مریم قاسمپورملکی
حدود 1800 ق.م ابراهیم با افراد خاندان و قبیله خود از اور گلدانی در جنوب عراق که به کنعان کوچید و در گوشهای از آن چادر زد. در آنجا پسری به نام اسحق آورد و از اسحق، یعقوب پدید آمد که بعداً خود را "اسراییل" خواند. یعقوب دوازده پسر آورد که یکی از آنها یوسف بود.
پس از چندی حدود (1650 ق.م) اسراییل و فرزندان بر اثر خشکسالی فلسطین به مصر کوچیدند و در آنجا در شمار افزون شدند، لیکن مصریان با این مهاجران مانند هممیهنان متساویالحقوق رفتار نکردند. جامعه مصری به دو طبقه "قبطی" و "سبطی" تقسیم گشت و رفته رفته سبطیان برده قبطیان شدند. در مصر، مخصوصاً در روزگار فرعونی به نام را مسس دوم، چنان رفتار بیرحمانهای با این بنیاسراییل شد که مانندش را هرگز تاریخ به یاد نداشت. همه کارهای دشوار و بیگاریهای جانفرسا ویژه اولاد یعقوب و نعمت و آسایش خاص قبطیان بود. بدین نیز بسنده نکردند و یک چند حکم رفت که پسران ایشان را در دم زادن سر ببرند و زنان را برای کار کردن و کام دادن زنده نگه دارند.
خلاصه وقتی خوابگذاران، پیشگویی زادن پسری در میان اسراییلیان به عنوان رهاننده این قوم کردند، سر بریدن نوزادان پسر در هر خانه اسراییلی شیون مادران داغدیده را به آسمان بلند کرد. باری، موسی علیرغم پیشبینیهای فرعون زنده ماند و هم در دامان او پرورش یافت و سرانجام نیز ملت خود را از چنگ بیداد فرعونیان (به عزم ارض موعود) رهانید و تاج و تخت فرعون را بر باد داد.
موسی در میان مسلمانان، قهرمان آزادی، مظهر پرهیزکاری، دشمن بیدادگری و برخلاف گفته تورات، از آدمکشی بیزار است، چنان که چون یک بار به دفاع از یک همنژاد خود گزمهای از گزمگان فرعون را از پای درآورد، از کرده پشیمان شد و از این "رفتار اهریمنی" آمرزش خواست. نیز در میان مسلمانان چنین اشتهار دارد که جور و ستم فرعونیان در حق بنی اسراییل چندان شدید بود که خاطرهاش برای ابد در روح ایشان عجین گشته و اتحادی روحی و همبستگیایی جاودانی در میان این قوم پدید آورده است.
باری موسی، به ارض موعود نرسیده درگذشته است و پس از او یوشع بن نون رهبری قوم خود را به عهده گرفته و از شرق بر این کشور تاخت آورده و به دنبال کشتارهای همگانی، لخیش وعایی و اریحا را تصرف کرده است.
آنچه تصرف شد، میان دوازده قبیله اسراییلی (وابسته به دوازده سبط) تقسیم شد، به استثنای افراد قبیله "لاوی" که میان دیگر قبایل توزیع گردیدند، بدین منظور که به عنوان "کاهنان" عهدهدار کارهای دینی قوم باشند.
پس از درگذشت یوشع، کار این قوم به دست "داوران" رسید. روزگار ایشان که حدود صد سال (1130 ـ 1020 ق.م) طول کشید، سرشار از جنگ و ستیز و کشمکش با کنعانیان، مدیانیان و فلسطینیان بود. کسی که امروز تورات را میخواند، به خوبی احساس میکند که چون اسراییلیان مانند امروز غاصب و متجاوز بودهاند، پیوسته زمین را در زیر پای خود ناهموار و گدازان میدیدهاند و مجبور بودهاند همواره آمادگی رزمی خود را حفظ کنند و پیوسته در حال "سرکوبی" صاحب خانه باشند، کافی است نامها را عوض کنید تا کتاب مقدس عهد عتیق، گزارشگر زندگی سیاسی دولت کنونی اسراییل باشد.
در پایان روزگار "داوران" امکانات بنیانگذاران حکومتی با قدرت و سازمانهای اداری مرکزی و تقریباً از نوع پادشاهی (Monarchy) فراهم آمد و شائول نخستین پادشاه گردید. در عهد او سختترین جنگها میان بنیاسراییل و مردم فلسطین رخ داد و در یکی از جنگها در مرج این عامر اسراییلیها به سختی شکست خوردند و فرزندان شائل به قتل رسیدند و او خود انتحار کرد پس از او داود (1000 ـ 960 ق.م) بر سر کار آمد که حدود مملکت خود را توسعه بخشید و در شهری "یبوس" به قدرت دست یافت و این شهر بعداً اوشلیم خوانده شد. آن گاه سلیمان (960 ـ 935 ق.م) به سلطنت رسید و او بود که پرستشگاه معروف "هیکل سلیمان" را برای انجام مراسم دینی بنیاسراییل ساخت و آن را مظهر جاذبیت موقی ایشان گردانید.
سلیمان بر اثر وضع مالیاتهای سنگین مردم خود را به نابودی کشانید، مردم به پسرش رحبعام پناه آوردند که در برابر پدر به پای خیزد ولی او نپذیرفت و مایه شورش قبایل فراهم گشت. دو سبط اسراییلی ساکن دشتهای شمالی مصر مملکتی به نام اسراییل در شمال اسراییل کردند و "شکیم" یا نابلس را پایتخت آن کردند. دو سبط وفادار (یهودا و بنیامین) کشور "یهودیه" را در جنوب بنیاد نهادند و اوشلیم را پایتخت خود دانستند. (930 ق.م) این دو کشور هم از نخست به راه رقابت و پیکارهای خونین با یکدیگر افتادند.
آشوریان در این زمان در اوج قدرت بودند و کشورهای اسراییل یهودیه را ازیر ضربههای مرگبار خود گرفتند. به روزگار تیلگلات فالازار سوم (747 ـ 727 ق.م) هر دو کشور فرمانبر آشوریان شدند و باج پرداختند. هوشع پادشاه اسراییل به تحریک مصریان از خراجگذاری امتناع ورزیدند، شلمانس پنجم به کشور او حمله کرد و سامره پایتخت جدید را در محاصره گرفت و جانشین سارگون دوم (722 ـ 705 ق.م) آن را گشود و بسیاری از جوانان اسراییلی (27280 نفر) را به اسیری برد و قبایلی از بابل، عیلام، سوریه و بلاد عرب را جانشین ایشان گردانید و مملکت اسراییل بر باد رفت. یهودیه از این زمان (721 ق.م) به بعد 135 سال پایدار ماند ولی هم از آغاز به آشوریان باج میداد که از حملات ایشان در امان بماند. طی این زمان یک بار خرقیا به تحریک پادشاه مصر، از فرستادن خراج خودداری کرد که این امر به محاصره اورشلیم از سوی سناخزیب انجامید و در پایان، سیطره آشور به یهودیه استوار گردید.
پس از سقوط نینوا و پایان آشوریان دولت یهودیه به قدرت بابلی جدید گرایید ولی پادشاه آن یهود یاقیم که دستنشانده مصر بود، سرانجام به کشور اخیر متمایل گشت در آن زمان نبوکد نصر (605 ـ 562 ق.م) پادشاه مصر را مقهور کرده و نفوذ بابلی را بر سراسر بلاد شام گسترده بود. او از در سال (597 ق.م) ارتشی به یهودیه فرستاد که اورشلیم را گشود و پادشاه آن را زنجیر کشیده به بابل آورد و پسرش یهویاکین را بر جای او نشاند. یهویاکین سر از فرمان برتافت و این بار بخت نصر خود به اورشلیم شتافت و در اندک مدتی شهر را در هم شکست و پادشاه را با زنان و کارمندان و هفت هزار از سپاهیان او به اسیری بابل برد و عمویش "صدقیا" را بر گاه برآورد. این نخستین اسارتی از این گونه بود و بدین ترتیب دوران فراموش ناشدنی "اسارت بابلی" در تاریخ قوم یهود آغاز گشت. صدقیا هفت سال فرمان برد و پس از آن نافرمانی کرد که در نتیجه نبوکد نصر به سختی برآشفت و در سال 586 ق.م باز اورشلیم را در حصار گرفت و شکست و پادشاه را که عزم گریز داشت، دستگیر کرد و بند برنهاد و کور کرد و شهر را با خاک یکسان گردانید و هیکل را از روی زمین پاک برانداخت. نبوکد نصر از ویران کردن دیگر شهرها و کشتن مردم آن نیز باز نایستاد و سرانجام حدود پنجاه هزار یهودی را به اسارت به بابل کشاند و این دوران دوم اسارت بابلی بود. طومار مملکت یهودیه نیز برای همیشه در هم پیچیده شد.