اگر جنگ در خوزستان را جنگ تانکها بدانیم که دشمن تا آستانه اهواز و حصر آبادان هم پیش آمده بود، جنگ کردستان را باید جنگ کمین و لشکر سرما نام نهاد.
دشمنان انقلاب اسلامی از آغازین روزهای پس از پیروزی انقلاب و قبل از حمله به خوزستان و ایلام که با حماقت صدام انجام شده در این بخش از کشور با ابزار ضد انقلاب فراری در بخش اعظم کردستان و آذربایجان غربی حاکمیت یافته و با کنترل بر شهرها و روستاها و راههای مواصلاتی سعی در جدا کردن کردستان و آذربایجان غربی از بدنه جمهوری اسلامی و راه انداختن جنگ قومی داشتند.
آن روز واقعیتی بود که کردستان حداقل یک سال پیش از حمله صدام، با خیانت ضد انقلاب که حتی تا مقام ریاست جمهوری هم نفوذ کرده و در گروههای به اصطلاح حسن نیت که برای کاهش درگیریها در کردستان تشکیل شده بود نیز حرف آخر را میزدند، بسیاری از شهرها و روستاهای کردستان حتی سنندج بعنوان مرکز استان کردستان و شهرهای مهم بانه، مریوان، پاوه، مهاباد، سردشت، بوکان، اشنویه، سقز، کامیاران، دیوان دره، پیرانشهر و... زیر یوغ نیروهای ضد انقلاب که عمدتاً نظامیان فراری دوره طاغوت و گروههای معاند تجزیه طلب بودند قرار گرفت.
آن روزهای سخت و پرالتهاب برای جمهوری اسلامی واقعاً حاکمیت میلی نقش چندانی برای کردستان و بخشی از آذربایجان غربی نداشت و اگر در شهری مثل ارومیه قدرت به دست نیروهای بومی بود مردم در بیرون از شهر به هیچ وجه تأمین جانی نداشتند و هر لحظه امکان کمین و حمله نیروهای ضد انقلاب ممکن بود. بر کردستان روزهای سختی گذشته است و این سختی همانند کوههای سر به فلک کشیده و سرمای جانگزای کردستان بزرگ و مرگآور بود. این سخن گزافه نیست وقتی که به یاد آوریم چگونه گوش تا گوش 50 پاسدار اصفهانی را در یک روز بریدند و دها پاسدار مازندرانی را به گلوله بسته و سوراخ سوراخ کردند و با 150 تن از سربازان یک گردان از ارتش در یک کمین به قتل رسیدند و هزاران نمونه از سربریدنها و قتلهای فجیع که عمدتاً بصورت غافلگیری و در کمین رخ داده است که حتی ضد انقلاب از طعمههایی چون گله گوسفندان برای به رگبار بستن رزمندگان ما استفاده میبردند و بسیاری از پاسداران را پس از دستگیری با شکنجه فراوان ناجوانمردانه به شهادت رساندند.
در مقابل، در کردستان آن روز را باید با فقر مطلق روستاهای کوهستانی و صعبالعبور و محروم از مدرسه و آب و برق و تلفن و درمانگاه و خانه بهداشت و بسیاری از معیارهای فقر و کمدرآمدی شناخت که طی قرنها و اعصار به مردم مظلوم و مستضعف و قانع آن خطه تحمیل شده بود.
آن روزها ترس از شرارت ضد انقلاب و تطمیع کدخدایان و ما موسیهای ده و نیز تبلیغات شدید نیروهای تجزیه طلب جایگاهی برای نیروهای متعهد به جمهوری اسلامی باقی نگذاشته بود و بعضاً هر روستا با حضور تنها دو ضد انقلاب به کانون توطئه بر ضد نیروهای خودی در آمده بود.
آن رو حتی ضد انقلاب شهر بزرگی همچون سنندج را که مرکز فرماندهی نظامی و سیاسی کردستان محسوب میشد کاملاً در اختیار داشت و فقط محدوده مختصری از شهر و آن هم درون فرودگاه و یا تنها پادگانهای نظامی در اختیار رزمندگان ما بود و عمده سفرهای حساس مقامات ارشد سیاسی و نظامی تنها با هلیکوپتر و هواپیما ممکن بود، اگر چه چندین هلیکوپتر نیز در این دوران با تیر نزدیک و مستقیم نیروهای ضد انقلاب سقوط کرده بود.
آن روز کردستان، با کارشکنی اشخاصی هم چون بنیصدر که به عالیترین مصادر خدمت هم رسیده بودند و بوسیله پول و سلاح قدرتهای استکباری حامی ضد انقلاب در آستانه تجزیه کامل و سقوط قطعی بود که رشادتها و همت سردارانی چون شهیدان شیرودی و کشوری، چمران، صیاد شیرازی و محمد بروجردی دوباره به مام وطن بازگشت و از سلطه کامل ضد انقلاب خارج شد.
یقیناً از کردستان آن روز کسی بهتر میتواند بگوید که کمین ضد انقلاب و مین گذاریهای خارج از شهر را با تمام وجود لمس کرده باشد و مرگ و زندگی را در کمینهای مرگبار ضد انقلاب تجربه نموده باشد. کمینهایی که در یک لحظه علاوه بر خرجگذاری کوههای کردستان که بر سر نیروهای خودی آوار میشد، باران گلوله کالیبر 50 و آرپیجی و نارنجکهای دستی و... را هم باید به جان میخریدند که زنده در آمدن از آن آتش و خون کاری شبیه معجزه بود.
همچنین کردستان در اشغال ضد انقلاب، را که در شقاوت کمتر از جنایتکاری چون صدام نبودند، کسانی به یاد دارند که جنازه پاره پاره شده پاسدارانی را دیده باشند که تمام بدنشان با گلوله سوراخ شده و حلقوم آنها بریده شده باشد. آری کردستان آن روز کردستان خونین از پاسدارانی بود که دشمنان خلق مسلمان کرد چشمهایشان را از حدقه در آورده بودند و اعضا بدن آنها با سیمهای مخصوص قطعه قطعه میشد.
در این میان اگرچه هر یک از فرماندهان شجاع ما در جنگ کردستان همت بزرگی از خود نشان دادهاند ام [اما] بیش از هر حمله نظامی دیگر کردستان با استراتژی عاطفه به سرداری شهید محمد بروجردی که به حق مسیح کردستان نام گرفته بود از حلقه محاصره ضد انقلاب خارج شد. از این مرحله است که مسلمان کرد پیش گامان دفاع از سرزمین کردستان و حلقه وصل رزمندگان ما با مردم و ریش سفیدان و اهالی روستاهای کردستان ظاهر شدند و سرزمین عزیز کردستان را از وجود ضد انقلاب پاک کردند.
واقعیتی را نمیتوان کتمان کرد که کردستان با جانفشانی شهیدانی همچون محمد بروجردی از دست ضد انقلاب باز پس گرفته و آنها بسیار بیشتر از فرماندهان شهید فتح خرمشهر از خود رشادت به خرج دادند زیرا در فتح خرمشهر جایگاه دشمن شناخته شده بود، اما در کردستان دشمن در خانههای مردم مظلوم کردستان نفوذ کرده و شلیک اشتباهی یک گلوله میتوانست جان بیگناهی را بگیرد و کینه خون را در دل بازماندگان برای همیشه زنده نگه دارد. کردستان هیچ گاه با خشونت بر ضد ساکنان آن فتح نشد، زیرا اگر خشونت هدف فاتحان بود همان کار احمقانهای میشد که صدام جنایتکار بر سر مردم مظلوم حلبچه درآورد. مردم کردی که به جرم حمایت از نیروهای ایرانی و توزیع شرینی در میان رزمندگان ما، مورد کینه جانی بغداد قرار گرفته و در یک روز جان بیش از پنج هزار زن و مرد و کودک و جوان و همه موجودات زنده درون شهر با حمله شیمیایی گرفته شد در حالیکه شهید محمد بروجردی می دانست حکومت بر دلهاست که ماندگار میشود، زیرا مردم مظلوم کردستان گناهی جز محرومیت در دل نداشتند و جز استراتژی عاطفه راه نجات دیگری برای کردستان مقدر نبود.
آری، محمد بروجردی میدانست که مردم کردستان نیازمند محبتاند نه خشونت، زیرا این مردم سالها با ظلم ستمشاهی و جور ضد انقلاب به سر کرده بودند اما راه فراری و تحمل ظلم دیگری را نداشتند، این شد که روستائیان نیز دل در گرو مهر و عاطفه مسیح کردستان نهادند و برای حمایت از رزمندگان وطن لحظهای به خود شک و دودلی راه ندادند.
صحبت از عاطفه در سرزمینی که هر لحظه ممکن است با رگبار گلوله بدون پاسدار، سرباز و فرماندهی سوراخ، سوراخ شود واقعاً سخت و در اصول کلاسیک نظامی هیچگاه قابل طرح نیست، زیرا وقتی در روستایی ندانی کدام خانه مامن دشمن است، مجبوری در مقابل همه خانههای روستایی گارد نظامی بگیری و نگاهی ستیزهجویانه داشته باشی، اما چگونه در چنین صحنههایی شخصیتهای وارسته و خود ساختهای همچون محمد بروجردی پیدا میشوند که علی رغم مشاهده شهادت انبوهی از یاران خود، یک روستایی کرد را متهم نمیکند و در اوج جنگ و ترور، آنچه محبت و عاطفه هست را نثار روستائیان میکرد و میگفت: «من حتماً باید در کنار رزمندگان، پیشمرگان و مردم کردستان باشم، ما برای کمک به مردم محروم و مستضعف کردستان به اینجا آمادهایم.» او هیچگاه محبت و رافت اسلامی را از مردم کردستان دریغ نکرد و در بدترین شرایط هم هیچ اخمی به یک روستایی کُرد روا نداشت. او در چنین جایگاه اخلاقی و نظامی به حق مسیح کردستان نام گرفت. زیرا او عهد کرده بود هیچ کاری را برای غیرخدا انجام ندهد و خدا هم محبت او را در دل همه قرار داده بود. خاطرات فراوانی از شهید محمد بروجردی مطرح شده، اما در این میان یک نکته بسیار ظریف وجود دارد که خوب است بیشتر به آن توجه کنیم، زیرا معرفی انسانهای وارستهای چون محمد بروجردی برای نسل جوان سخت است، نسلی که کمین را درک نکرده است و از مفهوم رشادت و توکل بر خدا در لحظه سخت کمین بیاطلاع است. معرفی فردیکه بارها در کمین ضد انقلاب گرفتار شده اما در تشخیص راه درست خدمت به مردم محروم و مستضعف کردستان اشتباهی مرتکب نشده و هیچ غفلتی در این راه او را غافلگیر نکرده است.
نکته بسیار حساس این است که ما در جستجوی ماهیت رفتار و اعمال شهدا به سراغ خود شهدا برویم، زیرا در اعتقاد ما شهدا انسانهای پاک و درستکاری هستند که کار برای خدا ویژگی اصلی آنها بود، شهدا هم نوعان خود را که فقط برای خدا قیام میکردند به درستی میشناختند و اگر از آنها به نیکی یاد کرده باشند، قصدشان از رفتار و باورهای آنها بود، این موضوع خود میتواند سوژه جداگانهای برای معرفی شهدا باشد که جای آن در تحقیقات دفاع مقدس خالی است این که بدانیم واقعاً شهدا در رفتار و کردار خود چه کسانی را در صحنه سخت نبرد پیش قراول خود میدانستند زیرا واقعاً کسی که در صحنههای نبرد، خون و حماسه از کسی تعریف میکند، آن تعریف خالی از هوا و هوس است و عمق دارد، زیرا کمتر انسانهایی هستند که در لحظات خطر خود را نباخته و تا سر حد بذل جان مقاومت کنند.
در میان انبوه خاطرات، خاطرات امیر سرافراز لشکر عشق سرلشکر پاکباز شهید صیاد شیرازی که او را با تمام معیارها و ویژگیهای صادقانه میشناسیم با زیباترین واژهها از شهید بروجردی یاد میکنند و از او در دفاع از کیان جمهوری اسلامی و رعایت حقوق مردم کردستان به نیکی و بزرگواری یاد میکند و در جایی که از سلحشوری رزمندگان برای پاکسازی سنندج میگوید، جایگاه ویژهای برای محمد بروجردی قرار میدهد و میگوید: محاصره سنندج و تسلط کامل نیروها بر شهر 28 روز طول کشید، بچهها شهر را تقسیمبندی کردند، در پانزده قطعه شد، پایگاه مقاومت درست کردند. در آنجا ترکیب مقدسی بود آنجایی که حماسه قدرت بود باشگاه افسران 44 روز در محاصره بودند، بیشترشان نیروهای وظیفه بودند، همه اشان ارتشی بودند و واقعاً مقاومت کردند، غذایشان تمام شده بود و آبشان هم ته کشیده بود باشگاه در بالای تپهای بود و نمیتونستند از جای دیگری آب بگیرند. در نتیجه از آب لجن استخر و حوض استفاده میکردند، اگر بدانید پس از شکستن محاصره چقدر احساس غرور و نشاط میکردند که مقاومت کردند و تسلیم نشدهاند. به جاست که یادی از شهید بروجردی بکنم، اولین بار در آنجا با ایشان آشنا شدم، گفتند که ایشان فرمانده سپاه کرمانشاه است. بعد مسئولیت منطقه را هم به او داده بودند، در صحنههای سخت میدان جنگ، همیشه تبسم بر چهرهاش بود، خونسردی، صبوری، شجاعت و جسارت در تصمیمگیری داشت، مقید بود هر چه در توان دارد، انجام دهد. آنجا کافی بود بین ما اختلاف پیش بیاید، او بگوید من و من هم حرف خودم را بزنم. همه چیز از بین میرفت اما به راحتی قابل هماهنگی بود، نیازی نبود کسی بگوید من فرمانده هستم، این هماهنگی برقرار بود. ...