تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۶  ، 
کد خبر : ۱۸۹۵۶۳
گفت‌وگو با دکتر محمود سریع‌القلم

حقوق و توسعه یافتگی (بخش پایانی)


امین سرتیپی / علی تهامی
* تا به اینجا بر مبنای بحث، بستر شکل‌گیری یک سیستم حقوقی در جامعه، همان ذهنیات و فرهنگ عمومی یک محدوده اجتماعی است. من می‌خواهم بین قانونگرایی و قانونگذاری تفکیکی قائل شوم. اصل بحثی که مطرح شد، بیشتر حول محور قانونگرایی بوده است. نکته مهم اینکه آیا ما می‌توانیم به حقوق به عنوان ابزاری برای شکل‌ دادن به جامعه نگاه کنیم، یعنی ابزاری که در دست یک عده از نخبگان است که می‌خواهند از این ابزار استفاده کنند تا به یک جامعه شکل دهند- البته در حداقل‌ها چون اگر بخواهیم نظام حقوقی کامل داشته باشیم نیاز به یک فرهنگ گسترده و یک نگاه فلسفی و بنیادین به انسان است- می‌خواهم بدانم آیا شما به این قائل هستید که می‌شود از حقوق به عنوان ابراز استفاده کرد؟ ابزار در دست نخبگانی که اولاً: به ظرایف و نکات و پیچیدگی‌های فرهنگ مردم اشراف دارند و ثانیاً: به مسائل و ظرفیت‌های قانونی و حقوقی آشنا هستند تا با استفاده از آن به رفتار مردم تا حدی شکل دهند. به عبارت دیگر بحث قانونگذاری به عنوان یک ابزار در دست نخبگان در مسیر توسعه تا چه حد می‌تواند دخیل و مهم باشد و در وضعیتی مثل وضعیت ما که فرهنگ حقوقی نداریم، می‌توان از ابزار حقوق و قانونگذاری استفاده کرد تا جامعه به سوی توسعه رهنمون شود؟
** نکته‌ای را هم من به سئوال آقای سرتیپی اضافه کنم. حکومتی حکومت مطلوب است که پنجاه سال از مردمش جلوتر باشد. به اعتبار دیگر فرض را بر این بگذاریم که نخبگان فکری و ابزاری جامعه که در داخل و یا خارج حکومت هستند با نوع قوانینی که از مجازی لازم تصویب می‌کنند، به نوعی به زندگی و فکر مردم جهت بدهند.
من پیش خودم همیشه سعی کرده‌ام وقت بگذارم برای فهم این مسئله که چرا افراد در همه سطوح اجتماع قواعد را رعایت نمی‌کنند. این مسئله شامل تحصیل کرده و تحصیل نکرده، شهری و روستایی، بزرگ و کوچک، زن و مرد و همه می‌شود. من خاطرم هست یک بار دانشجویی با تاخیر وارد کلاس شد، نفس عمیقی کشید، پرسیدم شما چرا نفس نفس می‌زنید و خسته هستید.‌ گفت: به خاطر اینکه در ماشین کمربند بسته بودم. من از کمربند ایمنی ماشین بدم می‌آید. گفتم: چطور؟ گفت احساس می‌کنم آزادی‌ام را از من گرفته‌اند. این نکته من را به فکر واداشت که چرا کمربندی که برای ایمنی انسان طراحی شده این احساس را در این فرد ایجاد می‌کند که آزادی‌اش را از او گرفته‌اند. این در تاریخ یک صد ساله ما مربوط می‌شود به مسئله تعریف آزادی. ما ایرانیان چطور آزادی را تعریف کرده و می‌کنیم. بعضی وقت‌ها تلقی ما از آزادی نزدیک به هرج و مرج است. آزادی یعنی اینکه هیچ قاعده و قانونی نباشد. در کل ما علاقه‌مند هستیم هیچ قید و بندی نباشد. یعنی من نوعی بروم جایی کار کنم که قاعده‌ای نباشد. هر وقت خواستم بروم و بیایم و کسی اعتراضی نکند. این با اصل قاعده‌مندی جوامع و پیشرفت، بسیار ناسازگار است. بارها در هواپیما با قطار دیده‌ام، افرادی رفته‌اند جایی نشستند و وقتی به آنان گفته می‌شود اینجا جای شما نیست، عکس‌العمل‌شان جالب است، می‌گویند: من دلم می‌خواهد اینجا بنشینم. این خیلی معنا دارد. وقتی فردی این طور صحبت می‌کند شما در استدلال خلع سلاح می‌شوید، نمی‌دانید که رفتار بعدی شما چه باید باشد. چون این فرد می‌گوید من هر کاری دوست دارم می‌توانم انجام دهم. من به عنوان کسی که خارج از کشور درس خوانده و در جوامع صنعتی زندگی کرده است می‌توانم با اطمینان به شما بگویم که مردم در کشورهای صنعتی به شدت از قانون می‌ترسند و هراس دارند که اگر خلاف کنند دولت به سراغ آنها بباید و بخواهد جلوی خلاف قانون را بگیرد.
* شما بارها در کلاس‌هایتان اشاره کردید که تلویحاً قانونگرایی مردم در کشورهای توسعه یافته به خاطر ترسشان از دولت است. یعنی به این دلیل مردم قانونگرا هستند که دولت ضمانت اجرای قانون را تامین کرده؟
** همان بحث (Law enforcement) است یعنی به نحوی دولت در اجرای قانون قوی است.
* نمی‌توانیم بگوییم در برخی کشورها مثل انگلستان یا فرانسه به خاطر سنت حقوقی دیرپایی که داشتند صرفاً به خاطر حمایت دولت از قانون نیست که قانون اجرا می‌شود، بلکه به قول شما رعایت قانون ژنتیک مردم است؟‌
** بله در وجودشان حک شده است. من طبق یک مشاهده عمومی می‌توانم بگویم اکثریت مردم طبق قاعده عمل می‌کنند بدون اینکه دولت سراغ مردم بیاید و هر جایی پلیسی باشد. این مسئله سرمایه این کشورها است، خصوصاً آمریکا، انگلیس، آلمان و کشورهای آنگلوساکسون. در غرب کشورهایی مثل ایتالیا و اسپانیا و مدیترانه‌ای‌ها این نوع قاعده‌مندی در این حد وجود ندارد، ولی کشورهایی مثل دانمارک، سوئد، هلند، نروژ و کشورهای اسکاندیناوی و آمریکا که فرهنگشان آنگلوساکسون است، اصلاً این طور نیست. اینکه ژاپنی‌ها هم قاعده‌مند هستند به خاطر فرهنگ مذهبی و هارمونی است، که در مذاهب‌شان مثل شینتوائیسم و بودائیسم وجود دارد. در اصفهان یا شیراز و یا مراکز توریستی هنگامی که یک گروه ژاپنی می‌خواهند از یک جا رد شوند خود به خود صف می‌شوند بدون اینکه کسی بگوید. ولی ما سعی می‌کنیم یکدیگر را کنار بزنیم و نفر اول باشیم. آنها یاد گرفته‌اند اگر صف بشوند و با هارمونی بروند کارایی بیشتر دارد. البته منبع فلسفی رفتار شرقی‌ها مثل ژاپنی‌ها و چینی‌ها با غربی‌ها فرق دارد. غربی‌ها بیشتر به خاطر مباحث حقوقی، حقوق دیگران، قانون و وظیفه را رعایت می‌کنند. ولی شرقی‌ها بیشتر به خاطر هارمونی این کار را می‌کنند، آنها به هارمونی اعتقاد دارند. در صنعت‌شان هم به همین شکل است. به هر حال این قاعده‌گریزی ما قدری ریشه در تعاریف ناخودآگاه ما از مفاهیمی مثل آزادی، جامعه، عدالت، حکومت و دولت را دارد. از دوران کودکی افراد یاد می‌گیرند که با زور، با تشر، با تماس می‌توانند بیشتر کارهایشان را پیش ببرند تا زمانی که چارچوب‌ها را رعایت بکنند. البته نکته دیگری در ارتباط با فرمایش آقای سرتیپی وجود دارد. من بعضی وقت‌ها دیده‌ام در کشورهای کوچک اروپایی فرد حدوداً 35 ساله‌ای که با حقوق بسیار کمی زندگی می‌کند، جایی اجاره کرده، دوچرخه دارد یا با مترو این طرف آن و طرف می‌رود. طوری حرف می‌زند که انگار قرار است پانصد سال دیگر زنده باشد. آرامش عجیبی در وجودشان هست، مقایسه می‌کنم با کسی که در جامعه ما درآمد بالایی دارد و تمام مسائل زندگی‌اش حل است ولی همیشه نگران است. همیشه هراس دارد نسبت به کارهایی که باید انجام بدهد و نسبت به وضع موجود خودش. نتیجه تئوریک از این دو مشاهده این است که آن فرد اروپایی نسبت به وضع خودش و جامعه احساس ثبات می‌کند و ما احساس بی‌ثباتی می‌کنیم. این بی‌ثباتی و تلقی ما از وضع جامعه، آینده و قانون‌شکنی ما ارتباط وجود دارد.
تمام انسان‌ها این فرصت را ندارند که مسائل را با استدلال از هم تفکیک کنند. این طور نیست که انسان‌ها با فلسفه و متدلوژی پوپری نسبت به همه چیز تشکیک کنند و در زندگی روزمره سعی کنند مسائل را از هم جدا کنند بنابراین آموزه‌ها غیرمستقیم برای افرادی درونی می‌شود، خلقیات می‌شود، روحیات می‌شود، در وجودشان حک می‌شود. این نشان می‌دهد که فضای عمومی و استخوان‌بندی و نظام اجتماعی که آن حکومت ساخته، چقدر مهم است و افرادی که برای این جامعه فکر می‌کنند که جامعه را تغییر بدهند چه رسالت مهمی دارند.
* شما در نوشته‌های اخیرتان، در مورد جابه‌جایی نسل‌ها و تحولات آینده ایران مسائلی را عنوان کرده‌اید. در تحلیل‌تان نسبت به آینده و نسل سومی که قرار است بیاید و کارها را به دست بگیرد، شما نگاه خوشبینانه‌ای دارید. می‌خواستم بدانم آیا همین نوع نگاه را در عرصه حقوق و قانون می‌بینید. یعنی اینکه نسل بعدی که کارهای اجرایی را به دست می‌گیرد آیا قانون‌پذیرتر از نسل فعلی خواهد بود و عمل می‌کند؟
** من مشاهدات عمومی که از نسل جوان دارم بیش از احساس است. به نظرم نسل جدید تفاوت اساسی با نسل قبلی دارد. اولاً آن چیزی که من به عنوان فردگرایی مثبت از آن یاد می‌کنم، در این نسل زیاد است. یعنی از خودش تعریف دارد. اعلام می‌کند که به این سری مسائل علاقه‌مند هستم یا نیستم. کمتر حاضر است که هر مسئله‌ای را بپذیرد. به نظرم این نسل بیشتر فکر می‌کند. یک دلیلش این است که از نظر تاریخی در یک دوره‌ای با انبوه تناقضات زندگی می‌کنیم. وقتی تناقضات زیاد شود نسل جوان و تحصیلکرده بیشتر فکر می‌کند. بسیاری از جوان‌های ما با جهان از طریق اینترنت در ارتباط هستند. بنابراین از این منظر آزادتر هستند. این نسل در ابراز علائق خود راحت‌تر است. دیدگاهش را مطرح می‌کند. فرهنگ اعتراض دارد. در حالی که نسل قبل فرهنگ انطباقی بیشتر دارد. آن متونی که در دبیرستان و راهنمایی می‌خواند با مشاهدات بیرونی خودش در تناقض است. من این گونه تعبیر می‌کنم که نسل اول و دوم ما یعنی نسل‌هایی که الان حاکمند یک متونی را تولید کردند که در دبیرستان و راهنمایی خوانده می‌شود. نسل سوم متونی می‌خوانند که نسل اول بر اساس تجربیات تاریخی خودش نوشته، در حالی که تجربیات این دو نسل با هم متفاوت است. اما نقدی که دوستان من به آن مقاله کردند که نقد درستی هم هست این است که آیا این ویژگی‌های جدید به صورت اتوماتیک تبدیل به یک نقطه جدیدی می‌شود یا نه؟
اگر سامانی در کار نباشد، این ویژگی‌های جدید به طور اتوماتیک و خودکار تبدیل به یک نظام جدید نمی‌شود. ما نظام حزبی می‌خواهیم، آموزش می‌خواهیم، تشکیلات می‌خواهیم، کانالیزه شدن نوآوری‌ها به نظم اجتماعی را می‌خواهیم. این نقد درست است. شاید من به اینکه این نسل بتواند این کارها را انجام دهد قدری امیدوارم. اما در عین حال هم بر اساس تعلیمات تئوریک در علم سیاست و هم بر اساس تجربیات جهان، به شدت اعتقاد دارم که اگر نظام حزبی رقابتی در ایران به وجود نیاید خیلی از ایده‌های خوب و توانایی‌های مثبت این نسل جوان بی‌ثمر می‌ماند. من اعتقاد دارم که حزب برای کشور بسیار مفید است. یعنی وقتی احزاب وجود داشته باشند انرژی‌ها می‌روند داخل احزاب، برای برنامه برای مدیریت کارآمد کشور، هر کسی به تناسب افکار و باورهای خودش می‌رود یک جریان حزبی را پیدا می‌کند و می‌گوید من خودم را در این حزب تعریف می‌کنم. بنابراین می‌روم برای این حزب وقت می‌گذارم، کار می‌کنم و در هرم تشکیلاتی این حزب رشد می‌کنم. به این دلیل که تبلور ایده‌های خودم را آنجا ببینم. اینکه در جامعه مردم ببینند حرف‌های این حزب با حزب دیگر فرق می‌کند. این حزب که به قدرت رسید این کارها را کرد و حزب دیگر کارهای دیگر. دست به انتخاب می‌زند که این مهمترین منبع برای رشد سیاسی یک جامعه است. بنابراین اگر به صورت غیرحزبی به افکار و توانایی‌های نسل جوان فکر کنیم، ممکن است که خیلی جای امیدی برای عملکرد مثبت این نسل در آینده نباشد.
ببینید بدون تشکیلات نمی‌شود کار مثبت کرد. همان طور که دوستان می‌دانند ما در علم سیاست و روابط بین‌الملل شاخه‌ای داریم به نام سازمان‌های بین‌المللی. از یک زاویه این سازمان‌ها اهرم‌های کنترل نظام بین‌الملل هستند. سازمان بین‌المللی انرژی هسته‌ای. این سازمان را چه کسانی درست کرده‌اند؟ این سازمان را کشورهایی که قدرت هسته‌ای هستند درست کرده‌اند، برای اینکه دیگران هسته‌ای نشوند. یعنی از طریق سازمان و به هر کس یک صندلی اختصاص دادن و بحث و قطعنامه و گفت‌وگو، نظام بین‌الملل را کنترل می‌کنند. مثلاً سازمان ملل، سازمان هوانوردی بین‌المللی. همه چیز از طریق تشکیلات جلو می‌رود. چرا یهودی‌ها در آمریکا قوی عمل می‌کنند؟ به خاطر تشکیلات قوی. یکی از حرفه‌هایی که یهودیان در آمریکا خیلی به آن علاقه‌مندند و سعی می‌کنند در آن کار کنند، تهیه متن سخنرانی است. اصطلاحاً می‌گویند (Speechwriter) تهیه کننده سخنرانی‌های بیشتر رئیس‌جمهوری‌های آمریکا یهودی‌اند. الان تقریباً بعد از دو سال کاملاً مشخص شده که خود آقای بوش خیلی متوجه نبود چه چیزی را می‌گوید وقتی که سخنرانی کرد و گفت: محور شرارت، برایش نوشته بودند. مثلاً سخنرانی اخیر آقای پاول که رجال سیاسی ایران را نقد کرد، فوق‌العاده ادبی نوشته شده بود. خوب این متن را چه کسانی نوشته‌اند؟ خود پاول که یک فرد نظامی است ادیب که نیست، ولی وقتی که می‌گویند وزیر خارجه آمریکا یک متن فوق‌العاده ادبی در نقد خاورمیانه و چگونگی رشد دموکراسی در خاورمیانه خواند، اعتبار آن متن را به دست می‌آورد. می‌خواهم بگویم از طریق تشکیلات خیلی کارهای مهم می‌شود انجام داد. بنابراین به نظر من مهمترین ویژگی این نسل این است که از خودش تعریف دارد. سر کلاس اجازه می‌گیرد و به راحتی می‌گوید نظر من این است. این ارزش دارد. این یعنی فرد فکر می‌کند. اصلاً مهم نیست که فکرش چیست، مهم این است که فرد آن قدر برای خودش ارزش قائل است که فکر می‌کند. و اعلام می‌کند من مثلاً به این چیزها اعتقاد دارم. من این رنگ را دوست دارم و ... این مبنای رشد دموکراسی در یک جامعه است که افراد هر کدام برای خودشان یک ستون باشند. اینکه هر فردی رنگ و بوی خاص خودش را داشته باشد و برای خودش اعتبار داشته باشد. اما در فقدان تشکیلات حزبی و اجتماعی ممکن است که این هم مثل بسیاری از انرژی‌های جامعه و تاریخ ما هدر برود. برای همین هم است که مهمترین دستور کار سیاسی در کشور ما ایجاد تشکل‌های جدی حزبی بر اساس افکار و اندیشه‌های موجود در جامعه است. تشکیلات به وجود بیاید و افراد بروند خودشان را در هر جا که به سلائق و منافع‌شان نزدیک‌تر است تعریف کنند. هر کسی، نویسنده‌ است، متفکر، اندیشمند، فعال سیاسی است همه جذب احزاب بشوند و کار کنند و فعالیت کنند. ضمناً نظام حزبی و حزب یعنی، نظام رقابتی برنامه‌ها برای مدیریت یک کشور. یعنی هرکس ایده خوب برای اداره کشور در بهداشت، آموزش، قدرت نظامی، سیاست خارجی، امنیت، در محیط زیست و ... دارد برود در احزاب شرکت کند و ایده‌هایش را در یک جامعه مطرح کند.
* با توجه به نکاتی که مطرح کردید، در نظر شما ارتباط بین توسعه‌یافتگی یک کشور و نظام حقوقی ورود دارد. برای اینکه توسعه‌یافتگی محصول یک برنامه است و تصادفی نیست و برنامه با نظم یک پیوند جدی دارد و نظم را هم در جامعه قانون تعیین می‌کند. بنابراین سیستم حقوقی می تواند به نحوی خط دهنده مسیر توسعه یک کشور باشد. به دلیل اینکه توسعه آن قدر گسترده است که باید حتماً با دخالت دولت صورت بگیرد و دخالت دولت هم دلبخواهی نمی‌تواند باشد و باید از مسیر قانونگذاری و برنامه‌ریزی قانونی صورت بگیرد. در این قسمت خواهشم این است که لطفاً نقش حقوق را در مدل توسعه یافتگی خودتان و نظریه انسجام درونی توضیح دهید. به این معنا که نظام حقوقی در این مسیری که شما ترسیم می‌کنید چه جایگاهی دارد؟
** به نظر می‌رسد که جایگاه نظام حقوقی در آن مدل انسجام درونی که در کتاب عقلانیت هست، خانه دوم باشد. مدل انسجام درونی 6 خانه دارد که خانه دوم تحول فرهنگی اجتماعی است. یعنی کاری که ژاپنی‌ها در سال 1870 کردند. ژاپنی‌ها وقتی که تصمیم گرفتند که تغییر کنند و صنعتی بشوند چارچوب فرهنگی و حقوقی خودشان را اساساً تغییر دادند. آنها اولین کشور غیرغربی هستند که این کار را انجام دادند. آن موقع فهمیدند که حقوق چقدر نقش تعیین‌کننده‌ای در تحولات اجتماعی و اقتصادی دارد. بنابراین بعد از فاز اول که اجماع نخبگان است، یعنی تصمیم گرفتند که می‌خواهند پیشرفت کنند، در خانه دوم باید تحول فرهنگی را ایجاد کنند که جزیی از آن،‌تحول در نظام حقوقی و جدی گرفتن حقوق اجتماعی و انسانی شهروندان است.
* در حقوق می‌شود از سه سطح کلان صحبت کرد. قانونگذاری، اجرای قانون و حل اختلافات قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضائیه. عملکرد این سه قوه را در ایران می‌توان از جهات مختلف نقد کرد، از موضع عدالت، از موضع حقوق بشر و غیره. می‌خواهم خواهش کنم شما از موضع توسعه یافتگی به نقد کیفی بپردازند. یعنی عملکرد این سه قوه با این سه فرایند حقوقی در ایران به سمت توسعه می‌رود. یا نه؟
** در شرایط فعلی به نظر می‌رسد مشکلی که وجود دارد این است که بین این سه قوه نسبت به مبانی فلسفی توسعه یافتگی ایران اجماع نظر نیست. یعنی اولین مشکل اینجاست که سه قوه‌ای که باید در امتداد همدیگر حرکت کنند و تقویت‌کننده همدیگر باشند در بسیاری از مواقع روبه‌روی همدیگر هستند. تسهیل کننده کار یکدیگر نیستند، بلکه تقابل دارند. تعاریفشان از مسائل کشور فرق می‌کند. مبانی فلسفی‌شان با هم متفاوت است و با هم، هماهنگی مدنی لازم را ندارند که بخواهند در مسیر توسعه‌یافتگی قرار بگیرند. به نظر من می‌آید که نتیجه‌گیری این تحلیل این است که ما باید تلاش کنیم که به معنای حقوقی کلمه، یک حکومت منسجم ایجاد کنیم. درست است که یک حکومت حزبی، حکومتی است که در آن طیف اندیشه‌ها وجود داشته باشد، اما از نظر مبانی فلسفی باید اجماع نظر باشد وگرنه اختلاف همیشگی است.
دیگر اینکه حکومتی می‌تواند خوب عمل کند که افراد دنبال اهداف مشترک باشند به نظر می‌رسد که ما بخش‌هایی از حکومتشان با بخش‌های دیگر اهداف متناقض دارند و این تناقض باعث می‌شود که مسیر حرکت روشن نباشد. اشکالی ندارد که در سیاستگزاری‌ها حتی در تعاریف و یا در تخصیص بودجه اختلاف‌نظر باشد و یک مکانیسم‌هایی هم باید باشد که چگونه اختلافات حل و فصل شود، اما به لحاظ فلسفی وقتی که اختلاف‌نظر باشد مسائل خیلی جدی می‌شود. ما می‌بینیم کره پیشرفت می‌کند، ترکیه، امارات و کشورهای در حال توسعه در حال پیشرفت هستند. نکته‌ای که به وضوح قابل مشاهده است. این است که برای کسانی که در قوه‌های مختلف در این کشورها هستند کشورهایشان مهم است. مثلاً نخست‌وزیر فعلی ترکیه که زمانی شهردار استانبول بوده، پرونده بسیار مثبتی دارد و کارهای بزرگی کرده است. یعنی گفته برای من ترکیه خیلی مهم است. اینکه ترکیه خوب عمل کند و ترکیه جای تمیزی باشد، شهرداری‌ها کارآمد باشند و کشور نمای خوبی از خودش نشان دهد. می‌خواهم بگویم یکی از حلقه‌هایی که می‌تواند سه قوه را به هم وصل کند و افراد در تقاضاها و خواسته‌هایشان کوتاه بیایند، محور بودن ایران است. اگر ایران محور باشد اثرات زیادی حاصل می‌شود. یعنی اگر من نوعی با یک جناح دیگر بحث می‌کنم، وقتی کوتاه می‌آیم که ببینم به صلاح کشور است که من کوتاه بیایم. هیچ مکانیسم دیگری نیست که بتواند جایگزین این بشود، والا اگر من بگویم من خودم هستم، خیلی چیزها خراب می‌شود، در کشورهای غربی در خیلی جاها وقتی می‌بینند که اینجا خط قرمز کشور است، کوتاه می‌آیند چون کشور برایشان مهم است. من به نظرم می‌رسد برای خیلی از افراد در کشور ما این هنوز ملاک مهمی نیست، که اینجا مملکت ماست و اینجا باید خوب عمل کنیم و نمای خوبی داشته باشد، مردم باید خوب زندگی کنند. من سال‌ها در فرودگاه مهرآباد به افراد مسئول می‌گفتم این لغت پاسپورت که اینجا روی تابلو نوشته شده است، به زبان انگلیسی یک Sکم دارد خیلی‌ها به من می‌گفتند که این اهمیتی ندارد من می‌گفتم برعکس خیلی اهمیت دارد. برای اینکه خارجی‌ها که می‌بینند ممکن است بگویند: شما که نمی‌توانید لغت پاسپورت را درست بنویسید، برای مثال چطور به دنبال عدالت در آفریقا هستید. اگر این ملاک کشور و مردم باشد افراد خیلی در کارهایشان کوتاه می‌آیند و یک طور دیگر رفتار می‌کنند. این هنوز در کشور ما جا نیفتاده و علائق حزبی و گروهی و فردی و خودخواهی‌های فردی و گروهی خیلی قوی‌تر از تعلق خاطر به خاک و سرزمین است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات