تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۹  ، 
کد خبر : ۱۹۳۹۲۹

صهیونیسم و ادبیات جهان (بخش هفدهم)


دوره دوم : 10
- آیزاک با شویس سینگر ، برنده جایزه نوبل 1978 ، ترجمه مژده دقیقی - انتشارات نیلوفر چاپ اول 1382 - چاپ دوم 1384 سینگر یهودی لهستانی الاصل - تبعه آمریکا ( 1991 - 1904 ) در سال 1935 وارد آمریکا شده و در سال 1943 به تابعیت آمریکا در می‌آید. اولین رمانش " خانواده مسکات " در سال 1950 به ییدیش و انگلیسی چاپ می‌شود. رمان‌های ( خانه اربابی 1967 ) ، ( ملک 1969 ) مجموعه داستان ( گیمپل ابله و داستان‌های دیگر 1957 ) ، ( اسپینوزای کوی و بازار و داستانهای دیگر 1961 ) ، ( جادوگر لوبلین 1960 ) ، مجموعه داستان ( جمعه کوتاه و داستانهای دیگر 1973 ) ، ( عشق پیری 1979 ) ، ( مجموعه داستان‌ها 1982 ) ، رمان‌هایی چون ( شیطان در گوری 1935 ) ، ( برده 1962 ) ، ( دشمنان : یک داستان عاشقانه 1972 ) ، ( تائب 1983 )
ادبیات آیزاک با شویس سینگر در موارد کلی همان ادبیاتی است که نویسندگان یهودی از قرن هیجدهم به طور پر دامنه ادامه داده و در قرن بیستم آن را به درجات بالاتری رسانده‌اند. تئاتر برادوی در آمریکا و همسو با آن سینمای هالیوود در تکمیل کردن هنر و ادبیات یهودیت جهانی نقش بسزایی داشته و دارند.
وجوه مشترک :
1 - ترسیم آوارگی و سادگی یهودیان برای دل سوزاندن غیر یهودیان به آنها.
2 - انتقال مفاهیم دینی یهودی در راستای برتری طلبی قومی به کار گرفته می‌شود.
3 - ترسیم فضایی که نازیسم و آنتی سیمیتزم هر آن ممکن است در هر کجای جهان شکل بگیرد. یهودیان ضامن عدم بروز و ظهور فاشیسم و اشکال مختلف آن نمایانده می‌شوند.
4 - القأ رهبری دینی جهان به خواننده در قالب عرفان‌های " حسیدیم " و " کابالا " و بازتابی آنچه ادعا دارند ، که می‌توانند پیکره مصنوعی را جان ببخشند . صدها فیلم تولیدی هالیوود گویای این ادعاست: " گولم پیکره مصنوعی نماینده انسان که جان می‌گیرد. در افسانه‌های عامیانه حکایت شده که این یا آن حکیم توانسته است انسانی از رس و سفال بسازد و در اوجان بدمد. یکی از افسانه‌های مشهور درباره پیکره‌ای است که ربی یهود الیوا در قرن شانزدهم میلادی در پراگ ساخته است. ... صفحه 221 یادداشتهای توضیحی "
5 - ادعای هولوکاست و خونخواهی از همه جهانیان که همچنان به ترسیم ابعاد آن مشغولند.
6 - شناسنامه سازی‌های متعدد درباره سرزمین فلسطین و از نیل تا فرات در اشکال گوناگون به کار گرفته می‌شوند. انبوهی از تولیدهای سینمایی ، ادبی ، هنری درباره این مورد و موارد یادشده گویای حقیقت است.
موارد ویژه :
1 - نویسندگان یهودی اروپایی شرقی و روسیه به رغم همبستگی کلی با دیگر یهودیان بر روی زبان و ادبیات ییدیش تاکید دارند. کسانی چون سولومون رابینوویچ ، اسفرویم ، سینگر ، بلیک و سال بلو و ... در جهت غنای آن کوشیده‌اند تا برتری یهودی اروپایی را بر یهودی خاورمیانه‌ای ( سفارودی ) با زبان عبری بدست بیاورند.
2 - در اندیشه‌های نویسندگان ییدیش زبان اندیشه و فرهنگ حسیدیم زیر بنای آثار قرار می‌گیرد : " حسیدیم نهضت پرهیزگاری ، فرقه‌ای از عارفان یهودی. این جنبش مذهبی و اجتماعی در سال 1740 در اروپای شرقی پدید آمد و اصول آن عبادت پروردگار و اجرای فرایض دینی از صمیم قلب و همراه با شادی و سرور بود. این نهضت به سرعت در میان یهودیان اروپای شرقی رواج یافت و تا امروز ادامه دارد - صفحه 218 یادداشتهای توضیحی " از میان نویسندگان ییدیش زبان سینگر بیشتر به جنبه‌های حسیدی ادبیات خود متمرکز است و می‌توان ادبیات او را ( صرف نظر از گرایش صهیونیستی‌اش ) ادبیات دینی به حساب آورد.
با مقدمه‌ای که ترسیم یافت یازده داستان مجموعه ( یک مهمانی یک رقص ) را مرور می‌کنیم : داستان اول " عشق پیری " : " هاری بندینر هشتاد و دو ساله یهودی لهستانی الاصل صبح یک روز تابستانی در آپارتمانش در طبقه یازدهم که آن محل تازگی‌ها به میامی پیوسته است از خواب برخاست. هر چه سعی کرد خواب‌های شب گذشته را به یاد بیاورد موفق نشد. هاری سه زن گرفته بود که مرده بودند. پسر چهل و شش ساله مهندس هم مرده بود و از او دو بچه بر جای مانده بود که رفته بودند با اقوام مادری‌شان زندگی کنند و نمی‌خواستند یهودی شوند. تنها دختر هاری ( سیلویا ) هم با سرطانی که مادرش گرفته بود در همان سن گرفته و او هم مرده بود. هاری طبق معمول کارهای روزانه مجردی‌اش را انجام می‌داد . روز دوم زنی حدود شصت ساله به دیدنش آمد و خود را " اتل " همسایه دست چپ معرفی کرد. اول ساعتی در آپارتمان هاری و سپس ناهار را در آپارتمان اتل خوردند. موقع خداحافظی زن از آمادگی‌اش برای ازدواج حرف نزد و هاری بعد از ظهر هم او را بر روی بالکن ندید. صبح روز بعد خانم همسایه دست راست نامه از اتل برای هاری آورد و گفت که چند ساعت پیش اتل خود را از آپارتمان به پایین انداخته است. اتل در یادداشت خود از هاری خواسته بود برایش دعا بخواند. پیرمرد متاثر از اتفاق افتاده تصمیم گرفت در نقش پدر به دیدن سیلویا ( دختر اتل ) برود که در برتیش کلمبیا توی چادر زندگی می‌کرد. " موضوع ساده داستان یک حادثه‌ای را از دوره کهولت سن‌ هاری و اتل نشان می‌دهد. اما سنیگر به عنوان یک نویسنده ایدئولوژیک یهودی در لابلای سطور اهداف خود را به خواننده منتقل می‌کند : " سر تا سر سال با کنیسه کاری نداشت، ولی در روش هشانا و یوم کیپور باید برای عبادت جایی می‌رفت. و در نتیجه تقاضاهایی برای کمک به اسرائیل. دانشسراهای مذهبی ، مکتب خانه‌های تورات ،‌ خانه سالمندان و بیمارستان‌ها به دستش می‌رسید ... صفحه 15 " در هر داستان سینگر به جا و بی جا نامی از اسرائیل می‌برد تا آن هدف غایی تکرار که با عادت همراه می‌شود بر ذهن و ضمیر خواننده بنشاند. یا : " مذهبی نبود ، تردیدهایش درباره تقدیر و منشأ هستی طی سالها بیشتر شده بود. اغلب می‌گفت بعد از بلاهایی که در اروپا سر یهودی‌ها آمده ، چطور می‌شود ایمان داشت؟ صفحه 26 " تاکید نویسنده از زبان، هاری، همان سرمشق‌های مشترک اکثر نویسندگان یهودی و هواداران آنهاست.
" دوست کافکا " داستان دوم : " راوی ( نویسنده ) مدعی است که قبل از به شهرت رسیدن فرانتس کافکا را از طریق دوستش ژاک کهن (بازیگر سابق تئاتر ییدیش ) می‌شناخت. ژاک کهن هر شب در در کافه نویسندگان ییدیش پیدایش می‌شده و از راوی سکه‌ای به عنوان قرض می‌گرفت. ژاک کهن اسم اصلی‌اش یانکل بوده و از حاسید‌های لهستان که در این اواخر مجبور شده بود مقاله بنویسد و کمتر هم چاپ می‌شد. از عکس‌هایش با هنرپیشه‌ها و از روزنامه‌هایی که شخصیت‌های مشهور برایش فرستاده بودند هر شب حرف می‌زد. از اینکه در آن زمستان زیر اتاق شیروانی با بخاری خاموش سر می‌کرد و مدعی بود که فلک یک طرف شطرنج ایستاده و او در مقابلش، و تاکنون نباخته است. با ورود بامبرگ ، کهن درباره او حرف می‌زند. در یکی از آن روزها روشنفکران و نویسندگان مهمانی بر پا می‌کنند و قرار بوده هر کسی با زن یا معشوقه‌اش در آن شرکت کند. بامبرگ هم که با فاحشه‌ای آمده بود در حین رقصیدن مهمانان حال او خراب می‌شود. در کافه باز هم بامبرگ به جمع دو نفره آنها اضافه می‌شود. بامبرگ درباره شلخته نوشتن‌های کافکا انتقاد می‌کند. موقع رفتن که کهن چندین برابر شب‌های پیشین خاطره تعریف کرده بود بیست گروشن می‌خواهد که برود و نویسنده چهل و شش گروشن به وی می‌دهد. سرشب هم دو سکه به او داده بود. " در داستان دوست کافکا چند خاطره تو در تو گفته می‌شود و بعد از آن همه چیز به جای اولش برمی‌گردد. زبان ییدیش با فراوانی به کار گرفته می‌شود تا به نوعی ذهن آشنایی نسبت به آن در خواننده ایجاد بشود.
در خلال خاطره‌ها اسطوره کافکا به انحأ مختلف پیچیده‌تر نشان داده می‌شود. بارها فضای گتو ( اردوگاه اجباری یهودیان آن هم در سال 1935 ) در صحبت‌ها توصیف می‌شود : " قیافه مرد اروپایی سرشناسی را داشت که از سر لطف و عنایت برای بازدید از گتو آمده باشد ... صفحه 34 " گتو دو را دور تصویر می‌شود که جنگ فقط علیه یهودیان بوده است. همچنین ایجاد پیشزمینه ذهنی برای خواننده که نتیجه به اصطلاح هولوکاست ادعایی آنها را بپذیرد. ژاک کهن می‌گوید : " ... دوست جوان من، اولین بار که کتاب ایّوب را خواندم ، همین سوال برای من مطرح شد. چرا ایّوب به زندگی ادامه می‌داد و عذاب می‌کشید ؟ برای آنکه دست آخر تعداد بیشتری دختر و الاغ و شتر داشته باشد ؟ نه، جوابش این است که به خاطر نفس بازی بود. همه ما با سرنوشت شطرنج بازی می‌کنیم....صفحه 37 " استفاده از داستان زندگی پیامبران به شکل دلخواه که وارد متن داستان شده است همانند : " ... می‌دانی کافکا در عین جوانی دچار همان دغدغه‌هایی بود که من در روزگار پیری گرفتارش هستم. این دغدغه‌ها در هر کاری سد راهش بود - چه در امور جنسی و چه در نوشتن . تشنه عشق بود و از آن فرار می‌کرد. یک جمله می‌نوشت و بلافاصله آن را خط می‌زد ... صفحه 42 " یا : " ... انسانی هوشمند در بالاترین مرتبه خود آزاری. کافکا دلش می‌خواست یهودی باشد ، ولی نمی‌دانست چطور. دلش می‌خواست زندگی کند ، ولی این را هم بلد نبود.... صفحه 46 " به راحتی سرنوشت ایوب و کافکا و کهن جمع بسته شده از آن شناسنامه قومی تهیه دیده شده است.
افسانه " گولم " نیز یکی از منابع حسیدیم و قباله و در شکل امروزی تر در فیلم‌های یهودیان هالیوود دیده می‌شود. : " ... از کنار یک کنیسه قدیمی گذشتیم ، و کافکا بنا کرد به صحبت کردن درباره گولم. کافکا به گولم اعتقاد داشت ، حتی معتقد بود احتمالش زیاد است که در آینده گولم دیگری خلق شود. مگر ، بر اساس قباله ،‌خدا دنیا را با بر زبان راندن کلمات مقدس نیافرید ؟ در آغاز کلمه بود .... صفحه 46 "
" یک روز در جزیره کانی " داستان سوم : راوی ( نویسنده ) از نویسندگی خود برای روزنامه ییدیش زبان در آمریکا می‌گوید. با زنی مطلقه به نام استر رابطه پنهانی دارد. صبح یک روز به طرف جزیره کانی به راه می‌افتد. از همه طرف شانس می‌آورد. داستانش چاپ شده است و از او داستان دیگری خواسته‌اند. قلک تلفن همگانی تعدادی سکه در اختیارش می‌گذارد و مدیر روزنامه در رستوران پول ناهارش را حساب می‌کند. اندیشه اصلی راوی تمام شدن ویزای توریستی‌اش در آمریکاست و تا زمانی که هیتلر حمله نیروهایش را به لهستان عملی نکرده است تمدید نخواهد شد. مدیر و راوی در حال ناهار خوردن استر را می‌بینند. استر و راوی وانمود می‌کنند که رازی بین‌شان نیست. مدیر پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح می‌کند که مشکل ویزا هم حل خواهد شد و راوی ناچار پیشنهاد را رد می‌کند. در پایان ویزایش را گرفته است اما برای همیشه استر را از دست داده است " نویسنده در این داستان فقر وبدبختی و آوارگی ییدیش زبان یهودی را در آمریکا با ابعادی وسیع مطرح می‌کند. ادعای نسل کشی به وسیله استالین نیز به موازی اتهام وارده بر هیتلر در ادبیات دهه هفتاد قرن بیستم یهودیان جایگاه ویژه‌ای می‌یابد : " مردی که دماغش پوشیده از مویرگ‌های قرمز بود در جوابش فریاد زد : " پس محاکمه‌های مسکو چی ؟ تکلیف آن میلیونها کارگر و کشاورزی که استالین به سیبری تبعید کرد چه می‌شود ؟ آن ژنرالهای شوروی که رفیق استالین شما اعدام کرد چی ؟ ... آیا بوخارین واقعاٌ جاسوس آلمانهاست ؟ آیا تروتسکی از را کفلر پول می‌گیرد ؟ آیا کامنف دشمن پرولتاریا بود ؟ ... صفحه 54 " : " .... نگاهی به کتاب آموزش اراده انداختم. انضباط ؟ تمرکز ؟ اگر محکوم بودم در اردوگاههای هیتلر تلف شوم ، اینها به چه درد می‌خورد ؟ حتی اگر زنده هم می‌ماندم ، یک رمان یا داستان دیگر چه کمکی به بشریت می‌کند ؟ .... صفحه 54 " سنیگر همانند داستان نویسان قرن نوزدهم روند داستان را رها کرده در جهت ایدئولوژی صهیونیستی خود با صراحت حرف می‌زند. ضمن اینکه سوء‌ظن نویسنده هم که احتمال دارد آمریکا وی را هم همانند یهودیان اروپای مرکزی به فلسطین می‌فرستد، نمودار است.
" شوخی " داستان چهارم : راوی ( نویسنده ) از مجله آلمانی زبان در نیویورک در آستانه شروع جنگ جهانی دوم حرف می‌زند که صاحبش لیپکنید بندل بوده و زنش فریدل هم به عنوان سردبیر نشریه را مدیریت می‌کرد. بندل از آن یهودیان تاجر عتیقه و فلسفه و هنر بوده و هر از گاهی تصمیم‌های عجیب می‌گرفته است. چندی بوده به یاد دکتر والدن افتاده بوده که در آلمان در حال تدوین دائرة المعارف بزرگ یهود بوده و چندین مجلد آن قبل از شروع جنگ جهانی اول چاپ شده بوده است. بندل با کمک یک نسخه شفاس خطی یهودی ( داوبن‌ژن ) نامه‌ای به عنوان دوشیزه ( النور ) به آلمان برای دکتر والدن می‌فرستد که چطور عاشق اندیشه و افکار اوست. نامه‌ها از سال 1933 تا تابستان 1938 ادامه می‌یابد تا اینکه دکتر والدن خبر ورودش را به نیویورک می‌دهد. بندل بر آشفته دست به دامن راوی می‌شود و با هم در فرودگاه به استقبال دکتر والدن می‌روند و با هم جریان سقوط هواپیمای حامل النور را بر روی اقیانوس در شامگاه دیروز تعریف می‌کنند. دکتر والدن در هتلی اقامت داده می‌شود و بندل بعد از آن از دست دکتر والدن فرار می‌کند مدتی بعد به راوی از بیمارستان تلفن می‌کنند تا فردا به دیدن دکتر والدن برود. خبر مرگ دکتر والدن به بندل هم می‌رسد و در مراسم تشییع جنازه او از آلبرت انیشتن تا ده‌ها خاخام سرشناس شرکت می‌کنند و از او به عنوان رکن یهودیت یاد می‌کنند. جمله دکتر والدن در فرودگاه به یاد راوی می‌آید که گفته بود : " زندگی من یک شوخی بزرگ بوده است " دکتر والدن یهودی توسط لیپکیند بندل مسیحی مورد تمسخر قرار می‌گیرد اما آنچه نتیجه حاصل می‌شود گرد آمدن نخبگان یهودی به مناسبت مرگ والدن و سرمایه گذاری جمعی برای انتشار مجلد‌های باقی مانده است. باز هم بندل " پدر و مادر آریایی " با همه حشرونشری که با یهودیان دارد خباثت خود را بروز می‌دهد : " ... همیشه داشت روی برنامه‌ای کار می‌کرد - برای نجات بشریت ، برگرداندن فلسطین به یهودی‌ها ، اصلاح زندگی خانوداگی ، تبدیل دلالی ازدواج به علم و هنر ... صفحه 66 " تزریق تدریجی سم تبلیغاتی توسط نویسندگان کار کشته یهودی همیشه با تمرین‌های حساب شده انجام گرفته است. حساب شده از این زاویه که آنها حاضر نیستند همه مطالب‌شان را در یک فیلم ، در یک رمان ، شعر و ... به حراج بگذارند و بعد از آن خلع سلاح شوند. تنش آفرینی صهیونیست‌ها در اروپا و آمریکا و آرژانتین و ... گویی هر یک با ده‌ها سال فاصله طراحی و اجرا می‌گردد. اسرائیل در صفحه‌های مختلف کتاب از زبان شخصیت‌های داستانی در مقاطع مختلف به عنوان محلی ایده‌آل برای جهانگردی ، بازاری مناسب برای ساخت و ساز و سرمایه‌گذاری و ... در داستان‌های کوتاه آیزاک با شویس سینگر تصویر می‌شود که با بیشترین نیرنگ همراه است.
" یک مهمانی یک رقص " داستان پنجم : " راوی داستان را از زمانی تعریف می‌کند که نوجوانی بوده و در روستای یهودی نشین شبرین، و همانند خیلی‌ها کنجکاو سرنوشت سه دختر مرد شصت ساله‌ای به نام لایسر بوده است. لایسر دو تا زن گرفته و هر دو در آن زمان مرده بودند و وضع جسمی خود وی نیز رو به وخامت می‌رفته است. دختر بزرگ " لئا " حدود پنجاه ساله و تنومند ، راشل بعد از او و دختر کوچک‌تر فایگل 29 ساله بوده است. عده‌ای عقیده داشتند که جن بر بالای لوله بخاری آنها می‌نشیند و با لئا سروسری دارد. راشل عقیده داشته که با بودن لئا هرگز امکان ازدواج نخواهد داشت چرا که او بخت هر دو خواهر کوچک‌تر را بسته است. سرانجام جوانی یهودی با گاریش از ورشو می‌آید و از فایگل که نان‌ها را در کوچه‌ها می‌فروخت خواستگاری می‌کند. ازدواج انجام می‌شود و از فردای آن روز معرکه گیری بین عروس و داماد شروع می‌شود و طلاق پیش می‌آید. بعد از طلاق لایتسر و راشل می‌میرند و فایگل هم سخت بیمار می‌شود. " راوی یادش می‌آید که فایگل به مادرش می‌گفت : " مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می‌برد ؟ هیچ چیز ، فقط یک مهمانی و یک رقص " خانواده لایتسر در کانون مرکزی داستان قرار دارد. دیگران همه کم و بیش همان وضعیت را دارند. سادگی و زود و سهل باوری و دور خود گردیدن تا عمرشان به پایان برسد. فایگل سه بار نامزدی داشته و آخری هم به طلاق و مرگ خودش منجر می‌شود. داستان علاوه بر سیر حوادث بر افکار نویسنده متمرکز شده است : " ... فایگل زیاد به دیدن مادرم می‌آمد. داستانهای وحشتناکی درباره شیوع وبا در سال 1915 تعریف می‌کرد و پشت سر دخترها و زنهای جوانی حرف می‌زد که در زمان جنگ در شبرین جنس قاچاق می‌کردند. ژاندارمهای اتریش اغلب مجبورشان می‌کردند موقع بازرسی بدنی لباس‌هایشان را در بیاورند و به قسمت‌های حساس بدنشان ، که هیچ زن آبروداری نمی‌گذارد مردهای غریبه لمس کنند ، دست می‌زدند. مادرم ، که کلاه‌گیس به سر داشت ، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت : " همه اینها نتیجه تبعید طولانی مدت ماست " نویسنده باز هم برای فلسطین پرونده‌سازی می‌کند و آن را از زبان مادر راوی به خواننده منتقل می‌کند.
داستان ششم " پدر بزرگ و نوه " : " ربی مرد خای مئیر بعد از ازدواج دخترش با یک یهودی اهل لیتوانی دیگر او را ندیده بود. بعدها خبر مرگش را شنیده بود که دو تا بچه بر جای گذاشته است. امورات مردخای تنها از راه مغازه خواربار فروشی می‌گذشت که زنش بیل تمه اداره‌اش می‌کرد. بعدها او هم می‌میرد و ربی مرد خای مئیر مجبور می‌شود مغازه را فروخته و چون همیشه شب و روزش را به عبادت بگذارند. بعد از مرگ زنش هیچ پرستاری نداشت و خود از عهده کارهایش بر می‌آمد. یک روز جوانی بلند بالا با چمدان به دم در می‌آید و خود را معرفی می‌کند که نوه اش است . اسم جوان فولی بود و شدیداً به مارکسیسم گرایش داشت و هر از گاهی با پدر بزرگ بحث می‌کرد. سرانجام روزی رسید که فولی با تپانچه‌اش عازم محل تظاهرات بشود و بسته‌ای بزرگ به پدر بزرگ داد که آن را فردا در صورت نیامدن خودش به دختری به نام کاتس که مراجعه می‌کرد بدهد. ساعاتی بعد جنازه فولی را می‌آورند. دو نفر پلیس و یک نفر شخصی پوش هم با پاکتی که برای خانم کاتس مانده بود به پاسگاه پلیس می‌برند " یک پدربزرگ عالم دینی و به نوعی تارک دنیا با همه تعریف‌ها معرفی شده است ، نوه او ( فولی ) نیز به موازی شهید انقلاب می‌شود. این توازن در یک خانواده به کل یهودیان ییدیش زبان اطلاق شده است : " در مکتب خانه تورات آلک ندروف ، سوال کرد در دنیا چه خبر شده و چیزهایی به او گفتند که مات و مهبوت ماند. همان‌هایی که چند سال پیش تزار را کشته بودند ، حالا باز هم تحریک مردم را شروع کرده بودند. بین آنها تعداد زیادی یهودی وجود داشت ، یک جایی در روسیه بمب انداخته بودند. زندانها پر بود ، خیلی از شورشی‌‌ها را به سیبری فرستاده بودند.
حاسیدی که این ماجرا را برایش تعریف می‌کرد گفت : " آنها می‌کشند و کشته می‌شوند. هر کسی شمشیرش را توی قلب همسایه‌اش فرو می‌کند ! ... صفحه‌های 113 و 114 " ضمن اینکه در بحث های فولی و پدربزرگ دو نوع تفکر یهودی ( پدربزرگ خاخام حسیدیم است ) ، ( فولی پیرومارکسیسم یهودی ) با هم سنجیده می‌شوند. در ضمن از خلال بحث ها نتایج به سود یهودیان رقم زده می‌شود. پدربرزگ : " بیشتر از آنکه یهودی‌ها خواهان آمدن ماشیح باشند ، ماشیح است که می‌خواهد به نزد یهودی‌ها بیاید ، ولی آن نسل ارزشش را داشته باشد .... صفحه 117 " فولی گفت : " .... جنگ است ، پدربزرگ ، یک جنگ سخت بین استثمارگران و استثمار شده‌ها. کی کشاورزها را تحریک کرد که یهودی‌ها را قتل عام کنند ؟ زمیندارها ، ضد انقلاب ، مرتجعین. ... " هر کدام از شخصیت‌های داستانی قسمتی از طلب کاری یهودیان علیه مسیحیت و به اصطلاح نسل کشی‌ها و ... را برای خواننده بازگو می‌کنند. پدربزرگ موضوع را به ادعاهای تاریخی می‌کشاند : " ... جنگ فقط بین خیر و شر است ، بین خدا و شیطان ، بین اسرائیل و عمالیق. عسیو و اسمعیل حاضر نشدند تورات را بپذیرند. برده دوست دارد به حال خود رها شود ... " در جمله‌های بالا پدربزرگ مسیحیت ( عسیو ) و اسلام ( اسمعیل ) را به عنوان منحرفین از تورات معرفی می‌کند.
داستان هفتم " وانویلدا کاو " : پیر پسری نویسنده که تنها یک کتاب و چند مقاله چاپ کرده بود در کافه محل گردهمایی نویسندگان ییدیش سروقت می‌آمده و بدون حرف زدن با کسی می‌رفته است. بی‌رحمانه از شالوم علیخم ، تولستوی ، داستایفسکی و دیگران انتقاد می‌کرده و سرانجام در مقابل پیشنهاد سردبیر مجله‌ای پیرامون ادبیات به طور کلی و ادبیات ییدیش به ویژه نوشتن آن مقاله را به عهده ب‌گیرد. در هفته بعد از اتمام مهلت پنجاه و نه و نیم صفحه مطلب می‌آورد که چند صفحه اول مربوط به ادبیات و بقیه درباره نژادهای مختلف اسب بوده است. وقتی مقاله‌اش را بر می‌گردانند می‌گوید چون ادبیات ییدیش مرا تکفیر کرده است من هم آنگونه نوشتم " نویسنده فقط به خاطره گوی خود می‌پردازد که وانویلداکاوا در سال 1935 مقدمه‌ای بر کتاب ( شیطان در گوری ) وی نوشته بوده و هرگز علائم جنون از خود بروز نداده بوده است.
داستان هشتم " خائن به قوم یهود " : " روای ( نویسنده ) از نوجوانی خود در ورشو در محله یهودی نشین حرف می‌زند که می‌توانسته از بالکن آن هر سه خیابان یهودی نشین را ببیند. روزی مردی را به خانه آنها می‌آورند که چهار زن شاکی داشته ( پدر راوی خاخام بوده است ) و وی را به گیر سربازان روسی انداخته بوده‌اند. از زن اول چهار فرزند و به ترتیب از زن های بعدی هم بچه داشته و تنها جوان‌ترین زن بچه دار نشده بوده است. کوپل میتزنر اول زیر بار نمی‌رفته و بعد پذیرفته و قرار می‌شود فردای آن روز همه زن‌ها بیایند و کوپل زن اول را نگه داشته بقیه را طلاق بدهد اما خرجی بچه‌ها را بپردازد. روز بعد نه زن‌ها و نه کوپل پیدایشان نمی‌شود و شایعه بر سر زبان ها می‌افتد که کوپل با جوان‌ترین زنش به اروپا یا آمریکا گریخته است " یک داستان کوتاه معمولی و روایتی پیش روی خواننده قرار می‌گیرد. اما از آنجایی که نویسنده ایدئولوژیک و قوم‌گراست در حاشیه داستان به یکی از ماموریت‌هایش می‌پردازد : " ... یک بار دیگر سروکله مرد سبزه رویی پیدا شد با عمامه سرخ رنگ که منگوله‌ای از آن آویزان بود ، عبایی شبیه به شال دعا روی دوش انداخته ، و پای بی‌جوراب سندل پوشیده بود. بعدها فهمیدم یک یهودی ایرانی بوده ، از اهالی شهر شوش - همان پایتخت باستانی که شاه اخشورش ، ملکه استر ، و هامان خبیث در آن زندگی می‌کردند ... صفحه 142 " نویسنده با عنوان عابری که از خیابان می‌گذشته به تاریخ پردازی درباره ایران می‌پردازد و نژاد پرستانه به " استر " لقب ( ملکه ) و هامان وزیر (عرب تبار ) لقب " خبیث " می‌دهد. موضوعی که هیچ ارتباطی با داستان " خائن به قوم یهود " ندارد.
داستان نهم " کافه تریا " : " راوی ( نویسنده ) از کافه تریایی می‌گوید که نویسندگان ییدیش زبان و حتی عبری زبان اروپایی جمع می‌شده‌اند و درباره مسائل مختلف ( هولوکاست ، اردوگاه‌های G.P.u استالینی ) و بازماندگان آن حرف می‌زده‌اند. در میان کسانی که به آنجا بیشتر رفت و آمد می‌کرد ، زن جوانی به نام استر مورد توجه نویسنده قرار می‌گیرد. او کارگر کارخانه در حوالی نیویورک بوده که دکمه سوا می‌کرده است. استر اهل بلاروس بوده و بعدها به لهستان می‌روند و با حمله هیتلر به لهستان به شوروی می‌گریزند. پدر استر که بر روی صندلی چرخدار می‌نشسته ، دو پایش قطع بوده و در ناامیدی شدید قرار دارد. در روزی که نویسنده مهمان آنها بوده ، پدر استر درباره‌اش گفته بود که استر در شوروی با افسر یهودی ارتش سرخ ازدواج کرده بود که شوهرش در جریان جنگ کشته می‌شود. پدر استر پاهایش را در سرمای سیبری و در تبعید از دست می‌دهد. خود استر هم در اردوگاه با شوتیس و هم در اردوگاهی در شوروی بسر برده بوده است. ملاقات‌های نویسنده با استر در فواصل مختلف انجام می‌گرفته و هر بار استر از کتاب‌های چاپ شده نویسنده تعریف می‌کرده است. کافه تریا ( محل نشست نویسندگان و مهاجران ییدیش ) دچار آتش‌سوزی می‌شود و آنها مدتی بعد در کافه‌ای دیگر همدیگر را پیدا می‌کنند. استر درباره افسردگی پدرش حرف می‌زند و همچنین در باره وکیل یهودی که در صدد بوده وی را بر آن دارد تا با نقش دیوانه بازی کردن غرامت ناشی از هولوکاست را از آلمان‌ها بگیرد. استر مدرک لازم را نداشته است. چند روز بعد استر به نویسنده تلفن کرده به آپارتمانش می‌آید. او دلیل آمدنش را حرف‌های ناگفته‌اش درباره آتش سوزی کافه تریا عنوان می‌کند. استر می‌گوید آن شب به کافه تریا رفته بوده و می‌بیند که کل کافه به هواداران هیتلر اختصاص یافته و خود هیتلر هم با آن صدای آشنا در حال سخنرانی بوده است. بعد از ساعتی یک نفر متوجه حضور استر می‌شود و او نیز بلافاصله می‌گریزد.
استر نتیجه می‌گیرد که آتش سوزی ردپا گم کردن آن جلسه بوده است. نویسنده در مقابل می‌گوید که ذهن استر ناگهانی فعال شده و خاطرات درباره تصاویر هیتلر و هوادارانش را زنده کرده است. باز هم فاصله‌ای بین‌شان می‌افتد و در روزی که نویسنده عازم تورنتو برای سخنرانی بوده است استر را همران با مردی که اگر او زنده هم می‌بوده در آن زمان می‌بایست حداقل هشتاد و هشت سال می‌داشت، می‌بیند. رفتار استر را با وی مهربانانه می‌بیند و استر هم برایش دست تکان می‌دهد. نویسنده بعد از آن دیدار کوتاه به یاد حرف‌های استر درباره هیتلر می‌افتد و متأسف می‌شود که چرا آن موقع از استر بیشتر توضیح نخواسته بود. " در رمان های " کهن‌ترین داستان - رومن گاری " " وعده گاه شیربالفور - ژیل پرو " و ... این موضوع که صهیونیست‌ها ضامن قدرت نگرفتن فاشیست‌ها در کل اروپا هستند مورد تاکید قرار می‌گیرد. در این داستان سینگر وحشت درباره زنده شدن هیتلر را از زبان استر به خواننده گزارش می‌کند. مکان داستان که نیویورک در آمریکاست ، آن هم دهه‌هایی بعد از گذشت جنگ جهانی دوم قرار داده شده است ، خود تاکیدی است که اگر یهودیان نظارت نداشته باشند ممکن است هیتلرهایی در شهر نیویورک هم جلسه تشکیل بدهند. این استر یهودی است که با حضور به موقع‌اش باعث می‌شود توطئه فاشیست‌ها عقیم مانده و آنها با سوزاندن کافه‌تر یا متواری شوند. همچنین پرداخت غرامت به یهودیان بازمانده از اردوگاه‌های آلمانی به سخره گرفته شده است که آدمی همچون استر هم نمی‌تواند از آن بهره‌مند بشود.
نویسنده در صفحه‌های مختلف از این داستان اخبار مرگ بازماندگان به اصطلاح هولوکاست را به آگاهی خواننده می‌رساند تا عواقب هولوکاست بیش از اندازه واقعیت هولناک جلوه داده شود : " ... می‌‌آیند سراغم. سلام می‌کنند " سلام آرون ! " و درباره ادبیات ییدیش حرف می‌زنیم ، و فاجعه کشتار یهودیان ، کشور اسرائیل ، و غالباً درباره آشنایانی که آخرین بار که آنجا بودم داشتند شیر برنج یا کمپوت آلو می‌خوردند و حالا دیگر زیر خاک‌اند .... صفحه 151 " یا : " ... در روسیه یک نفر به او تهمت زده بود که تروتسکیست است. او را به معادن طلای شمال فرستاده بودند G.P.U آدمها را می‌فرستاد آنجا بمیرند. حتی قویترین آدمها هم بیشتر از یک سال طاقت آن سرما و گرسنگی را نداشتند. بدون محکومیت تبعیدشان می‌کردند. همه با هم می‌مردند : صهیونیست‌ها ، بوندسیت‌ها ، اعضای حزب سوسیالیست لهستان ، ناسیونالیست‌های اوکراینی ، و آدمهایی که صرفاٌ پناهنده بودند ... صفحه‌های 156و 157 " یا : " ... درست است که من فرار کردم و به روسیه رفتم ، ولی باز هم قربانی نازی‌ها محسوب می‌شوم. از این گذشته ، سرگذشتم را خیلی دقیق نمی‌دانند. شاید می‌توانستم یک مستمری برای خودم جور کنم و چهار پنج هزار دلار غرامت بگیرم ، ولی مهره جا به جا شده‌ام اصلاٌ برای این منظور مناسب نیستم چون بعد از آن تاریخ گرفتارش شده‌ام - بعد از اردوگاهها ... صفحه 165 " آیزاک با شویس سینگر برنده نوبل 1978 به جای داستان بیانیه محکومیت علیه جهانیان ترسیم کرده است و جالب است که همین نظریه پردازان و حتی خود سینگر در مقدمه کتاب و یا در بخش سخنرانی در مؤسسه نوبل خطاب‌شان به نویسندگان دعوت به لفاظی و فانتزی سازی در ادبیات است.
داستان دهم " گوساله بی‌تاب " : " راوی ( نویسنده ) یک ستون نویس ( آیا می‌دانید که ) در روزنامه‌ای ییدیش زبان در نیویورک است و هفته‌ای دوازده دلار می‌گیرد. تازه با دوستش ( دوشا ) به هم زده است و نمی‌خواهد هزینه گران مسکن را بپردازد. یک آگهی در روزنامه‌ای می‌بیند که در پنج مایلی نیویورک مزرعه هست که اتاق و غذا می‌دهد و ماهی ده دلار می‌گیرد. راوی به سرعت تاکسی گرفته به مزرعه می‌رسد. بسی ( زن صاحب مزرعه ) و دخترش (سیلویا ) مخالف اقامت مستأجری هستند. صاحب مزرعه ( سام هفتاد ساله ) از آگهی دادن خود دفاع می‌کند و مستأجر را به اتاقش راهنمایی می‌کند. معلوم می‌شود که صاحب مزرعه هم یهودی بوده و در لهستان هم در روستای همجوار آنها زندگی می‌کرده است. گوساله‌ای که سام از مزرعه دار دیگر ( جان پاکر ) خریده است بی‌وقفه در حال ماغ کشیدن است. راوی بعد از آنکه شغل خود را معرفی می‌کند زن و دختر سام هم دست از مخالفت برداشته ستایشگر او می‌شوند. همچنین راوی ، بسی و سام گوساله را می‌برند و به صاحبش پس می‌دهند. اولین شب اقامت راوی با دختر صاحب مزرعه ( سیلویا ) به معاشقه می‌گذرد " کلی افکار مسری از این داستان کوتاه به خواننده منتقل می‌شود.
1 - : " آیا می‌دانید که کریستف کلمب قصد نداشت راهی برای رفتن به هندوستان کشف کند ، بلکه در جستجوی ده قبیله گمشده اسرائیل بوده ؟ ... صفحه 175 " یا : " .... این هوا خودش مایه سلامت است. ولی توی را شی چی نوشته ؟ یعقوب می‌خواست در صلح و صفا زندگی کند ، ولی مصیبت نمی‌گذاشت. بله ، من هم زمانی درس می‌خواندم ، تا هفده سالگی توی مکتب خانه تورات می‌نشستم و علوم دینی می‌خواندم ... صفحه 181 " یا : " ... خبرها همه بدند. هیتلر فلان ، هیتلر بهمان. این بی سر و پا را باید در آتش سوزاند ، مردک آشغال. از جان یهودی‌ها چی می‌خواهد ؟ مگر تقصیر آنهاست که آلمان جنگ را باخته ؟ ... صفحه 183 " قید زمان 1938 و بحثی که بین دو یهودی وجود دارد حاکی از نقشه‌های جنگ طلبانه هیتلر است. پس چرا یهودیان می‌مانند و به اصطلاح هولوکاست پیش می‌آید ؟ اشاره به کریستف کلمب و ستایش کشف او ، تبعات اینکه یهودیان باید در آمریکا صاحب همه قدرت‌ها باشند را در پی می‌آورد. همانند اقامت راوی و خانواده سام. از طرفی قرینه قرار دادن بی‌تابی گوساله که یک شب از طویله صاحب قبلی‌اش دور افتاده و سام و راوی آن را بر می‌گردانند و ناله‌اش قطع می‌شود در ارتباط با ده قبیله گمشده صفحه اول (175 ) می‌باشد. یعنی یهودیان به رغم کشف آمریکا ، کشف اتم و ... همچنان گمشده تاریخ‌اند و همانند آن گوساله ده قبیله گمشده‌شان را می‌جویند.
داستان یازدهم " گیمپل ابله ) : " گیمپل نوجوانی در شهر فرامپول در ناحیه بالتیک روسه است. پدر بزرگش که وی را سرپرستی کرده بود در حال مرگ است. گیمپل لقب‌هایی همانند احمق ، دست و پا چلفتی ، دیوانه و ... داشته و تنها لقب ابله برایش مانده بود. همیشه در همه جا سر به سرش می‌گذاشتند و کار را به آنجایی رساندند که با بدکاره شهر ( الکا ) ازدواج کند. الکا قبل از ازدواج با گیمپل یک بچه داشته که می‌گفته برادرش هست. چهار ماه بعد از ازدواج الکا بچه‌ای دیگر می‌زاید و الکا باز هم گیمپل را توجیه می‌کند. گیمپل که شبانه روزش را در نانوایی می‌گذراند چندین بار به خانه آمده و کسی را در کنار الکا بر روی تخت دیده بود. سرانجام گیمپل به خاخام شکایت می‌برد و الکا نیز اتهام را رد می‌کند. در فاصله نه ماهی که طبق نظر خاخام نباید به خانه‌اش سر می‌زده و تنها خرجی می‌فرستاده است شاگرد خود گیمپل مهمان هر شب الکا بوده است. دوباره آشتی می‌کنند و در سال‌های بعدی تعداد بچه‌ها به شش نفر می‌رسد. گیمپل با سرطان سینه پیشرفته مواجهه می‌شود و موقع مردن تنها از گیمپل معذرت خواهی می‌کند و می‌گوید هیچ کدام از بچه‌ها از او نبوده است. تا آن زمان گیمپل برای خود نانوایی خریده بود و یک شب بعد از خمیرگیری شیطان وی را وسوسه می‌کند که با ادرار کردن به خمیر انتقام خود را از مردم شهر بگیرد. گیمپل که تسلیم وسوسه شده بود صبح اول وقت نان‌ها در جای که حفر کرده است دفن می‌کند و ... بعد هم سر به بیابان می‌گذارد و گدایی می‌کند. هرشب خواب الکا را می‌بیند که وی را به بهشت دعوت می‌کند " در این داستان علاوه بر شیطنت چند نفر بچه و خیانت الکا به گیمپل همه در زندگی معمولی یار و یاور همند. از عروسی کردن گیمپل تا نانوایی خریدنش را مردم انجام می‌دهند. حتی معالجه الکا را هم آنها انجام می‌دهند. در آمیختن چند مورد یاد شده هم در جهت القأ مذهبی و متدین بودن یهودیان انجام گرفته است. همه آدم‌های کاری و زحمت‌کش ، سهل انگار و زود باور هستند. ترسیم چنین فضاهایی خود سر پوشی بزرگ است که یهودیان از قرن هفدهم در تمام نقاط جهان فتنه انگیزی‌ها کرده‌اند. نوعی تبلیغات مستقیم است تا آنچه در فلسطین می‌گذرد برای خوانندگان کتاب باورپذیر نباشد. و این است کار کرد غول آسای صهیونیسم ادبی در عرصه نشریات و کتاب در سراسر جهان.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات