محمد بهارلو
در دهههای چهل و پنجاه و تا حدودی در اوایل دهه شصت شمسی در ایران لازمه مشخص هر نویسنده یا شاعری این بود که معرف زمان خود باشد، یعنی اثری پدید آورد که بیش از هر چیز شاهدی بر زمانهاش باشد. در واقع در نزد نویسنده و شاعر علیالاطلاق اثر ادبی نوعی سند اجتماعی به حساب میآمد و طبعاً از لحاظ پدیدآورندهاش الزامآور هم بود؛ به این معنی که نویسندگان و شاعران خود را ملزم میدیدند که ادبیات را یک امر جدی و شورانگیز بشناسند؛ یعنی آن را چیزی بدانند که بر اوضاع زمانه، بر شکاف میان رفاه طبقات و اقشار مقتدر و متنفذ جامعه و فقر سیاه توده مردم، شهادت بدهد. من تردید ندارم که آن نویسندگان و شاعران در این هدف خود حسننیت داشتند؛ اگرچه در پدیدآوردن آثار خود آزاد نبودند و اغلب هم استطاعت و استعداد لازم را برای پرورش مضامین موردنظر خود نداشتند. خصلت این آثار بیش از هر چیز، شتاب و عصبیت و محدودیت آنها است؛ زیرا فقدان آزادی و ضعف استعداد مانع از آزمایشگری و طبع آزمایی نویسنده و شاعر در عرصههای مختلف بود و حساسیت آنها را برای دیدن افقهای تازه کرخت میکرد و از کار میانداخت. در نتیجه، در طول آن سه دهه کمتر اثر ادبی - به ویژه رمان - پدید آمد که در آن قابلیت و قریحه ممتاز و خیرهکنندهای دیده بشود و منبع الهام و غرور نویسندگان و شاعران پس از خود باشد.
واقعیت این است که نمیتوان رابطهای مستقیم و مکانیکی (ساختکاری) بین یک واقعه اجتماعی و ادبیات زمانه آن برقرار کرد، به ویژه اگر آن واقعه اجتماعی یک «تجربه بزرگ» باشد. منظور من از «تجربه بزرگ» حوادث و خیزشهایی مانند انقلاب و جنگ و بحرانهای عمیق اقتصادی و اجتماعی است که طبعاً مفهوم آگاهی اجتماعی در کانون آن قرار میگیرد. زندگی پرتلاطم و ناراحت طبقات و اقشار بزرگ اجتماعی، مانند کارگران و کشاورزان و زاغهنشینان و مهاجران، میدان تجلی این آگاهی اجتماعی است. نویسنده و شاعر و هنرمند نیز به عنوان «وجدان بیدار جامعه» - صفت یا عنوانی که مبارزان و روشنفکران سیاسی در حق بسیاری از نویسندگان و شاعران و هنرمندان روا میداشتند - برای زبان باز کردن در مسائل اجتماعی، مطابق ذوق و سلیقه عمومی عمل میکرد. اما این واکنش نویسندگان به ویژه در عرصه رمان تعارضآمیز بود. اگر رمان اجتماعی در غرب از جمله «رمان پرولتری» در دهه سوم قرن بیستم در آمریکا از برکت یا مقتضیات جامعه پدید آمد رمان اجتماعی در مملکت ما نوعی برافراشتن علم طغیان بود. ما همواره رمان اجتماعی یا رمان سیاسی را شکلی از عمل یا مبارزه به معنای ترک حیطه خلوت فردی برای شرکت در مجادلات الزامآور اجتماعی یا فعالیت جمعی دانستهایم. بنابراین سیاست را به عنوان بخش جداییناپذیر و «تفاخرآمیز» فعالیت ادبی و تجربه واقعی و اصلی نویسنده تلقی کردهایم، چنانکه گویی اصالت نویسنده در نویسنده بودن او و در اشتغال خاطر به خود امر نوشتن نبوده است.
نویسندگان ما در یک دوره بیست تا سیساله، که انقلاب تقریباً در میانه آن قرار داشت، عموماً در آثار خود جانب سطح معینی از کیفیت فکری و اخلاقی را میگرفتند که بیش از هر چیز متضمن نوعی شوریدگی و اعتراض بود. آنها اغلب زندگی خصوصی و زندگی اجتماعی را از یکدیگر جدا میکردند و آنگاه مدعی میشدند که یکی از این دو نوع زندگی را توصیف کردهاند. آنها همچنین فراموش میکردند که وقتی نویسنده در ستایش یا در ضدیت با چیزی مینویسد ناگزیر اثری ناقص پدید میآورد؛ نه فقط از این رو که نیمی از «حقیقت» را بیان میکند بلکه از آن جهت که اثرش اصلاً متضمن هیچ حقیقتی نیست. اصولاً نوشتن درباره انقلاب - مانند نوشتن درباره هر «تجربه بزرگ» دیگری - روند بسیار دشوار و پیچیدهای است. برای اینکه رمانی درباره انقلاب بنویسیم کافی نیست که فقط درباره مخالفان و معارضان انقلاب بنویسیم. این یک روی سکه است. محکوم کردن مخالفان انقلاب یا برعکس ستایش مدافعان آن ارزش نوشتن رمان ندارد. واقعیت این است که در انقلاب فقط یک جبهه یا صرفاً دو جبهه کاملاً مستقل و رودرروی یکدیگر وجود ندارد. این تقسیمبندی یا جبههبندی فقط در عالم انتزاعات وجود دارد. تقسیم کردن جامعه به انقلاب و ضدانقلابی به ویژه از لحاظ یک نویسنده میتواند امر بسیار خطرناکی باشد؛ امری که با سادهانگاری و جزماندیشی مردمان را به دو دسته پارسا و پلید و روشناندیش و ارتجاعی تقسیم میکند و رویدادها را به مطلق خیر و شر نسبت میدهد. طبیعی است که این تقسیمبندی صرفنظر از اینکه نویسنده در کدام سوی آن قرار گرفته باشد، معمولاً منظرهای از زندگی را ترسیم میکند که در آن هیچ چیزی هر آنچه مینماید نیست. چنان که میدانیم انقلاب به طور طبیعی صحنه بسیار ممتازی است از میل به دگرگون ساختن وضع پیشین که در آن ترکیب غریبی از شهامت و جسارت و ایثار و فداکاری و ترس و بزدلی دیده میشود. انقلاب نمایش یک بحران تمامعیار اخلاقی نیز هست، که تصویر کردن آن نیازمند الهام از اعماق زندگی تودههای «دستنخورده» است؛ تودههای بیچیز و ستمکشی که هیچگاه در مرکز توجه ادبیات و هنر ما قرار نداشته است و همواره موانع بسیاری بر سر راه نویسندگان و هنرمندان بوده است که این الهام صورت واقعی به خود نگیرد. در مباحث سیاسی - چنان که میبینیم - بسیار از انقلاب حرف میزنند بیانکه اغلب بدانند طبیعت یا سرشت انقلاب چیست، به خصوص که نویسندگانآن مباحث تمایل دارند درباره انتزاعات یا دستبالا درباره نتایج یا عوارض انقلاب سخن بگویند.
در واقع آنها انقلاب را همچون معادلات در نظر میگیرند که همه اجزای آنها کاملاً روشن است و فقط آنها لازم میبینند تا اجزای این معادلات را بنابه الگوها یا سرمشقهایی پس و پیش کنند، حال آنکه برای نویسنده آنچه اهمیت دارد توصیف صحنه واقعی انقلاب است؛ اینکه در صحنه انقلاب چه گذشته است، آن هم به صورتی که از دست اول نقل شود، یا خواننده احساس کند که از دست اول نقل شده است. طبیعی است که نمیتوان بر اساس عقاید و معنویات، آنچه از آن در مباحث سیاسی به «ایدئولوژی» نیز تعبیر میکنند، رمان نوشت. در رمان به چیزی بیش از طرح عقاید و معنویات نیاز هست. ما به نمایش بازتاب عقاید و معنویات در زندگی آدمها نیاز داریم، به آن چه حقیقتاً آدمها را برمیانگیزد و در آنها شور و شوق و شهامت و شجاعت یا گاه اضطراب و نفرت پدید میآورد. رمان با سرچشمههای کردار و احساس انسان سروکار دارد؛ با آن چه به روابط فرد با خودش و افراد و جامعه مربوط میشود. در حقیقت انقلاب و هر جنبش اجتماعی در جوهر خود متضمن شکست جهان محصور شده است. حال اگر نوشتن در نوعی حصار محدود باشد چگونه میتوان درباره انقلاب یا جنبش اجتماعی نوشت؟ ادبیات آن چیزی است که تاریخ از واقعیت و از زندگی دریغ میکند. بنابراین ادبیات به ویژه اگر بخواهد «تجربه بزرگ» را توصیف کند، مستلزم آزادی کامل و فراروی از هرگونه واقعیت محدودکننده است. از همین رو آنچه رمان «بزرگ» را تهدید میکند رماننویسان یا خوانندگان یا منتقدان نیستند، بلکه ذهنیت اقتدارآمیزی است که مانع پیشروی رماننویس است. معارض جدی رمان بزرگ اقتدار است. علیالاطلاق، ادبیات و نویسنده را تباه میکند. سانسور، به رغم آنچه عدهای میپندارند، هنر نمیآفریند و یگانه وظیفهاش این است که به پای نویسنده و شاعر غل و زنجیر ببندد. رمان «تجربههای بزرگ» اگرچه نوشته نشده، اما به نظر من کشته شده. وقتی با بیداری در میافتیم این امکان هست که بیدادی پدید آوریم، به ویژه اگر به جای نوشتن از درون تجربههای خود بسی دورتر، یا خلاف آن را بنویسیم، یعنی تجربهها را حذف کنیم و به اختیار خود یا به توصیه دیگران، به نیت پیشبرد اغراض سیاسی، آنها را جعل کنیم. چنان که اشاره شد ادبیات نتیجه الهام آزد است، نتیجه کشف تاریکیها و خفایای روح توده مردم است و تنها نویسندهای قادر است تارهای ظریف اعماق جان آدمی و ضربان قلب او را متجلی سازد که محدوده تنگ قراردادها و توهمهای فریبنده فراتر رفته باشد.
ما در مقام نویسنده همواره باید بتوانیم «حقیقت» را ببینیم و آن را توصیف کنیم و جز به کرسی نشاندن حقیقت - آنگونه که خودمان میفهمیم نه آنگونه که باید بفهمیم - به چیزی دیگر نیندیشیم. تنها حقیقت است که با شکوه و خیرهکننده است و هرگز نمیتواند ناپسند و ملالآور باشد، به ویژه اگر آن را در زیر سطح ظاهری زندگی جستوجو کرده باشیم. واقعیت این است که در کشمکشهای بزرگ، مانند انقلاب و جنگ، جای حقیقت همواره در «زیر» است؛ هرچند ممکن است نشانههای پراکنده آن در «سطح» نیز دیده شود. برای نویسنده حقیقت فقط زمانی ظاهر میشود که نویسنده در بند چیزی جز حقیقت نباشد؛ حتی اگر حقیقت صرفاً از منظری فردی بیان شود. بنابراین جای هیچگونه تردیدی باقی نمیماند که نویسنده مغرض و محتاط و مطیع و منقاد و اهل ملاحظه و مصلحت از دیدن حقیقت و طبعاً از نشان دادن آن محروم خواهد ماند. شاید این عقیده قدری رمانتیک به نظر بیاید که ما انقلاب را صرفاً تجلیگاه خلجان روح یک ملت به طغیان درآمده بدانیم و در آن خواهشهای فردی آدمها را در مقایسه با حوادث بزرگ و فداکاری و جانبازی توده مردم ناچیز یا بیارزش بشمریم. اما راست این است که حتی اگر ما بخواهیم ضمیر فردی و تمناهای شخصی را در متن تجربه بزرگ انقلاب توصیف کنیم، به مقدار فراوان، ناگزیر از آن هستیم که روح فضا و فرهنگ و ملت را هم، که صدایش را نویسنده نقل میکند، به روشنی ترسیم کنیم. چنانکه میدانیم انقلاب پدیدهای زورآور و بنیانکن است و هیچکس نمیتواند همه ابعاد کوبنده و توفنده آن را دریابد و ثبت کند. این پدیده ممتاز و عجیب توانایی شگرفی میخواهد، هم برای دیدن و دریافتن و هم بیان کردن و پرداختن؛ حتی اگر خواسته باشیم برشی کوتاه با چشماندازی دور از آن به دست داده باشیم. شاید از همین رو است که رمان انقلاب، کمابیش همچون رمان جنگ، جهت و جای مشخص و معتبری در زندگی ادبی ما ندارد.
هنوز هیچ رمان «انقلابی» نتوانسته است بر فضای ادبیات ما مسلط شود و از مرزهای جغرافیایی و قلمرو زبانی ما بگذرد و توجه جهانیان را نسبت به خود جلب کند. به تعبیر ارسطو تراژدی تقلید عمل است. معنای این کلام این است که تراژدی از عملزاده میشود؛ بنابراین نباید بهراسیم از این که از تراژدی عمل خود تصویری به دست دهیم. در عین حال آن چه ما به عنوان واقعیت میپذیریم هیچگاه مطلقاً به صورت کامل وجود ندارد. «کامل» نیز چیزی جز انتزاع نیست. معنایی که در تجربههای بزرگ هست الزاماً همان معنایی نیست که شرکتکنندگان در آن تجربهها به آن میدهند یا از آن اراده میکنند. اگر جستوجو در معنایی دیگر میسر نباشد معنا میمیرد. ما به عنوان نویسنده انقلاب را با واقعیتی دیگر که محصول کلمات است بازسازی یا بازنمایی میکنیم و هیچ بعید نیست که در بازسازی یا بازنمایی خود واقعیت شکل دیگری پیدا کند؛ چنان که اغلب پیدا میکند. اما به گمان من، بهرغم آنچه گفته شد، رمان بیش از هر چیز دیگری میتواند حقیقت انقلاب یا هر تجربه انسانی دیگری را کشف و آن را ثبت کند. من، به نوبه خود به عنوان یک رماننویس، این تعبیر آراگون را که در مقدمه «شوخی» میلان کوندرا نوشته است کاملاً میپذیرم: «رمان برای انسان همانقدر لازم است که نان.» در رمان چیزی را کشف کرد که همه امور و وسایل دیگر قصد پنهان کردن آن را دارند. رماننویسان ما بیش از نویسندگان دیگر توانستهاند «واقعیت» را از دام عقاید مصنوعی و مفروضات جزمی و خشک برکنار نگه دارند؛ گیرم آثار آنها در مقایسه با شعر گذشته ما هنوز بر وجدان و ذوق ملت ما استیلا نیافته است.
با وجود این که همواره تمایلی زورآور در کار بوده است که پیوند با دیگران را انکار کند نویسندگان ما ولو در زیر انواع سیماچهها - از دیدگاهها و نظرگاههای مختلف و از زبان آدمهای گوناگون - کوشیدهاند حرفشان را بزنند و تجربههای فردی و اجتماعی خود را توصیف کنند. شاید ما، در مقام نویسنده، بیش از هر چیز ترسیمکننده تباهی و انحراف و فجایع فردی و جمعی بودهایم و فضای داستانهای ما اغلب بسته و خفقانآور بوده است، اما این را به هیچوجه نباید اینگونه توجیه کرد که ما مبشر و منادی جهانی تاریک و مصیبتآور بودهایم. عالم واقع، واقعیت جهان ما، به مراتب فاجعهبارتر و هولآورتر است. اضطراب واقعیت زندگی را نمیتوان با مهابت شگفت ادبیات مترادف گرفت. اگر ما درباره چیزی مینویسیم که وجود ندارد، یا کسانی هستند که وجود آن را انکار میکنند، این احتمال را میدهیم که چه بسا داریم اشتیاقها و آرزوهای افرادی از جامعه را برمیآوریم. اگر اینطور به نظر میرسد که ما به عنوان نویسنده افرادی واخورده و امید بریدهایم و به انزوا تقدس میدهیم یا دل خوش میداریم که برای خودمان، برای سایهمان، مینویسیم همه - یا دست کم مقداری - از آن رو است که نوشتن درباره تجربههای بزرگ، اغلب جزء «امور خطرناک» و حتی «خرابکارانه» محسوب میشود.