علیرضا قزوه
من آدم فراموشکاری هستم، مثلاً گاهی روز تولدم را یادم میرود و اگر بچهها یادآوری نکنند چند روز بعد ممکن است یادم بیاید که اول بهمن هم گذشت، اما نیمه رمضان هر سال از همان آغاز رمضان با شادمانی و خاطرات خوب سر میرسد و در حافظهام میماند. شاید از اولین دیداری که با آقا داشتیم بیش از دوازده، سیزده سالی بگذرد، چرا که یادم هست در آن دیدار مرحوم استاد اوستا بود و آن بالای مجلس نشسته بود و با چه احترامی با آقا حرف میزد و شعر میخواند، از رفتن استاد ده دوازده سالی میگذارد، یادش به خیر، وقتی خبر فوت استاد را دادند، قبل از همه من و مرحوم محمدرضا آقاسی رفتیم به خانه اوستا در بهجتآباد.
هی روزگار! چقدر از این قافله رفتند در همین ده دوازده سال و همین پیر ارسال که نصراالله با حال بدش آمد خدمت آقا و وقتی آقا حال نصرالله را پرسید با ناامیدی گفت: که نصرالله دیگر تمام شد و آقا گفتند: مردانی هیچ وقت تمام نمیشود و چقدر خاطره از شعرخوانی رفتگان و ماندگان دیگر و چقدر همین یکی دو سال اخیر روزگار با شاعران نساخت و از این کاروان چه گلها که دستچین شدند و رفتند و دریغا! سید حسین حسینی؛ که آقا را خوب قدرش را میدانست و دریغا! که بسیاری قدرش را ندانستند – از کاروان رفتگان شوای اوستا و نصرالله مردانی و سیدحسن حسینی، این نامها هم در خاطرهها ماندهاند: سپیده کاشانی، محمدعلی مردانی، احمد زارعی، آرش بارانپور، تیمور ترنج، عزیزالله زیادی و دیگرانی از این دست.
امسال هم از جماعت پیران شعر، استادانی چون حمید سبزواری و مشفق کاشانی آمدند و محمود شاهرخی (جذبه) بیمار بود و عذرخواست
- که هر کجا هست خدایش به سلامت دارد – و نیز از جوانترها – قیصر امینپور عزیز هم بود که بعد از پیوند کلیه، دیگر بار سر و کارش با دیالیز افتاده است و شاعر دیگر سیدعلی میرباذل که او نیز اشتیاق آمدن داشت و نای نشستن نداشت که خدا کند به حق این شبهای قدر، سلامتشان را بازیابند، به حق محمد و آل محمد آمین -
و استاد معلم که گویا امسال هم گرفتار جایی بود چونان آهی و عزیزی و یوسفعلی میرشکاک که این روزها روزهای شطح گفتنهای حلاجانه اوست و از شما چه پنهان ترسیدند که دعوتش کنند و جز اینها و یکی دو تن دیگر که عذر تقصیری داشتند بقیه آمده بودند و سال به سال شلوغتر میشود و تلفنها و گلایهها بیشتر که ما را هم ببرید به زیارت آقا.
از ساعت سه بعدازظهر در حوزه هنری جمع شدیم و اندک اندک جمع مستان آمدند و تا غروب جز این جماعت چند میهمان ناخوانده نیز داشتیم که به هر دلیل و به هر طریقی آمده بودند و مانده بودیم که ادب را رعایت کنیم یا نظم را پاس داریم. دست آخر هم حریف برخی نشدیم. امسال هم از شما چه پنهان برخی با نام برخی دیگر آمدند. کاش میشد از پل صراط هم به همین راحتی گذشت!
در همان جا از شاعرانی که شعرخوانی دارند میخواهیم که شعرهایشان را برای برخی از استادان و بزرگترها بخوانند و احیانا اگر پیشنهادی دارند بشنوند تا شعرشان کمتر ایراد داشته باشد. از همه هم یک نسخه از شعرهایشان را میگیریم که احیاناً اگر با حادثهای جدی در عرصه اندیشه و زبان مواجه شدیم برایش برنامه شعرخوانی بگذاریم.
ساعت چهار و نیم ماشینها را سوار میشویم و حرکت به سوی بیت آقا؛ چند تنی خودشان آمدهاند و عدهای دیگر از شاعرانی که در فهرست دعوتشدگان نیستند هم در جلوی در بیت انتظارمان را میکشند. بعضیشان از جماعت مجریان صدا و سیمایند و برخی نیز آمدهاند تا فرجی شود و امسال هم میگذرد... به نظرم باید از سال بعد کارت شناسایی را جدی گرفت. یادش به خیر! در سفر دوازده روزهای که به کرمان داشتم از بس «چک و خنثی» شده بودم به طور شرطی خواب «چک و خنثی» میدیدم و گاه به تفنن نخستین «چک و خنثائیات» ادب فارسی را میسرودم. از جماعت «چک و خنثی» کنندگان تنها کریمیان را دیدم که تا او را دیدم یاد استادیوم بم افتادم و آن ماجرا که برای من و رضا امیرخانی اتفاق افتاد. کریمیان نمیگذاشت که من و رضا در صف اول ملاقاتکنندگان باشیم و دائم ما را عقب میراند و از طرفی پرویز کرمی مدام ما را به جلو میفرستاد و شده بودیم توپ شوتبال و تا مرا دید «یادش از کشته خویش آمد و هنگام درو» و استرسهای ناشی از آن سفر میگفت، ریخته بود و با من خوش و بش هم کرد و تازه یادم افتاد در سفرنامهای که دارم مینویسم چقدر به این کریمیان قمی حال دادهام و با این خوش و بش باید برگردم و حدوداً یک فصل زیبای کتاب را بریزم دور. آن هم در این بیسوژهای – که من به آن میگفتم سوجه – و یادش به خیر که خیلی از بچهها را میفرستادم دنبال سوجه جمع کنی!
با این خاطرات از گیت گذشتم و در حیاط بیت جماعتی را دیدم نشسته و ایستاده، آقا نشسته بود و صندلی و جماعتی از شاعران دور و برش و اذان میگفتند و یک سینی آب جوش آورده بودند و یک بسته خرما که یکی هم سهم من شد و ایستادم در گوشهای پشت سر آقا و به تماشای جماعت دوستانم که هر کدام چیزی میگفتند. در یک کلام دوستان آنقدر خود را با آقا صمیمی حس میکردند که هر چیزی درخواست میکردند...
نماز را خواندیم و راهی طبقه پایین شدیم که سفره انداخته بودند و هر سال از محتوی سفره آب میرفت و به سوی سادگی میرفت. یادش به خیر! گاهی اوقات در سفر کرمان به جای ناهار نصفالنهار میخوردیم و خدا را شکر میکردم که آقا هر روز بیشتر به سادگی فکر میکنند. و داشتم به این مضمون جمله مولا در نهجالبلاغه فکر میکردم که جامعه سالم جامعهای است که ضعیفانش بتوانند روبروی حاکمان بایستند و دست و پایشان نلرزد و حرفشان را بزنند. نگاه کردم، دست و پای هیچ کدام از دوستان نمیلرزید.
دور و بر آقا امسال حاجآقا بهجتی «شفق» نشسته بود و محمدی گلپایگانی که ذوق شاعری دارد و «علوی» تخلص میکند و یادش به خیر! در سفر کرمان همراه آقا بودیم و «علوی» هم بود و یک شب از ساعت سه تا چهار شب هر چه فکر کردم که تخلص علوی را عوض کنم چیزی به یادم نیامد و نشد، دوستی بیدار شد و پرسید چه میکنی؟ گفتم خود علوی را که نمیشود عوض کرد دارم تخلصش را عوض میکنم و این هم نمیشود!
آن طرف آقا، یعنی در جناح چپ، حاجآقا بهجتی نشسته بود که شفق تخلص میکند و به قول خودش شفق اصلی اوست و شفقهای بعدی – که تا این زمان سهتای دیگر هم هستند باید تخلصشان را عوض کنند – ایضاً یادش بخیر! در کنگره وحشی بافقی در بافق بودیم حدود ده دوازده سال پیش و امام جمعه آنجا سخنرانی میکرد و میگفت ما در دوره وحشی سه تا وحشی داشتیم و این از همه وحشیتر بود! کنار شفق، استاد سبزواری نشسته است و کنار علوی، سیدعلی موسوی گرمارودی. کمی آن سوتر شاعران دیگری چون بهمنی و مشفق و محبت و دیگران نشستهاند و کمی بعد جناب حدادعادل هم از راه میرسد و جماعت شاعران با داشتن یک رهبر شاعر و یک رئیس مجلس شاعر بالاترین امتیاز را در میان هفت هنر کسب میکند. شعر که همیشه هنر اول ما ایرانیان بوده و هست و سکوی پرشی شده است این سالها برای رشد و تعالی هنرهای دیگری چون موسیقی و سینما و... اگر چه این روزها روزهای خوشی را تجربه نمیکند، اما به قدر یک شب میتواند سر خود را بالا بگیرد و مفتخر باشد که در این سرزمین، رهبر و بزرگانش شعر میگویند. و یادش به خیر! امام عزیز که شعر میگفت از همان روزهای جوانی و من و جبار کاکایی که هر دو سابقه کار در مؤسسه حضرت امام را داریم به طنز مشغول صحبتیم که غزل مشهور:
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم...
ویژگی زبانیاش با گفتار امام متفاوت است.
خب برویم سراغ شعرخوانی. مجری مطابق معمول براتیپور است که شاعر است و سرهنگ بازنشسته و در روزنامه رسالت هم با صفحه شعری لک و لک میکند و سالی یکبار شاهین سعادت بر شانهاش مینشیند و میشود به عبارتی مجری جلسه شعرخوانی شاعران در دیدار با رهبری.
دقایقی قبل از شاعران رسیدهایم به اتاق جلسات و برای آن که حرمت بزرگترها حفظ شود، جوانترها را به قسمت عقب هدایت میکنیم و تنی چند از دوستان را که باید شعر بخوانند در جایی نزدیکتر مینشانیم. جای مرا هم در کنار مجری قرار میدهند. بعد از سه سال نام من هم در فهرست شاعرانی بود که باید شعر میخواندم. همان روز سه غزل انتخاب کردم و آن را برای سه تن از دوستانم خواندم تا بهترین غزل را که با حال و هوای مجلس سازگار بود بخوانم.
تا ساعت هشت و نیم شب شعرخوانیها را باید تمام میکردیم. این را محمدی گلپایگانی بر کاغذی نوشت و به مجری داد. به آقای براتیپور گفتم زود شعرت را که خواندی نفر بعدی را معرفی کن که آقا ایراد نگیرد. از شانس بد این مجری هر سال اولین رباعیای را که میخواند آقا مو را از ماست میکشید و امسال هم کم مانده بود که آقا در همان باء بسمالله مجلس از شعر براتیپور ایراد بگیرد که به خیر گذشت. نفر بعدی حمید سبزواری بود که حالا حسابی پیر و تکیده شده است و گاه حتی نشانی خانه را گم میکند اما شب دیدار است و شکفتگی شاعر و راه خانه دوست را تا هنوز گم نکرده است . سبزواری خیلی بزرگتر از آن چیزی است که برخی تصورش را میکنند . حق او به عنوان یک پیشکسوت و مدافع راستین انقلاب برای همیشه محفوظ است. غزلی میخواند با نمکی از سبک هندی:
... به میزان عمل سنجد جنس آدمیت را
ترازویی فراهم پیشتر از روز میزان کن...
شاعر بعدی محمدعلی بهمنی است. شاعر غزلهای به یاد ماندنی.
مردی که سالهاست از هیاهوی تهران و کرج به بندرعباس کوچیده است و در آنجا هر بار که دلش گرفته است به تماشای دریا رفته است و این بار هم برای ما غزلی دریایی میخواند:
دریا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
و توضیح میدهد که در جنوب وقتی دریا آرام میشود بندریها میگویند: دریا خواهر است! و یادش به خیر. همین پارسال بود که با بهمنی و بچهها در کنار دریا – و اینبار در بوشهر – نشسته بودیم و من که تخصصم در خراب کردن غزلهای دیگران است، اشاره کردم که استاد بهمنی آن غزل را بخوان! گفت کدام غزل؟ و من گفتم: همان غزل که اولش گفتهای: دریا شده است مادر و من مادر زنش...
غزل زیباییست و انتظار داشتم که دست کم چند بهبه بشنوم، بخصوص با این بیتها:
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
... دریا منم همو که به تعداد موجها
با هر غروب خورده به این موجها سرش...
بعد شاعر – جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم – که از قضا ابوالزوجه محترم بنده نیز هست، شعر میخواند. به ایشان هم فرمایش کرده بودم که اسب که جاده نمیخواهد، بهتر است بگویی، جاده و بنز مهیاست... و بنا بود که غزل (برسر دست میبرند آینه بهار را...) یا غزل (زندگی به سر بردن با بتی خدا دادهست...) را بخواند که در آخرین لحظه تب جنگش گل میکند و یاد بچههای جبهه میکند با خواندن این غزل:
در شرح حال گل بنویسید خار را
بر هم زنید خوب و بد روزگار را...
بعد نوبت به محمدخلیل جمالی میرسد. پیرمردی اصطهباناتی که سالها نمد مالی کرده است و با وجود آن که هشت سالی از مشفق و سبزواری کوچتر است، از همه جمع شکستهتر نشان میدهد. دفتر شعرش را گذاشته است کنار کتابهایی که شاعران برای اهدا خدمت آقا آوردهاند و ایضا حافظهاش را هم لای همان کتاب جا گذاشته است. برای آن که وقت را قدر بدانیم وقت را به خسرو احتشامی، شاعر نامی اصفهان میسپریم و ایشان هم غزلی زیبا میخوانند و دیگر بار این جمالیست که غزل زیبا در مدح امام حسن مجتبی(ع) را در فضا میپراکند، غزلی که این هم نمکی هندی دارد و جوهری نیز از سبک عراقی و شیرازی:
... به ظاهربینی چشم تماشای تو میگرید
زمستانی که باغ گل به زیر پیرهن دارد
سرسبز چمن قربان هر برگ گل سرخی
که همرنگ زبان، پیغام دلها در دهن دارد
به پیچ کوچه هر نی، نفس پیچیدم و رفتم
بدان جایی که نه شور حسینی از حسن دارد...
و آقا درست میگویند که شعر جمالی شعر جوانانه است. جمالی دلی جوان و بانشاط دارد. اما ظاهرش این را نمیگوید.
بعد سخن به رئیس مجلس فعلی میرسد که ادب را نیز بسیار پاس میدارد و کلمات غیرپارسی و غیرسره را نیز دشمن میدارد تا هنوز. جناب حدادعادل غزلی میخوانند تقدیم به استاد مطهری شهید:
...درس شفا علاج دل دردمند نیست
داروی درد عشق به دارالشفای توست
حاجت به فهم شرح اشارات شیخ نیست
تا چشم ما به چشم اشارت نمای توست...
و توضیح میدهد که به جای شیخ میتوان خواجه هم گذاشت و حضرت آقا که رندی کاملاند، فوراً بر این نکته انگشت میگذارند که: ببینید اوضاع و احوال چگونه است. گاهی باید شیخ و گاهی خواجه!
و جمعیت به وجد میآیند و خنده میهمان لبها میشود.
از جماعت خانمهای شاعر شش نفر دعوت شدهاند و همه برای اولین بار است که میخوایند. دختر مرحوم نصرالله مردانی که طبع شعر هم دارد به همراه خانمها سارا جلوداریان – شاعر جوانی از کاشان – و خانم سودابه امینی و فرزانه قلعهقوند و محبوبه زارعی و... امسال به این محفل دعوت شدهاند. اولین شاعرهای که شعر میخواند سارا جلوداریان است که شعر ایرانش بسیار زیبا بود، اما گویا دچار حجت و حیا و تا اندازهای هم خودسانسوری شد و شعری برای مولا خواند و از ویژگی شعر جوان همین است که افت و خیز دارد و پرتکاپوست و در بیتی در ستایش مولا علی کمی شتاب کرده بود و حضرت آقا دقیقاً بر همان بیت انگشت گذاشتند و گذشت.
این هم بیتی از آن غزل:
...بهشت را به تماشای خلقت تو گماشت
میان هالهای از نور پرورید تو را...
بعد خانم امینی خواند:
... به افسانه میریزد افسون حوا
که باز آفریند تو را دختر من...
و آقا اشارهای کرد که شعرها نباید اینقدر پیچیده و مبهم باشد. ایشان معتقد بودند: وقتی کسی مثل من که دستی هم در این کار دارم، به راحتی مفاهیم این گونه اشعار را متوجه نشوم، پس چه کسی میخواهید متوجه شود؟ مخاطب شما کیست؟
...آقا معتقد بودند که شعر نمادین و سمبولیک، عیب نیست، اما شعر در عین استحکام و استواری نباید پیچیده باشد.
بعد خانم قلعهقوند غزلی خواند با این آغاز:
باد امن زده امشب به پریشانی من
و کمر بستهست انگار به ویرانی من...
از میان شاعران جوان عباس کیقبادی برای خواندن شعر دعوت میشود. یادش به خیر! سال گذشته در مجمع فرهنگی هنری اصفهان آمد و این شعر شکوهمند را با زیبایی خواند. همانجا یاد نیمه رمضان افتادم و این که این چهرههای گمنام اما باآتیه و جدی در عرصه ادبیات را باید قدر دانست. بعدها دانستم که دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی است و با دشواری از پس شهریه برمیآید و مثل بسیاری از جوانان نجیب این سرزمین با همه سختیها ساخته است. این هم آغاز عزل شکوهمندش:
با دایره میرقصد، گرداب وش اما نه...
با نام کوچک پرویز، از حبیبآباد اصفهان است و بازنشسته نیروی هوایی و دلبسته تحقیق بخصوص در ادبیات جنگ، تکیه کلامش «چرچیل» است و شاعر شعر «یاران چه غریبانه» - که حسین اسرافیلی معتقد است باید این شعر را به صورت کپسول و قرص درآورد و برای مصرف بیشتر به همه داد تا پرویز مجبور نشود هرجا آن را بخواند – و اتفاقا چرچیل با استفاده از صحبت آقا شعری فوقالعاده ساده انتخاب میکند که استحکامی هم دارد و در زمان بازنشستگی از سوی فرمانده کل قوا تشویق هم شده بود. با این شعر:
شاعرم و عاشق و دلسوخته
جز سخن عشق نیاموخته...
که در همان بیت نخست، در ذهن خرابش میکنم:
نامم چرچیل پدرسوخته...
بعد نوبت به جوانی میرسد از آستانه اشرفیه که او هم در فراخوان یکی از کنگرههای شعر – به گمانم شعر مقاومت – خود را مطرح کرده بود و اینبار غزلی برای حضرت زهرای مرضیه(س) آورده بود که من و محبت پیشتر چندبار شنیدیمش و فرصتی برای جابجایی چند کلمه... غزل خوبی بود با این آغاز:
نور بیبدیل خدایی، جلوهای به جلوه دیگر
ای نزول مکی قرآن، سوره مطهر کوثر
بعد در مدینه شکفتی، مادر پدر شده بودی
از خدیجه نیز گذشتی، از خدیجه نیز فراتر...
و اوج غزلخوانی شاعران جوان را محمدسعید میرزایی از کرمانشاه دامن زد، با غزلی هندی:
محیط حسرتگداز یاسم، که میگذارد قدم در اینجا
از آن زمان خون شدم که جانم نظر گشود از عدم در اینجا...
بعد هم محمدحسین جعفریان برایمان شعر خواند. مثنویای در پاسخ اهانت کلینتون به ایران و سر تکان دادن وی در پاسخ سؤالی و ذهن طناز حضرت آقا که: سر تکان فرمدند... خود به اندازه یک بیت ارزش داشت. بعد هم ابوالفضل نظری شاعر جوانی که غزلهای درخشانی میگوید برایمان شعر خواند:
کبریای توبه را بشکن، پشیمانی بس است
از جواهرخانه دنیا نگهبانی بس است...
بعد هم ناصر فیض میآید برای شعرخوانی. از جماعت شاعران دوزیست – طناز و جدی – ست که میترسد شعر طنز بخواند و یک غزل طبق معمول میخواند و میرود. ابوالفضل زرویی هم آمده است. پارسال به اصرار من و بااحتیاط شعر طنز خواند و آقا خیلی تحویلش گرفت و امسال هم از او میخواهم شعر طنز بخواند که اشاره به قصیدهای جدی در مدح حضرت اباالفضل میکند و بعد هم میگوید وقت نیست بگذار بچهها بخوانند. زکریا اخلاقی روحانی باصفا و بیگمان بهترین شاعر حوزوی هم در میان جماعت جوانان خود را پنهان کرده است. او هم که این همه راه از میبد تا تهران را با اتوبوس آمده است، وقتش را به جوانان میدهد و یکی دو تن از شاعران خوب جوان مثل علیمحمد مودب و علی داوودی و... هم همین وقتشان را به دیگران میدهند. یکی دو نفری هم مخ ما را میخوردند با دادن یادداشتهای پیاپی و اشارت چشم و ابرو. به هر طریق چند تن دیگر هم شعر میخوانند از جمله یک برادر یاسوجی به نام قادر طراوتپور که شعر لری میخواند و حسین اسرافیلی که ترکی میخواند و چند شاعر جوان و مستعد مثل حامد حسینخانی از کرمان که چند جرقه زیبا در مثنوی غزلش جا خوش کرده است و سعید بیابانکی – شاعر خوب اصفهانی – که شعر:
جا ماندهست و من و این سر باقیمانده...
را میخواند و اشاره میکند به دیدار آن برادر جانباز در شب خاطره که شعر او را خوانده بود و من هم که تا حدودی به حجب و حیا آراستهام داخل پرانتز توضیح میدهم به حضرت آقا که شعر بعدی:
کنار دل و دست و دریا اباالفضل...
از آقای حسینخانی بود و شعر آخری که یک شعر حماسی بود:
... تیز کن در گذر حادثه تیغ و قمه را... از شعرهای فراموش شده من بود.
بعد هم استاد گرمارودی شعر کوتاهی میخواند با این آغاز:
ای خوش آنان کاندر این نامهربان دنیای زشت
عمر را در کار خوب مهربانی کردهاند...
بعد نوبت به من میرسد و این غزل را میخوانم:
ز فرط گریه باران میچکد از دستم این شبها...
محمدحسین صفاریان از اصفهان هم شعر میخواند که آقا میفرمایند:
بحمدالله اصفهان امسال صادرات خوبی پیدا کرده...
افشین علاء هم شعری میخوانند در عین سادگی، پختهای است و آقا هم به ایشان میگویند: تا حالا شعری به این خوبی از شما ندیده بودم... و جماعت میخندند. صنعت مدح شبیه به ذم!
بعد از شاعران جوان شیراز محمدامین جعفریحسینی شعری سپید میخواند. دو شهید از درون قاب عکسهایشان دارند با هم حرف میزنند.
شعر سپید اگر چه در این محفل طرفدار خیلی جدی ندارد، اما شعرخوانی حمیدرضا شکار سری بهانهای میشود که راجع به این نوع شعر هم حرف زده شود و جالب بحث آزادی بود. که بعد از پایان جلسه بین حضرت آقا و حمیدرضا شکار سری در گرفته بود و آقا با همه فرصت اندکشان وقت گذاشته بود و از زاویهای به موضوع شعر سپید مینگریست و جالب، عکسالعمل شکار سری بود قانع نمیشد و میگفت باشد برای بعد با هم بحث میکنیم .
به هر طریق آن شب هم گذشت. باز هم شاعران دیگری شعر خواندند و آقا با حوصله همه شعرها را شنید و گاه نکتهای و نقدی و گاه تشویقی. استاد جواد محبت از کرمانشاه که شعر میخواند آقا یادی از استاد یدالله بهزاد کرمانشاهی کرد و برایش سلام رساند و بعد دوست سالهای جوانی آقا، حاج آقا بهجتی (شفق) شعر خواند و به ناگاه من یاد شبی از شبهای سال 64 افتادم که با حسین اسرافیلی و بهجتی (پریشان) و مرحوم احمد زارعی از جبهه برگشته بودیم و در راه سری هم به اردکان زدیم و آن شب اسرافیلی و حجتی مسابقه خرو پف راه انداخته بودند و من و احمد تا صبح به جای خواب خندیده بودیم. بعد هم نوبت به حضرت آقای علوی رسید و من یاد همان شبی افتادم در کرمان که تا صبح در فکر عوض کردن تخلص علوی بودم. بعد هم آقا صحبت کوتاهی کردند که نشانگر رضایت ایشان از شعر این روزگار بود. به خصوص از شعر شاعران جوان و آنان را به مضمونسازی و نوآوری و پرهیز از تقلید دعوت کردند.
چه زود گذشت. تا سال دیگر از این جماعت کداممان باشیم و کداممان نباشیم. اما خدا کند همیشه آقا باشد. مهربانیاش مستدام باد.