تاریخ انتشار : ۲۳ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۵  ، 
کد خبر : ۱۹۳۴۷۱

کلیدهای فهم قرآن

اشاره: آنچه در پی می‌آید، گفتگویی مفصل با اندیشمند شهیدی است که سالها با قرآن مأنوس بود و در تعلیم معارف قرآنی به جان کوشید. متن حاضر از کتاب «مصاحبه‌ها» برگرفته شده و با رعایت موازین ویرایشی، به صورت کنونی تنظیم گردیده است.

* آیا قرآن برای همگان قابل فهم است؟
** در اینکه فهم قرآن کریم دربست یک مساله صددرصد تخصصی و اختصاصی گروه معین نیست، کمترین تردیدی ندارد. بی‌شک قرآن برای استفاده همگان آمده است. قرآن کتاب متقین است. کتابی است منور و روشنگر، مبین و آشکارکننده حقایق و وظایف و در همه اینها خیلی روشن است که قرآن مستقیماً مورد استفاده کسانی قرار می‌گرفت که پیغمبر اکرم(ص) آیات را بر آنها فرامی‌خواند.
حتی در داستانهای تاریخی داریم که افرادی که مسلمان نبودند، مشرک بودند و مخالف اسلام بودند، اینها چند آیه از قرآن را گوش می‌کردند و از همان معنایی که از این آیات می‌فهمیدند، عشقی نسبت به اسلام پیدا می‌کردند و هدایت می‌شدند. وقتی حکمی نازل می‌شد، پیغمبر همان آیه را برای مردم می‌خواند و مردم از همان آیه تکلیف خودشان را می‌فهمیدند. قسمت اساسی قرآن برای فهم همگان است؛ یعنی قابل فهم بودن قسمت عمده قرآن برای عموم مسلمانها.
* کلیدهای فهم قرآن چیستند؟
** ببینید، همین قسمت معظم قرآن که برای عموم قابل فهم است، اولاً به زبان عربی است، ثانیاًً به زبان عربی عصر پیغمبر است، ثالثاًً به صورت القای شفاهی یک مطلب است، یعنی قرآن کتابش کتاب مشابه است، مثل سخنی است که من الان دارم می‌گویم نه به صورت کتابی که مولف از اول تا به آخر تنظیم کرده باشد. این هم روشن است مطلبی که بر پیغمبر نازل می‌شد آن را به مردم شفاهی القا می‌کرد، یادداشت و ضبط می‌کردند و بعد در روی نوشته‌ها.
همه کسانی که به فهم قرآن علاقه‌مند هستند، باید به این مطالب توجه فراوان کنند. قرآن به زبان عربی است و احتیاج هست به اینکه مطالعه‌گر زبان عربی را خوب یاد بگیرد. یاد گرفتن آن اول مراجعه مستقیم به قرآن کریم است در این دوره متاسفانه بعضی از دوستان بدون تسلط بر زبان عربی و صرفاً یا یک آشنایی ابتدایی با صرف و نحو درصدد فهم معنی آیات برمی‌آیند و گاهی اشتباه می‌کنند!
* فهم قرآن مستلزم چه حدی از آشنایی با زبان قرآن است؟
** قرآن به زبان عربی عصر پیغمبر است. زبان همه ملتها دچار تحول و تدبر می‌شود، یک لغتی در 1300 سال قبل یک معنی می‌دهد که امروز آن یک معنی جدید پیدا کرده باید مراقب بودکه این کلماتی که اینجا هست، در آن عصر معنای رایج در آن عصر معنای رایجش کدام بوده؟ یکی بوده؟ پنج‌تا بوده؟ هر معنایی که ما می‌گوییم، باید از معنای رایج در آن عصر باشد. یکی از دوستان که در طبیعت‌شناسی قرآن بحث می‌کرد، بر آن بود که قرآن دلالت دارد که زمین حرکت می‌کند و استدلال کرده بود به آیه «الم نجعل الارض کفاتا» که «کفات» را به معنای پرنده تیزپرواز گرفته بود؛ یعنی «آیا زمین را به صورت یک موجود تیزپرواز قرار ندادیم؟» و استدلال کرده بود که از نظر قرآن زمین پرواز می‌کند.
این آقا در لغتهای عربی مراجعه کرده بود و کفات را به معنی پرنده تیزپرواز معنی کرد. به او گفتم که باید دید آیا کفات در عصر قرآن به معنی پرنده تیزپرواز به کار رفته و ثانیاً شما باید توجه کنید که این آیه متصل به آیه بعدی است: «الم نجعل الارض کفاتا احیاء و امواتاً» باید بتواند دنباله کفاتا قرار بگیرد. کفات معنی اصلی‌اش عبارت است از زمینی که دربرگیرنده چیزهای دیگر است؛ بنابراین اینکه انسان فوراً ببیند کفاتاً در این معنی به کار رفته و چون الان در پی این است که بگوید حرکت زمین را از آیه‌های قرآن می‌شود استفاده بکنم، باید از این خودداری شود.
قرآن به صورت خطاب شفاهی است، ولی به صورت کتبی هم اگر بود، باز مشمول تذکر من بود که هر گفته‌ای و حتی هر نوشته‌ای وقتی در یک زمانی نوشته می‌شود، نمی‌تواند ناظر به شرایط محیطی و اجتماعی زمان خودش نباشد؛ یعنی الان صحنه جنگی احد است. آیاتی خطاب به جنگجویان نازل می‌شود، این جنگجویانی که الان در صحنه جنگ هستند و تمام مسائل را به چشم می‌بینند و حضور ذهن دارند، فوراً با نزول آیه مطلب و مقصود خدای متعال را درک می‌کنند.
حالا من که در آن صحنه جنگ نیستم، اگر بخواهم این مطلب را درک کنم. چه باید کنم؟ باید با مطالعه تاریخ خودم را در آن صحنه قرار بدهم؛ بنابراین فهم صحیح مقصود از آیات قرآن کم و بیش به حضور در صحنه‌ها ارتباط دارد؛ آنهایی که از صحنه دورند، باید با مطالعه تاریخی این حضور را حاصل کنند. در این زمینه محققان گذشته کتابهای متعددی نوشته‌اند تحت عنوان «اسباب النزول». به نظر من یک دوره خوب مطالعه کردن اسلام، برای فهم بسیاری از قسمتهای قرآن ضروری است؛
* ارتباط آیات قرآن را با یکدیگر چگونه می‌بینید؟
** ارتباط آیات قرآن به هم گاهی خیلی روشن است، مثل شعر سیلابی اگر با اشعار ولو در زبانهای اروپایی آشنا باشید، می‌دانید که یک بند شعر که تمام می‌شود، ممکن است سر کلمه‌ای باشد که دنباله‌اش در بند بعدی آمده؛ یعنی فعل اینجا آمده، فاعلش در بند بعدی آمده؛ این شیوه در شعر فارسی شاید چندان معمول نباشد، اما در اشعار سیلابی کاملاً معمول است. قرآن چنین حالتی دارد و این سبک در آن به کار رفته شده. شما می‌بینید که آیه تمام شده، اما مفعول فعل این آیه، آغاز آیه بعدی یا وسط آیه بعدی است.
باید به این سبک قرآن توجه داشته باشیم که گاهی آیات مبهم دیگری چنین ارتباط بسیار روشنی دارند و گاهی از ارتباط غفلت می‌شود و آن وقت ذهن می‌رود سراغ یک معنی دیگر (نمونه‌اش هما آیه الم نجعل الارض کفاتا) ولی گاهی نیز پیوند آیات این‌قدر صریح و روشن نیست و یک نوع انس و آشنایی با قرآن لازم است که انسان پیوند این آیات را با همدیگر بداند. این هم با مراجعه به تاریخ قرآن و تاریخ نزول آیات که در منابع زیادی هست به دست می‌آید.
گاهی می‌بینیم دوستان عکس این را عمل می‌کنند. چون شنیده‌اند آیات به هم مربوطند، می‌خواهند همه را به هم مربوط کنند. در حالی که هر مجموعه‌ای باید با هم مربوط باشد. گاهی سبب می‌شود که انسان قرآن را اشتباه بفهمد. پی رابطه‌ای بگردد که این رابطه وجود نداشته و وقتی که می‌خواهد این رابطه را درست به صورت مصنوعی کند، آن وقت فهمش از آیات منحرف می‌شود. پس مساله این است که باید مجموعه آیه که با هم نازل شده، شناسایی کرد تا در رابطۀ بین آنها دقت کرد و فهم خود این آیات در ارتباط با هم روشن شود. و بی‌خودی پی رابطه بین اینها و قبلی و بعدی‌اش هم نگشت.
نکته دیگر اینکه در قرآن آیاتی می‌بینیم که در مورد یک موضوع زمانهای مختلف نازل شده. امروز درباره یک موضوع چند آیه آمده، دو سال دیگر هم چند آیه جدید آمده، خوب طبیعی است که آن موقع چون شرایط تازه‌ای بوده، آیات آمده مطلب تازه‌ای را گفته و تکمیل کرده و ما اگر امروز بخواهیم بگوییم اسلام درباره فلان مطلب چه گفته، باید بیاییم تمام آیات مربوط به این بحث را جمع‌بندی کنیم، آن هم با ترتیب تاریخی تا بتوانیم بفهمیم که مقصود نهایی اسلام چه بوده. بنابراین باید در استنباط و فهم و معانی و مراد از آیات قرآن کریم، جمع‌بندی کنیم و آیات مربوط به یک مطلب را با تطبیق تاریخ جمع‌بندی کنیم تا قابل فهم باشد.
* آیا توجه صرف به ظرف زمانی نزول قرآن، این را پیش نمی‌آورد که قرآن را در چهارچوب زمانی خاصی محصور می‌کنیم؟
** به حکم اینکه قرآن کتابی جاوید و جهانی است، هرگز نمی‌تواند مقصود از آیات قرآن منحصر شود در آن چیزی که مربوط به شرایط ویژه آن زمان است؛ یعنی معنی آیات را باید به شرایط زمانی و مکانی دیگر گسترش داد. وقتی قرآن پیغمبر را «نذیراً للعالمین» معرفی می‌کند، وقتی که می‌خواهد بگوید قرآن باید همه جا را بگیرد، آیین پیغمبر همه زمانها همه جا را می‌گیرد؛ بنابراین نمی‌تواند خطابش در آن چهارچوب محصور باشد. این احتیاج دارد به یک نوع تسلط و چیزی نیست که ما انتظار داشته باشیم هر فردی این کار را بکند.
فهم مقصود از آیه در همان چهارچوب زمانی و مکانی آن زمان با رعایت بندهایی که قبلاً عرض کردم، میسر است؛ یعنی هر عربی‌زبان خوش‌فهم زمان پیغمبر که در صحنه‌ها حضور هم می‌داشت، توانایی انیکه بتواند آن معنی گسترده آیه را که شامل زمانها و مکانهای دیگر می‌شود، درک بکند؛ این توانایی را نداشت. اینکه گفته می‌شود قرآن ظاهری دارد و باطنی، و باطنش هم باز بطنی دارد و بطنها، س فهم بطنها به تدریج فنی و تخصصی می‌شود. پس این مرحله از فهم قرآن یک مرحله تخصصی می‌باشد.
* با رعایت موارد گفته شده، باز می‌بینیم تعابیری که حتی از یک آیه می‌شود، متفاوت است.
** قرآن کتابی است ناظر بر انسان و بازتابهای تو در تو و گوناگون روح و روان ذهن و اندیشه و رفتارش که برخاسته از اندیشه و خواسته‌های اوست و به دلیل گوناگونی انسانها و تنوعی که در این بافتهای روانی و ذهنی و رفتاری بشر هست، و درجه‌بندیهای سخت گوناگون که در خواسته‌ها و تضاد یا تلاطم هماهنگی یا ناهماهنگی خواسته‌ها در هر انسانی هست، تاثیر این کلام بر روی انسانها گوناگون است. یک آیه وقتی بر یک کسی خوانده می‌شود، دلش را آتش می‌زند و همین آیه بر فرد دیگر تاثیر زیادی نمی‌نهد؛ بنابراین برداشتها و تفسیرهایی که در فهم یک آیه افراد گوناگون می‌کنند، بسیار گوناگون است.
گاهی می‌بینید جوان امروز به دلیل آمادگی روحی و تشنگی‌اش از یک آیه خیلی روشن، یک برداشت زنده جالب دارد که نکته‌های خاص دلنشین این آیه در قلب او فرو نشسته و اثر گذاشته، ولی چه بسا یک فرد خیلی متخصص که واجد این روحیات نیست، نتواند این آیه را با این دلنشینی و با این ناظر بودن بر جنبه‌ها و نکته‌های ظریف بیان کند.
من به سهم خودم خیلی خوشحالم از اینکه افراد برداشتهای زنده خودشان را از آیات بنویسند، تقریر کنند، تنظیم کنند و آن ویژگیهای خاص یک آیه را که روح دلنشین و زنده‌کننده دارد، بیان کنند. به شرط اینکه روشن باشد که این برداشت اوست، چون اگر بخواهد بگوید از این آیه منحصراً چنین برداشت می‌شود، آن وقت فرض کنید که این فرد با کس دیگری روبرو می‌شود که روح او از این فرد مترقی‌تر و تشنه‌تر و بافتهای اندیشه‌ای و رفتاری‌اش فراتر باشد، آیا می‌خواهد راه را برای برداشت او ببندد؟
همواره باید تصریح کرد که این استفاده‌ای است که من از قرآن کردم، اما به حساب اصل قرآن واریز نکند. بگوید: «این آیه برای من چنین برداشت زنده و زنده‌کننده را داشت.» توصیه می‌کنم ترجمه را از برداشت جدا کنیم و بگوییم: ترجمه آیه را نمی‌گوییم، برداشت خودمان را از آیه می‌گوییم.
در این برداشتهای زنده گاه به انحرافهای خنده‌داری برمی‌خوریم؛ مثلاً یک آقای طلبه که مراحل تحصیلی را تا پایان سطح نسبتا خوبی گذرانده و در شهر خودش درس می‌دهد، در جزوه‌ای حدود 300 صفحه تعدادی از آیات سوره حمد و سوره بقره را تفسیر کرده و من حدود دوازده صفحه این نوشته را خواندم، دیدم همه‌اش انتقاد دارد و مجبور شدم هفت صفحه بری این دوازده صفحه نقد بنویسم.
سپس خطاب به نویسنده نوشتم: انصاف بده نمی‌شود از منتقد انتظار داشت که برای کتاب 300 صفحه‌ای، احیاناً 500 یا 250 صفحه نقد بنویسد. یک نگاهی به بحثهای دیگر کردم، به مطلبی برخوردم که حالا نقل می‌کنم. ایشان می‌رسد به آیه «اقیموا الصلوة» که آن را معنی می‌کند، «برپای دارید آتش انقلاب را.» می‌گوید: «صلوة یعنی آتش انقلاب و به معنی نماز نیست» و دلیل مطلب خود از قرآن می‌آورد و می‌گوید: «ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر: صلوه بازدارنده زشتیها و ناپسندیها و تجاوزها و ظلم‌هاست. خوب حال نگاه می‌کنیم الان 500 یا 600 میلیون مسلمان که حداقل 300 میلیون مرتب نماز می‌خوانند، آیا این نماز بازدارنده از فحشاست؟ عملاً نیست. نماز هست، مسجد هست، بغی و فحشا و منکر هم هست.»
با این کشف مهم معلوم شده در طول این چهارده قرن ـ از خود پیامبر خدا گرفته تا همه مردم دیگر ـ صلوه و اقامه صلوه را عوضی می‌فهمیدند! این را هر آدم منصف و هر آدم معتقد به اینکه قرآن کتاب وحی است، اگر ببیند بر سر این متن این بلاها آورده می‌شود، می‌گوید: آقا دست بردارید برای خودتان نشسته‌اید و جمع‌بندی‌های متناسب با خواسته‌های خودتان می‌کنید.
آیات انقلابی قرآن بسیار فراوان است، اما مگر آیات انقلابی در قرآن قحط است که ما برای نشان دادن چهره انقلابی اسلام «اقیموا الصلوة» را این معنی بگوییم؟ قرآن می‌گوید: «نماز بازدارنده از فحشا و منکر است.» اینکه ما داریم، صورت نماز است.
نماز ذکر است، قرآن یاد خداست، نماز راستین بازدارنده از فحشا و نکر و بغی است، آن هم نه صددرصد. مگر آتش انقلاب صددرصد جلوی فحشا و منکر و بغی را گرفته؟ به هر حال در فهم «اقیموا الصلوة» این قدرها در تنگنا نیستیم که معنی صلوه را آتش انقلاب معنی کنیم. این نوع روبرو شدن با آیات قرآن کریم همان تفسیر به رای است که سبب می‌شود این کتاب الهی از اصالت بیفتد. آیا هیچ یک از جوانان عزیز با ایمان حاضرند آیات قرآن، به صورت یک موم نرم در دست هر کس به هر شکل که دلش خواست، دربیاید و به جای آنکه قرآن چهارچوب فکری و ابعاد فکری مشخص و جهان‌بینی و ایدئولوژی معین به ما بدهد، به صورتی در بیاید که هر کس به هر جور که دلش خواست، آن را معنی کند؟
* امروزه جنبه‌های مرزی و نمادین متون مقدس نیز بسیاری مورد توجه قرار گرفته است.
** شعار جدیدی مطرح شده که: قرآن سمبلیک است. اگر کسی بخواهد بگوید قرآن عباراتش سمبلیک است، یعنی رمز است و رمز هم کلیدی دارد که وقتی آن گیرنده نامه می‌گیرد، باید به آن کلید مراجعه کند تا معنی را بفهمد. آیا این مقصود است؟ ما این را قبول نداریم. نمی‌تواند سمبلیک به این معنی باشد. هر کس هر جوری دلش خواست، می‌تواند معنی کند، این شأن قرآن کریم نیست؛ زیرا می‌دانیم قرآن کتاب مبین است و قسمت اعظمی از آن قابل فهم برای همگان است، پس این چه سمبلیکی است که به کار می‌برید؟
اگر بخواهد به این معانی باشد، قابل قبول نیست؛ اما اگر به این معنا باشد که قرآن عباراتی و کلامی است که دارای یک سلسله معانی سر راست و همه‌کس فهم است و اشاراتی هم به مفاهیم و مطالب عالیتر دارد، این درست است، در قرآن اشاراتی به مطلب عالیتر هست که کسانی که از نظر فکری وضع پیشرفته‌ای دارند، آن اشارات را بهتر می‌توانند درک کنند؛ اما این اشارات نمی‌تواند ضد معنی سرراست اول باشد، بلکه مرحله عالیتری از آن مرحله سرراست قابل فهم است.
این امور کار متخصصان است و نباید آن را کار همه حساب کرد، برای اینکه ممکن است هرج و مرج پیش بیاید.
یک درجه از آن مخصوص پیامبر و ائمه علیهم صلوات اجمعین است که انسان جز از طریق روایات آنها نباید به آن درجه برود و آن درجه عبارت است از این که هرگاه فهم یکی از معانی سمبلیک قرآن و یکی از آن معانی گسترده آیات به گونه‌ای باشد که ارتباط معنا و لفظ روشن نباشد، می‌گوییم گوینده این معنی را هم می‌خواسته ائمه هم از او خواهند گرفت؛ یعنی خدا به پیامبر گفته و پیامبر برای ما آورده و امام هم از پیامبر بیان می‌فرماید و در هر حال خدا بیان‌کننده است و پیامبر آورنده، در روایات ما تفسیر آیات مخصوص پیامبر و اهل‌بیت علیهم‌السلام است. این یک نوع سمبلیک است.
نوع دیگر سمبلیک این است که ارتباط معنی با لفظ آنقدر روشن نیست که هر کس حتی با دقت بفهمد؛ اما اگر یک نفر فهمید خیلی‌ها می‌توانند این ارتباط را بفهمند و قبول این ارتباط برای خیلی‌ها آسان می‌شود. پس می‌گوییم اگر کسی ارتباطی را بیان کرد و آن پیوند برای دیگران قابل قبول بود، پی همان مفاهیم سمبلیک قرآن خواهد بود.
اما در بخش دوم که معنی و مقصودی را بیان می‌کنیم که بعد از تذکر پیوند و ارتباط معنی با لفظ قابل قبول است، این مخصوص پیامبر و امام نیست، ولی یک شرط دارد و آن این است که در این برقراری پیوند، تحت تأثیر هوا و هوس و خواسته و رأی قرار نگرفته باشیم که من چون دلم می‌خواهد این آیه این معنی را بدهد، حالا اگر یک نفر برایم همین معنی را گفت، آن موقع برایم دلچسب می‌شود. نه، واقعاً خودم را از این خواسته و معنی مورد علاقه خویش تخلیه کنم. آنگاه می‌بینیم این معنی با این لفظ پیوند ندارد. این هم یک نوع تفسیر به رأی است که مذموم، مطرود و مردود است و در روایات از پیامبر و ائمه سخت با آن مخالفت شده است، نظیرش همان ملبی که در مورد صلوه مطرح کردم.
درک این گستردگی غیر از تخصص علمی، به یک نوع کمال دیگر احتیاج دارد و آن کمال امامت است. این نوع گستردگی ظرافتی دارد که عالم نمی‌فهمد، امام می‌فهمد؛ چون یک رهبر می‌تواند چم و خمها را درک کند؛ بنابراین گسترده کردن مفاد و محتویات تعلیماتی آیات در قلمرو امامت قرار می‌گیرد.
* به این ترتیب روش برخورد با کلمات رمزی و آیات متشابه چگونه باید باشد؟
** در قرآن آیات متشابه وجود دارد که معانی آنها خیلی روشن نیست، مثال روشن فواتح سور از قبیل «الم.یس.کهیعص» و امثال اینهاست که معنای خیلی روشنی ندارد. این جمله اصولاً یک نوع رمز است و وقتی یک کتاب خودش می‌خواهد عبارتی حالت رمزی داشته باشد، ولی ما اصرار کنیم که این رمز را کشف کنیم بدون آنکه کلیدش را داشته باشیم، حتماً در آن هرج و مرج فکری پیش می‌آید. اینکه هر کس آمده از «کهیعص» و امثال آن معنایی کرده، واقعاً انحرافی است که باید از آن خووداری شود و خود قرآن در سوره آل‌عمران فرموده این آیات را خداوند می‌داند. ما دو نوع متشابه داریم:
1. متشابه کامل مثل الم و امثال آن، و
2. متشابه نسبی؛ یعنی معنای عبارت تا حدی روشن است، اما از آن حد که می‌خواهد فراتر برود، مشابه می‌شود و در هر جا که انسان می‌خواهد فراتر برود، گیج می‌شود. در آنجا هم باید قطعاً از تأویل خودداری کرد. پس در متشابهات کامل و نسبی باید از دست زدن به تاویل خودداری کرد.
فهم عالیتر و فهم باطن قرآن را با متشابهات قاطی نکنید. هر جا که عبارت طوری است که وقتی دو معنی مقابل برای عبارت عرضه می‌کنیم، می‌تواند این باشد یا آن، به اینها حمله متشابه می‌گویند. هر جا عبارت چند پهلویی دارد، متشابه است. بنابراین عبارتی ممکن است در یک حد یک پهلو و سرراست باشد و از این حد که فراتر رفت، چند پهلو شود. به این عبارت متشابه نسبی می‌گویند که در حد سر راست و یک پهلو بودنش محکم است و در حد فراتر از آن متشابه است. باید از استناد به عبارتهای چند پهلو در آن مرزی که دو پهلو یا چند پهلو می‌شود، مجدداً خودداری کرد؛ چون مستمسک قرار دادن این عبارتهای چند پهلو جز فتنه و اختلاف ثمره‌ای دیگر ندارد.
قرآن می‌فرماید: «آنان که در دلهاشان انحرافی هست، به دنبال بخشهای متشابه افتاده‌اند. تا فتنه‌گری کنند.» به حساب اینکه می‌خواهیم تأویل سرانجام را بدانیم، در حالی که «سرانجامش را جز خدا و راسخان در علم نمی‌دانند.» راسخون در علم به آن معنایی که ما می‌گوییم، پیامبر و ائمه طاهرین‌اند، به اعتبار اینکه می‌توانند تأویل و سرانجام آنها را از خدای متعال گرفته باشند. آنها می‌توانند آیات را تأویل کنند. به هر حال مطلب روشن است که پیامبر و ائمه که قطعاً راسخان در علم نیز هستند، می‌توانند تأویل آیات را از خدا بگیرند.
ما مثل اخباریها نیستیم که فهم قرآن را یکسره مخصوص پیامبر و امامان بدانیم، بلکه می‌گوییم مقداری از آیات را که «آیات بینات و محکمات» قرآن هستند، همه مردم می‌توانند بفهمند و برداشت روشن داشته باشند، وی به شرط آنکه عربی عصر قرآن را بدانند و با شرایط نزول آیات آشنا باشند و از آن حدی که به روشنی می‌فهمند، فراتر نروند.
* پس روش برخورد با روایات تفسیری باید چگونه باشد؟
** بعضی‌ها تا یک روایت تفسیر قرآن آمد، می‌گویند «این را امام با پیامبر فرموده.» اینها به روایت تفسیری نقش تعیین‌کننده قطعی در قرآن می‌دهند، این هم انحراف است. اگر روایت تفسیری مسلم باشد از پیامبر و امام است، مسلماً نقش تعیین‌کننده دارد؛ اما بی‌شک بسیاری از این روایات از نظر سند مخدوش است. تازه اگر از نظر سند مخدوش نباشد، حدیصی است که نمی‌تواند دلیل قطعی باشد. اگر روایتی از نظر سند و دلالت قطعی باشد، این روایت ردیف قرآن و همان کتاب و عترت است، اما اگر روایت یا سندش مخدوش و باطنی باشد، یعنی قطعی نباشد، حق نداریم به آنها نقش تعیین‌کننده در فهم قرآن بدهیم.
پس هر روایت که استنادش به پیامبر و امام علیهم السلام قطعی باشد و از نظر عبارت مبهم و تودرتو نبوده و منی روشنی داشته باشد، در تفسیر قرآن نقش قطعی و تعیین‌کننده دارد. در اکثر روایت تفسیری (روایاتی که در تفسیر علی بن‌ابراهیم و تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع) آمده و تفاسیر قدیمی و کتاب کافی آمده) بحثها هست. آیت‌الله بروجردی در تدریس فقهشان مکرر در روی روایات کافی بحث می کردند و بعضی را رد می‌کردند.
بنابراین در فقه چنین است که باید در رویارویی با روایات، سخت دقیق باشیم خود پیامبر(ص) فرمود: «دروغگویان زیادی هستند که از زبان ما برای شما مطلب دروغ نقل می‌کنند. هر چیزی را از آنها قبول نکنید و آن چیزی که مطابق با قرآن باشد، قابل قبول است و هر چیزی که مخالف قرآن باشد، رد کنید.» پس کتاب کافی و امثال آن مورد احترام ماست، ارزش هم دارد، ولی دربست قطعی نیست. قرآن چون استنادش به پیامبر اکرم(ص) قطعی است، بنابراین ارزش و ارج قرآن را باید حفظ کرد؛ بنابراین استفاده از احادیث و روایت در فهم قرآن فنی بسیار ظریف و بسیار دقیق است.
برای اینکه درون آن احادیث جعلی، غیر معتبر و غیر متقین هم هست که ممکن است انسان را به اشتباه افکند. بار دیگر تاکید می‌کنم کسانی که به آن ظرایف مسایل اجتماعی و اخلاقی عرفانی معنوی انسان آشنا هستند، طبعاً در رویارویی با قرآن کریم برداشتهای زنده و ارزنده دارند و هرگز نباید ارزش آنها را نادیده گرفت؛ اما شرط اینکه به حد تفسیر به رای و تحمیل خواسته بر قرآن نرسد.
روایات و آیات جالبی در تفسیر قرآن هست که بسیار مفید است، ولی به شرط اینکه نقش تذکردهنده به آنها بدهیم، نه نقش تعیین‌کننده. نقش تعیین‌کننده را تنها به روایتی می‌توانیم بدهیم که استناد آنها به پیامبر و امام قطعی باشد.
* به نظر می‌رسد برداشتهای تک‌بعدی از قرآن نیز مردم را از روح کلی این کتاب آسمانی دور می‌سازد؟
** مفسرانی که الان از آنها آثاری هست در ابعاد مختلف فلسفی یا عرفانی مسائلی را مطرح کرده‌اند و متاسفانه کمتر در مورد نقش تعیین‌کننده اجتماعی به قرآن نگاه کرده‌اند. شاید افراطی که در این زمینه به وجود آمده، یک انگیزه‌اش این باشد که نتوانسته‌اند از آن تفاسیر استفاده کنند و آنچه حق اسلام بوده و برایمان روشن است که اسلام توانسته انسانهایی جهانگیر بسازد و رهبری کند، در این تفاسیر انعکاسی نیافته و از بینش اجتماعی قرآن نیامده است. در نتیجه یک مقدار از این طرف افراطهایی به وجود آمده که همه مسائل را به طرف امور اجتماعی و انقلابی بکشانند.
آیا برداشتهای فلسفی که یک فلسوف از قرآن دارد، یا برداشتهای عرفانی یک عارف، گاهی خود شامل تفسیر به رای نمی‌شود؟ آنچه فیلسوف یا عارف و سالک درباره آیات قرآن می‌گوید، مشمول همین مسائل و بندهاست، ممکن است فیلسوف یا عارف به دلیل اینکه مرحله تکامل اندیشه‌ای و اخلاقی عملی بالاتری دارد، بتواند اشاره را از قرآن درک کند که آنهایی که پایین‌ترند، درک نکنند. پس فوراً تخطئه نکنید و بگویید تفسیر به رأی! اینکه این برداشتها را یکسره تخطئه کنیم، غلط است و اینکه یکسره هم بپذیریم، غلط است. چون صاحب فلان تفسیر فیلسوف ارزنده یا عارف برجسته یا اخلاقی برجسته‌ای است، فوراً هر چیز را که درباره آیات بگوید بپذیریم. خیر، چنین نیست.
اگر فیلسوف یا عارف یا اخلاقی مطلبی را گفته است که می‌خواهد آن را به حساب قرآن واریز کند و ما می‌یابیم که با الفاظ قرآن پیوند و رابطه چندانی ندارد، باید به او هشدار بدهیم که: «آقا، خوب می‌شد به حساب برداشت خود می‌گفتی، نه به حساب قرآن. والا شما در معرض خطر تفسیر به رای هستی.» در کتاب «خدا از دیدگاه قرآن» ابن‌سینا و صدرالمتألهین (ملاصدرا) خواجه نصیر را در یک مطلب فلسفی. عرفانی نقادی کرده‌ام و روشن نموده‌ام که اصولاً ارتباط این آیه با آن مطلبی که آنها می‌گویند، ارتباط قرآنی نیست.
قرآن می‌فرماید. «سنیریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی تبین لهم انه الحق. اولم یکف بربک انه علی کل شیئی شهید» آنها در این آیه «انه الحق» را طوری بیان می‌کنند که ضمیر به خدا برگردد. من در گروه‌بندی آیات نشان داده‌ام که ضمیر برحسب ظواهر قرآن به خود قرآن برمی‌گردد. بنابراین مطلیب که مرحوم ملاصدرا و ابن‌سینا و خواجه نصیر در شرح اشارات دارند، اصلاً زیادی است و انتقاد من از آنها سبک قرآنی است نه سبک فلسفی مطلب در فلسفه هرچه می‌خواهد باشد، این مطلب فلسفی از این آیه استخراج نمی‌شود.
ما در عصری هستیم که نیاز فراوان داریم به اینکه بدانیم موضع قرآن در برابر مسائل و نیازهای اجتماعی و جامعه‌سازی چیست.
برای اینکه انسان اشارات قرآن را درک کند و مطالب قرآن را بفهمد، باید به بافتهای اجتماعی که خود قرآن اسم می‌برد، آشنا باشد تا بتواند آیات انسانی و آیات جامعه‌ساز قرآن را بهتر درک کند. بنابراین همان‌طوری که آقایان در اندیشه فلسفی و عرفانی و اخلاقی و سیر و سلوکی تکاملی داشتند و به مراحل کامل‌تری رسیدند، آن وقت می‌توانستند اشارات قرآن را در آن زمینه بهتر درک کنند.
مطالعه‌گران قرآن امروز باید در زمینه‌های اجتماعی انسان جامعه و بافتهای گوناگون انسان مطالعات گسترده‌ای داشته و حضور ذهن داشته باشند و با چنین حضور ذهن سعی کنند آن اشارات ارزنده قرآن را در این زمینه‌ها درک کنند و بعد اینها را عرضه کنند، به شرط اینکه باز برداشت خود را بر قرآن تحمیل نکنند و به حساب قرآن وازیر و معرفی نکنند و اعتراف کنند این تنها برداشت از این آیات نیست، برداشتهای دیگری هم می‌توان داشت.
* تا چه حدی مجاز هستیم برداشت پیروان مکاتب دیگر را در زمینه‌های مختلف با برداشتهایمان از آیات قرآن مقایسه کنیم؟
** به طور کلی شک نیست که پیروان هر مکتبی در برخورد با آرا و عقائد دیگران و برخورد با مسائل تازه و مستحدثه سئوالاتی برایشان مطرح می‌شود. وقتی سئوال مطرح شد، پاسخ آن را از مکتب خود می‌خواهند یعنی از کتابها و اسناد و منابع اصلی مکتب. ما مراجعه می‌کنیم به قرآن، می‌بینیم قرآن خودنظری داده است خواه موافق، خواه مخالف. بدون اینکه درصدد این امر باشیم که برای یک اندیشه از پیش پذیرفته شده پشتوانه قرآنی دست و پا کنیم که خطرناک است و یکی از عوامل تحریف و بدفهمی قرآن است. من در بحث اگزیستانسیالیسم در رابطه با قرآن این طور عمل کردم.
بعضی‌ها در مورد مسائلی که در مکتب ما مطرح شده از یک سو و رابطه با قرآن از سوی دیگر به روش نامطلوبی عمل می‌کنند؛ مثلاً یک وقت می‌آییم به مارکسیسم مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم این مکتب، با بیان و یا استدلال فلسفی ـ اقتصادی ـ اجتماعی‌اش می‌گوید مالکیت شخصی از مهمترین عوامل الیناسیون (با خودبیگانگی و مسخ شدن انسانیت) انسان است؛ بنابراین اگر ما بخواهیم عوارض ناشی از این نوع با خودبیگانگی و الیناسیون را از بین ببریم، در یک راه بیشتر وجود ندارد و آن این که مالکیت خصوصی با هر عنوان باشد، از بین برود. مالکیت خصوصی یک نوع تنزل انسان از مقام شامخ انسانیت است.
این یک فلسفه عرفانی ـ اخلاقی ـ اجتماعی ـ اقتصادی است که به هم آمیخته شده و این را در مارکسیسم به وجود اورده است. سپس کسی این نظر را می‌پسندد و می‌خواهد از آیات قرآن یک پشتوانه‌ای به دست آورد و بگوید اسلام هم مالکیت خصوصی را نفی می‌کند و به آیاتی از قبیل «ولله ما فی السموات و الارض» برخورد کند و این آیه را طوری بفهمد که یعنی: «هر چه در آسمان و زمین است، ملک خداست و ملک هیچ کس دیگری نیست.» این همان برداشت تأویلی انحرافی است. اگر کسی بخواهد بپذیرد نفی مالکیت را و به قرآن مراجعه کند و بخواهد پشتوانه‌ای برای آن پیدا کند، خود به خود دچار انحراف می‌شود.
ما بدون شک می‌توانیم مکتبهای فلسفی ـ عرفانی ـ اخلاقی ـ اجتماعی ـ اقتصادی و تربیتی را مطالعه کنیم و بعد بینیم این مکتب‌ها در زمینه چه مسائلی سخن گفته‌اند و چه گفته‌اند. طبعاً در این مطالعه هم با مسائل تازه و هم با موضع‌گیریهای تازه بر می‌خوریم، مراجعه می‌کنیم به قرآن، بی‌آنکه انتظار داشته باشیم قرآن این امور را رد یا تایید کند. بدون اینکه آن چیزی که خودمان پسندیده‌ایم از قرآن پشتوانه درست کنیم، اگر بدون این روحیه به قرآن مراجعه کنیم، بسیار خوب است.
* تحقیقاتی که دکتر رشاد خلیفه در مورد حروف مقطعه کرده و با محاسبات ریاضی استنباط دقیقی به دست آورده که مثلاً اینها رمزش این است.
** این که دیگر به حساب قرآن نیست. چیزی که او به دست آورده، این است که وقتی در سوره‌ای می‌بینیم که نسبت کاربرد این حروف با همین ترتیب با رعایت نسبت معین بیشتر است که البته این امر اتفاقاً یک جنبه جالب قرآن است. این غیر از آن است که بگوییم گفتن این [موضوع] منحصراً به این است که می‌گوییم فقط این امر را در می‌یابیم که در انتخاب این حروف این ظرافت وجود دارد.
* با عقل عادی هزاران سال طول می‌کشید تا چنین محاسبه‌ای انجام پذیرد.
** بله، دیگر این اصلاً بدون انکار است، به خصوص جالبتر این است که مثلاً سوره «بقره» که اولش «الم» است. این سوره یک‌بار نازل نشده تا محاسبه کنند؛ آیات این سوره در طول مدت نزدیک دو سال یا بیشتر تکمیل شده است و پیامبر آیاتی را که نازل شده، فرموده درون این سوره بگذارید. این دیگر جالبتر است که در یک فاصله زمانی طولانی آیات مختلفی را گفته‌اند در این سوره بگذارید و حالا ما محاسبه می‌کنیم.
لذا می‌گویند سوره‌بندی قرآن به دستور پیامبر(ص) و به فرمان خدا بوده، معنایش همین است و این تحقیقات بیان‌کننده و تاییدکننده آن معناست که وقتی پیامبر می‌فرمود این آیه را در فلان سوره بگذارید، این رابطه را هم باید در نظر می‌گرفت و در نظر گرفتن این رابطه برای فکر و اندیشه معمولی اصولاً ممکن نیست که بیایند حروف را این طور شماره‌اش را نگه دارند و نسبتش را با سوره‌های دیگر در نظر بگیرند و جالب این است که نسبت دیگر هم هست و آن اینکه سوره‌ها هنوز [به تمامی] نازل نشده‌اند که بخواهند نسبت این را با آن در نظر بگیرند و با آن ابعادی که دکتر خلیفه می‌گوید،‌ این اصلاً ممکن نیست.
بنابراین، این تذکر بسیار خوبی است؛ اما این غیر از آن است که هر چیزی را که علم قطعاً برای ما اثبات کرد، به حساب قرآن بگذاریم؛ چون ممکن است علم چیزی را ثابت کند که در قرآن ذکرش نیامده باشد.
* با توجه به اینکه بعضی مسائل که در قرآن هیچ اشاره‌ای که آنها نشده، جز این راهی نداریم که به سنت و سیره پیامبر و امام باید مراجعه کنیم.
** قرآن در ابعاد معین بدون آشنایی با سنت پیامبر(ص) و امام میسر نیست و توضیح آن را قبلاً دادم که چه نوع اشارات باطنی قرآن مخصوص پیامبر و امام است و چه نوع اشارات باطنی را وقتی پیامبر و امام فرموده باشند و نیز چه نوع اشاراتی را اصلاً پیامبر در مقام پیاده کردن قرآن و امام در مقام تکمیل پیاده کردن بیان فرموده است که اصلاً برای ما میسر نیست جز از طریق آنها به دست بیاوریم. در حقیقت کتاب بدون سنت قابل فهم نیست، در همه ابعادش نمی‌گویم.
نه اینکه هیچ جای آن قابل بفهم نیست، بلکه این طور می‌گوییم که کتاب دو بخش دارد: یک) بخشی که بدون سنت قابل فهم است؛ دو) بخشی که بدون سنت قابل فهم نیست و فهم روشن آن موقوف بر سنت است؛ پس این یکی از علل و عوامل این مساله است که اسلام‌شناسی همان‌طور که بر کتاب تکیه دارد، بر سنت نیز تکیه دارد.
یک مطلب دیگر این است که بسیاری از احکام را نمی‌توانیم از کتاب به دست بیاوریم، ولو به هر عنوانی که باشد. به عبارت دیگر تشریع و قانون‌گذاری و بیان شریعت و معارف الهی منحصراً در چهارچوب قرآن نبود و پیامبر(ص) غیر از قرآن وحی دیگری دریافت می‌کرد. مساله دیگر این است که آیا آنچه پیامبر به عنوان وحی دریافت می‌کرد، فقط قرآن است، یا علاوه بر قرآن وحی دیگری نیز دریافت می‌فرمود؟ در این زمینه اتفاقاً در این تحقیقات قرآنی که اخیراً داشتیم مفصلاً فیش‌ها و یادداشتهایی را از منابع مختلف شیعه و سنی جمع‌آوری کردیم و خیلی روشن اثبات می‌کند که غیر از وحی قرآنی قطعاً پیامبر وحی دیگری نیز داشته است.
پس معلوم می‌شود که همه آنچه را که بر پیامبر وحی شده، در قرآن جمع‌آوری نشده؛ چون آنچه در قرآن آمده، وحی است که کیفیت بیانش معجزه‌آساست؛ وحی است که با اسلوبی معجزه‌آسا بیان شده، وحی دیگری نیز هست معجزه‌آسا نیست. وحی است، اما قرآن نیست. قرآن وحی است، ولی هر وحی قرآن نیست. پیامبر غیر از قرآن باز هم وحی داشته و طبیعی است که پیغمبر آن وحی را بهتر می‌فهمد و او بهتر می‌تواند اشارات مسافران را در این زمینه مدرک کند تا کسی که از قرآن خارج است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات