تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۲  ، 
کد خبر : ۱۸۹۹۰۴

اولین مأموریت؛ جنگلهای آمازون


فهمیدم که زندگی ترکیبی از یک سری اتفاقات است. اینکه چگونه به این اتفاقات واکنش نشان می دهیم- و چگونه از چیزی که بعضی ها از آن به اراده یاد می کنند، استفاده می کنیم- همه چیز را تعیین می کند؛ انتخاب هایی که ما در محدوده مرزهای پیچیدگی های سرنوشت می کنیم مشخص می کند ما که هستیم. دو اتفاق بزرگی که زندگی من را شکل داد در میدلبری اتفاق افتاد. یکی به شکل یک ایرانی که فرزند یکی از ژنرال هایی که مشاور شخصی شاه بود و دیگری به شکل زن جوان زیبایی به اسم آن (Ann) که همنام همکلاسی دوران بچگی هایم بود.
اولی که از این به بعد فرهاد می ناممش، قبلا در رم فوتبال حرفه ای بازی کرده بود. او از هیکلی ورزشی، موهای سیاه مجعد و زمینه و جاذبه ای که او را برای دختران غیرقابل مقاومت می کرد، برخوردار بود. او از جهات زیادی نقطه مقابل من بود. خیلی سعی کردم که دوست او شوم و او هم چیزهای زیادی به من یاد داد که برای سال های سال به دردم خوردند. آن هم با وجودی که با جوانی که بعدا به یک کالج دیگر رفت روی هم ریخته بود اما من را نیز زیر پر و بالش گرفت. عشق افلاطونی ما اولین عشق واقعی ام بود که تا آن زمان تجربه کرده بودم.
فرهاد من را تشویق به نوشیدن مشروب و نادیده گرفتن والدینم کرد. عمدا تصمیم گرفتم که مطالعه را متوقف کنم. در واقع برای مخالفت با پدر هم که شده تصمیم گرفتم پای آکادمیکم را بشکنم. رتبه ها و بورسم را از من گرفتند و در نیمه سال دوم، تصمیم گرفتند از کالج اخراجم کنند. فرهاد اصرار کرد که در تصمیمم استوار باشم. در دفتر رئیس جنجال کردم و کالج را رها کردم. این یک لحظه حیاتی در زندگی من بود.
فرهاد و من آخرین شب حضورم در شهر را در یک بار محلی جشن گرفتیم. یک کشاورز مست، که هیکل غول مانندی داشت من را متهم به توجه به زنش کرد، روی پاهایم بلندم کرد و به دیواری کوبید. فرهاد بین ما قرار گرفت، چاقویی درآورد و خطی برگونه کشاورز کشید. بعد هم من را از راه پنجره از اتاق بیرون کشید و تا برآمدگی مرتفعی بالای آترکرپیک برد. از بلندی پریدیم و راه خودمان را در مسیر رودخانه تا خوابگاه پی گرفتیم. صبح روز بعد، هنگامی که پلیس از ما بازجویی می کرد، من دروغ گفتم و هرگونه اطلاعی راجع به ماجرا را رد کردم. به هر حال، فرهاد اخراج شد. هر دویمان راه بوستون را در پیش گرفتیم و مشترکا آپارتمانی را در آنجا اجاره کردیم. در آنجا در روزنامه های Record American/ Sunday Advertiser کمپانی Hearst، به عنوان دستیار شخصی سردبیر Sunday Advertiser، مشغول به کار شدم.
سال بعد، در 1965، چند تن از دوستانم به خدمت سربازی خوانده شدند. برای اینکه چنین سرنوشتی برایم پیش نیاید، وارد کالج بیزینس دانشگاه بوستون شدم. در آن زمان، آن (Ann )با دوستش به هم زده بود و برای دیدن من از میدلبری به بوستون می آمد. به توجهش پاسخ گرمی دادم. او در 1967 فارغ التحصیل شد، در حالی که من هنوز یک سال تا فارغ التحصیلی از دانشگاه بوستون فاصله داشتم. آن تا ازدواجمان به صورت تزلزل ناپذیری با آمدن به خانه ام مخالفت کرد. این کار او را به شوخی به باجگیری تشبیه کردم. از اوقاتی که با هم داشتیم لذت می بردم تا اینکه با هم ازدواج کردیم.
پدر آن یک مهندس برجسته بود که طراحی سیستم راهبری رده مهمی از موشک ها را انجام داده بود و به پاداش این کارش نیز، به پستی مهم در نیروی دریایی منصوب شده بود. بهترین دوست پدر «آن»، که آن او را عمو فرانک (در اینجا او را به صورت مستعار فرانک می نامیم) صدا می زد یکی از مدیران بلندپایه آژانس امنیت ملی (NSA) ناشناخته ترین و بنابر بیشتر محاسبات، بزرگترین سازمان جاسوسی کشور- بود.
مدت کوتاهی بعد از ازدواجمان، ارتش من را برای تست سلامتی فراخواند. تست را با موفقیت گذراندم و با چشم انداز اعزام به ویتنام بعد از فارغ التحصیلی روبه رو شدم. تصور مبارزه در جنوب شرقی آسیا از لحاظ روحی آشفته ام کرد، گرچه جنگ برایم همیشه جذاب بود. به ماجراهای اجداد استعماری ام- توماس پین و اتان آلن- علاقه مند شدم و از تمامی نواحی شمالی ایالات متحده و نیویورک شمالی، محل وقوع نبردهای فرانسوی، بومیان و نبردهای مربوط به انقلاب دیدن کردم و هر داستان تاریخی ای که به دستم رسید را مطالعه کردم. در حقیقت هنگامی که اولین واحدهای نیروهای ویژه ارتش وارد جنوب شرق آسیا شدند، مشتاق ثبت نام در ارتش بودم. اما همزمان با افشای بی رحمی ها و ناسازگاریهای سیاست های ایالات متحده در رسانه ها نظرم برگشت. در مورد این که اگر پین آنجا بود طرف کدام نیرو را می گرفت مردد بودم. یقین داشتم که او به دشمنان ویتکنگمان می پیوست. عمو فرانک به نجاتم آمد. به من اطلاع داد که با داشتن یک شغل در NSA می توان سربازی را به تعویق انداخت، و یک سری جلساتی را در آژانسش، که شامل چندین روز خسته کننده مصاحبه با دروغ سنج بود، برایم ترتیب داد. به من گفته شد که این تست ها مشخص می کند که آیا من برای استخدام و آموزش در NSA مناسب هستم یا نه و اگر شایستگی داشته باشم، این تست ها تصویری از نقاط ضعف و قوتم را برای تعیین کارم در NSA به دست می دهد. با توجه به گرایشاتم نسبت به جنگ ویتنام، قانع شده بودم که در این تست ها مردود خواهم شد.
در جریان تست، پذیرفتم که به عنوان یک آمریکایی وفادار با جنگ مخالفم و از اینکه مصاحبه کنندگان به این موضوع علاقه نشان ندادند، تعجب کردم. در عوض، آنها بر روی چگونگی پرورشم، گرایشاتم نسبت به والدین و احساساتی که توسط این حقیقت در من ایجاد شده بود که به عنوان یک بچه فقیر پیوریتن در میان دانش آموزانی که بیشترشان ثروتمند و لذت طلب بودند، بزرگ شده بودم، تمرکز کردند. آنها همچنین در مورد پریشانی ام نسبت به نداشتن زن، سکس و پول در زندگی و تخیلی که در نهایت در من شکل گرفت، سوال می کردند. علاقه آنها به ارتباط من با فرهاد و دروغ گفتنم در حمایت از او در مقابل پلیس توجهم را جلب کرد.
در ابتدا تصور می کردم همه این چیزهایی که به عنوان نکات منفی برایم به حساب می آمدند باعث مردودیم خواهند شد، اما مصاحبه ها ادامه یافت و این نشان دهنده چیز دیگری بود. چندین سال بعد بود که فهمیدم از دید NSA همه این نکات منفی در واقع نقاط قوت من محسوب می شدند. ارزیابی های آنها بیشتر از آن که به وفاداری من به کشورم اهمیت بدهد، به پریشانی هایم در زندگی اهمیت می داد. عصبانیتم نسبت به والدین، عقده نسبت به زن، و آرزوی من برای یک زندگی خوب توجه آنها را جلب کرد؛ من قابل فریب دادن بودم. تصمیم من برای برتر بودن در مدرسه، توانایی ام برای ارتباط با خارجی ها و دروغ گویی ام در مقابل پلیس دقیقا همان ویژگی هایی بود که آنها به دنبالش بودند. بعدها متوجه شدم که پدر فرهاد برای سازمان اطلاعاتی آمریکا در ایران کار می کرد و در نتیجه دوستی من با فرهاد یک امتیاز تعیین کننده به حساب می آمد.
چند هفته بعد از تست های NSA، به من کاری برای آموزش فن جاسوسی پیشنهاد شد که می بایستی چند ماه بعد، بعد از فارغ التحصیلی ام از بوستون شروع می کردم. قبل از این که این پیشنهاد را رسما بپذیرم بی اختیار در سمیناری که در دانشگاه بوستون توسط کارگزین Peace Corps برگزار شده بود، شرکت کردم. نکته مهم این سمینار این بود که همانند NSA فعالیت در Peace Corps موجب تعویق سربازی می شد.
تصمیم به شرکت در این سمینار از آن دسته تصادفاتی بود که در آن زمان بی اهمیت به نظر می رسیدند، اما بعدا موجب تغییر در مسیر زندگی ام شدند. کارگزین، چندین منطقه را در دنیا توضیح داد که به طور ویژه ای به داوطلب نیاز داشتند. یکی از این مناطق، جنگل های بارانی آمازون بودند که بنابر توضیحات او مردم بومی اغلب و تا زمان ورود اروپایی ها همانند بومیان آمریکای شمالی زندگی می کردند.
همیشه در رویای زندگی ای مثل زندگی آبناکیس بودم، هنگامی که نیاکان من در نیوهمپشایر اقامت گزیدند، ساکن آنجا بود. می دانستم که خون آناکیس در رگهایم جریان دارد و می خواستم در مورد فرهنگ جنگل نشینی ای که آنها به خوبی آن را درک کرده بودند، چیزهای بیشتری بدانم. بعد از صحبت های کارگزین، پیش او رفتم و از او در مورد امکان ماموریت در آمازون پرسیدم. به من اطمینان داد که احتیاج وافری به داوطلب در آن منطقه وجود دارد و در آنجا شانس با من یار خواهد بود. با عمو فرانک تماس گرفتم. برخلاف انتظارم، عمو فرانک تشویقم کرد که به Peace Corps توجه بیشتری داشته باشم و مخفیانه به من گفت که بعد از سقوط هانوی- که در آن روزها از دید مردانی در موقعیت او یک نقطه مورد اطمینان به حساب می آمد- آمازون به یک نقطه داغ (هات اسپات) تبدیل شده است.
او گفت «آن جا پر از نفت است، ما به ماموران خوب در آنجا احتیاج داریم، افرادی که بومی ها را خوب بفهمند» و به من اطمینان داد که پیس کرپس می تواند یک عرصه آموزشی مناسب باشد و من را به مسلط شدن به اسپانیایی و لهجه های محلی تشویق کرد. عمو خنده ای کرد و ادامه داد «ممکن است در نهایت به جای کار برای دولت، در یک کمپانی خصوصی مشغول به کار شوی».
در آن لحظه متوجه منظورش نشدم؛ از موقعیت یک جاسوس به موقعیت یک EHM ارتقاء یافته بودم، با وجودی که تا آن لحظه و برای چند سال معدود دیگر نیز این واژه را نشنیدم. هیچ تصوری از این موضوع نداشتم که صدها مرد و زنی که در سرتاسر دنیا پخش بودند و برای کمپانی های مشاوره ای و سایر کمپانی های خصوصی دیگر کار می کردند و هرگز یک پنی هم از هیچ سازمان دولتی نگرفته بودند، در حال خدمت به منافع امپراتوری بودند. حدس هم نمی زدم که تعداد نوع جدیدی از آنها، با القاب ظاهرالصلاح، تا آخر هزاره به هزاران تن برسد که من نیز می بایستی نقش مهمی در شکل گیری این ارتش در حال رشد می داشتم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات