علی معظمی
* خوب بیایید به این بحث نقش معنوی تصوف در اسلام برگردیم. از گذشته تا حال شما این موضوع را اجمالاً چگونه می بینید؟
** کتاب های عرفانی که معمولاً بعد از ابن عربی نوشته شده و در عرفان نظری است عموماً تفسیرهای فصوص الحکم است. بزرگانی داریم که شارحان فصوص بودند و در دوره خود ما آقایانی هستند که فصوص و شرح فصوص و تمهید القواعد و مصباح الانس را درس می دهند. در این هم تردید نداریم که ابن عربی در طریقه تصوف بوده و مرشدهایش را می شناسیم. از شیخ ابومدین بگیرید تا بقیه. در این هم تردید نداریم که شارحان فصوص الحکم از جامی بگیرید تا کاشانی در طریقه تصوف بودند.
یعنی مفسران ما، همه آثار کسانی را شرح و تفسیر می کنند که به نحوی به تصوف مربوط می شود. در این هیچ تردیدی نیست. مسئله سر این است که ما الان دچار بحران معنوی هستیم و طی این ۲۷ سال پس از انقلاب ما اسم اسلام را در جهان پخش کردیم. اسلام الان دیگر به عنوان یک دین مثل ادیان دیگر نیست.
اسلام الان زیر ذره بین یک به یک چشمان است. در این تردید ندارم که سیاست جهانی هم بسیار مایل است که اسلام به عنوان چیزی که در قرون وسطا گفته می شد یک دین شمشیر و خشونت، دین دنیوی مطرح شود. در این تردیدی نیست. استقبالی که الان جوان ها می کنند از تیپ بحث های عرفان ادیان دیگر، از عرفان های هندی بگیرید تا سرخ پوستی بدون اینکه بخواهم حقیقت آنها را منکر شوم حاکی از این خلاء معنوی است. من نمی دانم به یک جوان مسلمانی که پرسش هایش بیشتر از پرسش های شک در نماز است بلکه پرسش های وجودی دارد که من از کجا آمده ام و به کجا می روم، بگویم اسلام که به نظر ما مسلمانان دین جاودان است چه پاسخی دارد؟ در مقابل در عالم جدید سیل تهاجم افکاری که آدم را ریشه کن می کند و بین زمین و آسمان معلقش می کند شکیات نماز پاسخ او را نمی دهد.
یک پاسخ این است که عرفان اسلامی این جواب را به تو می دهد. به آن جوان بگوییم به جای اینکه بروی سراغ عرفان هندی، برو عرفان اسلامی بخوان. یعنی چه؟ برود شرح فصوص بخواند؟ فصوص الحکم بخواند؟ اما او می خواهد عرفان را در زندگی و معاشرتش ببیند. ما با آثار کلاسیک نظری می توانیم پاسخگوی سئوال های معنوی جوان ها باشیم؟ من به جوانی گفتم مثنوی بخوان. گفت زبانش را نمی فهمم. نتوانست بخواند. در حالی که مثنوی زبانش بسیار عامیانه است. مخاطب مولانا چه کسی بوده؟ مخاطب او بقال بوده، حمال بوده، مقنی بوده، عطار بوده، فیلسوف و فقیه هم بوده. ولی در مجالس وعظ و خطابه مولانا عموم مردم کنار هم می نشستند. این را هم بگویم این مجلس وعظ و خطابه که ما داریم از سنت صوفیه است. مرحوم مطهری در کتابی که راجع به عاشورا نوشته بوده اشاره می کند که از سنت صوفیه به ارث رسیده کسی برود برای عموم حرف بزند. چرا برای عموم حرف می زدند؟
* منظورتان این است که ما الان به جایی رسیدیم که زبان معنوی برای گفت وگو با مسلمانان جوان در ایران وجود ندارد؟
** ندارد. جوان هایی که در خانواده های سنتی هستند به محض اینکه به سن بلوغ می رسند و جلوتر می آیند اگر به دنبال سئوال باشند بعضی شان جواب دارند. نمی دانم این جواب چقدرش جواب آبا و اجدادی است. ولی من اصلاً نمی خواهم سئوال را نقد کنم. چون همیشه برای من سئوال محترم است. فکر می کنم اگر دین قرار است آبا و اجدادی نباشد باید با سئوال شروع شود. در اصول دین اگر تحقیق نباشد چه فرقی با فروع می کند. جوانی که در پی این است که در اصول تحقیق کند سئوال خواهد داشت. ما در ۵۰۰ سال پیش نیستیم. در عالمی سنتی که همه چیزش به همه چیزش بخورد. خوردن، خوابیدن، معاشرت، ازدواج و درس خواندن همه در یک سیستم منسجم است. خوب یا بد. ما در عالم مدرن هستیم که این عالم مدرن خودش لوازم و حرف هایی دارد که پرسش برای ما ایجاد می کند. از اولین اصول اعتقادی ما تا جزیی ترین مسائل فروعی، پرسش برای ما ایجاد می کند. مثل همان بحثی که ما الان در آن مانده ایم. تعارض علم و دین مثلاً. بالاخره ما باید پاسخ اسلامی برایش پیدا کنیم. اینها را چطور باید جواب بدهیم. ما که نمی توانیم از اصول فقه استفاده کنیم. وقتی که ما جوان هایمان را می خواهیم به معنویت اسلامی دعوت کنیم این معنویت را از کجا می خواهیم نشان بدهیم؟ وقتی سئوال پیش می آید چطور می خواهیم جواب بدهیم؟ می خواهیم ارجاع بدهیم به فروع؟ به مباحث سنتی که مخاطب زمان خودش را داشته ولی الان نمی تواند مخاطب داشته باشد؟ خوب او را می رانیم.
ما همه چیز را روی مسائل سیاسی و اقتصادی می بریم. توجه نمی کنیم این خلاء معنوی کجاست. به دادگاه های ما که مراجعه می کنید علت این جمعیت کثیر که در آنجا می بینید این نیست که ما قانون کم داریم، علتش این است که ضمانت قانونی کم داریم. ضمانت قانونی اخلاق است. آن زمان که دو طرف در یک معامله ملکی یک تار سبیلش را می گذاشت و کفایت می کرد تا الان که شما برای گرفتن یک ماشین قسطی از وزارت علوم باید ۷۰ تا سفته را خودتان امضا کنید و ۵۰ نفر هم امضا کنند فرقش چه بود؟ فرقش این بود که آن تار مو از سر اخلاق و وجدان اخلاقی بود. کار خودش را می کرد. اما حالا از سر قانون است. قانون پشتوانه اش یا باید عقل باشد یا باید یک معنویت دینی باشد. ترس از یک مبداء عالی باشد. ما که نظام قوانین مان شرعی است و عقل کانتی نیست، عقل کانتی تکلیف را فی نفسه منظور می کند. تو نباید دروغ بگویی. ما دروغ نمی گوییم به اعتبار اعتقادات شرعی مان. به اعتبار اینکه دروغ گفتن خلاف اعتقادات ما هست. دروغ نمی گوییم به خاطر حفظ یک جامعه مدنی که حقوق در آن مهم است. یا به تکلیف دروغ نمی گوییم و یا به قانون. حالا قانون ما که پشتوانه آن تکلیف شده، تکلیف شل شده قانون جواب نمی دهد. این معنا را در تصوف و عرفان می دیدیم که روی آن تاکید می شد. ما چه داریم به جوانمان بدهیم؟ چه پاسخی برای آن داریم. آقای دکتر نصر کتابی نوشته در مورد پاسخ هایی که می شود به یک جوان معاصر مسلمان داد. شما آن را نگاه کنید. ایشان بیشتر جوان معاصری را در نظر دارد که در غرب زندگی می کند اما ما در کشوری که کشوری مسلمان است چه جوابی داریم که بدهیم؟ در حقیقت تصوف حضور در اجتماع داشته. تصوف، حوزه علمیه و حوزه فکری نبوده که اهل علم به سراغش بروند. تمام آنهایی که جامعه شناسی کار می کنند اصناف و طبقات را که بخوانید هر کدام به طریقتی وصل بودند و شعار اصناف هم فتوت و جوانمردی بوده. به همین دلیل هم کسانی که بخواهند در مورد اصناف درباره اسلام تحقیق کنند باید بروند فتوت نامه ها را بخوانند. هر کدام از اصناف حتی صنف قصاب فتوت نامه خود را داشته، صنف معمار، صنف خطاط و بنا همه مرامنامه های طریقتی شان را داشته. همه خودشان را می رساندند به یکی از مشایخ صوفیه و می گفتند مرشد اول ما او بوده و از طریق او می رساندند به حضرت علی و یا یکی از انبیا. فرض کنید بنایان خودشان را می رساندند به حضرت ابراهیم. به خاطر اینکه حضرت ابراهیم خانه کعبه را درست کرد. چرا خودشان را می رسانند به یک مبداء عالی الهی؟ به جهت اینکه می خواستند بگویند روابط صنفی ما، حرفه ما که عین هنر و صنعت ما هست، پشتوانه معنوی دارد. من بنا نیستم که خانه بسازم، من بنایی می کنم در عین حال سیر و سلوک معنوی هم می کنم. بیشترین ارتباط و نسبت بین اصحاب حرفه و صنعت و هنر در ایران با طریقه های تصوف است. وقتی میرسیدعلی همدانی از ایران به هند و پاکستان می رود برای اینکه آنها را به اسلام دعوت کند - شمشیر میرسیدعلی همدانی و شاه نعمت الله ولی که شمشیر ظاهری نبوده، شمشیر باطنی بوده- یک آدم یک لاقبا به نام میرسیدعلی همدانی وقتی به شبه قاره می رود که ارقام مبالغه آمیز است اینکه چند هزار نفر، یک میلیون نفر چند روزه به دست او مسلمان می شوند، همراه خودش یک عده از اصناف را هم می برد. چرا؟ برای اینکه مخاطب تصوف، کسی که دین های نظری خوانده باشد نیست. همین بقالی است که ممکن است اصلاً سواد خواندن هم نداشته باشد.
این طور تصوف در متن جامعه حضور داشته و چطور شخص با حرفه ای به کمال نفسانی هم می رسیده. پشتوانه معنوی هم داشته که سبیلش ارزش داشته است.
* چیزی که شما می گویید این است که معنویت پشتوانه معنابخشی به کل زندگی فرد مسلمان بوده. اما این می شکند؟
** این معنویت دچار بحران می شود. در ایران به خصوص این بحران از جانب ظاهرگرایی معنویت را تصوف تامین می کرده. اصلاً اخلاق اجتماعی برعهده مربیان عرفانی بوده. به همین دلیل است که بین علما و عرفا تا قبل از دوره صفویه خیلی نزدیکی بوده. در حقیقت از اواسط صفویه است که شکاف ایجاد می شود.شما می خواهید وضعیت ایران قبل از صفویه را ببینید بروید تاجیکستان. آنجا می بینید که طرف شیخ نقشبندی است و امام جمعه مسجد است.در مصر، در نماز جمعه، مشایخ صوفیه جایگاه خودشان را در کنار علما دارند و در کنار هم نماز جمعه می خوانند.
* در کردستان هم وضعیت به گونه دیگری است.
** بله. در مناطقی که بین علم، عالم و صوفی شکاف نیفتاده این گونه است. این اختلاف شیعه و سنی هم نیست. تصوف خودش حلقه رابط شده است.
* ظاهراً وهابی ها جزء اولین فرق مستحدثی هستند که روبه روی تصوف می ایستند.
** بله از این فرقه است که بن لادن درمی آید. ما گاهی ته دلمان خوشحال می شویم که بن لادن درمی آید. می گوییم خوب پدرشان را درآورد. متوجه نمی شویم که خب این پدر ما را هم درمی آورد. کسانی که بن لادن را دنبال می کنند تشویق نکنید. تفکر بن لادن یک سرش وهابیت است.
اینکه عرض کردم اختلافی میان علما و عرفا نبوده، کسانی که وقف می کردند هم خانقاه وقف می کردند و هم مسجد و تکیه. وقف نامه ربع رشیدی که خواجه رشیدالدین فضل الله وقف کرده را ببینید.این طور نبوده که خانقاه بخواهد جای مسجد را بگیرد. شهید اول کتابی دارد به نام کتاب الدروس درباره وقف. بحث سر این است که ما چه چیزهایی را می توانیم وقف کنیم. می گوید: الصوفیون المشتغلون بالعباده والمعرضون عن الدنیا. صوفیه که برای خانقاه وقف می کنند موقوفه شان چه حیثیتی دارد. بعد شرح می دهد که صوفیه چه کسانی هستند. صوفیه کسانی هستند که مشغول عبادت هستند، از دنیا رویگردانند. این را در مقام مدح آنها می گوید. مرحوم کاشف الغطاء کتابی دارد به نام کشف الغطاء. بابی دارد به نام وقف. آنجا شرح می دهد که اگر بر صوفیه وقف کند و این صوفیه عارف باشند، بر کسانی وقف می کند که از دنیا خودشان را کنار می کشند و به عبادت مشغول هستند. مگر شهید اول و کاشف الغطاء جزء علما نبودند؟ این اولین بار است که چنین چیزی را می شنوم. این ارتباط بوده. در همین جریان انقلاب کسانی که تفکیک می کنند جزء اولین کسانی که اعتراض و مخالفت می کنند با حکومت مرحوم آقای حاج سلطان حسین تابنده بود که مجتهد هم بود. در حقیقت برادر قطب فعلی سلسله که همان آقای کاشف الغطاء اجازه اجتهاد به ایشان داده. مرحوم آقای خویی از آقای تابنده می خواهد که شما در ایران رساله بنویسید. آقای خویی که در عراق بوده، نامه ها و مکاتبات و شرح آنها هست. اوایل انقلاب یک سری از تندروها که بسیاری از علمای ما را هم کشتند، گروه فرقان وقتی به حسینیه تهران تعرض می کنند _ اوایل انقلاب یک بار حسینیه را آتش زدند که دوباره ساخته شد _ خود امام جلو آنها می ایستد.
* به نظر شما این چطور اتفاق می افتد؟
** وقتی به این کنگره های خارجی که می رویم، بعد از ماجرای ۱۱ سپتامبر ما در موضع عجیبی قرار گرفتیم. باید یک جوری نشان دهیم که اهل صلح هستیم. همین اخیراً مقاله ای خواندم که یک نفر از نزدیکان پاپ جدید نوشته بود. گفته بوده اسلام اصلاح پذیر نیست. مبانی اش بر خشونت است. بویی از صلح در آن نیست. ما باید اسلام صلح را نشان دهیم. باید جنبه معنوی آن را نشان دهیم. جنبه معنوی آن در تصوف است. اخیراً گروهی از علمای مختلف از کلیساهای کاتولیک و پروتستان به ایران آمده بودند. گفت وگوی سه جانبه میان اینها و ایران، کلیسای انگلیکان، کلیسای لوتری و مسلمانان. در جلسه آنها در قم بود که کسی به من گفت شما اینجا دارید با ادیان دیگر گفت وگو می کنید ببینید گفت وگو بین دو گروه مسلمان به چه صورت است. خشونتی که بر یک گروه مسلمان دیگر روا می شود. در همان جا به ما می گفتند شما جنبه صلح طلبانه اسلام را نشان دهید.
اسلام الان به دین شمشیر معروف است. کسی نگاه نمی کند که اسلام هم حکم به تلافی به نفس دارد، هم حکم به احسان دارد. هر کسی به شما بدی کرد به او احسان کنید. همه حکم اول را می بینند که مقاله من در آن نشست راجع به همین بود.
اینکه اسلام جنبه جهاد اصغر را داشت اما جهاد اکبر را هم داشت. در تصوف بر جهاد اکبر آن تاکید شده است. این اکبر است و آن اصغر است.من به آنها گفتم ذوالفقار علی در صدر اسلام ذوالفقار بود که می کشت. بعد در تاریخ اسلام این ذوالفقار تعبیر شد به ذکر و فکر سالک. ذوالفقار دو لبه داشته است. ذکر و فکر برای کشتن نفس اماره. وقتی این تفسیر را برایشان کردم بسیار برایشان جالب بود. گفتم هزار و چهارصد سال است که ذوالفقار علی ذوالفقار ذکر و فکر است. اینکه باید نفست را اصلاح کنی. چرا می گویید اسلام اهل صلح نیست؟ اسلام از ریشه سلم است. سلم از صلح بالاتر است. صلح فقط جنبه خارجی دارد. سلم جنبه نفسانی هم دارد. آرام روانی در آن هست. همان که بودایی ها به آن صلح کل می گویند. یعنی آدم در درون وجودش به یک سلم برسد. به یک آرامش روانی برسد. آن شمشیر علی در زمان غیبت ذوالفقار نیست. جهاد اکبر جای جهاد اصغر را گرفته. فقط در صدر اسلام ما جهاد اصغر داشتیم. چه کسی مروج جهاد اکبر بود. اصلاً تصوف جنبه جهاد اکبر اسلام است. ما که می خواهیم گفت وگو کنیم خدا می داند که همه مجبوریم استناد کنیم به مثنوی یا به رومی یا به کلیات شاه نعمت الله ولی و ...
ما می خواهیم پیام مان جهانی باشد. می خواهیم بحثی کنیم از اسلام نه در منطقه ایران و نه از جانب ۳۰۰- ۲۰۰ میلیون شیعه بلکه از جانب یک میلیارد و چندصد میلیون مسلمان. ما در میان مسلمانان جهان اقلیت هستیم. چه پیامی داریم؟ آیا این پیام، پیام فقه شیعه است؟لااقل از نظر شیعه اجتهاد معنی اش همین است که مجتهد باید عالم به زمان باشد. اگر بخواهیم پیام مان جهانی باشد .تفکر اسلام باید جواب بدهد. تفکر اسلامی در کجا بیشترین ظهور را کرده است؟ در فلسفه اسلامی، در عرفان و تصوف اسلامی. تفکر می گویم نه سیستم حقوقی که ما فقه می گوییم. می رویم سراغ فلسفه اسلامی: از فارابی شروع کن تا ملاصدرا، تا حاج ملاهادی سبزواری، مرحوم علامه طباطبایی هیچ کدام از آنها هستند که عاری از گرایش های صوفیانه باشند؟
ابن سینا را ببینید؟ اشارات و تنبیهات چیست. آخرین کتاب هایش نمط نهم اشارات چیست؟ فارابی که اصلاً به تصوف مشهور بود. اصلاً به دنبال این هستند که کدام طریقه بوده. برخی می گویند از اسماعیلیه بود. سهروردی که می گوید وارث حکمت خالده در ایران نه ابن سینا بلکه بایزید بسطامی و سهل تستری است. ملاصدرا شارح فصوص است. ملاهادی سبزواری کسی است که به بزرگان تصوف احترام می کرد. مرحوم سلطان علی شاه گنابادی را ملاهادی سبزواری به مرحوم سعادت علی شاه اصفهانی معرفی کرد. سعادت علی شاه اصفهانی خودش عامی بود. اصلاً درس نخوانده بود. ولی حاجی گفت یک بار خودش سبزوار آمده بود برای دیدن سعادت علی شاه اصفهانی رفته، آن موقع سلطان محمد گنابادی شاگرد فضل بود که گفت برو به دیدن او. اینها حکمای ما هستند. ما یک فیلسوف در عالم اسلام داریم که اهل تصوف نیست. آن هم ابن رشد است. ابن رشد در تحول فلسفه اسلامی چه سهمی دارد؟ هیچ سهمی ندارد. بیشترین سهم را هم در توسعه اسلامی همین ها داشتند. کافی است به کشورهای مسلمان شده بروید، از شبه قاره هند تا پاکستان و اندونزی، مالزی، چین اسلامشان صوفیانه است. به واسطه طریقه های تصوف مسلمان شده اند. جالب این است که سهم ایران است چون طریقه های تصوف غالباً در ایران رشد پیدا کردند. به همین واسطه هم هست که فرهنگ دینی شان ایرانی است. یعنی زبان فارسی، زبان دینی آنها است و الان در بلغارستان، ترکیه و چین وضو نمی گویند. می گویند دست نماز. صلات نمی گویند، نماز می گویند. در چین کتاب لوایح جامی زودتر از قرآن به چینی ترجمه شده است. ۲۰۰ سال زودتر ترجمه شده است.
اگر می خواهیم پیام جهانی درباره اسلام داشته باشیم باید رویمان را به تصوف کنیم. می بینیم که غربی ها به خصوص بعضی از مستشرقین تلاش می کنند بگویند تصوف ربطی به اسلام ندارد. منتها نظر آنها این است که مطالبی که در تصوف است اجل از اسلام است. اسلام دین شمشیر است و دنیا. اما آن اسلام شناسانی که این نظر را رد می کنند و الان بیشترین سهم در معرفی اسلام را به غرب دارند همه منتسب به تصوف هستند. همه بدون استثنا. منتها اظهار نمی کنند.
* منتها اگر بخواهیم عمیق تر نگاه کنیم، اتفاقی که افتاده این بوده: تفکر دینی آنجایی مقبول بوده که قادر بوده معنابخشی به زندگی فرد در تمام شئونات اش بدهد. اما از یک جایی به بعد با پررنگ شدن وجوه سیاسی دین عواملی وجود داشتند که این سازوکارهایی که معنویت را ترویج می دهد کنار بزنند و روایت خودشان را جا بیندازند. شما می گوئید اگر تلاش اخیر پیروز شود آجرهای این ساختمان سرجایش بند نخواهد شد؟
** من تا بن وجود به این اعتقاد دارم. ولی اعتقاد دارم که پیروز نمی شود. من یک مقدار خرافی هم هستم. به این هم اعتقاد دارم که چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد. این هم جزء خرافات من است!
اگر معنویت حفظ شود شریعت می تواند خودش را نشان دهد. اگر نتواند حفظ شود شریعت هم شل می شود. دین تبدیل به ایدئولوژی می شود. دینی که معنا نداشته باشد تبدیل به ایدئولوژی می شود به معنای مذموم لفظ. وقتی تبدیل به مرامنامه حزبی بشود که یکی از بهترین نمونه هایش حزب های کمونیستی بوده می خواهد عالم را عوض کند بدون اینکه قبلاً خودش را عوض کند. می خواهد از تکلیف دستورالعمل به کل عالم بدهد. نگرشش به اسلام نه نگرشش به یک دین جامعی که جامع ظاهر و باطن و دنیا و آخرت است. برای اینکه یک نگرش نسبی است. به همین دلیل هم اکتیویسم می شود. نگاهش به دین ایدئولوژیک است. نگاهش به دین خوارجی است. برای همین امر به معروف و نهی از منکر را نه در وجود خودش بلکه با دست خودش می خواهد اعمال کند. خوارج آدم های منحرفی که نبودند. به احتمال زیاد بعضی هایشان نماز شب هم می خواندند.
اما تیپ فکری خوارج متناسب با آن نگرشی نیست که معنای علی را ببیند. معنویت علی را ببیند.معنویت علی را که ندیدند. علی را نتوانستند بشناسند. وقتی که نگرش معنوی از دین بیرون برود دین تبدیل به یک ایدئولوژی حزبی می شود. وقتی به یک ایدئولوژی حزبی تبدیل شود مثل بسیاری از احزاب دیگر تمایلات فاندامنتالیستی در آن پیدا می کند. وقتی این تمایلات پیدا شود می خواهد عالم و آدم مال خودش باشد و تصرف کند. نمونه مسیحی آن بوش است که می خواهد آدم و عالم را تصرف کند. در آن نگرش دین دیگر نیست.
* می توانیم از حرف شما این برداشت را کنیم که آن وجهی از دین قابلیت معنابخشی دارد که طریقت باشد. ایمان متصلبی نباشد.
** من نمی خواهم معنی ایمان متصلب این باشد که همه اش شک آن را می خورد. نه. شک بوف کوری نیست که بخورد. این، آن شک نیست. این شکی معرفتی است. شک معرفتی به این معنا که هنوز یک پله بالاتر هست. هنوز من به حقیقت مطلق نرسیدم. پیامبر تا آخر می فرماید (ماعرفناک حق معرفتک) این است که طریقت ته ندارد. وقتی می گوییم دین طریق راه است و ته ندارد و هر چه جلوتر بروی یک راه دیگر باز می شود به این معنا است که نمی تواند متصلب شود. اما به این معنا نیست که شک مثل خوره طرف را بخورد. به این معنا است که هر لحظه شخص با توبه، تحقیق به معنای دقیق لفظ حق جویی می کند و می خواهد خودش را نو کند. اینکه یک جا نمی ماند. این از لوازم کار خداست. تمام انبیایی که در قرآن اسم شان آمده همه مراتب سلوکی داشتند. خود ابراهیم یک جا می گوید خدایا به من نشان بده چه جور مرده را زنده می کنی؟ سئوال دارد. موسی می گوید خودت را نشان بده. آنها هم به یک معنا، اهل طریق هستند. این را از نظر طریقت ببینید. طریقت اجازه نمی دهد کسی خشک شود و یک جا بماند. اگر کسی اهل طریق و حقیقت باشد باید مرتب نو بشود. آن جاهایی را که می بینید حافظ بند می کند به صوفی، آنجایی است که نو نشده. حافظ به عنوان کسی که بیشترین تشکیک را می کند و بیشترین ارادت را به تصوف دارد، ما باید در اشعارش متوجه شویم که حافظ سالکی است که دم به دم خودش را نو می کند. دم به دم سئوال می کند و جلو می رود. دم به دم در همه چیز تشکیک می کند. باید تشکیک کرد، چون لوازم ایمان است. وقتی پیامبرش می فرماید ماعرفناک حق معرفتک، امور را آن چنان که هستند به من نشان بده یعنی من هم تقاضای معرفت بیشتری دارم.تقاضای معرفت بیشتر لازمه ایمان است. منتها کسی است که می گوید همین است که من گفتم. شهادتین را که گفتم مسلمانم. اعمال شریعت را هم که انجام بدهم تدینم را پیدا کردم. نه! تدین که این نیست، این تشرع است. معلوم نیست. مگر اعراب در صدر اسلام به پیامبر نگفتند ما ایمان آوردیم.آیه نازل شد به آنها بگواسلام آوردید ایمان نیاوردید. طریقت در جهت تفهیم ایمان است. در جهت این است که شخص را متوجه کند که اسلام یک چیز است ایمان چیز دیگر است.
* من می خواهم بحث را ببندم. برمی گردم به جایی که شروع کردیم. با این وصف به نظر شما کسی که می خواهد لوازم و اسباب زندگی معنوی را طرد کند چه پیش بینی ای می شود داشت. چه دستاوردی برای خودش دارد و چه تاثیری می گذارد؟
** ما الان در ۲۰۰ سال پیش نیستیم. در جایی هستیم که به تصور خودمان همه ایرانیان از اول شیعه بودند . مثل فیلم دایی جان ناپلئون که گفت مملکت قیاس آباد شهر ایران نیست. ما الان در جهان زندگی می کنیم. ایرانی ای هستیم که در جهان زندگی می کنیم. ایرانی ها نسبت به خود ایران خیلی احترام قائل هستند. برای اینکه ایران سرزمین معنوی همه ادیان بوده است. من در این تردید ندارم که سرزمین معنوی اسلام ایران است.
حتی آمدن امام رضا(ع) به ایران را که عنوان مظهر طریقت است یک رمز معنوی می دانم، برای اینکه معنویت اسلام در ایران بوده است. ایرانی ها هستند که در عید نوروز هم قرآن می خوانند و هم آئین نوروز چند هزارساله را به صورتی که بوده به جا می آورند. ترکیب عجیب و غریبی است. ترکیبی است که در اشعار حافظ می بینید: از آن به دیر مغانم عزیز می دارند/ که آتشی که نمیرد هنوز در دل ماست. در دیرمغان حافظ را عزیز می دانند. در این تردید ندارم که این آتش روشن است. این آتش، آتش معنوی است. با مخالفت ظاهری این و آن هم نمی شود خاموشش کرد. ایرانی ها بیش از همه متوجه این حقیقت معنوی اسلام شدند که در تصوف و تشیع به معنای حقیقی لفظ است. رکن رکین آن امر ولایت است، به معنای عرفانی آن ایرانی ها متوجه این قضیه بودند. از ایران بوده که این سلسله های صوفی به عنوان مروجین و مبلغین اسلام به همه جای دنیا رفتند. چشم امید مسلمانان جهان آنها که اهل نظر هستند و ظاهرنگر نیستند و به دنبال تفکر هستند و تجدید تفکر اسلامی و یا حیات تفکر اسلامی را در عالم مدرن به تجدید شریعت صرف نمی دانند بلکه تجدید تفکر و ایمان اسلامی می گردند به ایران دوخته شده است. ما اگر بخواهیم به این قضایا توجه کنیم باید جور دیگری به تصوف نگاه کنیم.مسئله تصوف و تفکر ما الان مسئله ملی است، مسئله سلیقه اشخاص نیست که ما بگوییم خارج از اسلام است که یا ما می خواهیم و یا نمی خواهیم. مسئله ملی است. مهمترین بخش هویت دینی و ملی ما ایرانیان است و ما فقط برای گفت وگو و عرضه پیام اسلام اگر معتقدیم این پیام جهانی است و چه بخواهیم و چه نخواهیم در عصر جهانی شدن باید سخنان مان طوری باشد که متوجه مخاطب جهانی هستیم بی شک تصوف به عنوان مهمترین سرچشمه ای است که ما می توانیم از جانب اسلام حرفی برای گفتن داشته باشیم.