تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۲:۴۱  ، 
کد خبر : ۱۸۹۵۰۹
(اشاره به جغرافیای تاریخ ایران)

ایران در آسیا


شاهرخ مسکوب
تاریخ در جغرافیا تحقق می‌پذیرد. برای آنکه تاریخ به دنیا بیاید، ببالد و ادامه یابد،‌ نیازمند سرزمینی است. تاریخ هر قوم یا ملت جایگاه اوست در زمان، همچنان که سرزمین یا کشور مأوای اوست در مکان. تاریخ و جغرافیا زمان و مکان هر ملتی را می‌سازند. اقوام نیز مانند آدمیان مشروط به زمان و مکان‌اند و در این دو «بدیهی» که زندگی و مرگ آنها را می‌‌آفریند و به آن معنا می‌دهد به سر می‌برند؛ زیرا زمان و مکان واقعیت‌های یکسان با حقیقت‌اند، جدایی و تفاوتی میان واقعیت و حقیقت آنها که بدیهی، و ناگزیر است،‌ وجود ندارد.
شاید برای همین «بی‌مکانی» است که در اقوام بیابانگرد، تاریخ جای خود را به نسب‌نامه وا می‌گذاشت؛ مثلاً در اعراب جاهلی تبارشناسی به خط عمومی - بی‌پیوند با زمین - پدر در پدر و پس از سیری دراز به نیاکان اسطوره‌ای می‌پیوست، و یا در مغولان به میانجی چند پشت به خدای آسمان (تنگری) می‌رسید. در این هر دو نمونه، «تاریخ» گسترش افقی و سرگذشت زمینی ندارد، از بالا آغاز می‌شود و به خط راست پایین می‌آید تا به سران قوم و قبیله برسد، نه به سرزمین آنان. در اینها تاریخ یا در پشت پدران جای دارد یا بندنافش بی‌واسطه به آسمان بسته شده؛ ولی در اقوام ساکن، پیدایش تاریخ - و همراه با آن، تمدن. نیازمند سرزمینی جغرافیایی است، سرزمینی با شرایط اقلیمی و طبیعی، با همسایگان و روابط اجتماعی و جز اینها.
پیدایش تمدنهای کهن در کنار دریاها و رودخانه‌ها، در ساحل مدیترانه، در مصر، بین‌النهرین و چین و جاهای دیگر نمونه‌های شناخته شده‌ای است. شرایط اقلیمی و طبیعی گوناگون، زندگی و مردمی سازگار با خود به وجود می‌آورد. به همین سبب کسانی جغرافیا را مهمترین پدیده تاریخ‌ساز می‌دانند و کارکرد عمل انسانی و نیروهای فراوان و درهم‌تنیده دیگر را در قیاس با آن به چیزی نمی‌گیرند. روشی که خواسته و پسندیده ما نیست.
معمولاً به نقش ایران به عنوان گذرگاه تمدنها، پذیرنده، بازسازنده و بازدهنده آن به کشورهای دیگر، به عنوان واسطه میان حوزه مدیترانه و چین و هند، و رابط میان ترکهای آسیای میانه و اعراب، زادگاه دینهای زرتشت و مهر و مانی و برنده مسیحیتِ غرب به چین و آیین مهر به روم و حکمت یونان و اندیشه نوافلاطونی به تمدن اسلامی، و به نقش زبان فارسی در آسیای صغیر و هند و جاهای دورتر و غیره و غیره توجه شده است.
موضوع گفتار ما نیز اثر موقع جغرافیایی ایران است؛ ولی نه به سوی بیرون،‌ بلکه در درون،‌ در پیدایش و سیر تاریخ خود ما. بودن در این بخش آسیا، میان دو دریا، رویی به هند و رویی به یونان و روم، دستی به جیحون و سیحون و دستی به دجله و فرات داشتن، با تاریخ ما چه کرده و چگونه مخصوصاً از شمال ‌شرقی و جنوب‌ غربی از دو سو در آن اثر گذاشته. البته نمی‌خواهیم به وسیله موقع جغرافیایی چگونگی یا چرایی‌های تاریخ ایران را بیان کنیم یا برای پرسشهای بسیار آن پاسخی بیابیم؛ زیرا توجیه تاریخ فقط به مدد جغرافیا راه به جایی نمی‌برد. اما از آنجا که اثر موقع جغرافیایی و شرایط اقلیمی و طبیعی در تاریخ یک قوم انکارکردنی نیست، می‌کوشیم تا از این زاویه نیز آن را بنگریم.
داستان را ناچار از مهاجرت آریاها به ایران - که خود به معنی سرزمین آریاهاست - آغاز می‌کنیم. آنها در دورانهای دور، که به هزاره اول و دوم پیش از میلاد می‌رسد،‌ در موجهای متناوب از دو جانب دریای ‌خزر به این سرزمین سرازیر شدند. دسته‌هایی از بالای ماوراءالنهر به خراسان فرود آمدند و دسته‌هایی از میان دو دریای خزر و سیاه، از کوه‌های قفقاز گذشتند و به آذربایجان رسیدند. گروهی ماندند و گروه دیگر دیرتر راهی فارس و خوزستان شدند. این مهاجرت از دو سو به ایران،‌ از شمال ‌شرق و شمال ‌غرب، سرآغازی دوگانه به تاریخ ایران داد و سبب شد که از یک قوم دو سرچشمه،‌ در دو سرزمین جغرافیایی متفاوت بر جوشد. مهاجران اگر چه آریایی و از این دست همانند بودند،‌ ولی هر یک ویژگیهای خود را داشتند.
نخست از آن شاخه شمال‌ غربی، از مادها و پارسیان،‌ بنیان‌گذاران پادشاهی ماد و امپراتوری هخامنشی می‌توان آغاز کرد.
مادها که فرمانروایی خود را با اتحاد چند قبیله استوار کردند، از همان روزهای اول گرفتار دولت نیرومند آشور بودند. آنها حکومت خود را در کشاکش با آشوریان و سرانجام با تصرف نینوا (در 612 پ.م.) و برانداختن آن تحقق بخشیدند و این در دنیای کهن رویداد بزرگی بود، چون ایرانیان را هزار سال (تا قرن چهارم میلادی در دوره شاپور ذوالاکتاف) از هجوم اقوام سامی در امان داشت. مادها اولین پادشاهی تاریخی ایران را برپا کردند. آنها از نظر سازمان دادن و پیوند و همدستی قبیله‌ها برای حکومت،‌ پیش درآمد پارسیان بودند و بعدها خود به صورت همدستان و یاران ممتاز آنان درآمدند و پارسیان به کمک این خویشاوندان نزدیک اولین امپراتوری چندملیتی و چندفرهنگی تاریخ را به وجود آوردند.
کشور این پارسیان، در دنیای باستان موقع جغرافیایی ویژه‌ای داشت که در تشکیل دولتشان بی‌اثر نبود، مهاجرت آنان ظاهراً در قرنهای هفتم یا هشتم پیش از میلاد پایان پذیرفت و خود در «انشان» و «پارسه»، در سرزمینی که شمال خوزستان و نیز فارس امروز را در بر می‌گرفت، ماندگار شدند. انشان در نزدیکی شوش،‌ پایتخت کهنسال و باشکوه عیلام، جای داشت که در دورانهای پیشتر بر سراسر جنوب و جنوب ‌غرب ایران فرمان می‌راند. پارسیها در روزگار انحطاط عیلام در نزدیکی پایتخت آن جای گرفتند.
پادشاهان عیلام در غرب و شمال ‌غرب سرزمین خود با بابل و آشور در رابطه‌ای دایمی و بیشتر در کشمکش و جنگ به سر می‌بردند تا صلح و دادوستد. به نام پارسها نخستین بار در 690 پ.م. بر می‌خوریم که در شمار سپاهیان عیلام با آشور می‌جنگیدند و پس از آن در کنار مادها نیز با آشوریان جنگیدند و از همان زمانها در سرنوشت سیاسی منطقه دستی پیدا کردند.
در میان همسایگان پارسها،‌ دولتشهر بابل در جلگه بارور بین‌النهرین،‌ کنار دجله و نزدیک خلیج‌فارس، دریکی از دو انتهای هلال سبز،‌ بر سر راه مدیترانه و دریای هند،‌ گذرگاه کاروان و کالا،‌ پایگاه فرهنگی بزرگ و وارث یکی از کهن‌ترین تمدنها بود؛‌ و عیلام در دوران شکفتگی و رونق،‌ تمدنهای هند و بین‌النهرین را به هم می‌پیوست. و اما دولت ستیزه‌جوی آشور از نظر نظامی و سازمان‌ سپاهی زمانی سرآمدِ همسایگان بود و آخر کار نیز توانست دولت عیلام را نابود کند.
پارسها که در پادشاهی مادها برآمدند و پروبال گرفتند، با دولتهایی همجوار شدند که دارای تمدنها کهن، سازمان‌یافته و قوام گرفته بودند و آیین جهانداری و سازماندهی کشوری و لشکری آنها می‌توانست به عنوان نمونه آماده‌ای به کار این نوخاستگان تازه‌نفس بیاید و یا دست‌کم به فراخور حال و به سود خود بعضی ازجنبه‌های آن را بگیرند و به کار برند. پارسها از همان زمان که فرمانگزار مادها بودند، به سرزمین عیلامیِ ‌انشان دست انداختند و خود را شاه آن دانستند. لقب هخامنش سر دودمان سلسله، کمبوجیه اول و کوروش بزرگ «شاه انشان» بود. همچنین می‌دانیم که داریوش پایتخت را به شوش برد و شهری که بیش از هزار سال مرکز امپراتوری بزرگی بود و آثار چند دوره پیاپی تمدن بر لایه‌های چندگانه آن رسوب کرده بود، مرکز هخامنشیان نیز شد که درست بر تختگاه پادشاهان عیلام نشستند و صاحب مرده‌ریگ تمدن پیشین شدند. آنها تاریخ خود را در پیکار با این همسایگان تحقق بخشیدند و چون بر آنها پیروز شدند،‌‌ این پیکار را به دورتر،‌ به نزد بیابانگردان شمال‌ شرق و شهرنشینان شمال ‌غرب، به نزد ماساژتها و یونانیها بردند.
پارسیان اندک زمانی پس از جایی گرفتن در میهن تازه، توانستند نخستین امپراتوری جهانی را از اقوام و فرهنگهای گوناگون سازمان‌ دهند. در این کار بزرگ به جز عوامل خودی و قومی، جهان‌بینی، فرهنگ و ساخت اجتماعی آریاییان، ویژگی‌های اخلاقی چون شجاعت، راستی و آسانگیری مذهبی، قدرت سازماندهی و شیوه رفتار با مردم دیگر و جز اینها، عوامل بیگانه، تجربه و دستاورد تمدنهای همسایه نیز سهم سزاوار داشت.
وجود دبیران آرامی و رسمیت زبان و خط آنها در اداره امپراتوری، هنرهای مردم و سرزمینهای گوناگون در بنای تخت ‌جمشید و با ستایش ایزدان بابل و مصر به وسیله شاهنشاهان هخامنشی همه نشانه پذیرفتن و درآمیختن دستاوردها و باورهای مردم سراسر امپراتوری است. سنگ‌نبشته‌ها که رسمی‌ترین و استوارترین منشورهای پادشاهی بود، به زبانهای پارسی، عیلامی و بابلی نگاشته می‌شد و این امر نه فقط نشان رسمیت این زبانها، بلکه نشانه حسن‌ قبول و حضور تمدنهای دیگر و دارندگان آنها در داخل مرزهای شاهنشاهی بود.
هر چند جدا کردن تمدن و فرهنگ دشوار و بیشتر کاری خودسرانه و دلبخواه است،‌ اما برای آسانی بیان مقصود اگر تمدن را در آیین کشورداری، سازماندهی اداری، تولید کالا و پیشه‌وری، بازرگانی و ساخت‌ و ساز زندگی شهری خلاصه کنیم و فرهنگ را اسطوره،‌ دین و اعتقادهای مابعدطبیعی،‌ جهان‌بینی و آداب زیستن بپنداریم،‌ آنگاه می‌توان گفت که امپراتوری هخامنشی پاره‌ای از عوامل سازنده تمدن را از همسایگان به وام گرفت و آنها را در ترکیبی سازگار با عوامل فرهنگ آریایی خود و در ساحتی برتر و فرهیخته‌تر به همان همسایگان و اقوام دورتر باگرداند.
درباره هخامنشیان و زرتشتی بودن یا نبودنشان نظرهای متفاوتی هست؛ اما هر چه باشد،‌ مسلم آن است که مزداپرست بودند و ایزدان آریایی چون مهر و ناهید را ستایش می‌کردند و در هوای اساطیر و باورهای مابعد‌طبیعی ایرانی نفس می‌کشیدند. اینک توجه به متن سنگ‌نبشته‌های هخامنشی نشان می‌دهد که آنها اگر خط و کتیبه‌نویسی و ثبت وقایع و فرمانهای پادشاهانه را از دیگران آموخته باشند،‌ پادشاهی را از کسی نیاموخته‌اند.
نژاد شهریاران آشور و عیلام به خدایان می‌رسید. در دولت دینی بابل،‌ کاهنان «دینشاه» بودند و در بنی‌اسرائیل - که گروه بزرگی از آنان در همین شهر تبعید بودند - پیغمبری و پادشاهی یکی می‌شد؛‌ ولی پادشاه هخامنشی گرچه کشور و تخت‌ و بخت را از اهوره مزدا دارد،‌ در مردی و نژاد چون دیگر پارسیان و مانند آنها آدمیزاد است نه خدازاده. و این دگرگونی بزرگی بود در اندیشه حکومت و جهانداری. داریوش خود را پارسی، پسرپارسی، آریاچهر (نژاد) می‌داند و پارس را سرزمین اسبان خوب و مردان خوب،‌ و آرزو می‌کند که اهوره‌مزدا آن را از سپاه دشمن و بدسالی و دروغ بپاید، و اهوره‌مزدا خدایی است که زمین و آسمان را آفرید و انسان را آفرید و شادی را برای انسان. این دریافت از هستی و برخورد با چیزها. این «فرهنگ». از آشور و بابل و عیلام،‌ از موقع جغرافیایی و رابطه با دیگران نیامده،‌ بلکه از آن خود پارسیان است و در «اقلیم فارس» با دشتهای باز و کوههای بلند و قلهَ‌هایی در آسمان «به نزدیک خورشید فرمانروا».
مهاجران شرق
و اما مهاجران شرقی که به خراسان بزرگ و سیستان فرود آمده بودند، در کشورداری و سازماندهی اقوام و سرزمینها هرگز به پای پارسیان نرسیدند. حتی پارتها که سراسر ایران را به زیر فرمان درآوردند،‌ نتوانستند دولت مرکزی واحد و یکپارچه‌ای ایجاد کنند. اما در عوض پادشاهی دیگری برپا کردند که روح قوم ایرانی را تسخیر کرد و فرهنگ ویژه پیش از اسلام آن را ساخت و پرداخت و پس از اسلام نیز آثاری از آن تا امروز بر جای مانده است. اوستا و آیین زردشت و چگونگی زندگی و مرگی که از جهان‌بینی این آیین‌ زاده می‌شود، دستاورد و ارمغان آنهاست. امروز دیگر تردید نیست که اساطیر، آیین زردشت و کتاب دینی ایرانیان از شرق و شمال ‌شرق آمده و کم‌کم در تمام این کشور پخش شده. گرد‌آوری بخشهای اوستا و تدوین آن نیز بنا بر سنت زرتشتیان (دینکرت) در دوران پارتها انجام گرفت که خود از مردم آن سامان‌اند و نخستین بار در دوره آنان کشور ما به نام «ایران» نامیده شد. البته در شمال‌ غرب،‌ آذربایجان با «طایفه» مغان، از زمانهای کهن تا پیروزی اعراب مرکز و پایگاه‌ مذهبی بزرگی بود و به سبب اهمیت اقتصادی و به ویژه موقعیت نظامی یگانه‌اش،‌ همیشه دستگاه دولت به آن توجهی مخصوص می‌کرد،‌ به طوری که آتش ویژه پادشاهان ساسانی، آذرگشسب، در شیز جای داشت و در سنت زردتشتیان - احتمالاً از دوره ساسانیان - آنجا را زادگاه پیغمبر می‌پنداشتند،‌ که این خود مایه اعتبار معنوی بیشتر آن خاک می‌شد؛‌ ولی باز بنا به همان سنت وی نتوانست در زادبوم خود بماند و به زمین خاور به نزد گشتاسپ پادشاه در «بلخ بامی» رفت و افسانه‌های او با دریاچه هامون و سیستان پیوند خورد و در آخر زمان فرزندانش از خاک همان دیار بر می‌خیزند تا جهان را به عدل و داد بیارایند.
گذشته از دین،‌ «تاریخ» ملی ما نیز در شرق و شمال ‌شرق تدوین می‌شود و سپس در تمام کشور و در باور همگان راه می‌یابد. پادشاهان افسانه‌ای اوستا،‌ پیشدادیان و کیانیان به صورت پادشاهان واقعی و تاریخی در می‌آیند. و سرگذشتشان،‌ در دوره پارتها،‌ با داستانهای پهلوانان پیوند می‌خورد و در این میان،‌ از کارنامه سیاوش و کیخسرو و گیو و گودرز و رستم و زال و نام‌آوران دیگر،‌ «تاریخ» ملی ما فراهم می‌آید. تاریخ واقعی یا تاریخ «تاریخی» ما (مادها و هخامنشیان و جانشینان به جز اسکندر) از یاد می‌رود و تاریخ افسانه‌ای جای آن را می‌گیرد.
در این دوره استقلال ایران در مغرب از سلوکیان باز ستانده و در مشرق در برابر هجومهای پی‌درپی کوشانیان و بیابانگردان نگهداری می‌شود. در تمام دوره پارتها و ساسانیان، نزدیک به هزار سال ما یا گرفتار تاخت ‌و تاز کوچ‌کنان شمال ‌شرقی هستیم و یا جنگ با دولت نیرومند روم در مغرب و سپس دشمنی و ستیز و گریز عربها در جنوب‌ غربی. تاریخ ما. دست کم تا آنجا که به بیرون از مرزهایمان مربوط می‌شود. در کشمکش‌ با این دشمنان تحقق می‌پذیرد.
به موازات این واقعیت تاریخی،‌ تاریخ «حماسی - ملی» ما (که چون حماسی است تنها در نبرد،‌ و چون ملی است در نبرد دشمنان کشور هستی می‌پذیرد) در جنگ با همین دشمنان،‌ اما در بازتابی دیگر شده و افسانه‌وار،‌ شکل می‌گیرد. فریدون با تقسیم جهان میان ایرج (ایران)،‌ سلم (روم) و تور (توران) کشورها را ایجاد می‌کند و نبردهای ایران و توران به خونخواهی ایرج،‌ سرآغاز تاریخ حماسی ماست؛‌ منتها چون از دوره ساسانیان،‌ تازیان نیز به عنوان دشمنان تازه به میدان آمدند،‌ پیروزی بر آنان نیز به تاریخ حماسی ما راه یافت و فریدون با تباه کردن مظهر آنان - ضحاک تازی - به صورت پادشاهی فرهمند و جهانبخش درآمد.
اگر پارس و خراسان را چون دو پایگاه و دو لنگر تاریخ ایران در نظر آوریم،‌ ساسانیان که از مردم پارس بودند به دشمنی به ضد پارتها برخاستند. نیای اردشیر رئیس معبد آناهیتای استخر، و این شهر زادبوم ساسانیان و مرکزی دینی و سیاسی بود. استخر در چند کیلومتری پاسارگاد و تخت ‌جمشید است و ساسانیان،‌ اگر چه این «جمشید» افسانه یا هخامنشیان را نمی‌شناختند،‌ اما همین قدر می‌دانستند که آنها از دریای روم تا دریای هند را به زیر فرمان داشتند و اردشیر بعد از پانصد سال خواستار ایجاد همان فرمانروایی این نیاکان دور شد و شاهنشاهی بار دیگر از سرزمین پارس برآمد.
شهر بابل که زمانی یکی از پایتخت‌های کورش بود، مقام سیاسی خود را به سلوکیه داد و سپس در دوره پارتها تیسفون جای آن را گرفت. ساسانیان پس از استخر و جندیشاپور (در کنار شوش)،‌ سرانجام باز تیسفون را به پایتختی زمستانی برگزیدند و در زمان عباسیان،‌ بغداد نزدیک ویرانه‌های تیسفون بنا شد. از آن روزگاران دور تا امروز،‌ این شهرها هر یک در کنار یا به جای یکدیگر،‌ همگی در منطقه جغرافیایی واحدی، در جنوب‌ غرب فلات ایران،‌ در جلگه بین‌النهرین بر سر راه مدیترانه و خلیج ‌فارس و هندوستان جای داشته‌اند. عضدالدوله دیلمی نیز که خود در را شاهنشاه می‌نامید و از تبار خسروان ساسانی می‌دانست،‌ در شیراز و سپس در بغداد به تخت می‌نشست،‌ در کنار پاسارگاد،‌ تخت‌ جمشید، استخر و تیسفون.
باری،‌ شمال ‌شرق و جنوب ‌غرب فلات ایران به علت موقع جغرافیایی خود نقش اساسی در تکوین و ادامه تاریخ ما داشته‌اند؛‌ بی‌آنکه بخواهیم اهمیت سیاسی،‌ نظامی و دینی شمال‌ غرب‌‌،‌ کشور پادشاهی ماد و به قولی زادگاه زرتشت،‌ مأوای مغان باستانی و آتش پادشاهان ساسانی،‌ بر سر راه دربند قفقاز و گذرگاه یونان و روم،‌ یعنی آذربایجان را از یاد ببریم.
از همان ابتدا از این دو سرچشمه تاریخ ما دادوستدی دو سویه کویر مرکزی ایران را غالباً از شمال دور زده و به سوی هم روانه بوده‌اند. حتی زمانی که کار به رقابت می‌کشید،‌ ساسانیان که به ضد پارتها خود را جانشین خاطره محو هخامنشیان می‌پنداشتند،‌ در عمل وارث همان پارتها درآمدند. در دوره اسلامی نیز همچشمی سیاسی و تبادل فرهنگی همزمان عراق و جبال را به خراسان که مرکز نهضت‌های ملی و جدایی ‌خواه بود، می‌دانیم. ایران به دست اعراب از جنوب ‌غرب گشوده شد. خلافت عباسیان به یاری ابومسلم و سپا خراسان،‌ به دشمنی با خلافت دمشق (که بخش «رومی» خلافت اسلامی پنداشته می‌شد.)، در همان منطقه و با آداب و آیین دربار ساسانی اس شد. خوزستان و فارس در کنار بغداد،‌ مرکز خلافت،‌ جا گرفتند؛‌ اما اندکی پیشتر از پیدایش ادب فارسی در خراسان،‌ کتابهای دینی زردشتیان به زبان پهلوی در فارس تدوین شد و بازماندگان موبدان و دانندگان دانش و آیین گذشتگان در همین اقلیم بودند.
اما از سوی دیگر ادب فارسی از خراسان به فارس رفت. درباره منشأ زبان دری تاکنون نظریه‌های گوناگون و گاه متضادی ابراز شده. قدر مسلم آن است که زبان ما،‌ آن‌چنان که از نامش بر‌می‌آید‌، از فارس می‌آمده‌، اما سرچشمه فارسی دری خواه از فارس باشد یا نه،‌ ادب فارسی - مانند آیین زرتشت در گذشته‌های دورتر - از خراسان آغاز شد و به تدریج تمام ایران را دربرگرفت. و از جمله سبک عراقی جای سبک خراسانی را گرفت،‌ سعدی و حافظ در پی رودکی و فردوسی آمدند و خاندان مولانا از بلخ به قونیه رفت،‌ از ماوراءالنهر به روم!
در این بررسی کوتاه مجال پرداختن به اهمیت خراسان «دارالمرز» برای خلافت اسلامی بغداد نیست. سفر هارون به آن دیار و ماندن مأمون در مرو و بازگشت وی به عراق و گشودن بغداد و نشستن به جای پدر به یاری مردان خراسان،‌ نقش دودمانهای خراسانی از طاهریان و برمکیان و آل‌سهل و دیگران در دربار خلافت و جز اینها را می‌توان فقط به عنوان چند نمونه یادآوری کرد،‌ ولی توجه ما بیشتر به نقش بنیان‌گذار خراسان در تاریخ خودمان است. نخستین دولتهای ملی ایران اسلامی، پس از مقاومتها و شورشهای ملی،‌ سرانجام در قرن چهارم در خراسان تشکیل شد. همان‌طور که پارتهای خراسان از جمله به سبب دوری از سلوکیه، ایران را از دست جانشینان اسکندر نجات دادند، سامانیان و صفاریان نیز به علت‌های گوناگون که دوری از بغداد به ویژه یکی از مهمترین آنها بود، در برابر خلافت و ریاست عرب،‌ ایران را به پادشاهی خود بازآوردند. اما آنها از مرزهای خراسان زیاد دور نشدند. این کار رقیبانشان،‌ دیلمیان بود که از کرانه‌های دریای مازندران فرود آمدند و پادشاهی آل‌بویه را در بقیه خاک ایران و عراق برقرار کردند،‌ در بغداد نشستند و خود را جانشین ساسانیان دانستند. از قضا صفویان نیز که پس از اسلام وحدت سیاسی سراسر ایران را در حکومتی مرکزی فراهم آوردند،‌ از مردم شمال‌ غرب بودند. پیوستگی دین و دولت به یکدیگر،‌ مقام قدسی شاه که مرشد کامل و فرزند پیغمبر دانسته می‌شد - فرّه ایزدی ساسانی و سیادت صفوی - درگیری دائمی با ازبکان در شمال ‌شرق یا رومیان (عثمانیان) در غرب،‌ پاره‌ای از شیوه‌های حکومت و آن عاقبت توأم با زبونی و ناچیز شدن،‌ از جمله شباهتهای تاریخ آنان با سرگذشت دولت ساسانی است. به عقیده کسانی جنگهای ایران و عثمانی تکرار زد و خوردهای هفتصد ساله ایران و روم و درگیری با ازبکان دنباله همان گرفتاری ساسانیان با هپتالیان بود.
کورش در جنگ با ماساژتها کشته شد و یزدگرد در مرو در گریز از برابر اعراب. اسکندر و سعد وقاص از همین گوشه جنوب ‌غربی به ایران سرازیر شدند و دولت عراق در جنگ اخیر با ما هوس تکرار همان «قادسیه» را در سر می‌پخت. و اما در شمال ‌شرق،‌ نخست همنژادان دیگر، سکاها و کوشانیان سر می‌رسیدند و سپس ترکان آسیای‌ میانه، از آن زمان تا ورود مغولان، ما با حمله‌های این بیابانگردان رو‌به‌رو بودیم که مانند سیل سر می‌رسیدند و در خاک ایران ته‌نشین می‌شدند. غزنویان بدون کشمکش آمدند و بیشتر رو به مشرق داشتند، اما سلجوقیان که در دسته‌های چند هزار نفری هجوم می‌آوردند، به پشتیبانی سپاهان و دیوانیان توانستند دولتی بزرگ برپا کنند.
در حقیقت پس از صفویان و پایان هجوم ازبکان و عثمانیان از دو سوی همیشگی و به ویژه از قرن هیجدهم،‌ پیوستگی تاریخ ایران به این موقعیت جغرافیایی دوجانبه دگرگون شد. قدرت روسیه و کمپانی کذایی هند شرقی و استعمار انگلیس تاریخ ما را از نظر جغرافیایی - تا قرارداد 1907 و 1919 - به شمال و جنوب وابسته کرد. در این وابستگی ما به سبب جهل، عقب‌ماندگی و ناتوانی در نقش سیاهی لشکر بیرون از صحنه تاریخ سرگردان و بهت‌زده افتاده بودیم. جنگهای ایران و روس آغاز تماس ما با غرب بود و درنیمه دوم قرن گذشته چون اندیشه‌های نو از راه استانبول و قفقاز و مصر،‌ همه از شمال و غرب،‌ می‌آمد و دادوستد بازرگانی هم بیشتر با روسیه و اروپا بود، آذربایجان، به خلاف خراسان و فارس،‌ موقعیت جغرافیایی ممتاز و یگانه‌ای یافت و در پیدایش و پیشبرد مشروطیت نقش بزرگی به عهده گرفت و به انجام رساند.
در دوران اخیر آسیا دیگر تاریخساز نبود و سرنوشت تاریخی‌اش به کارکرد تاریخ اروپا وابسته شد. از سوی دیگر به سبب تحول وسایل ارتباطی و نظامی، اثر واقعیت‌های جغرافیایی و از جمله همجواری کشورها دگرگون شد و مثلاً ما با انگلستان و اروپای ‌غربی دور «همسایه‌تر» شدیم تا با کشوری چون افغانستان که در پستوی جغرافیای جهان‌ گیر افتاده بود. بنابراین مطالعه «ژئوپلیتیک» ایران در تاریخ معاصر کاری دیگر است با برداشتی به جز این ملاحظات اجمالی و فهرست‌وار که ما از دیدگاهی معین بیان کردیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات