احمدرضا همتی مقدم
مکتب پوزیتیویسم منطقی که زمانی طلایهدار عرصه اندیشه بود اکنون به دشنام فلسفی بدل شده است. واژه پوزیتیویسم امروزه چنان است که به کار برنده آن گویی قتلی مرتکب شده و شایسته هر دشنامی است. شاید بیشترین انتقادات در تاریخ اندیشه بر این مکتب وارد شده و البته شایسته این انتقادات نیز بودهاند اما نادیده گرفتن آنها در گسترش فلسفه علم و تمام آموزههای آنها را به یک چوب زدن، بیانصافی است. پوزیتیویستهای منطقی که گروهی از دانشمندان، ریاضیدانها و فلاسفه حلقه وین بودند، منطق ریاضی را چارچوبی برای خود قرار دادند تا صورتبندی دقیقی از نظریههای علمی بیان کنند.
آنها سلسله جلساتی را در دهه 1920 تشکیل دادند که از بطن آن تجربهگرایی منطقی با پوزیتیویسم منطقی (نامی که «فایگل» به مجموعه افکار گروه داده بود) شکل گرفت. آنچه در کار آنها تازه به نظر میرسید استفاده آنها از منطق ریاضی بود که در آن زمان توسط فرگه و راسل ارائه شده بود. آنها بر این باور بودند که اگر بتوانند ارتباطی میان تصورات و تجربههای مرتبط با آنها را به وضوح نشان دهند، در این صورت امکان برقراری تمایزی میان جملات متافیزیکی از علم تجربی وجود خواهد داشت. از نظر آنها تمامی واژگان معنای خود را از طریق ارتباط با آنچه که میتوانیم تجربه کنیم به دست میآورند، هر چند این ارتباط ممکن است بعید باشد. مطابق این دیدگاه هر یک از تفکرات ما بایستی به نحوی با تصوراتی که ذهن از طریق تجربه حسی جهان کسب میکند، گره بخورند. بنابراین بر مبنای نظر آنها یک واژه برای معنادار شدن بایستی ارتباطی با آنچه میتوان تجربه کرد، داشته باشد.
شاید این تمام آنچه باشد که از پوزیتیویسم منطقی در کشور ما معروف شده است.
نام پوزیتیویسم برای ما تداعی کننده «تحقیقپذیری» (Verification) است، بدین معنا که معنای جملات همانا روش تحقیق آن است، یعنی روشی که میتوان به وسیله تجربه «صدق» آن را نشان داد.
البته در طول زمان پوزیتیویستهای منطقی تحت آماج انتقادات شدید قرار گرفتند و ملاک معناداری آنها به زیر سئوال رفت. پوزیتیویستها نیز بیکار ننشستند و سعی کردند ملاک معناداری خود را تغییر و بهبود بخشند (شاید مهمترین نقدی که بر این مکتب شد مقاله معروف کواین، دو جزم تجربهگرایی، بود که البته بعدها توسط برخی فیلسوفان مانند الیوت سوبر نشان داده شد که چندان استدلالات قویای هم نداشته است.) بله درست است پوزیتیویستهای منطقی این معیار معنا را برای نقد متافیزیک و هر آنچه از دید آنها علم دروغین بود به کار بردند و استدلال کردند که فرضیههای الهیاتی بیمعنایند (اگر چه به مرور زمان نظر غالب شیفتگان این مکتب تغییر پیدا کرد) و مفاهیمی چون «ذات»، «شیء فی نفسه»، «خیر»و «مطلق» مفاهیمی هستند که جملات حاوی آنها هیچ چیزی را بیان نمیکنند. از تمام آموزههای این مکتب، آموزه معناداری آنها در کشور ما بیشتر معروف شده و همین باعث شده تا واژه پوزیتیویسم منطقی به دشنامی فلسفی تبدیل شود. جالب است اکثر کسانی که از این واژه برای همین منظور استفاده میکنند. همین آموزه معناداری را نیز به درستی نمیدانند.
آری پوزیتیویسم منطقی به شکل خام آن دیگر مورد قبول نیست. خود اعضای گروه نیز به تدریج سعی کردند از بار منفی آن بکاهند (مثلاً کارناپ بسیار تمایل داشت که به جای پوزیتیویسم منطقی از تجربهگرایی منطقی استفاده کند تا از بار معنایی منفیای که این واژه به همراه داشت بکاهد.) تلاشهایی نیز در همین اواخر برای احیای برخی از آموزههای پوزیتیویسم صورت گرفت (به عنوان مثال میتوان کتاب مایکل فریدمن با عنوان «احیای پوزیتیویسم منطقی» را نام برد) و حتی فیلسوفی چون کواین که از نقادان مکتب بود، در نوشتههای اواخر عمر خود دوباره به سمت این مکتب گرایش پیدا کرد.
فیلسوفانی نیز تلاش کردهاند تا شکلهای پختهتری از «تحقیقپذیری» ارائه دهند. تاکید پوزیتیویستها بر مشاهده و آزمایش و تلاش آنها برای مشخص کردن واژگان نظری و مشاهدهای در علم و کارهایی که کارناپ بر روی احتمالات و منطق استقرایی انجام داده هنوز مورد توجه است. (گرچه نقدهایی نیز بر آنها وارد شده است.)
حتی اگر پوزیتیویسم منطقی کاملاً مطرود باشد، بار دشنامی که به این واژه و مکتب داده میشود، نادرست است. کسانی که گاه در بحث در میمانند به این واژه تمسک میجویند و از آن برای خلع سلاح حریف استفاده میکنند. آری ملاک معناداری خام آنها مرده است اما «تائیدپذیری» (که شکل تغییریافتهای از آن آموزه است) و کاربرد آن در علم هر چه باشد مرده نیست.