محمدرضا ناظری / کارشناس ارشد علوم سیاسی
دلبستگی و وابستگی یهودیان به فلسطین جزو اصول اساسی اعتقادات مذهبی این جماعت است و در طول تاریخ چند هزار سالهشان همیشه با ایشان همراه بوده است. درحقیقت، متعلق بودن به فلسطین جزو فلسفه دینی "ژودائیسم" است. علم کلام یهودی میگوید:
"یهوه که خدای ویژه قوم یهود است، این نژاد و این قوم را به دلایلی که هیچکس جز خودش نمیداند برای خاطر شخصی خودش برگزیده است، تا به نمایندگی او صلح و برادری را در سراسر جهان استوار سازند و او را به پاس این گزینش لطفآمیز و جانانه فقط در کنار هیکل سلیمان که بر دست یهودیان در اورشلیم بنا شده است پرستش کنند."
در اینکه در ژودائیسم چرا این قوه برگزیده شده باید به چشم معنایی نگریست که "عقل جن" هم به آن نمیرسد. تعبیر قوم ویژه (people peculiar) یا ملت برگیزده (chosen people) اندیشهای نژادپرستانه و ناشی از لافزنی یهودیان افراطی است. ناحوم سوکولو میگوید: "در میان ملل متمدن، یهودیان بیگمان خالصترین نژادند" و اعلامیه سازمان جهانی صهیونیسم به سال 1899 طی یکی از بندهای خود اظهار میدارد: "ما میتوانیم از داشتن پارهای خصوصیات و کیفیات ارزندهای که به این اندازه در ملل دیگر نیست، بر خود ببالیم"
علاوه بر اینها بر اثر آوازهگری صهیونیستها، تقریبا این ادعا به صورت یک واقعیت مسلم به خورد بسیاری از مردم جهان داده شده است که یهودیان به علت پروردن دانشمندان، ادیبان و هنرمندان بزرگ بیش از دیگر اقوام و ملل به تمدن بشری خدمت کردهاند که اینها ادعاهایی بیاساس و گزاف نیستند.
اما افسانه حق تاریخی نسبت به فلسطین، عمدهترین دستاویزی است که صهیونیستها برای تجاوز به این سرزمین و بیرون کردن ساکنان و صاحبان اصلی آن دارند.
این مساله از چند جهت مرهوم و باطل است: یهودیان نخستین ساکنان فلسطین نبودهاند و حضورشان در این سرزمین شامل فترتهای گسسته و در چهارده قرن اخیر به کلی مفقود بوده است.
فلسطین جزیی از هلال خصیب است که امواج مهاجرت از مبدا جزیرهالعرب پیاپی بر آن وارد شده است، حدود 3500 سال پیش از میلاد مسیح، آکادیها بدین منطقه کوچ کردند و در بخشی از هلال یعنی در عراق سکنی گزیدند.
پس از ایشان بابلیهای و آشوریها و کلدانیان به عراق آمدند. در همان زمان – میانههای هزاره چهارم پیش از میلاد – مهاجرت سامی نژاد دیگری از جزیرهالعرب رهسپار گشتند و راهی دیگر در پیش گرفتند، یعنی از کرانه باختری جزیره به سوی شمال روی آور شدند و پس از گذشتن از کوه سینا، رو به سوی وادی نیل آوردند و سرانجام در مصر آرمیدند و با مردمی حامی نژاد آن در آمیختند.
در نیمه هزاره سوم (2500) پیش از میلاد، چند ، مجموعا به نام کنعانیها از جزیرهالعرب رسیدند و نام ناحیه متصرفی خود ر در مقایسه با لبنان که گروهی هم از ایشان به خنیقیها در آن خانه گرفته بودند، کنعان خواندند. اینان در ساحل شمالی، "کرمل" ماندگار گشتند.
پس از آن اقوامی به نام فیلیستینها (philistines) از جزیره کرت وارد این سرزمین شدند و کرانه جنوب باختری آن، از غزه تا یافا را در اختیار گرفتند و نام خود را بر این منطقه نهادند.
سرزمین شام در این روزگار در اختیار آموریان بود. اینان نیز از شبه جزیره آمده بودند و نام آموری را مردمان "میاندورود" (Mesopitamie) بر اینان نهاده بودند که از واژه آکادی "آمورو" به معنای باختر گرفته شده زیرا اینان در باختر آنان بودند. بعدها اعراب جزیره این منطقه را "شام" خواندند که به معنی چپ یا شمال است زیرا سوریه در سمت چپ یا شمال شبهجیزیره است.
در میانه هزاره دوم پیش از میلاد، مهاجرت اسلامی دیگری به شام رخ داد که به توسط آرامیان انجام شد. کلدانیها که واپسین امپراتوری بابلی را بنیاد نهادند، از این آرامیها بودند.
پس از شکوفا شدن تمدن و فرهنگ بورژوایی در اروپا و پیدایش روش و شیوههای نوین علی برای پژوهشهای تاریخی، مساله استقرار عبرانیها در فلسطین رنگ سیاسی به خود گرفته و به موازات پیشرفت این فرهنگ، بر غلظت رنگ سیاسی آن افزوده است باز از جنگ جهانی دوم به این سوی که جبهه آراییهای سیاسی متبلورتر گشت و موضعگیری و صفبندی هرکس و هرگروه از پرده برافتاد و آشکارتر شد، خصوصا که صهیونیسم دستاندر دست امپریالیسم نهاد. این مساله دستخوش گونهگونه تعصبات و غرضورزیهای استعمارگرایانه گردید و در اروپا و آمریکا جنبه موضوعیت پژوهشهای علمی منصفانه و بیطرفانه خود را یکباره از دست داد.
یک نمونه از تحول آثار تاریخی و پژوهشهای مربوط به فلسطین به سوی پیشداوری و یکسونگری، همین دانشنامهها دایرهالمعارفهای غربی از قبیل بریتانیکا، آمریکانا، اینترنشنال، کلمبیا و لاروس است که امروزه بیشتر نویسندگان اینها تئوریسینهای بزرگ سازمان جهانی صهیونیسم هستند. آنها کوشیدهاند فلسطین را در سراسر تاریخ حیاتش متعلق به عبرانیان یهودیها بنمایانند و یهودیان را متعلق به فلسطین.
"آنتیسمیتیسم" یکی دیگر از دستاویزهای صهیونیان برای روی آوردن به فلسطین است، زیرا در تعریف آن گفتهاند:
"آنتیسمیتیسم" عبارت است از بدخواهی یا بدرفتاری نسبت به یهودیان در "دیاسپورا" به دیگر سخن از روزی که یهودیان از فلسطین بیرون رفتهاند، و تا هنگامی که در جهان به صورت پراکنده باشند و هرجا که به شکل پراکنده زندگی کنند، بدخواهی و بدرفتاری دیگران درباره ایشان جزو لاینفک سرنوشتشان خواهد بود.
برای اینکه یهودیان از گزند بدخواهان رهایی یابند، فقط یک راه حل هست و آن این است که در یک جا و همه باهم زندگی کنند. آن یک جد "فلسطین" است و لاغیر. اگر این افسانه با هیچ عقل و منطقی درست در نمیآید و اگر برخلاف همه قوانین علمی است، مردم دنیا باید آن را بپذیرند.
چشمشان کور! هرکس این قانون را نپذیرد، آنتی سمیتیست است.
اگر اجرا کردن این قانون به قیمت سربرآوردن امواج عظیم و کوهپیکر تعصبات فروخفته مذهبی و تقسیم جهان به دو گروه طرفدار و مخالف یهودی تمام شود، هیچ اهمیتی ندارد. وقتی "ملت برگزیده" تصمیمی میگیرد بقیه مردم معمولی دنیا که از نعمت برگزیده بودن محروم هستند باید تصمیم ایشان را چشم و گوش بسته بپذیرند...
اما تعریف آنتیسمیتیسم Anti – semitism با ترکیب لغوی آن برابر نیست. معنی لغوی آن "ضدیت با نژاد سامی" است ولی معنی اصطلاحی آن که از سال 1888 پیدا شد عبارت است "احساس غیردوستانه آریایی نژادان نسبت به کلیمیان در عرصه اجتماع و دنیای تجارت" مقارن با ارایه نظرات دربار برتری فکری و عقلانی نژاد هند و اروپایی و آریایی نسبت به سامی نژادان احساسات ضد یهودی در آلمان به اوج خود رسید.
برای این جریان چندین انگیزه برشمردهاند که میتواند نمونهای برای دشمنی با یهودیان در دیگر جاها باشد:
1- حملات بیباکانه به اصول عقاید، شخصیتها، احزاب، افتخارات تاریخی و مفاخر مذهبی مسیحیان در بسیاری از روزنامههایی که در ملکیت یهودیان بودند و یا توسط سردبیران یهودی اداره میشدند و بیشتر در برلین انتشار مییافتند.
2- برخورداری کلیمیان از موقعیت ممتاز اجتماعی تا اندازهای بر اثر بیتوجهی مسیحیان.
3- رسوخ نامعقول یهودیان در بسیاری از زمینههای فعالیت گوناگون مانند نویسندگی روزنامه، تئاتر، بازرگانی، موسیقی، صنعت و...
4- رفتار خودپسندانه بسیاری از ثروتمندان تازه به دوران رسیده یهودی
5- انحصار برخی از فعالیتهای تجاری و صنعتی توسط یهودیان
6- همبستگی زایدالوصف یهودیان در سراسر جهان
این گونه احساسات که ریشههای تاریخی داشت به زودی در سراسر اروپا مخصوصا در روسیه و فرانسه پراکنده گشت و در فرانسه کتاب "فرانسه یهودی" (la france juive) نوشته ادمون درومون (Edmond Drumont) بیش از صد بار به چاپ رسید. از طرفی کشیشهای مسیحی که همیشه پیشاپیش سودپرستان میتاختند و پیوسته حافظ منافع ایشان بودند، بر این شعله فروزان نفت پاشیدند و دین مسیح را پشتوانه درگیری دنیوی فئودالیسم و سرمایهداری مسیحی با بوژروازی یهودی کردند.
صنعت و بازرگانی امپراتوریهای استعماری که رو به شکوفندگی و غارت جهان میرفت بر سر تقسیم غنایم و راههای مقابله با جنبش جهانی طبقاتی استعمار شده و نابود کردن آن، دچار تناقض شد و جنگهای منطقهای و سپس جنگهای امپریالیستی اول و دوم جهانی اجتنابناپذیر گشت. آنتیسمیتیسم قرن 20 یکی از مظاهر ناچیز این تضاد بود و شش میلیون یهودی بیجهت قربانی مصالح اقتصادی زراندوزان صهیونیست و مسیحی شدند.
تئودور هرتزل میگوید: مللی که یهودیان در میانشان زندگی میکنند، بدون استثنا یا آشکارا ضد یهودند یا در نهان.
(el, the jewish state. 189,6,p.22zHerrt) لیوپینسکر هم پیوسته تکرار میکند که: ضدیت با یهود و ترس از یهود یک بیماری دماغی علاجناپذیر است که به همین صورت موروثی گشته و در ماقم یک بیماری، طی هزاران سال به نسلهای متعدد به ارث رسیده و درمانناپذیر گشته است.
(Pinsker, Autoemancipation , 1882, 12)
اما علیرغم چنین تفکرات و وقایعی که طی یک قرن و نیم گذشته حادث گشته میتوان گفت نه در گذشته چیزی به نام "آنتیسمیتیسم" وجود داشته نه اکنون وجود دارد و نه در آینده هرگز وجود خواهد داشت. نظریه ملت برگزیده، پندارهای است موهوم، خرافاتی، ارتجاعی و ضدعلمی. از یکسو آنتیسمیتیسم جزو عناصر تشکیل دهنده قوم برگزیده است و از سوی دیگر ملت برگزیده که محکوم به ضدیت ازلی و ابدی است، اساس آنتیسمیتیسم است و به هر حال، این معادله ناهنجار از هر دو سوی باطل است.
اگر در گذشته ظلمی بر یهودیان رفته، مظلومان همواره از میان توده زحمتکش بودهاند و سردمداران پیوسته خود را در زیر آن چتر پولادین ناپیدا یعنی پول و نفوذ، پنهان کردهاند. تودههای یهودی نه به عنوان افراد قوم برگزیده بلکه براساس این قانون علمی زجر دیدهاند که چرخ ظلم و بیدادگری در هر دور از گردش خود یک دسته و جماعت را در کام میکشد.
آنتیسمیتیسم به دو صورت وجود دارد:
1- به صورت وسیلهای برای جدا کردن یهودیان از انقلاب جهانی و کشاندن ایشان به زیر بیرق صهیونیستها؛
2- به صورت وسیلهای برای مرعوب کردن مخالفان صهیونیسم.
پس از انقلاب کبیر فرانسه و آزادی یهودیان، و مخصوصا پس از اوج گرفتن جنبشهای مترقیانه فکری و اجتماعی در قرن 19، نشانههای بسیاری حاکی از این بود که تودههای یهودی – با سابقه هوشمندی و سطح آموزش سیاسی عالیتری که داشتند – در حال جذب شدن به سوی این نهضتها و قرار گرفتن در برابر استعمار کهنهکار قرن 19 و بوژوازی یهود هستند.
اصولا تشکیل نخستین کنگره سازمان جهانی صهیونیسم در سال 1897 امری تصادفی نبود و نظریهپردازان این سازمان برای برپا کردن آن تحت تأثیر ناگهانی الهام غیبی قرار نگرفته بودند.
هرکدام از آنها دست نشانده و نماینده یکی از قدرتهای امپریالیستی بودند و در جهت منافع قدرتهای استعماری غرب کار میکردند.
تئودور هرتزل بنیانگذار کنگره صهیونیستی بال در سال 1900 صریحا اظهار داشت: "بازگشت ما به فلسطین از بزرگترین مسایل مورد علاقه قدرتهایی است که در آسیا چیزی را میجویند"
خلاصه آنکه این اقدامات همراه با گسترش این باور بود که هرگونه واکنشی در برابر هر فرد یهودی به حساب آنتیسمیتیسم گذاشته شود. از آن پس ماشین عظیم تبلیغاتی سازمان صهیونیسم در سراسر جهان به کار افتاد تا افراد یهودی را از دیگر ملتها جدا کند و به شکل "ملت جهانی واحد" درآورد و انسان یهودی را این گونه افسون کرد که: تو جزء ملت برگزیده هستی، تو از چندین هزار سال پیش در میان این بیگانگان (Gentilies) غریب (Stranger) زیستهای و همه به تو و هستی و پول و سرمایه زندگی تو به دیده خشم و بدخواهی و طمع نگریستهاند. هیچ کس به تو دلبستگی نداشته و هیچگاه کسی صمیمانه با تو سخن نگفته و...
یهودیانی که در برابر این امواج کوه پیکر تلقین و طلسم تاب مقاومت آوردند بسیار اندک بودند.
یکی دیگر از کاربردهای آنتیسمیتیسم استفاده از آن به صورت چماقی برای ترساندن و مرعوب کردن مخالفان صهیونیسم است.
امروزه هرکسی کمترین سخنی بر ضد صهیونیسم یا سیاست تجاوزکارانه اسراییل بر زبان آورد به نام آنتیسمیتیسم طرد و تکفیر میشود، زیرا هرگونه واکنشی در برابر اسراییل خواهناخواه دامن قوم یهود را میگیرد اما در این مورد به جز امپریالیسم جهانی که صهیونیسم را بازیچه خود کرده و به جز یهودیانی که آلت دست صهیونیستها شدهاند هیچکس گناهکار نیست.