«معتقدم تا زمانی که وضعیت علوم انسانی در یک کشور تصحیح نشود، امکان ندارد علوم دیگر هم تصحیح شود؛ لذا رهبر معظم انقلاب روی نکته بسیار مهمی تاکید کرده اند.»
دکتر غلام رضا اعوانی، رئیس انجمن فلسفه و حکمت اسلامی در گفتگویی با سایت مقام معظم رهبری (مدظله العالی) علوم انسانی را اینگونه تعریف کرد:
«اگر بخواهیم معنای دقیق تری ارائه کنیم، باید تصریح کنیم علوم انسانی، علومی است که با انسان به طور کلی و با تمام وجوهش ارتباط دارد؛ نه فقط با جسم او».
وی در ادامه درباره لزوم ارایه تعریف جامع از علوم انسانی به روش قدما در گذشته اشاره کرد و اظهار داشت:
«قدما به هر علمی که می پرداختند، اولین کاری را که می کردند، تعریف آن بود. در حال حاضر بسیاری از علوم، ترکیب و مرزهایشان مخدوش شده است. باید حد هر علمی را مشخص کنیم و تعریف و موضوع و مسائل و نسبت بین موضوع و مسائل را به دست بیاوریم.»
دکتر اعوانی در جواب سؤالی مبنی بر تقابل علوم انسانی غرب و علوم انسانی اسلامی، گفت:
«قبل از هر چیز باید تصریح کنم که اندیشمندان غربی علوم فعلی را باتوجه به اجتهاد عقلی خودشان به دست آورده اند و نباید کوششی را که آن ها صورت داده اند، به طور کلی قبول یا نفی کنیم. چرا که در اجتهاد، امکان صحیح و یا غلط شدن نتیجه وجود دارد ولی به هر حال تقلید هم به هیچ وجه جایز نیست. در هیچ علمی تقلید جایز نیست. به محض این که ما در علمی تقلید کردیم و مطالب آن را به عنوان مسلمات پذیرفتیم، به اصطلاح فلسفه به جدل- که مبتنی بر مسلمات و مشهورات است- می رسیم. این دیگر علم نیست و از عنوان علمی خارج است. علم اجتهاد است و من باید اجتهاد کنم تا به حقیقت برسم.»
سپس درباره روند اسلامی شدن علوم افزود:
«ما علوم یونان را گرفتیم و کامل کردیم؛ یعنی اسلامی کردیم. ما یک سابقه درخشان و بی نظیر در کل دنیا داریم؛ شما انتقال علوم را به اسلام در نظر بگیرید که مسلمانان چه کار کردند. ابتدا همه علوم را ترجمه کردند، بعد درباره اش اندیشیدند و آن را تکمیل، رد یا قبول کردند. هزاران رد و قبول اتفاق افتاد تا بالاخره شکلی گرفت و شد علم اسلامی. ابن سینا نیامد ارسطو را تکرار کند، بلکه آن قدر آن را تکمیل کرد و نظام داد که به صورت فعلی درآمد.
بنابراین ما نباید چشم خودمان را بر این علوم و اجتهادی که دیگران کرده اند، ببندیم ولی مسلم گرفتن مبانی و دستاوردهای آن ها هم معنی ندارد. مسلم گرفتن یعنی چه؟ فقط وحی را باید مسلم گرفت.»
در ادامه وی درباره تفاوت علم در دیدگاه غرب و اسلام گفت:
«در این باره هر کسی نظری دارد. اما باید با دلیل و بینه و برهان باشد. به قول سعدی:
دلایل قوی باید و منطقی
نه رگ های گردن به حجت قوی
دلایل باید منطقی باشد. نمی توان عقیده ای یا نظری را بدون این که دلیلی داشته باشد، پذیرفت. نظر و دلیل من این است: تصورها از انسان، خیلی فرق می کند و این که انسان را در چه مرحله ای نگاه می کنیم و او را چگونه می بینیم، در علوم انسانی موثر است. انسان، خودش را و عالم را و خدا را و همه چیز را تفسیر می کند. داده های علم هم قابل تفسیرهای مختلف است. شما چه تفسیری می کنید؟ فیزیک را یک نفر ماتریالیست، یک جور تفسیر می کند، یک حکیم الهی مثل افلاطون هم همین فیزیک را الهی می بیند. اگر این علم را به دست افلاطون بدهید، فیزیک بودنش را رد نمی کند اما می گوید تفسیرش این نیست که مادی باشد. حکیم، همین داده ها را از یک مرتبه بالاتر بررسی می کند. عقل بالاترین قوایی است که داده های حس را تفسیر می کند. عقل هم مراتبی دارد. عقل قدسی، عقل الهی، عقل جزئی، عقل کلی و... در جهان بینی و حیانی، عقل الهی است. وحی هم ما را به عقل الهی هدایت می کند. البته تلقی های مختلفی از وحی وجود دارد. خیلی از تلقی ها اصلا پذیرفتنی نیست. خیلی دگماتیک است یا به اصطلاح امروزی ها ایدئولوژیک است. وحی را نباید ایدئولوژیک دید. وحی به عنوان علم، به عنوان دانش، به عنوان راه شناخت، به عنوان آگاهی مطلق است. وقتی آن را ایدئولوژیک کردید، یعنی راه علم را بستید. ایدئولوژی آفت علم و دین است. دین مبانی الهی و علمی و حکمی عجیبی دارد. وقتی ایدئولوژی شد، راه حکمت و علم بسته می شود. دانش هم نباید ایدئولوژیک شود؛ اگر دانش است، باید درباره اش بحث کنیم.
علم هم مراتب دارد. وقتی علم مشکک است، نمی شود گفت قابل تفسیر نیست و همین را بگیریم و بس کنیم. در قدیم امثال افلاطون، ابن سینا و ملاصدرا و... بوده اند که پیش از این که دانشمند باشند، عالم الهی بوده اند و می توانسته اند علم را تفسیر الهی کنند. اما در غرب علم الهی وجود ندارد. چیزی که در غرب اتفاق افتاده این است که علوم را در حد وسیع دارند اما عالم الهی ندارند که مفسر آن ها باشد، یا هستند اما ضعیف اند. انسان، دارای یک حقیقت واحد است. نمی توانید بگویید انسان فقط حس یا خیال است. این همان اشتباهی است که غربی ها می کنند. علوم با عقل جزئی سر و کار دارند. هر علم انسانی و غیرانسانی، به عقل جزئی برمی گردد اما دین بیشتر با عقل کلی سر و کار دارد. چون با عقل جزئی نمی توان خدا و معاد و... را اثبات کرد؛ اما با عقل کلی می توان. در یک جهان بینی وحیانی، نمی توان علوم را که همگی با عقل جزئی سر و کار دارند، از عقل کلی برید. علوم انسانی ای که ما امروز مطالعه می کنیم، علوم جزئی است. قدما علم کلی داشتند. آن ها علوم را به ادنی، اوسط و اعلی تقسیم می کردند. علم ادنی همین علومی است که مطالعه می کنیم. علم اوسط علم ریاضی و علم اعلی، علم الهی است. این علوم پیوستگی دارند. نمی توان این خط پیوستگی را برید.
به هر حال چیزی که اتفاق افتاده این است که در مراتب علم، خدشه وارد شده است. در غرب علم ادنی را گرفتند و بقیه را انکار کردند. فلسفه های جدید هم به این مسئله کمک کردند. بیشتر فلسفه های جدید علم اعلی را منکر هستند. بنابراین علومی که مانده، بدون اتصال به علم اعلی است. علم اعلی باید با سطوح دیگر علم پیوند بخورد. اگرنه مضرات زیادی برای انسان دارد.»
دکتر اعوانی درباره لزوم عمیق شدن در علوم و فهم آن ها افزود:
«علوم همیشه درباره پدیدارها بحث می کنند. هر علمی از جمله علوم انسانی با داده هایی که دارند، درباره پدیدارها مطالعه می کنند. به طور کلی ماهیت علم جدید، پدیداری است و با حقیقت سر و کار ندارند. کار حکمت الهی این است که در عین پذیرفتن پدیدار، می گوید عقل کلی باید تحلیل کند و نظر دیگری بیندازد و برای فهم عمیق تر هستی، پدیدار را تفسیر کند. چون انسان فهم دارد و فهم هستی است. انسان باید این فهم را به حد اعلی برساند.کار دین همین ارتقای فهم است. قرآن همه چیز را از سطح پدیده ها می برد به اصل و حقیقت آن ها در علم الهی یا در حقیقت وجود که بدون آن، علم ناقص است.
این کار راسخون در علم است. رسوخ یعنی چه؟ یعنی از ظاهر به سمت باطن و حقیقت رفتن. البته علما همه راسخ نیستند، عالم راسخ و غیر راسخ داریم. غیر راسخ هم عالم است اما تنها عالم راسخ است که از ظاهر به حقیقت رسوخ می کند. این عالم راسخ، عالم الهی و حکیم حقیقی است.
دین را باید به عنوان حکمت- به معنای قرآنی آن- شناخت و شناساند، نه به صورت ایدئولوژی. دین یعلمه الکتاب و الحکمه است. ارسطو یا ابن سینا یا افراد دیگر... حکیم الهی بودند. آن ها ربط ظاهر و حقیقت را ممکن می ساختند و به دین خدمت می کردند. چرا متفکران دینی سراغ این ها می روند؟ برای این که همه چیز را به عنوان علم الهی می دیدند و نزد آن ها علم وحدت داشته؛ یعنی جزئی از یک جریان الهی بوده است. بنابراین چنین حکمایی کار دین را آسان می کرده اند.»
در ادامه ایشان به تفکر بعضی در عدم درک دین به عنوان دانش الهی اشاره کرد و اظهار داشت:«متاسفانه اکنون خیلی از مسلمانان گرفتار تعصبات شده اند. یعنی دین را به عنوان دانش الهی- عالی ترین مرتبه دانشی که می شناسیم- نگاه نمی کنند. خیلی از فرقه های دینی که در گذشته بودند یا امروز هستند، دین را مثل ایدئولوژی، مسلماتی فرض می کنند که نباید درباره اش چون و چرا کرد. البته از آنچه علمای ما درباره اش زحمت کشیده اند، باید استفاده کرد که الان استفاده نمی کنیم. چون خیال می کنیم دین را تازه کشف کرده ایم. نباید از کار بزرگانی که در گذشته بودند و کارهای عظیم هم کردند، بی بهره باشیم. نمی توانیم 1400 سال تاریخ مان را رها کنیم و یک باره از نو شروع کنیم. این تفکری که در بعضی ها وجود دارد، کاملا غلط است. آن ها خیال می کنند کسانی که در گذشته بودند، هیچ فکری نداشتند. البته نمی گویم همه اندیشه شان درست بوده ولی این تفکر که ما 14 قرن هیچ تفکری نداشته ایم و الان باید شروع کنیم، خودش عین تعصب است. این با حکمت الهی هم منافات دارد که خداوند وحی را فرستاده بودند در حالی که 14قرن برای مردم غیرمفهوم بوده و پیام وحی را هیچ کسی نفهمیده است! یعنی خدا به آن غایتی که داشته تا مردم را رستگار کند و آن ها را به معرفت برساند، نرسیده و در کار خودش شکست خورده است! این باطل است.»
رئیس انجمن فلسفه و حکمت اسلامی به لزوم تفقه در حقیقت علوم اشاره کرد و افزود:
«انسان فقط این نیست که در روان شناسی درباره اش مطالعه می کنند؛ در عین حالی که روان شناسی دانش خوبی است، ولی حقیقت من در آن چیزی که روان شناسی معرفی می کند، نیست. اگر حقیقت روان انسان را که الهی است در نظر بگیریم، در روان شناسی هم تحولی پیدا می شود. اگر کسی وجود الهی انسان را منکر شود، برای خود انسان مسائل روانی پیش می آید و ماهیت روان شناسی تغییر می کند.»
سپس وی به بررسی تمایز علوم اسلامی با سایر علوم پرداخت و اظهار داشت:
«در منظر ادیان، انسان را دارای دو تولد است: تولد اول و تولد ثانی. تولد اول همان تولد جسم است و ورود ما به این دنیا. تولد ثانی ما تولد به روح است. این امر در انجیل خیلی واضح گفته شده است. حضرت عیسی می گوید هیچ کس وارد ملکوت آسمان نخواهد شد مگر این که دوباره متولد شده باشد، یکی به جسم و یکی به روح.
انسان هایی که به دنیا می آیند، همه تولد جسمانی دارند ولی آیا همه تولد روحانی هم دارند؟ نه؛ و دین برای تولد روحانی آمده است؛ در حالی که تولد جسمانی را منکر نیست. تولد روحانی یک چیز بسیار پیچیده است. قرآن می گوید که برای شما پیامبری فرستادیم تا شما را زنده کند: «یحییکم». مگر ما زنده نیستیم؟ منظور قرآن زندگی روح است. این معنی را قرآن خیلی تأکید کرده است. درباره خود قرآن و درباره پیامبر(ص) که دعوت او برای زندگان و زندگی بخشی است، حیات تازه می دهد.علوم بیشتر با حیات جسمی ما سروکار دارند. تمام این علومی که می خوانیم تا لب گور به درد می خورند. وقتی که انسان چشمش را بست، دیگر این علوم بی کاره می شوند. اما آخرت طور دیگری است. آن جا تولد روحانی است و احوال روح مطرح می شود که نتیجه اعمالی که انسان در این عالم انجام داده است، می باشد. حیات جسمانی با رسیدن انسان به قبر دیگر تمام می شود و علومی که با تولد اول او سروکار داشتند، با مرگ او پایان می گیرند. ولی حیات واقعی انسان در آن جا آغاز می شود. انسان واقعی بنا به تعریف حکمت و دین، تولد روحانی اش تازه با مرگ آغاز می شود.تولد ثانی در همه ادیان بسیار مهم است. در حکمت الهی هم تولد ثانی مهم است. تمام هدف دین، تفسیر وجود انسان است. بدون دین انسان را چه تصویر می کنید؟ تصویری از انسان که بیشتر غربی ها و مردم امروز دارند، تصویر جسمی و محدود به تولد اول است. اگر به تولد ثانی قائل باشیم، تفسیر آن با حکمت الهی و ادیان است. هیچ چیز نیست که با تولد ثانی ارتباط نداشته باشد. غربی ها این ها را با هم متضاد می دانند اما در عالم شرق، این ها را متضاد نمی دیدند، بلکه لازم و ملزوم می دانستند. غربی ها می گویند یا این یا آن. یا باید برویم سراغ رهبانیت یا سراغ دنیا. در شرق نه؛ این ها را همیشه لازم و ملزوم می دیدند. با هم تنافی ندارند؛ حکمای ما آن ها را با هم ربط می دادند.
پیدایش علوم در قرون جدید، بر جدایی آن ها از حکمت الهی مبتنی بوده است. می شود در این باره ده ها کتاب نوشت که چطور علوم جدید از آن دید الهی گسسته و حتی آن هایی که به ظاهر می گفتند الهی هستیم، مبادی صددرصد غیرالهی دارند. ممکن است مؤمن باشند، ولی ایمان شان این جا حرف نمی زند. فلسفه اندیشمندی مانند دکارت، از ایمانش برنمی آید.
پیدایش علوم جدید با نفی حکمت الهی و نفی ادیان بوده است. در عالم اسلام هم، همین علوم رشد یافته و فربه شده را گرفتیم و به کار می بریم. حکمای الهی مان هم نتوانستند یا کمتر توانستند با این علوم ربطی پیدا کنند.
بنابراین سردرگم هستیم. باید دوباره وحدت طولی علوم در سطوح مختلف پدید بیاید. اسلام دین توحید است. باید به توحید علمی برسیم.
اساس دین علم است. خداوند هم هستی بخش است، هم عالم. او هستی داده و به همه چیز عالم است و عالم را از روی علم پدید آورده است. عالم چیز عبثی نیست، پدیده آمده از علم الهی است. همه هستی پدیدار علم الهی است. غربی ها اصل و اساس علم را نمی بینند که کجاست! ولی حکیم الهی این را می فهمد. حکیم الهی عالم را ظهور علم الهی می بیند. حکما این نکته را روشن کرده اند که وجود از علم جدا نیست. چون وجود اصل الهی دارد، علم هم اصل الهی دارد. با این دید، علوم جدید حفظ می شود اما عمق پیدا می کند و بالا کشیده می شود. وقتی ما از دید بالاتر نگاه می کنیم، پدیدارها عمق دیگری پیدا می کنند.
حکمت از بالا نگاه می کند و به عمق حقیقت می رسد. بنابراین نوع سؤال های حکمت با علوم فرق دارد. سؤال علوم همیشه جزئی و در غالب موضوع علم است. علم باید درباره چیستی، چرایی و چگونگی سؤال کند. سؤال علم همیشه محدود است؛ نمی تواند بالاتر برود. اما انسان با این که خودش محدود است، سؤال های مطلق دارد.
سؤال هایش به چیزهای جزئی محدود نمی شود. این سؤال ها در حکمت و دین مطرح می شود. وقتی شما این سؤال ها را کردید، پدیدار به حقیقت تبدیل می شود.
سؤال های حقیقی این سؤال هاست که داخل علوم نیست. همه علوم پیش فرض هایی دارند که در درون خود، از آن ها بحث و سؤال نمی کنند. پیش فرض ها را مسلم می دانند. مثلا در فیزیک نمی پرسند حقیقت ماده چیست؟ همین که آن را تشریح کنند، کافی است. سؤال های بنیادی تر را در خود آن علم بررسی نمی کنند و پاسخ نمی دهند. علوم انسانی مانند جامعه شناسی و روان شناسی هم همین طورند. در حوزه هر علمی سؤال های جزئی می کنند و خارج می شوند اما سؤال های بنیادی تری هست که در هیچ علمی مطرح نمی شود. سؤال های حقیقی و مطلق، آن هاست.»
دکتر اعوانی ضمن تأیید این مطلب که می توان از علوم طبیعی الهی سخن گفت، افزود:
هستی و علم در این هستی، الهی است. دین ما را هدایت می کند. هدایت یعنی چه؟ دین حقایق را نمی آفریند. حقایق هست، دین دید ما به حقیقت را درست می کند. خدا هستی را آفریده و عقل را هدایت می کند که فقط پدیدارها را نبیند. انسان را از مرتبه پایین، بالا می کشد تا بهتر ببیند. بنابراین دین، هدایت عقل است برای رسیدن به مرتبه جامع تر و کلی تر و رسیدن به دید وحدانی الهی.
در انتها ایشان با اشاره به اینکه برای دست یافتن به علوم انسانی اسلامی در جامعه امروز اولین کاری که باید بکنیم این است که دنبال فلسفه علم اسلامی برویم، گفت:
فلسفه به معنای حکمت و حکمت الهی که دور از جنجال ایدئولوژی باشد. ایدئولوژی مخل علم و دین است. یعنی دین را از آگاهی بخشی و هدایت گری خارج می کند. دین، عالی ترین نوع شعور است. پیامبر آورنده وحی و تجلی کمال این شعور الهی است. این شعور ما را هدایت می کند و واقعا تحولی در آگاهی ما ایجاد می کند که نمی توانیم از آن دست بکشیم.
برداشت غربیان از علم- که ما می گوئیم سکولار و دنیوی شده- خطاست. علم و دین از جایگاه خود خارج شده اند. امروزه حتی فلسفه هم از علم بودن خارج شده و دیگر به علم الهی ربط ندارد. در حالی که در دین شرط است که باید با علم پیوند بخورد. خود دین، علم اعلی است.