان مذهبی حاکم بر دولت او دارد.
برخی از تحلیلگران معتقدند که حادثه 11 سپتامبر 2001 باعث تغییرات گستردهای در سیاست خارجی آمریکا گردید و یک بازنگری جامع در بنیادهای سیاست آمریکا ایجاد شد. به راستی حادثه 11 سپتامبر تا چه اندازه چنین تغییراتی را ایجاد کرد و از این مهمتر آیا واقعا در دولت بوش، تغییرات بنیادی ایجاد شده است؟ ما حتی در دوره بیل کلینتون نشانههایی از تمایل به سوی یکجانبه گرایی و تمایل به ایجاد امپراتوری مشاهده کردیم. علاوه بر این گفتمان «ماموریت مذهبی گونه» سیاست خارجی آمریکا، یک پدیده جدید نیست، آیا سیاست کنونی آمریکا به عنوان نتیجه مستقیم یک لحظه بینظیر تاریخی یا قدرت فعلی نومحافظه کاران است و احتمال تغییر بیشتری در سیاستهای دولت بوش وجود دارد یا اینکه سیاست کنونی در دولت بوش نتیجه پیشرفت طبیعی در سیاست آمریکاست و به همین دلیل پس از بوش نیز ادامه خواهد یافت؟
این مقاله تلاش میکند که سیاستهای بوش را در بستر کلی شکلگیری سیاست خارجی آمریکا در دوره پس از جنگ سرد و برجسته نمودن ریشههای تاریخی این تحولات، ارزیابی کند.
سیاست خارجی کنونی آمریکا را میتوان به مثابه تحول طبیعی گرایشی در دولت آمریکا دانست که نومحافظه کاران تصمیم گیرنده آن هستند. حادثه 11 سپتامبر توجیهات لازم برای سیاستهایی را که نومحافظه کاران مدت زمان طولانی به دنبال آن بودند، فراهم کرد. البته این به معنی آن نیست که سیاستهای کنونی آمریکا با کنار رفتن بوش و یا نومحافظه کاران یکسره کنار گذاشته میشود. گرایش حاکم درسیاست خارجی کنونی آمریکا نتیجه حداقل تلاشهای سه دهه نومحافظه کاران برای ایجاد زیر ساختارهای نهادی و فکری برای به قدرت رسیدن و حفظ آن است. به عبارت دیگر اقتدار کنونی نومحافظه کاران با سمتهایی که تصاحب کردهاند، مستحکم شده و به همین دلیل میتوانند عرصه سیاست داخلی آمریکا و متعاقب آن سیاستهای ملی این کشور را دگرگون نمایند. فهم جامع سیاست خارجی آمریکا، مستلزم تجربه و تحلیل سیاست در عرصه داخلی آمریکاست.
از انزواطلبی تا کثرتگرایی
سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم دچار یک تغییر اساسی شد. آمریکا در حالی وارد این جنگ شد که سیاست انزوا طلبی در امور جهانی را پیشه کرده بود. ریشه این سیاست را میتوان تا دوره جرج واشنگتن به عقب برد. وی در مورد آثار منفی ائتلافهای بینالمللی برای آمریکا، هشدار داده بود. منطقی که در پشت انزوا طلبی در سیاست خارجی آمریکا وجود داشت، عنصر فرهنگ سیاسی آمریکا بود. این فرهنگ برای ابقای آمریکاییها، دوری از دنیای خارج را تجویز میکرد.
به هر حال، جنگ جهانی دوم به نقطه عطفی در فعال شدن سیاست خارجی آمریکا و تعامل با جامعه بینالمللی به عنوان یک ابرقدرت که دارای نقش پرچمدار بود، تبدیل شد. در این جنگ آمریکا با اتحاد جماهیر شوروی – بهرغم اختلافات ایدئولوژیک – یک ائتلاف عملگرایانه در مقابل دشمن مشترک هر دو که نازیسم بود، تشکیل داد. این ائتلاف تنها تا پایان تهدید نازیسم دوام آورد. سیاست خارجی آمریکا در این مقطع در تمایل فرانکلین روزولت، برای حضور این کشور در عرصه بینالمللی تبلور یافت. روزولت نگران بود که اگر آمریکا به انزوا طلبی باز گردد، تمامی دستاوردهای بینالمللی را که در اثر مشارکت در عرصه جهانی به دست آورده، از دست خواهد داد. به همین دلیل از تاسیس سازمان ملل به مثابه ایده بینالمللی لیبرالیستی که در آن همه کشورها از طریق همکاری سودمند میشوند، حمایت کرد. اگر چه آمریکا نقش مهمی در تشکیل سازمان ملل داشت، اما روزولت مجبور بود، اعضای کنگره را برای عضویت آمریکا در این سازمان متقاعد کند. لازم به ذکر است که آمریکا بهرغم ایفای نقش اساسی در تاسیس جامعه ملل که پس از جنگ جهانی اول با تلاش ودرو و ویلسون رئیسجمهور وقت این کشور صورت گرفت، عضو این جامعه نگردید کنگره آمریکا به شرطی عضویت این کشور در سازمان ملل را تصویب کرد که به حاکمیت ملی آمریکا صدمهای وارد نگردد.
آمریکا در چارچوب لیبرالیسم بینالمللی، سیاست «سد نفوذ» را تحت عنوان «دکترین ترومن» در سه عرصه سیاسی، اقتصادی و نظامی در دوره پس از جنگ سرد، اجرا کرد. بعد اقتصادی این دکترین، در سال 1947 «در طرح مارشال» با جذب متحدین اروپایی در مقابل توسعه طلبی شوروی تحقق یافت. براساس این طرح آمریکا برای بازسازی اقتصادی کشورهایی که در اثر جنگ، توان خود را از دست داده بودند، مبالغ زیادی هزینه کرد. در عرصه سیاسی، آمریکا از کشورهای غیر کمونیستی حمایت کرد و در عرصه نظامی نیز نیروهای آمریکایی در اروپا مستقر شدند و سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) تاسیس شد. در دهه 1950 و 1960، سیاست سد نفوذ آمریکا جهانی شد و در زمینههای اقتصادی، سیاسی و نظامی به آسیا و آفریقا تسری یافت. آمریکا در دهه 1970، «سیاست مساعده» را در پیش گرفت و در اوایل دهه 1980، استراتژی این کشور با پیدایش «جنگ سرد جدید» مواجه شد.
یکجانبهگرایی محدود
رونالد ریگان در سال 1981، معتقد بود که رژیمهای کمونیستی را باید به جای محدود کردن، سرنگون کرد. این تفکر موجب آغاز عصر جدیدی در جنگ سرد شد. آمریکا با ارائه کمکهای مخفی به لهستان مخالفت کرد. بهعلاوه دخالت مستقیم و غیر مستقیم آمریکا در امور جهان سوم افزایش یافت. ماجرای ایران – کنترا و تخصیص کمکهای مالی هنگفت به مجاهدین در افغانستان در این دوره رخ داد. بودجه نظامی آمریکا در سال 1981، بیش از 16 درصد و سال پس از آن 14 درصد دیگر افزایش یافت. این افزایش بودجه نظامی در حالی صورت گرفت که جمیی کارتر رئیسجمهور پیش از ریگان قصد کاهش بودجه نظامی این کشور را داشت. علاوه بر اینها، ریگان سیستم تولید هستهای را با نگرش متفاوتی نسبت به دولتهای قبل از خود تقویت کرد. تحت این شرایط سیاست خارجی آمریکا در دهه 1980 یک تغییر اساسی کرد. اگر چه آمریکا لیبرالیسم بینالمللی را برای تجدید انزوا طلبی نادیده نگرفت، اما یک رویکرد یکجانبه گرایانه را در امور خارجی با برداشتن گامهایی بدون مشورت با متحدین خود دنبال کرد. سیاست یکجانبه گرایی ریگان به علت حضور اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای بلوک شرق محدود گردید.
فروپاشی شوروی و شکلگیری مجدد سیاست خارجی آمریکا
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1989 و جنگ خلیجفارس (حمله عراق به کویت و اخراج آن توسط نیروهای موتلف)، تاثیر عمدهای بر جهت گیری سیاست خارجی آمریکا در دهه 1990 گذاشت. فروپاشی بلوک کمونیستی، برای موسسات آمریکایی یک شوک بزرگ به همراه آورد و به همین دلیل آنها نیازمند یک دشمن جدید و معنی جدیدی برای قدرت آمریکا بودند. محافل فکری (Think tank) جست و جوی این دشمن جدید را شروع کردند. ابتدا ژاپن و چین مطرح شد، اما در نهایت با نظریه برخورد تمدنها که توسط ساموئل هانتینگتون ارائه گردید، اسلام به عنوان دشمن جدید معرفی شد. در مورد معانی جدید برای قدرت آمریکا نیز، جرج بوش پدر در خلال جنگ خلیجفارس «نظم نوین جهانی» را مطرح کرد. جنگ خلیجفارس موجب شد، آمریکاییها به طور موقت از شکست در ویتنام که بر ذهنیت جمعی آنها سایه افکنده بود، رها شوند و درباره نقش آمریکا به ویژه در زمینه مداخلات نظامی در امور دیگر کشورها بازنگری کنند. موسسات نظامی آمریکا به دنبال آن بودند که حادثه ویتنام نه تنها در زمینه مداخله نظامی، بلکه در زمینه سطح تلفات انسانی تکرار نشود. در این مقطع سیاست خارجی آمریکا به محدودیتهایی که ممکن است از داخل آمریکا بر اجرای آن تاثیر بگذارد، بسیار حساس بود، فرماندهان نظامی و سیاسی و موسسات تحقیقاتی به خوبی آگاه بودند که برای اجرای سیاست خارجی نیازمند کنترل مخالفهای داخلی هستند.
سیاستگذاران به دنبال آن بودند که سیاستهایی را اجرا کنند که هزینه مالی و انسانی آنها آنقدر بالا نباشد که به بحران منجر شود تا مخالفین بتوانند به این سیاستها اعتراض کنند. آمریکا به این منظور به دنبال تکنولوژی نظامی بود که بتواند به وسیله آن جنگ را از موقعیت دورتر و مطمئنی هدایت کند.
رسانههای جمعی در طول جنگ ویتنام، افزایش تعداد تلفات غیر نظامیان ویتنامی و نیز نوع سلاحهای به کار گرفته شده را به عنوان موارد نقض حقوق بینالملل به طور گستردهای پوشش دادند. به همین دلیل دولت آمریکا پس از این جنگ تلاش عمدهای برای کنترل جریان خروج اطلاعات از صحنههای نبرد انجام داد. استفاده ماهرانه از تکنولوژی رسانهای به دولت آمریکا این امکان را داد که صحنههای جنگ کویت و افغانستان – را که صحنههای بسیار خونینی بود – به گونهای به مخاطبین نشان دهد که حتی کمتر از مشاهده فیلمهای هالیوود دچار شوک شوند. نتیجه این صحنهها این شد که آمریکا خود را یک قدرت نظامی برتر نشان دهد که با حداقل تخریب و تلفات به اهداف بلندی دست مییابد.
از سوی دیگر جنگ خلیجفارس ذهنیت جمعی جدیدی درباره مداخلات نظامی آمریکا در خارج در شهروندان این کشور ایجاد کرد. جرج بوش پدر، مردم آمریکا را متقاعد کرد که استفاده از زور موجب میشود سناریوی ویتنام تکرار نگردد. کنترل و حتی استیلا بر رسانهها موجب شد مردم آمریکا از تلفات سنگین مالی و انسانی در این جنگها – آنگونه که در جنگهای قبلی بود – آگاه نشوند و در مقابل مردم آمریکا متقاعد شدند که کشور آنها بدون رقیب است و نیروی نظامی آمریکا قادر است عدالت را در هر جایی که نیست، حکمفرما کند! از این رو جنگ خلیجفارس جایگاه مهمی در حافظه مردم آمریکا در زمینه نیاز به استفاده از قدرت نظامی آمریکا دارد. بیل کلینتون از این تجربه برای ایجاد ائتلافهای بینالمللی استفاده کرد.
از یکجانبهگرایی گزینشی تا ضد چندجانبهگرایی
دوره ریاست جمهوری بیل کلینتون با بحران حضور نظامیان آمریکا در سومالی آغاز شد. در این بحران بیش از آنکه تجربه جنگ خلیجفارس را در ذهن آمریکاییها تداعی کند، تداعیگر شکست در جنگ ویتنام بود. نتیجه این بحران عدم تمایل آمریکا برای دخالت در رواندا و در مراحل اولیه بحران بوسنی بود. برای دولت وقت آمریکا روشن بود که علاوه بر پیشرفتها در تکنولوژی نظامی و کنترل رسانهها، ماهیت مداخله در هر بحران و یکسری پیش شرطها برای دخالتهای نظامی ضروری است. دولت کلینتون بر دو عنصر عمده تاکید داشت: جنگ از راه دور و استراتژی کالین پاول برای استفاده از قدرت گسترده علیه اهداف تعیین شده با استراتژی مشخص خروج پس از بحران سومالی، آمریکا از نیروی هوایی خود بدون آنکه نیروهای زمینی آن درگیر شوند، استفاده کرد.
دولت کلینتون، حتی پس از فروپاشی شوروی به اصول سیاست سد نفوذ پایبند بود و «کشورهای یاغی» را به عنوان رقیب ابرقدرت (آمریکا) معرفی کرد.
یکی دیگر از تغییرات سیاست خارجی آمریکا در دولت کلینتون گرایش به سمت یکجانبه گرایی بود که بیشتر متاثر از نبرد بین کاخ سفید و کنگره بود. جمهوری خواهان – حزب مخالف کلینتون – که بر کنگره تسلط داشتند، تحت تاثیر نظریات نیوت گینگریچ بودند. طرفداران گینگریچ از دهه 1970 عقایدی را ترویج میکردند که با تفکرات سنتی حاکم بر حزب جمهوریخواه تفاوت داشت، جمهوریخواهان کنگره با کلینتون دارای اختلاف نظر شدیدی بودند. تسلط جمهوریخواهان بر کنگره موجب شد آنها دستور کارهای داخلی و خارجی رئیسجمهور را تعیین کنند که این دستور کارها در تقابل با سازمان ملل بود. در آن مقطع، آمریکا با پرداخت سهمیه خود به سازمان ملل مخالفت کرد، موضوع انتقال سفارت آمریکا از تل آویو به بیتالمقدس مطرح شد، قانون هلمز برتون برای اعمال تحریم علیه ایران و لیبی به تصویب رسید و قانون آزادسازی عراق و تغییر رژیم این کشور در سال 1998 نیز تصویب شد.
البته این یکجانبه گرایی تنها متاثر از رفتار قانونگذاران آمریکایی نبود. عدم وجود یک عامل بازدارنده بینالمللی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی باعث شد که دموکراتها نیز به یکجانبه گرایی روی آوردند. به همین دلیل دولت کلینتون رویکرد یکجانبه گرایی گزینشی را دنبال کرد. دولت او در اقدامات بینالمللی چندجانبه گرایانه شرکت میکرد، اما هر وقت که ضرورت ایجاب میکرد، به تنهایی دست به اقدام میزد. یکجانبه گرایی نه به صورت استثنا، بلکه به قاعدهای در دولت جرج بوش پسر تبدیل شد. نومحافظه کاران که بر سیاستگذاری خارجی بوش تسلط دارند، مخالفت صریح خود را با اقدام جمعی بینالمللی اعلام کردهاند. آنها نسبت به کسب منافع آمریکا از طریق ائتلافها و یا اقدامات جمعی بینالمللی مشکوک هستند، اما در عین حال نمیخواهند آمریکا منزوی شود. نومحافظه کاران در چارچوب لیبرالیسم بینالمللی معتقدند که روابط بینالمللی آمریکا با سایر کشورها براساس قدرت باشد نه تساوی.
نومحافظه کاران قبل از دولت جرج بوش پسر، در دوره دولتهای کلینتون و جرج بوش پدر معتقد بودند که اقدامات بینالمللی چندجانبه گرایانه مانعی در راه ایجاد نظم نوین جهانی است. این تفکر پس از فروپاشی شوروی باعث اختلاف نظر میان نومحافظه کاران و دولتهای قبل از رئیسجمهور کنونی آمریکا شد. نومحافظه کاران معتقدند که دهه 1990، زمینه مناسبی برای تسلط هژمونیک آمریکا بود، اما این فرصت در دولت کلینتون هدر رفت. بهرغم آنها، آمریکا میتوانست در فقدان یک قدرت بینالمللی فعال، نظم نوین جهانی خود را در آن دهه شکل دهد.
یکی از اهداف اولیه نومحافظه کاران تقویت قدرت نظامی آمریکا برای استفاده از آن و یا نمایش آن به مخالفان بوده است. نومحافظه کاران در دولت کلینتون اصطلاح «سیاست سد نفوذ» را به «دولتهای یاغی» تغییر دادند. همانگونه که ریگان میخواست، براندازی رژیمهای کمونیستی را به جای سیاست سد نفوذ اجرا کند، نومحافظه کاران نیز از زمان به قدرت رسیدن جرج بوش پسر، «تغییر» را به جای مهار کشورهایی که «محور شرارت» خوانده میشود، به کار بردهاند. نومحافظه کاران حتی از نقش آمریکا به عنوان «امپراتور» جهان یاد میکنند.
از امپراتوری بینظیر تا امپراتوری سنتی
حتی قبل از آنکه بوش به قدرت برسد، آمریکا در واقع یک امپراتوری تشکیل داده بود. چالمرز جانسون در کتاب «شمشیرهای امپراتوری: نظامیگری، مخفی کاری و پایان جمهوری» آمریکا را امپراتوری پایگاهها نامیده است.
براساس گزارش پنتاگون، آمریکا قبل از آنکه جرج بوش به قدرت برسد، در 38 کشور دنیا 725 پایگاه نظامی تاسیس کرده بود. باید به این تعداد پایگاههای اعلام نشده را نیز افزود: نیروهای نظامی آمریکا در 153 کشور حضور دارند که نیروهای جاسوسی را باید جداگانه محسوب کرد. تمایلات امپراتور مابانه در رفتار آمریکا کاملا ملموس است. نقش وزارت دفاع در تدوین سیاست خارجی آمریکا افزایش یافته و از نقش وزارت امور خارجه بیشتر شده است.
اگر چه نقش پنتاگون پس از پایان جنگ سرد پر رنگتر شده بود، اما پس از جنگ خلیجفارس و یوگسلاوی، بودجه این وزارتخانه برای توسعه سلاحهای خود باز هم بیشتر شده است. در طول دهه 1990، به علت آنکه مخالفتهای داخلی در آمریکا بسیار کم بود، پنتاگون حتی در مقایسه با دوره جنگ سرد، از آزادی بیشتری برخوردار شد. توسعه تکنولوژیهای نظامی که انجام حملات را از راه دور میسر میساخت، دخالت خارجی را برای توده مردم آمریکا قابل پذیرش میکرد.
لیبرالها که به طور سنتی با چنین دخالتهایی مخالفت کردهاند، در طول دهه 1990 از حامیان دخالتهای بشر دوستانه بودند. دولت جرج بوش با اشغال مستقیم سرزمین کشورهای دیگر که با توجیه مذهبی و ایجاد تمدن و ترقی همراه بوده است، امپراتوری سنتی آمریکا را ایجاد کرده است.
به سوی اقتدارگرایی نامحدود
جهان مشاهده کرده است که گفتمان حاکم بر دولت جرج بوش صیغه «ماموریت مذهبی» به خود گرفته است. آیا تاکنون مذهب در گفتمان حاکم بر آمریکا نقش داشته است؟ این عنصر جدید چیست؟ اگر چه آمریکا براساس قانون اساسی یک دولت سکولار محسوب میشود، اما ایفای نقش مذهب در زندگی سیاسی منع نشده است. آمریکا را میتوان در حقیقت مذهبیترین جامعه در میان جوامع صنعتی به شمار آورد. هانتینگتون آمریکا را «ملتی با روح کلیسا» معرفی کرده است. اگر چه در این تغییر، کلیسا به مسیحیت معنی نشده، اما به عنوان «مذهب مدنی» مورد اشاره قرار گرفته است. براساس گفتمان حاکم در آمریکا، این کشور یک ملت برگزیده است که از طرف خداوند ماموریت مقدسی در جهان دارد(!)
ریشههای مذهبی این ایدههای سیاسی به آغاز تشکیل آمریکا و حضور نخستین مهاجران پروتستان انگلیس که پیورتیانیسم را برای اعتراض علیه کلیسا برگزیدند، بر میگردد. آنها به دنبال دنیای جدیدی بودند که در آن سرکوبهای مذهبی جایگاهی نداشته باشد. تسلط گفتمان مذهبی بر سیاست خارجی دولت بوش بسیار پر رنگ بوده است. این ایدهها تحت شرایط خاص جهانی، به طرق گوناگون در تاریخ آمریکا حاکم شدهاند. البته در تاریخ آمریکا مواردی نظیر کشتار بومیان، عصر بردهداری، سرکوب اقلیتها و نژادپرستی که حتی امروزه نیز وجود دارد، با تصویر کلی که آمریکاییها برای خود ترسیم کردهاند، در تضاد است.
مفهوم مذهب مدنی تاثیر عمدهای بر سیاست خارجی آمریکا و به ویژه گفتمان «احساس ماموریت مذهبی داشتن» تاثیر مهمی در خصوص نقش این کشور در جهان داشته است. این گفتمان باعث شده اهداف واقعی سیاست خارجی آمریکا در پوشش این ماموریت به دست آید. جنبههای خطرناک این نظام فکری در عرصه سیاست خارجی در زمان بحران خود را نشان میدهد. بر این اساس، آمریکا بر این بحرانها، تعابیر جنگ اخلاقی به کار میگیرد و میگوید از مسالهای که «خیر» است، حمایت میکند. اصطلاحات «امپراتوری شیطان» و «محور شرارت» که توسط رونالد ریگان و جرج بوش به کار گرفته شدهاند، در این رابطه بوده است.
بوش در سیاست خارجی خود، راست مذهبی را جایگزین اصول لیبرالیسم بینالمللی کرده است و این فرقهگرایی مورد پذیرش عامه مردم آمریکا نیست.
علاوه بر مذهب، حادثه 11 سپتامبر نیز زمینه را برای اقتدارگرایی و سیاست خارجی آمریکا فراهم آورد. حادثه 11 سپتامبر اجازه داد برخی مخفی کاریها در دولت بوش انجام شود. برخی از تصمیمها بدون جلب رضایت کنگره گرفته شده و حتی در برخی موارد، اعضای کنگره نه از طریق کانالهای رسمی، بلکه از طریق رسانههای جمعی از تصمیمهای دولت آگاه میشدند.
دولت بوش با کنترل اطلاعات، رسانهها را تحت تسلط خود در آورد. علاوه بر این، دولت تاکتیکهای دیگری نظیر: تبلیغات برای دولت در رسانهها بدون ذکر منبع، پرداخت مبالغی به خبرنگاران برای حمایت از سیاستهای خاص و برگزاری کنفرانسهای خبری برای رئیسجمهور جهت انحراف افکار در مورد موضوعات حساس نیز به کار گرفت. دولت بوش همچنین قوه قضائیه را نیز تحت هجوم قرار داده است. تعداد زیادی از سازمانهای متعدد که برای دفاع از حقوق مدنی و آزادیها ایجاد شدهاند، در دولت بوش با خطر مواجه گردیدهاند. این تغییرات داخلی نتایج بسیار مهمی را به دنبال داشته است که از جمله میتوان به محروم کردن افراد از دریافت اطلاعات اشاره کرد.
انتخاب مجدد جرج بوش برای یک دوره چهار ساله دیگر، فرصت طلایی را برای گسترش ایدهها و نهادهای نومحافظه کاران ایجاد کرد. نومحافظه کاران بدون حضور موثر در قدرت، سه دهه برای تقویت بنیادهای فکری و نهادی خود تلاش کردهاند. اگر چه اصطلاحات خیر و شر، موضوع جدیدی در سیاست خارجی آمریکا نیست، اما دامنه شمول آنها متحول شده است. بوش هنگامی که از این اصطلاحات استفاده میکند به هیولای مبهم تروریسم و نیز جنگ بیپایان علیه دشمن ناشناخته اشاره میکند. این اعتقاد، به راحتی بوش را قادر میسازد که هدف خود را از اسامه بن لادن و طالبان به صدام حسین، اعضای محور شرارت و هر آنکه او عنصر شرارت را در وجودش میبیند، تغییر دهد. در چارچوب این سادهسازی وقیحانه واقعیت، در مورد جنگ علیه «شر» بدون ارزیابی موفقیتها و یا ابزارهای مورد استفاده در آن نمیتوان صحبت کرد. ماهیت متکبرانه چنین جنگی باعث میشود که به حقوق بینالملل توجهی نشود.
خطر از درون
دولت بوش تغییرات عمدهای را در سطوح داخلی به وجود آورد که نه تنها ساختار دولت بلکه بسیاری از بنیادهای نظام سیاسی آمریکا را متحول کرد. موازنه قدرت میان سه بخش اساسی حکومت – مجریه، مقننه و قضائیه – به سود قوه مجریه تغییر یافت. نظارت قوه مقننه کم و بیش از بین رفت و دولت مواضع سختی در حوزه رسانهای و قضایی گرفت و به همین دلیل آزادیهای سیاسی و مدنی را محدود کرد. در حالی که گرایش در زمینههای مذکور حتی قبل از حادثه 11 سپتامبر مشاهده میشود، اما 11 سپتامبر به دولت بوش اجازه داد که تحت عنوان «حفاظت از امنیت ملی» اقدامات زیادی را انجام دهد. دولت بوش مالیاتهای زیادی از اغنیا گرفت، سازمانهای امنیت ملی را مجددا سازماندهی کرد، آزادیهای مدنی را محدود نمود، عدم حضور در دادگاه بینالمللی جنایی را توجیه و تهدید کرد که اگر به سربازان آمریکا مصونیت داده نشود، آنها را از عملیاتهای صلح عقب خواهد کشید. تعدادی از اعضای دولت بوش از جمله دیک چنی اعلام کردند که قوه مقننه در طول دهه 1990 از قدرت زیادی برخوردار بوده و این مساله برای قوه مجریه هزینههایی داشته است، به همین دلیل باید قدرت مذکور محدود شود. دولت بوش برای رسیدن به هدف مذکور، جریان اطلاعات را کنترل کرد. البته این مورد قبل از 11 سپتامبر نیز تا حدودی اعمال شد و به همین علت برخی موارد به دادگاه کشیده شد.
نومحافظهکاران در تربیت نسل جدیدی از حامیان خود و ایجاد نهادهای تحقیقاتی و روشنفکری برای ارتقای ایدههای خود موفق شدهاند و جای ویژهای را در رسانهها برای خود باز کرده و در هر سه بخش حکومت نیز حضور یافتهاند. چنین موفقیتهایی باعث نهادینه شدن افکار نومحافظه کاران شده و آنها را قادر خواهد ساخت تا ایفای نقش توسط راستگرایان در آمریکا را توجیه کنند. نومحافظهکاران حتی امروزه در حزب دموکرات آمریکا نیز نفوذ گستردهای کردهاند که این مساله به آنها اجازه میدهد، نفوذ بیشتر در سیاست خارجی آمریکا به ویژه در موضوعات مربوط به جهان عرب و اسلام داشته باشند. به علاوه حضور آنان در نهادهای موثر این امکان را فراهم میکند تا پذیرش عمومی ایدهها و افکار آنها بیشتر شود. حضور نومحافظه کاران در جایگاه سیاستگذاری در آمریکا باعث میشود که توانایی آنها برای تاثیرگذاری بر سیاست خارجی این کشور، محو نشدنی باشد. این امیدواری وجود دارد که تصویر تیره و تاری که از سیاست خارجی کنونی آمریکا ترسیم شده، با رشد جنبشهای اجتماعی که آگاهی عمومی را در میان جامعه آمریکا درباره اشتباهات بوش در عرصه سیاست داخلی و خارجی آمریکا گسترش میدهند، برطرف شود. این جنبشها، انگیزه برای تغییرات معناداری در عرصه سیاست آمریکا در زمینههای مبارزه با فقر، حقوق مدنی، حقوق زنان، کارگران، حمایت از محیط زیست و مخالفت با جهانیسازی و نظامیگری ایجاد میکنند.