ایرج باباحاجی
محمدرضا زائری متولد سال 1349 است و از روزهای کودکی چیز زیادی به یاد ندارد اما میگوید از دوران کودکی در فضای نوشتن قرار داشتم. فضای خانواده یک فضای معلمی بود. اکثر افراد خانواده و فامیل فرهنگی بودند. در واقع بیشترین چیزی که میدیدیم کتاب بود و نوشتن که در این زمینه معلمان خوبی هم داشتم. پدرم هم معلم بود. لهجه جنوبی دارد. الفاظش دیده میشود اما متولد کرمان است و در بندرعباس بزرگ شده است. خیلی زود در کوران انقلاب به خاطر سمت جدید پدر به عنوان مشاور شهید رجایی مجبور به مهاجرت به تهران میشود. در شبهای ساکت و دم کرده تابستان هیچ چیز جز مطالعه اولین مجلات مخصوص کودکان زندگی او را جلا نمیداد اولین مجلات کودکان عروهالوثقی، کیهان بچهها و نسل شادی سررشته آشنایی او با مطبوعات است. مطبوعاتی که آن بچه اهل بندر بعدها خبرنگار افتخاریاش شد خبرنگاری که شعرهای احساسی میسرود. یادش میآید که اولین مقاله را به کمک پدرش نوشت؛ مقالهای در مورد جنگ ایران و عراق که با واژهای کودکانه درآمیخته بود. روزنامه جمهوری اسلامی ایران مقاله را چاپ کرد و در مقدمه آن نوشت در روزگاری که شهید حسین فهمیده نارنجک به خود میبندد و زیر تانک میرود یک نوجوان هم قلم به دست میگیرد و مقاله مینویسد. درباره آن روزها میگوید: چاپ این مطلب برایم جذاب بود و یکی از عوامل مهم جذب من به روزنامهنگاری بود طوری که همان سالها جذب نشریات نوجوانان شدم. محمدرضا زائری کتاب قلعه حیوانان (جورج اورول) را میخواند و از شاهزاده و گدا غافل نمیشد اما با تمام اینها آرمانش جنگ بود و جبهه و بسیجی و... با لباسهای خاکی و چریکی عکس میاندازد و در پایگاههای بسیج دوره اسلحهشناسی را طی میکند. درباره آن روزها اعتقاد دارد فضای ما یک فضای جنگی با جنبههای شعاری، حماسی و احساسی بود. احساسی که خیلی برجسته بود. تمام شیرینکاریها را در باز و بسته کردن اسلحه با چشمان بسته میدیدم طوری که بارها این کار را میکردم و تفنگ ژ 3 یا کلاشینکف را ده بار بازو بسته میکردم و با ولع خاصی مجله اسلحه را ورق میزدم و با دقت میخواندم تا با تمام زیر و بم یک سلاح آشنا شوم. آن زمان تمام تلقی ما از جنگ به تبلیغات رسانهای برمیگشت و ما یک تصور پیشین از جنگ نداشتیم. سنمان اجازه نمیداد تجربه جنگ جهانی با مطالعه جنگهای دنیا را داشته باشیم تا از روی آنها بگوئیم که خب ما هم جنگ داریم هر چه بود انقلاب شده بود و در کوران آن جنگ هم شروع بود. محمدرضا زائری همین طور در حال تعریف است. جایی که نشستهایم دفتر کار او محسوب میشود. صدای زنگ تلفنها دایم بدون اینکه وقفهای در کار ما ایجاد کند بلند میشود. پشت پنجره اتاق کار او کوچهای قرار دارد که طبق معمول آن ساعت (4 بعدازظهر) قیل و قالهایی به هواست اما تمام حواس او به مصاحبه است. انگار فرصتی است که او از دغدغههایش بگوید. از روزهایی که عاشق معلمی بوده و روزهایی که چادر مادر را به عنوان عمامه بر سر میبسته و روی رختخوابها بالای منبر میرفته، از روزهایی که در یک فضای خانوادگی مذهبی رشد کرده فضایی که در آن از امر و نهی خبری نبوده اما یک فضای جهتدار بوده، فضایی که شخصیتهای ایدهآل و اسطوره آن حضرت اما خمینی و شهید بهشتی بوده. میگوید: «از پنجم دبستان دوست داشتم به حوزه بروم ولی پدرم بعد از اتمام دوره راهنمایی مدرسه شهید مطهری را پیشنهاد کرد که همان سال برای رشته علوم و معارف اسلامی نیز پشت نام میکرد رشتهای جدید در کنار دیگر رشتههای متعارف آن روزگار که از شانس ما آن سال راه نیفتاد و یک سال تجربی خواندم و از سال بعدش وارد آن رشته شدم طوری که با اخذ دیپلم آن من هم علوم قضایی قم، هم دانشگاه آزاد و هم دانشگاه امام صادق و رشته فلسفه دانشگاه تهران را در کنکور قبول شدم.» مدرسه شهید مطهری امتیاز دیگری هم برای او داشت. مدیر آن مدرسه علیاصغر اشعری بود مدیری که بعدها وزارت ارشاد خانه روزنامهنگاران جوان را راهاندازی کرد. زائری هنوز اشعری را با عنوان استاد صدا میکند استادی که مشوق او بود برای راهاندازی روزنامه دیواری و نشریه داخلی مدرسه. زائری بعد از اخذ دیپلم تحصیلات دانشگاهی و حوزوی خود را در مدرسه عالی شهید مطهری ادامه داد تحصیلاتی که در کنارش ارتباط با مطبوعات را هم داشت. او علاوه بر این کارها نقاشی، کاریکاتور، خوشنویسی، طنز و عکاسی هم میکرد. گاهی اوقات هم اگر حوصله میکرد شعری هم میسرود. او قبلاً در سطح دانشآموزی در مسابقات شعر اول شده بود. در اوقات فراغت هم مطالعه میکرد مطالعهای متنوع از دانستنیها و اطلاعات هفتگی تا کیهان فرهنگی و کیهان اندیشه. پاتوق او در آن روزها کتابخانه مجلس ملی در بهارستان بود. علاقه داشت تا با اساتیدی چون استاد عبدالحسین حائری و محیط طباطبایی همدم شود. با افتخار از آن لحظات یاد میکند. او در هر فرصت سعی میکرد در کلاسهای درس دست نوشتههای خود را بخواند و دکلمه کند.
محمدرضا زائری در سال 1373 لیسانس خود را در فقه و حقوق اسلامی اخذ میکند اما بدون توجه به آن و زمینه کاریاش دنبال عشق خود- مطبوعات- میرود. او با این تفکر وارد بنیاد اندیشه اسلامی میشود و در آنجا به همراه تنی چند از دوستان مجلات کودک و نوجوانی به نامهای زمزم و صدف را به زبان فارسی، انگلیسی، عربی برای کودکان مسلمان خارجنشین منتشر میکند و همزمان نیز با راهنمایی یک دوست وارد بخش مقالات روزنامه اطلاعات میشود و در آنجا مقالاتی مینویسد اما غیر از اینها دغدغه اصلی او تاسیس خانه روزنامهنگاران جوان است. کاری که به همراه علیاصغر اشعری انجام میشود.
درباره خانه عقیده دارد که خانه روزنامهنگاران جوان یک نقطه عطفی در جریان روزنامهنگاری نسل جدید بود که جرقه تاسیس آن از زمان جشنواره مطبوعات و مسابقه روزنامه دیواری زده شد مسابقهای که استقبال بینظیری از آن شد و طوری شد که وزارت ارشاد به فکر افتاد تا روزنامهنگار جوان و نوجوان تربیت کند. تجربه بزرگ و شرینی بود که شاید تکرار نشود تجربهای که به همراه اشعری معاون مطبوعاتی ارشاد و او انجام شد. میگوید یک کار خاص بود و من در کنار آن همزمان نشریه نور، صدا، دوربین، حرکت را در میآورم که اولین کار مستقل و شخصی بود مجلهای که در چهارمین شماره تعطیل شد اما او ادامه میدهد. خانه هم به محاق تعطیلی رفت و چراغش خاموش شد. همیشه دنبال فرصتی بود تا تجربه خانه را تکرار کند. طرح انتشار همشهری محله از زمان غلامحسین کرباسچی شهردار پیشین تهران مطرح بود. ایده آن را جواد مظفر داده بود و همشهری هم به طور طبیعی در پی راهاندازی آن بود و موفق شد یکسال در 10 منطقه تهران آن را منتشر کند و بعد به دلایل تأثیرگذاری کم متوقف شد تا اینکه احمدینژاد شهردار تهران شد و شیخ عطار هم به همشهری آمد. او از گروهی دعوت کرد که سابقه خانه روزنامهنگاران را داشتند و بدین ترتیب دوباره بحث آن ایده و تجربه به میان آمد. هیچ کس نمیتوانست تصور درستی بدهد. این یک کار متعارف ژورنالیستی نبود بلکه امری با مولفههای تولید صنعتی بود و باید یک روال و نموداری جدید برای آن تعریف میشد. بر این اساس مطالعات شروع شد و در یک جمعبندی توافق کردیم که تولید را شروع کنیم. حساسیت کار خیلی مهم بود. ضریب خطا خیلی بالا بود و هر چه حجم آن بالا میرفت خطرات هم زیاد میشد اما از همه مهمتر همشهری محله نیرو میخواست. 500 یا 600 نیرویی که الان مشغولند با سختی و مرارت هدایت شده که به اینجا رسیده. او با سادگی و ظرافت از تمام مرارتها میگوید: اینکه در اول پیشنهاد میشود که کار را به صورت منطقهای و فازبندی راه بیندازند اما او اصرار میکند که تمام مناطق با هم منتشر شوند طوری که بعدها اذعان میکند تصور 22 نشریه با هم خیلی سخت است. نیم ساعت اختلال باعث به هم ریختن شبکه میشد اما ما یک تابو را شکستیم و حالا میتوانیم ضعفهایی آن را در حین کار برطرف کنیم. احساس او در این باره به خاطرهای مربوط میشود که در سال 64 بر ذهنش نقش بسته در آن سالی که اصحاب مطبوعات به دیدار امام میروند و امام به آنها تاکید میکند که به جای چاپ عکس ایشان و مقالات عکس کارگران و مردمان عادی را چاپ کنند امری که به علت سیاسی بودن مقامات و مسئولیتهای آنها کمی سخت مینمود چرا که خبرهای مهم ملاقات دو رئیسجمهور و افتتاح پروژهای ضرورت چاپ داشت اما همشهری محله تنها با مردم عادی سروکار دارد و دیگر از چهرههای سیاسی خبری نیست. به نظر او همشهری محله پنجرهای برای مسئولان مناطق است و آینهای برای مردم که خود را تماشا کنند. اینجا دیگر از دعواهای سیاسی کاری و حوزههای اندیشه و انتخابات خبری نیست. تمام دغدغهها محلی است جایی که نمیشود از پشت میز با استفاده از تلفن و فاکس گزارش تهیه کرد. باید راه بیفتی و در محله با گویشهای مختلف سر صحبت را باز کنی و گزارش تهیه کنی. او میخواهد در تمامی زمینهها نیروهای حرفهای تربیت کند. میگوید ما تلاش خود را کردهایم تا دیگران بیایند و ادامه راه بدهند. او میخواهد روزنامهنگاری را آموزش بدهد و از روی آن به وبلاگ محلی و شبکه کابلی محلی و رادیوی محلی برسد راهی که همشهری محله بنای آن را گذاشته و پلی شده برای عبور سایر رسانههای محلی که در آینده لازم است. او معتقد است همشهری محله با توجه به شرایط و محدودیتها نمره خوبی دارد. این روزها تمام همهشریهای مناطق را با وسواس میخواند، به دفتر محلات سرکشی میکند و بر آموزش خبرنگاران تاکید دارد. به نظر او همشهری محله حلقه زنجیر ارتباط محلات است اما با تمام این اوصاف او اولین روز انتشار روزنامه را فراموش نکرده و احساس یک تجربه را دارد که برای اولین بار با حال و هوای متفاوت و محلی آمد و شکست نخورد.