تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۱  ، 
کد خبر : ۱۹۴۴۷۳
نقدی بر کتاب آن مادیان سرخ یال، نوشته محمود دولت‌آبادی

به تکاپوی حقیقت


بهرام عباسی
کتاب آن مادیان سر خ یال آخرین اثر ارزنده آقای محمود دولت آبادی را در پیش رو دارم. کتابی بس شگرف و چه بسا تا حدودی پیچیده. پیچیده از آن جهت که در تودرتوی قرون و اعصار نه تنها به مکاشفه درون انسان که به کالبدشکافی تاریخ نیز پرداخته است. قلم زدن را در این پهنه برای خود اگر ناشدنی که کار دشواری می بینم، خاصه این که تخصصی را هم در این زمینه در خود نیابی. سئوال اینجاست که پس چرا می بایست به چنین کاری دست یازید جواب ما بسیار روشن است. خردمندان عصر ما تن به دریا زدن را کمتر آموخته اند. گوشه ساحلی و نشخوار متون ادبی معهود سهل تر می نمایدشان. گیرم که مردمی تشنه در نیمه راه رسیدن به چنین چشمه سارانی بمانند و چه بسا که به سراب درآیند. راستی چه کسی در میان جامعه روشنفکران مان نشنیده است که گفته شود «ما از کتاب های اخیر دولت آبادی چیزی دستگیرمان نشد.» شگفتا اگر او دیگر برای جامعه اش ننویسد. کسی که پیوسته بیانگر زبان نیاز جامعه اش بوده است. کسی که مردمانش حرف های دلشان را از زبان او به گوش جانشان می شنیده اند، حاشا که دیگر این چنین نباشد.
با دوباره خواندن کتاب بیش از پیش به لذت زیبایی شناختی یک شاهکار ادبی دست می یابم، گیرم که باز هم ناگشودنی های فراوانی را از سر گذرانده باشم و این خود می نمایاند که راهی طولانی و بس دشوار در پیش است. با شروع خواندن همان پاراگرف نخست به قول خارجی ها topic sentence جمله کلیدی موضوع به دست داده خواهد شد. فرصت حاشیه پردازی نبوده است. موضوع وجه تاریخی و همیشه انسان است و پیچیدگی های روانی و اجتماعی و ژنتیکی قرن که این بار بدون این که در پیچ و خم معضلات ناشی از متلاشی کردن آن به قصد بررسی علمی فلسفی آن گرفتار آید هنرمندانه به سفری فراذهنی و آگاهانه به جامعیت موضوع پرداخته می شود. همانجا که در عمق بی نهایت انسان راه نفوذ علمی بسته است نگاه تیزبین هنرمند شایسته عینیت شفاف آن را با چنان وضوحی بیان می کند که چه بسا برای اهل علم هم به گونه ای روشنی بخش باشد. به هر دری می زنم می بینم که همانا شایسته تر همین است که از زبان خود کتاب به موضوع انسان و وراثت عقل و احساس و اطلاعات به مدد تمثیلی خاک و آب و باد و آتش گوش بسپاریم. «امرو القیس سرانجام قرار گرفت در بطن خاک آنقره بر دامنه کوه عسیب با شعله چشمانی که فرو نمردند در برابر مرگ» انسانی خود را تکرار انسانی دیگر در هزاران سال دورتر می بیند «و من در قیس می بودم پیش از آن که بزاده باشم از مادر در اضطراب غرش طیاره های جنگی در میان ماه مرداد یک هزار و سیصد و نوزده» شباهت های عجیب چرا می تواند که خیالی نباشد. مگر نه این که هر خاکستر شدنی چه بسا می تواند که جرقه هایی را در درون خود نهفته داشته باشد و نه مگر که انتقال ژن چه شگفتی هایی که به بار نیاورده است. شگفت آورتر این که خود به تاریخ جلوه حیات می بخشد و گویی عریان می کند آن را به سراپایی بی آن که غبار زمان بر او نشسته باشد. شگرد همیشگی آقای دولت آبادی این بار هم کارگر می افتد. حقایق بایستی نمایانده شوند هر چند که کریه و زشت جلوه کنند. جابه جا با الهام از تکنولوژی عصر خود لیزروار از ورای چشم های ظاهر به هر چه نام پیرایه می توان نهاد فائق شده و کالبدشکافی خود را تا اعماق قلب تاریخ آغاز می کنند، اگر می توانستی چنین حکمی صادر کنی که در آثار قبلی اش وجه عاطفی انسان محور بوده است، هم اکنون وجه تاریخی آن را می بینیم که قالب افتاده است، بی پروای از پسند افتادن زمانه اش که در اینجا حتی به مجال درنگی هم نمی گنجد.
کجای این تاریخ زیبا است که تنها دودمان های تلخه خواران سمج و خشن درون مرزی و برون مرزی آن را رقم زده اند، که با القابی چون خدایان در کنار مردمان بی گناه هیربدان و اسپهبدان را نیز از دم تیغ می گذراندند و پیوسته هم چشم به نابودی یکدیگر داشتند. گیرم که هر از گاهی هم شاهانی مقتدر پدیدار می شدند که کمر به نابودی همه آنها داشتند و از زیادی کتف هایی که سوراخ می کردند به لقب ذوالکتاب ها مقلب می شدند و این همه پیوسته به درازای ۲۵۰۰ سال تاریخمان تکرار می شده و تکرار می شده، همانگونه که اشاراتش نیز در این اثر هی تکرار می شود و تکرار می شود. «امروالقیس که خود از پس هزاره ها از خاک یمن سربرآورده بود که بسراید و بسوزد در عشق به کینه توزی انتقام کشانده می شود آن هم به وسیله پدر.» امیری آجین به خشم که در همان اوان جوانی شاعر را طرد کرده بود و هرگز مجال آن نداده بود که دوستش داشته باشد. وصیت پدر بر آن است که او انتقام مرگ پدرش را بگیرد و از آن پس برای قیس هر چیز دیگری به جز انتقام خون پدر ناچیز و کم ارزش است. امروالقیس ابزار جنگ را فراهم می بیند و به ندیم خود فرمان می دهد که «در سایه سار هر خیمه و در پناه هر تپه رمل، مردانی، باغبانان و عاصیان، مرده بیکار و گرسنه لمیده اند که نمی دانند با انبان شکم و تیغ خمیده خود چه کنند. آنها را اجیر کن به مزد و سهم از غارت.» کدامین نفرین گمشده ای او را از همه ارزش های انسانی و شخصی اش به یک باره تهی می کند سوای همان حکم جزمی که سنت آن را دیکته کرده باشد آوار چنین خیره سری های تاریخی بر دوش مردمانی هوار می شود که خود نه جانبی را گرفته اند و نه سئوالی بر آنها رفته است. یورش قیس را بر دشمن خود بنی عدوان مرور می کنیم: «رجزها بر بنی عدوان است و شتاب شبیخون خود رعدی است که شقه شقه و شاخ شاخ می کند خیمه ها را خرگاه را.» درنگ آن مادیان آشفته یال مجالی می بخشد تا دستان تکیده پیری، پیرزنی شاید در رکاب قیس بند آید و بس بتواند به گوش او برساند که ما بنی کنایه ایم قیس بنی کنایه عدوان از میان ما کوچیده اند و رفتند.
«شگفتا شاعری که امروالقیس نامیده می شود مرا به یاد کینه توزترین شاهان ساسانی می اندازد.»
واقع آشکار می شود قیس با عبور از روی کشته ها بر بلندای پشته در عقبه سپاه استاده است و عبور بی سلاح و بی جبروت اسیران کتف بسته و یکسره همه خسته را می نگرد. به گمان است که جنگ را پیروز شده است در دمادمی که پچ پچ سپاهان برای مطالبه غنایم گوش آزار شده است. راستی اما به چه کار می آید این پیروزی او البته که دیگر شاعر نیست اما می تواند آیا خود را فاتح قلمداد کند می شود آیا که این سئوال را از خود نکرده باشد او هنوز سیراب نشده است. حکم می کند که اسیران خسته را نشانش دهند و خسته ترین را غلاده بسته به پیشش آورند. زخمی عمیق بر ساق ها و ران طلب مرگ می کند اسیر و قیس بدین گونه می بخشد مرگ را و او دیگر سر ندارد که بشنود صدای اعتراض آن مرد پارسی را که فریاد سر می دهد» اسیر را هم می کشند؟
به معضل عصر خودمان نظری داشته باشیم. ابر ستیغ سهمگین با بوی تند باروتی اش از مدیترانه های افغانستان و عراق و فلسطین به بلندای آسمان همه سرزمینمان هوای پرواز ما شده است. حاشا در عصر فناوری مدرن همان نفرین های گمشده در تمام شئونات زندگیمان همچون آوارهایی پیوسته سد راه منطقی فرآیند اطلاع رسانی، پردازش اطلاعات و نهایتا بی عنایتی به دستاوردهای تاریخ خونبارمان نگردد که همانا جز تداوم بخشیدن به نابسامانی هایمان و سرگردانی در وادی بی دانشی نتیجه دیگری به بار نخواهد آورد. همین وجه مشترک و هزاران وجوه مشترک دیگر است که هنرمند متعهد را به بهت کابوس می برد که کار جهان را جز از راه شمشیر و خون به سامان نمی بیند. قباد پادشاه ساسانی نصایح موبدان را آویزه گوش کرده بود که در آبادانی آنچه هست بکوشد و نه در ویرانی آنچه به دست شاید آورد. «کاربست این شیرین ترین اندرز تلخ ترین میوه ها را به بار آورد. زیرا که گزاره صلح خواهی قباد به ناتوانی او تعبیر شد و کسری انوشیروان را برکشیدند به جای پدر و فریب در کار کردند که کسری انوشیروان گام بر گام پدر خواهد گذارد و جشن ها گرفته شد در باور داشت رواج عدل در ملک.»
«با این شمشیر خو ن بار آری شگفتا که تاریخ چنین است. بوده است همیشه. چه بد که چنین باشد همیشه»
دست نشانده های ساسانی که خود در مقاطعی عامل ناامنی ها می بودند و برای سرکوب دیگر قبایل از دربار ساسانی باج می گرفتند خود به جان هم می افتادند و در این میان امروالقیس ها و سلمان فارسی ها نیز فرافکنده شدند از سرزمین و خانمان خود و آواره صحرا شدند تا به افسون نابکارانی دست نشانده همچون طماح ایستاده مردانده شوند و زنانی هم چون زرقاعشق عمرالقیس که در نگاه نویسنده ظاهر می شود با نگاهی که گویی او را خوب می شناسد، با آن چشمان بصیر با دیده که یمانیان از برکت و قدرت آنها بود که «دریافتند که نه بیشه و جنگل اند آن به جنبش درآمدگان که آنها سپاهیان اند دشمنان تن در شاخ و برگ ها پوشه و پنهان کرده.» کور شود و کورمال کورمال بخواهد که دست در دست عمروالقیس بگذارد و در دم بمیرد. در آن زمان هم این کمترین تاوان زنی می توانست باشد که به همه چیز دانا بود الی به خود. چندوچون آن را نویسنده با گوشت و استخوان در ورای زمان و مکان و هر آنچه که گویی هم اکنون سنگ شده اند جست وجو می کند. او به تکاپوی حقیقت به کند و کاو در روایات و تاریخ می پردازد. یک مکاشفه درونی در اعماق تاریخ. جابه جا امر والقیس را خود خطاب می کند با بار مسئولیتی البته به مراتب فزاینده تر. امروالقیس که عشق و کامروایی را نه برای خود فقط که برای همگان آرزو می کرد و در پای انتقام جنگ های قبیله ای آن دوران به نفرت و مرگ کشانده شد و او اکنون می خواهد که دگرگونه عمل کند هر چند می داند وفادارانی که در آن زمان امروالقیس را مولای خود می خواندند و به جای او می گریستند چه بسا که اکنون او را به چاه افکنند. «آری دنیا بسی فشرده است. چنین می اندیشم. اگر توانسته بودم از بهت کابوس خود به درآیم، نیز می توانستم بنویسم فاصله تقویمی قرون حتی فشرده تر است از ضخامت مجلد چرمی یک کتاب.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات