تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۸  ، 
کد خبر : ۱۹۳۸۱۵

صهیونیسم و ادبیات جهان (بخش چهارم)


دوره اول :
" ابشالوم ،‌ ابشالوم " از ویلیام فالکنر ـ ترجمه : صالح حسینی ـ نشر نیلوفر
ابشالوم ‌، ابشالوم " پدر سلامت " را باید ادامه یا به مفهومی جلد دوم رمان " برخیز ای موسی " محسوب کرد. وقایع داستان از نظر زمانی بین سا‌ل‌های 1910 - 1835 و از نظر مکانی هم در همان سرزمین یعنی " جفرسن و اطراف رودخانه می‌سی‌سی‌پی " اتفاق می‌افتد. اسحاق مکازلین و گفته معروفش " وقتی در جنوب ملک به فروش رفت همه چیز و همه کس نفرین شدند. سیاه و سفیدپوست همه قربانی شدند " حضوری محسوس دارد. و در صفحاتی از داستان در بزنگاه‌هایی دیده می‌شود. در داستان " برخیز ای موسی " اسحاق مکازلین در آستانه شروع فعالیت دولت تروریست‌های اسرائیلی با نقش معنویت‌گرا کنار می‌رود تا به قول فالکنر ،‌ موسایی برخیزد که از میان دسته‌های تروریستی " استر " و " آرگون " زمام امور را در دست می‌گیرد. در این زمان که به تاکید آقای صالح حسینی مترجم هر دو اثر ، پیچیده‌ترین اثر فالکنر است روایت تراژدیک با چشمداشتی به اساطیر یونان و همچنین با بکارگیری طنین کلمات خاص و تکرار سه بار یک کلمه به تأسی از آثار شکسپیر پیرامون یک فرد عاصی به نام " تامس ساپتن " و خانواده‌اش روی می‌دهد.
در پس زمینه اثر " ابشالوم " قرار دارد که او فرزند حضرت داود است که بر علیه حکومت پدر می‌شورد. با موهای زیبای بلندی که دارد و نظرها را به خود جلب می‌کند عرصه را بر پدر تنگ می‌سازد. پدر یکبار او را عفو می‌کند. اما ابشالوم بار دیگر با نیروهای بیشتر سر به شورش برمی‌دارد. حضرت داوود ‌، با لشگریان بسیارش برای جنگیدن با او عازم می‌شود. خبر در هم شکننده به پدر می‌رسد که ابشالوم با آن موهای بلندش هنگام عبور از میان درختان گیر کرده و کشته شده است. از آن پس ناله‌های سوزان پدر ، که سرنوشت وی را " پسرکش ساخته است طنین می‌اندازد و ... در رستم و سهراب و در اساطیر یونان نمونه تیپک این شخصیت‌ها وجود دارند. آنچه در تراژدی روی می‌دهد امر محتومه‌ای است. زمین و زمان و هرچه در آن است دست به دست هم می‌دهند تا سرنوشت اندوهبار به سرانجام برسد. حذف یکی از طرفین تراژدی در نهایت ، امری قطعی و تخطی ناپذیر است. زیرا اداره امور در دست نیروهای مافوق بشری است. تیپیک بودن شخصیت‌های تراژدی تکرار آن‌ها را در برهه‌های زمانی مختلف یا در میان اقوام مختلف ممکن می‌سازد. آگاممنون اسطوره یونانی می‌تواند در " کامس ساپتن " در آمریکای قرن نوزدهم تجلی یابد. ساپتن در خانواده‌ای پرجمعیت در منطقه ویرجنای غربی بدنیا آمده بود.
از چهارده سالگی از خانواده جدا شده تا 20-19 سالگی تجاربی مختلف کسب کرده بود. با زنی که گفته می‌شده از اسپانیایی‌هاست ازدواج کرده از او پسری به نام " چارلز بون " پس انداخته بود. لحظه‌ای بعد از تولد چارلز بون ‌، ساپتن درمی‌یابد رگه‌ای سیاهپوستی در زن وجود دارد که به پسرشان هم منتقل شده است. ساپتن با " یولالیا بون " در هائیتی ازدواج کرده بود. او تنها اولاد مزرعه دار فرانسوی تبار آن دیار بوده است که ساپتن آواره با او ازدواج می‌کند تا از دارایی‌هایش بهره‌مند باشد. ساپتن بعد از چند سال زندگی در هائیتی با بیست نفر برده در جفرسن پیدایش می‌شود. صد جریپ زمینی برای خود جدا می‌کند. کاخی در آن بنا می‌کند که دارای سه طبقه بوده و اصطبل اسب‌ها و انبار کاه و علوفه هم دارد. داستان در سال 1910 از قول پیر دختری به نام میس " رزاگولدفیلد " نقل می‌شود که " کونین کاپسن " نوه‌ی نخستین دوست یاکنا پاتا و پایی تامس ساپتن و دوستش " شریولین مک کانن " هم در گفتگو با او شرکت داشته هر کدام قسمت‌هایی از سرگذشت ساپتن و متعلقین را از 1835 تا 1910 که پایان داستان است در گفتگویی متقابل روایت می‌کنند. نیرویی که ساپتن را از مرحله‌ای به مرحله‌ای مخرب‌تر و تراژدیک‌تر پیش می‌راند بر خود او و دیگران نامعلوم است.
چنین می‌نماید که او در ارتکاب هر یک از کارهای زیان‌بار به شکلی ناجوانمردانه بی‌گناه است. آرمان خاص یا بدست آوری موقعیت ‌، پول یا امکانات برای ساپتن متأثر از ایدئولوژی مادی‌گرایانه مارکسیستی که در آن امیال اقتصادی عامل تعیین کننده است نیست. او برده دار هست. زمین‌دار و برخوردار از موقعیت‌های خاص در شرایط خاص هست اما پول را برای پول و تولید ارزش اضافی به کار نمی‌گیرد. ازدواج‌های مختلف‌اش بیشتر برای مهار لحظه‌های طغیانی‌اش است تا برخوردار شدن از حمایت‌های زنان که ازدواج از روی بهره‌مند شدن از موقعیت‌های اجتماعی آنان باشد. در میان انگیزه‌های پنهانش یک مورد برجسته می‌نماید که همان هم می‌تواند به انگیزش‌های دیگری بینجامد. در صفحه‌های 5-263 درباره تکوین شخصیت ساپتن گفته می‌شود : " سی سال بعد ‌، همان روزی که توی دفتر پدربزرگم نشسته بوده ( و حالا با تنپوش شیک ،‌ گو اینکه بعد از سه سال جنگ قدری چرکین و فرسوده بوده و جرنگه‌ی پول توی جیبش می‌آمده و ریشش هم در حد کمال : ریش و بدن و عقل در آن حد کمالی که اعضای مختلفی که انسان را می‌سازد به آن می‌رسد ‌، همان حدی که انسان می‌تواند بگوید آنچه عزم کرده بودم انجام بدهم انجام داده‌ام و اگر بخواهم می‌توانم دست بکشم و کسی هم به کاهلی شماتتم نمی‌کند ‌، حتی خودم ـ و شاید این لحظه همان لحظه‌ای باشد که سرنوشت همیشه برای فرود آمدن شلاق برمی‌گزیند منتها حد کمال چنان احساس سلامت و ثبات می‌کند که آغاز سرنگونی مدتی پنهان می‌ماند ـ ماجرا را که می‌گفته سر را اندکی بالا انداخته بوده که کلمات و عبارات مطنطن را آموخته بوده و به قول پدربزرگم ‌، ذرّه‌ای نشان از تفرعن در آن نبوده ‌، مایه خنده هم نبوده و دلیل آن هم ساده‌دلی بوده که هرگز از دست نداده بود ،‌ چون آن شب که به او می‌گوید چه کار کند از یادش می‌برد و نمی‌داند که هنوز از آن بهره‌مند است ... عذر نمی‌آورد ‌،‌ طلب ترحم نمی‌کند ،‌ توضیح نمی‌دهد ‌، تبرئه نمی‌خواهد : به پدربزرگم می‌گوید ‌، همین ‌،که زن اولم را کنارگذاشتم مثل شاهان قرن یازدهم و دوازدهم که چنین می‌کردند : " دیدم که او ملازم یا متمم طرحی که در ذهن داشتم نیست که البته تقصیر خودش هم نبود ،‌ برای همین نفقه‌اش را دادم و کنارش گذاشتم ... خوب دیگر ،‌ رفتم وست ایندیز.
از قبل چند وقتی از یک زمستان را درس خوانده بودم ،‌ آنقدر که چیزهایی درباره‌‌ی وست ایندیز یاد بگیرم و دریابم در اجابت تقاضاهایم بسیار مناسب است ... چیزی نیاموختم جز اینکه بسیاری از کردارها چه خوب و چه بد ‌، که در حوزه‌‌ی تواناییهای بشر موجبات تقبیح یا تحسین یا پاداش را فراهم می‌سازد. از پیش انجام یافته و باید از کتابها فراگرفته شود. برای همین معلم برای ما کتاب که می‌خواند گوش می‌دادم. حالا پی برده‌ام که در بسیاری از این موارد ‌، آن هم وقتی که متوجه می‌شد آن لحظه رسیده است که کل بچه‌های مدرسه در کار برخاستن و ترک کردن کلاس‌اند ‌،‌ به بلند خواندن رومی‌آورد ... " ساپتن در کمین معلم می‌نشیند. او را تنها گیر می‌اندازد. ضربه‌ای می‌زند و می‌پرسد : " آیا آنچه درباره‌ی کسانی که در وست ایندیز ثروتمند می‌شوند برایمان خواندی ‌، راست است ؟ ... باری وقتش که رسید و پی بردم برای اجرای نقشه‌ام بیش از هر چیزی به پول فراوان نیاز دارم آن هم در آتیه‌ی بسیار نزدیک. " آنچه در ساپتن برای دیگران از آنجمله پسرش از زن‌ها ئیتی ـ‌ فرانسوی تبارش یا روایت کنندگان کاننین یا شریو یا دیگر پسرش هنری رشک برانگیزی می‌کند.
" پیرمرد واش جونز " که عمری را به خدمت برای او و عمارت صد جریب‌اش می‌گذراند و از اینکه دختر پانزده ساله‌اش " میلسنت جونز " را به همخون می‌سپارد و شادمان است که توانسته خدمتی به او بکند همان است که " راسکلینکف " قهرمان رمان " جنایت و مکافات " داستایفسکی برای همسان شدن با ناپلئون بناپارت را سرآمد طغیان نفسی بشماریم که میوه فلسفه‌های شر و شیطانی تاریخی از افلاطون تا نیچه را شامل می‌شود : ناپلئون گفته است : " در مصر به مسلمانان برای ساختن مساجد کمک کردم. در فلسطین به ساختن مجسمه سلیمان یاری رساندم و در ایتالیا با پاپ دوستی کردم. " برای طغیان نفس ساپتن عوامل متعددی جاده صاف کنی می‌کنند. زمانی که به ناگاه به ساختمان عمارت بی نظیر می‌پردازد معمار فرانسوی بی‌چشمداشت برایش کار می‌کند. کلانتر خود را به ندیدن می‌زند زمانی هم که او را بازداشت می‌کنند " گود هیوکولد فیلد " مخالف ایدئولوژیک و وی ساپتن را به ضمانت آزاد می‌کند. عمارت را می‌سازد. دختر کولدفیلد " الن " را به همسری برمی‌گزیند. هنری و جودیت به دنیا می‌آیند.
ساپتن دختر دیگرش را از جایی دیگر " کلیتیمنسترا ( کلایتی ) " به عمارت می‌آورد. این فعالیت‌ها در شرایطی انجام می‌شود که چارلز بون پسر دیگرش بزرگ شده است و به دانشگاهی می‌رود که هنری هم در آنجا به تحصیل پرداخته است. دو برادر همدیگر را می‌پذیرند. در اولین کریسمس به خانه ساپتن می‌آیند. مادر " جودیت " او را با توصیف‌هایی که هنری از طریق نامه به آنان معرفی کرده است به نامزدی با جودیت عنوان می‌کند. ساپتن موقع رفتن هنری و چارلز بون به هنری یادآوری می‌کند که یادش باشد هنری و جودیت نمی‌توانند با هم ازدواج کنند. آنها خواهر و برادر هستند. این افشای حقیقت را هنری نمی‌تواند بپذیرد. جودیت آن را می‌شنود اما در دل بسنده می‌کند که دوست داشتن چارلز بون را در دل داشته باشد. الن مجبور است نامزد کردن جودیت با چارلز بون را که پیشتر خودش را در میان اهالی پراکنده است ادامه بدهد. میس رزا خواهر آلن بی خبر چون دیگران برای جودیت از تکه پارچه‌ها لباس عروس می‌دوزد اما نگاه اول خودش به چارلز بون احساسی را برانگیخته است که نمی‌داند چه واکنش باید داشته‌ باشد. گودهیو کولدفیلد که مغازه کوچکی دارد و بعد از مردن زنش و عروسی کردن الن با ساپتن با رزای شانزده ساله زندگی می‌کند به هنگام وقوع جنگ جنوبی‌ها با شمالی‌ها و پیدا شدن سر و کله سربازان شمالی چنان معتکف می‌شود و به عبادت و ریاضت‌کشی می‌پردازد که در همان اتاق زیر شیروانی زندانش می‌میرد.
میس رزا نوزده ساله مجبور می‌شود به عمارت ساپتن و نزد خواهرش الن برود و با آنان زندگی بکند. ساپتن با شروع جنگ در قبال سرهنگ ساتوریس به سرهنگی می‌رسد و به جنگ ادامه می‌دهد. این در شرایطی است که هنری و چارلز بون پس از طرح رد خواستگاری و مخالفت‌های دو طرف و ادامه جذب و دفع همدیگر به مناطق جنگی می‌روند. چارلز بون هنری را به دیدن زن سیاهپوستی می‌برد که زنش است و از او پسری دارد. کاری که نظیرش را ساپتن در حق خود آنان روا داشته بود. در روزهای پایانی جنگ ساپتن سربازی می‌فرستد و هنری را به چادرش دعوت می‌کند و بر روی خواسته‌اش مبنی بر رد خواستگاری چارلز بون از جودیت آن است که وقتی سرزمین جنوب نفرین شده است. خود ساپتن به وجود آورنده آن همه سرگشتگی برای دیگران است چرا جودیت و چارلز بون از آن قاعده مستثنی باشند ؟ سرانجام نزدیکی‌های رسیدن هنری و چارلز به عمارت ساپتن هنری با تپانچه‌ای چارلز بون را می‌کشد. خبر در عمارت می‌پیچید. هنری خود را از پیگرد قانون پنهان می‌سازد. جودیت داغدار او را طی مراسمی دفن می‌کند. الن پیشتر از همان درد نا به هنگام فرارسیده مرده است. ساپتن از جنگ برگشته خود در عمارت حضور می‌یابد و از میس رزا تقاضای خواستگاری می‌کند.
جواب میس رزای نوزده ساله سکوت است. کلایتی خواهر سیاهپوست بی حرف و داغدار تحمل می‌کند. در این میان " واش جونز " طفیلی ساپتن که حالا با نوه دخترش که پانزده سالی دارد و به یکی از اتاق‌های ساپتن نقل مکان کرده است برای او امکانات سرخوشی فراهم می‌کند و نوه‌اش را بدست ساپتن می‌سپارد تا با او خوش باشد. نوه‌ای که وقتی قابله زایمانش را انجام می‌دهد و ساپتن بالای سرشان در میان علفزار ایستاده است خطاب به او می‌گوید : " پنلوپ ( یعنی مادیان ) و دده سیاه پیر گفته بوده گفتم : " بله ارباب " و او شلاقش را به سمت تشک تکان می‌دهد و می‌گوید : خوب حالا جان بکن بگو ببینم نره یا مادیان ؟ قابله هم می‌گوید و او لحظه‌ای همانجا که بوده می‌ایستد و از جا جنب نمی‌خورد ،‌ شلاقش را به پا تکیه داده و باریکه‌های آفتاب از دیوار بی‌رخنه بالای سرش ‌، روی موی سفیدش افتاده بوده و روی ریشش که هنوز رنگ آن برنگشته بوده و او چشمهایش را می‌بیند و بعد از لای ریش دندان‌هایش را واگر از دستش برمی‌آمده پا به فرار می‌گذاشت منتها نمی‌تواند ،‌ یعنی در زانوهایش نا نمی‌بیند که پا شود و در برود و بعد ساپتن دوباره به دخترک نگاه می‌کند و می‌گوید : خوب ‌، میلی ‌،‌ حیف که مادیانی هم نیستی. اگر بودی آنوقت توی اصطبل آخور آبرومندی می‌دادمت " میلینت بعدها در روسبیخانه‌ای می‌میرد. ساپتن را واش جونزی می‌کشد که عمری برای او از جان و دل خدمت کرده بود. واش جونز است که نمی‌تواند شکست قهرمان آرمانی‌اش را در سیمای ساپتن تحمل کند و در تاریکی شب با داس او را می‌کشد. شاید بشود در جمع‌بندی ،‌ ذهنیت پرستنده قهرمان را که به رغم او مظهر قدرت بی مهار است و هر آنچه می‌کند مثبت انگاشته می‌شود را مسوول عملکرد طاغوتی اشخاص کیش شخصیت محور دانست.
نمونه‌های تاریخی موج سواری دیکتاتورها که اغلب ملی هم نیستند می‌تواند قابل توجه باشد. استالین که ملیتی گرجی داشت در محو مظاهر ملی گرجستان و دیگر جمهوریها در درون ملت روس از هر صاحب منصب روسی از تزارها تا لنین اقدام‌های افراطی‌تری را انجام می‌دهد تا همه چیز را فدای کیش شخصیت خود کند ـ هیتلر اتریشی چنان نژادپرستی و ملی‌گرایی آلمانی افراطی به راه می‌اندازد که از امپراطوران پروسی و بیسمارک‌ویا ویلهم سابقه‌ای برای تهیج شوونیستی تاریخ سراغ ندارد. همین واقعیت در مورد ناپلئون هم صادق است. اما نمونه تاریخی ناپلئون که تمامی دکترین امپریالیسیم سرمایه‌داری را فراتر از علقه‌های ملی ‌، ایدئولوژیکی در لشگرکشی به شمال آفریقا ‌، سرتاسر اروپا به صحنه ظهور می‌رساند واقعیت وجودی دایمی و عدول ناپذیر غرب را به نمایش می‌گذارد. چنانکه در بالا اشاره شد خود می‌گوید با نیرنگ خود را همرنگ همگان نشان می‌دهد و سلطه‌اش را مستحکم‌تر می‌سازد. در ابتدای نوشته به تعریف چهارچوب تراژدی پرداخته شد. اینک جای آن است که تلفیق تراژدی با رمان را که از مقوله‌ای دیگر است به بحث بگذاریم. در رمان آن هم رمانی که در برگیرنده روح تاریخی است مشخصه‌هایی جای تأمل دارد. موجزترین و گویاترین تعریف آن است که در رمان تاریخی دو فرهنگ در حال نبرد نهایی هستند. فرهنگی در حال مرگ و فرهنگی در حال زایش است. در این شرایط اشخاص واقعی با مشخصه‌های پررنگ‌تر از افراد معمولی شرکت می‌کنند.
در مسیر تغییر شرایط تأثیری تعیین کننده می‌گذارند و خود نیز متأثر از شرایط تحول ‌، تغییر می‌یابند. این تعریف ژرژ سیمنون از رمان تاریخی 2 را در طی مراحل شخصیت‌های عمده رمان ابشالوم ابشالوم به روشنی می‌بینیم. قهرمان برجسته رمان که ساپتن باشد از موجودی که به ساده دلی معروف است و خود نیز بر آن تاکید می‌ورزد در کوران علت و معلول‌ها به درندگی و سنگ‌دلی و عامل سقوط خود و دیگران تبدیل می‌شود. پدر میس رزا و الن از موجودی مثبت و خیرخواه و قانع به آدمی بزدل و انزواپذیر تبدیل و با همان شرایط خود خواسته می‌میرد و دختر شانزده ساله‌اش را به یتیمی ‌، گدایی و بی ثباتی سوق می‌دهد. چارلز بون فرزند رها شده ساپتن از لاابالی‌گری و خوشگذرانی با زنان و دختران اعم از سفیدپوست و سیاه پوست به ازدواج با خواهرش " جودیت " پای می‌فشارد و زندگی خود و دیگران را از عواقب شوم آن متأثر می‌سازد. هنری از جوانی سر به راه در کنار مادر و خواهر در بیست سالگی رو در روی پدر ایستاده نفرین پدر را به جان می‌خرد. در دانشگاه با آشنایی برادرش چارلز بون به موجودی که غمنامه شوم نفرین شدگی را تا پایان می‌سراید و عناد می‌ورزد تا چیزی برکنار از سایه لعنت شدگی نماند. منش زنان در این رمان هم جای تعمق و تأمل دارد که همگی نهایتی جز غم بی پایان در دل داشتن ندارند. زنان ساپتن چون مادر چارلز بون ‌، الن ‌، رزا ،‌ میلسنت هستند یا چون کلایتی و یا عمه رزا که او هم سرانجامی جز فرار از خانه آن هم در سی و پنج سالگی و سرنوشت گناه آلود پذیرفتن نداشت ، راه رستگاری ندارند.
در پایان هم این مادر جیم باند ‌، پسر و مادر رها شده چارلز بون هست که با سرایت دادن بیماری به جودیت و کلایتی و با آتش زدن عمارت به وسیله کلایتی و جیم باند و هنری که چهار سالی است خود را در آنجا زندانی کرده است خودکشی دسته جمعی می‌کنند و در سال 1910 پایان قطعی عمر رنجبار همه‌شان بسر می‌رسد. اشاره‌ای به نمونه ارادت ورزی واش جونز پیر خالی از لطف نیست تا ببینیم چگونه عنصر طاغوتی می‌تواند در فضایی مسموم نشو و نما بیابد. در صفحه 11-310 روایت کننده این قسمت می‌گوید : " به گفته پدرم آنوقت هم دلش آرام بوده ‌، گو اینکه می‌دانسته شب که برسد توی کلبه‌ها چه چیزها که نخواهد گفت ‌، همانطور که چهار پنج ماه اخیر که شکم نوه‌اش بالا آمده بود ( که ذره‌ای هم نخواسته بود پنهانش کند ) می‌دانستم مردم چه می‌گویند : واش جونز بالأخره ترتیب ساپتن پیری را داده. بیست سال کشیده این کار را بکند ولی عاقبت ساپتن پیری را چنان زیر نگین گرفته که ناچار است یا تره خورد کند یا مثل خوک نفیر بکشد این به قول پدرم چیزی بوده که با خود می‌گفته و در همان حال بیرون کلبه روی ایوان ،‌ که دده سیاه پیر او را فرستاده بود ‌،‌ یعنی امر به بیرون رفتن کرده بود.
منتظر مانده و شاید هم کنار همان دیرکی ایستاده بوده که داس دو سال آزگار به آن تکیه داشته و زنگار می‌گرفته ،‌ و صدای جیغ‌های نوه‌اش حالا دیگر مثل ساعت بی وقفه می‌آمده منتها دل خودش آرام بوده و نه ذره‌ای نگرانی داشته و نه هم هراس ‌،‌ و پدرم می‌گفت شاید همانجا که ‌، هاج و واج و کورمال کورمال ایستاده بوده ( در جستجوی آن اخلاقیات خودش که بسیار شبیه اخلاقیات ساپتن بوده ،‌ که به او می‌گفته در برابر همه‌‌ی واقعیات و کاربردها و هر چیزی حق باتوست ) و همیشه هم به شکلی از اشکال با صدای سم اسب چهار نعل از هر صدای دیگری پرغرورتر و رعدآساتر بوده ـ پدرم می‌گفت شاید خودش را می‌یابد. شاید در برابر آسمان زرد پگاه تصویر رعنا و مغرور آن مرد سوار بر تصویر رعنا و مغرور اسب در نیمه راه تاخت چهار نعل رها و عیان می‌شود و کورمال کورمال کردن‌ها هم رها و عیان می‌گردد ‌، و ورای هرگونه شفاعت بشری ‌، توجیه پذیر : او از همه‌ی آن یانکی‌هایی که ما و قوای ما را کشتند و زنش را کشتند و دخترش را بیوه کردند و پسرش را از خانه و کاشانه بیرون راندند و برده‌هایش را دزدیدند و زمینش را ویران کردند بزرگتر است.
از کل این ولایت هم بزرگتر است ،‌ آنقدر بزرگتر است که در آن نمی‌گنجد و به تاوان آن ناچار شده است. برای نان و قاتقش دکان کوچکی راه بیندازد ‌،‌ بزرگتر از شماتت و انکاری که جام تلخ را مثل جام تلخی که در کتاب خدا آمده بر لبانش بگیرد. مرا بگو که بیست سال آزگار کنار او زندگی کرده‌ام و تو بگو یک ذره هم تغییر نکرده‌ام. شاید به بزرگی او نیستم و شاید هم چهار نعل اسب نرانده‌ام. متنها دست کم هرجا که رفت من هم دنبالش کشیده شدم. و من و او هنوز هم می‌توانیم این کار را بکنیم و همیشه هم چنان خواهد بود منتها به شرطی که نشانم بدهد از من چه کاری می‌خواهد ، و شاید هنوز هم همانجا ایستاده و مهار اسب را پس از رفتن ساپتن به کلبه در دست گرفته و هنوز هم صدای چهار نعل رفتن را می‌شنیده و تصویر پر غرور چهار نعل تازنده را می‌پاییده که ادغام می‌شود و می‌گذرد و از میان جلوه‌هایی که نشان انباشته شدن سالیان و زمان بوده آنقدر می‌تازد تا به اوج می‌رسد و از آنجا بی هیچ فرسودگی و پیشروی ‌،‌ جاودان تا ابدالأباد زیر شمشیر آهیخته و بیرق‌های تیر شکاف چهار نعل می‌رود و زیر آسمانی به رنگ تندر می‌تازد ... " با شرحی که رفت می‌توان عقیده مترجم را که در دیباچه کتاب نوشته است ابشالوم ابشالوم سخت‌ترین و شاعرانه‌ترین کار فالکنر است تأیید و تصدیق کرد. بدترین خشونت ممکن به عقیده روانشناسان بی اعتنایی است و ساپتن بیش از آنکه زود بازویش یا قدرت پولش ستم روا بدارد خونسردی او و بی اعتنایی او به طبیعت انسانی است که در مورد دیگران اعمال می‌کند. شب سوم آمدنش بعد از چهار سال به میس رزا خواهر زنش ،‌ الن که در غیاب او مرده است پیشنهاد ازدواج می‌دهد آن هم به شرطی که بعد از نزدیکی اگر فرزند بدنیا آمده پسر باشد. این پیشنهاد زمانی از طرف ساپتن به میس رزای نوزده ساله داده می‌شود که خود پنجاه و نه ساله است.
سرنوشت غمبار پسرانش با هم و با خواهرشان جودیت جز با کشتن و کشته شدن به جایی نمی‌رسد. عمارت در حال پوسته پوسته شدن و ویرانی است. جنگ چهارساله امکانانت زندگی را نابود کرده است. آیا او " ساپتن " که جنایت را در کمال خونسردی و بی اعتنایی انجام می‌دهد الگویی جز ناپلئون بناپارت دارد که کشته شدن صدها هزار فرانسوی را در مصر با شوخی و بذله‌گویی برگذار می‌کند ؟ همانی که از هیچ مذهبی و باوری تبعیت و پیروی نمی‌کند ؟ هذیان‌هایی که از واش جونز خواندیم آیا همان هذیان بیماری " راسکلینکف " و عذاب پایان ناپذیر او در قبل و بعد از کشتن دو خواهر سمسار نیست که در ندامت بی پایان می‌سوزد از اینکه چرا نمی‌تواند به سان ناپلئون بناپارت جانی و خونسرد باشد ؟! فالکنر در ابشالوم ابشالوم نمونه نوعی ناپلئون و نمونه نوعی " گوبلز " وزیر تبلیغات هیتلر را در مقطعی طولانی رو در روی هم قرار می‌دهد. گوبلز می‌گفت : " یا باید نابغه باشی و یا به نابغه خدمت کنی " نابغه‌ای که ساپتن باشد و خادم نابغه واش جونزها.
در پایان از اینکه رمان ابشالوم ابشالوم را ادامه " برخیز ای موسی " خوانده بودیم به نمونه‌هایی بپردازیم که در این رمان هم در ایجاد و حفظ فضای آن نفرین شدگی کلی حائز اهمیت‌اند. در صفحه‌های بین 80-75 خریدن زمین که منجر به انقراض قبیله سرخپوست چیکاسا شده بود تاکید می‌شود. در صفحه 54 گفته می‌شود " ایکه موتوبه " زمین را به ساپتن فروخته بوده است. در صفحه 169 به هنگام حمل جسد چارلز بون برای تدفین " اسحاق مکازلین " به کمک‌شان می‌آید. در صفحه 299 وقتی ساپتن به ویرجینیا برمی‌گردد تا بار دیگر پولی را برای ادامه کار تکمیل عمارت صد جریب ساپتن فراهم آورد با اسحاق مکازلین روبرو می‌شود. به یاد بیاوریم فضایی را که در آن زن " عمواسو " فریاد می‌زند که : " پسرم فرعون گیر شده ... " این نفرین زدگی‌ها در صفحه‌های 5-373 از زبان هنری و چارلز بون به کرات بیان می‌شود. چارلز بون یادش می‌آید : " هنگ جفرسن که حالا پدرش در این هنگ مقام سرهنگی دارد در لشگر لانگستریت است و شاید از همان لحظه کل مقصود عقب‌نشینی به نظرش می‌آید که برای آوردن و قرار دادن او در دسترس پدرش بوده ،‌ تا به این وسیله فرصت دیگری به پدرش بدهد. در نتیجه حالا لابد بر او چنین می‌نماید که عاقبت پی برده که چرا تصمیم گرفتی درباره‌ی آنچه می‌خواسته بکند ناتوان بوده. شاید لحظه‌ای و نه بیش ‌، با خود می‌گوید : خدا جان هنوز جوانم ‌، حتی بعد از این چهار سال هم هنوز جوانم ... گو اینکه باورم احتمالاً‌ این باشد که جنگ ،‌ رنج ،‌ زنده و کارآمد نگه داشتن آدمهایش در این چهار سال تا مگر آنها را با گوشت و خون تاخت بزند با زمین بسیار وسیع به قیمت ارزان او را تغییر داده باشد ( که می‌دانم تغییر نداده ) و آن هم تا به حدی که نگویدم : مرا ببخش ‌، بلکه : تو پسر ارشد منی ‌، پشتیبان خواهرت باش ،‌ دیگر هیچوقت ما را نبین ... خدا را شکر ، آن هم نه به خاطر زنا با محارم بلکه به این سبب که دست آخر قصد انجام کاری دارند و دست آخر کاری از دستش برمی‌آید گو اینکه نابود کرددن وراثت و تعالیم کهنه است و به جان خریدن لعن ابدی.
حالا هنری می‌تواند بگوید : دوزخی که همگی به آن می‌رویم دوزخ تو یا او یا پاپ نیست : دوزخ مادرم و مادر و پدرش و مادر و پدر آنهاست و تو هم نیستی که به آن می‌روی ‌، بلکه ما سه تایی ‌، چهارتایی ... همگی خواهیم رفت که متعلق به آنیم. چون حتی اگر فقط او به آنجا می‌رفت باز هم ما به ناگزیری می‌رفتیم. به این دلیل که سه تایی مان جز پندارهای پس انداخته‌ی او نیستیم ‌، و پندارهای هر کسی مانند استخوان و گوشت و خاطره‌اش جزیی از اوست و همگی با هم گرفتار عذاب خواهیم شد و بنابراین حاجتی نخواهد بود عشق و زناکاری را به یاد بیاوریم ‌، و شاید وقتی که آدمی دچار عذاب دوزخ می‌شود اصلاً‌ یادش نیاید که چرا دوزخی شده است. و اگر ما نتوانیم عشق و زناکاری را به یاد بیاوریم ‌،‌ عذاب چندانی نمی‌کشیم ... لازم نیست از من بپرسید که با او به تماس جسم اکتفا می‌کنم و خودم به زبان می‌آورم که نمی‌خواهد دلواپس باشی ،‌ او دیگر مرا نخواهد دید ... بون می‌گوید : هنری ‌،‌ و می‌گوید : طول چندانی نمی‌کشد که دیگر چیزی برجای نمی‌ماند. ناچار هم نخواهیم بود کار به جا مانده را بکنیم. تو بگو حتی امتیاز آهسته به سمت عقب‌ رفتنی را به خاطر دلیلی به خاطر شرف و آنچه از غرور مانده. تو بگو حتی خدا ‌،‌ از قرار معلوم چهار سال آزگار بدون او سر کرده‌ایم ،‌ منتها فکر این را نکرده بود به ما خبر بدهد ‌، کفش و لباس که دیگر جای خود را دارد تازه اصلاً احتیاجی به آنها نداشته‌ایم ‌، زمین و پختن غذا هم همینطور ... بنابراین در جایی که آدم خدا نداشته باشد و احتیاجی به غذا و لباس و سرپناه هم نداشته باشد ‌، آنوقت دیگر جایی نیست که آدم به خاطر شرف بالا برود و بر آن چنگ بزند.
در جایی که شرف و غرور نباشد ‌، هیچ چیز اهمیت ندارد. منتها چیزی در وجود آدمی هست که تیمار شرف و غرور را ندارد و فقط می‌خواهد زنده بماند و یکسال تمام را به عقب می‌رود که زنده بماند ،‌ و احتمالاً‌ این هم که تمام بشود و شکست هم برجای نماند باز هم تن به نشستن در زیر آفتاب و مردن نمی‌دهد ‌، سر به جنگل می‌گذارد و در جایی به جستجویی می‌پردازد که فقط اراده و پایداری نمی‌تواند تکانش دهد و به دنبال ریشه‌ی درخت و گیاه و این جور چیزها می‌گردد. آری هنری جانم ،‌ گوشت نابخرد دیرین غیر رویایی که از تفاوت نومیدی با پیروزی هم آگاه نیست. " فرض کلی که به رمان " برخیز ای موسی " قائل شدیم که در پس پشت آن پیام فالکنر طنین می‌اندازد که موسی نیست ‌، برخیز ای موسی و به نحوی تفسیر عهد عتیق و جدید و این بار ابشالوم با عبرت پذیری معاصر از آن معاصی ذهنیت خواننده درگرد رستگاری بماند آن هم با تعالیم آمریکایی از یهودیت که بنیاد نوبل و دیگر مؤسسات همسان و همسنگ به تجلیل‌اش بپردازند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات