جان پرکینس/ مترجم: توحید احمدی
در جریان این نشست ها بود که متوجه شدم چندین شرکت دیگر هم مشغول کاری مشابه کارهای شرکت ما بودند و همگی انتظار قراردادهای پرمنفعتی به عنوان پاداش پایان کار را می کشیدند. MAIN و سایر شرکت ها با هدف بدست آوردن سود در آینده، هزینهء کارهای مقدماتی را به عنوان نوعی ریسک کوتاه مدت به دوش می کشیدند. این حدس من هنگامی تقویت شد که دریافتم وقتی که من در این کار صرف می کردم بیشتر از حد معمول و به عنوان یک کار مدیریتی به حساب آورده می شد. چنین روشی معمولاً در فاز آماده سازی و مطالعاتی بیشتر پروژه ها رعایت می شد. در چنین مواردی سرمایه گذاری اولیه قطعاً از حد معمول فراتر می رفت اما همان معاونانی که صحبتشان شد ظاهراً از بازگشت سرمایه شان مطمئن بودند.
با وجودی که همگی می دانستیم رقبای دیگری هم در این کار هستند، اما مطمئن بودیم که جای کار برای همه هست. تجربه به من یاد داد که میزان پاداش داده شده نشانگر میزان مقبولیت پروژه در نگاه خزانه داری است و مشاورانی که طرح های آن ها اجرایی می شد برندهء بهترین قراردادها می شدند. همواره سعی می کردم سناریوهایی را ترسیم کنم که به مرحلهء طرح و ساخت برسند. ستارهء بخت من در MAIN همزمان با ایفای نقش حیاتی من در SAMA در حال درخشیدن بود.
در جریان جلساتمان این امکان را مورد بررسی قرار می دادیم که SAMA و پروژهء JECOR در کل رویه های جدیدی را ایجاد کنند. این طرح راه را برای خلق فرصت های کاری پرمنفعت در کشورهایی که نیازی به وام گرفتن از بانکهای بین المللی نداشتند باز کرد. بعلاوه با توجه به طبیعت انسانیمان احساس می کردیم که رهبران چنین کشورهایی احتمالاً به تقلید از عربستان سعودی ترغیب خواهند شد. شک نداشتیم که تحریم نفتی 3791 که در ابتدا خیلی مضّر به نظر می رسید به فرصت ها و هدایای غیرمنتظره ای برای مهندسان و فعالان تجارت منتهی خواهد شد و به هموار کردن راه امپراتوری جهانی کمک خواهد کرد.
هشت ماه در اتاق کنفرانس خصوصی خودم در آپارتمانی مسلط بر پارک بوستون مشغول کار مطالعاتی بودم، هر چند که به ندرت چند روز پشت سرهم به صورت فشرده کار می کردم. در طی این مدت کارمندان من هر کدام مشغول وظایف محولهء خود بودند و من گهگاه به کارهای آن سرکشی می کردم. به مرور زمان مخفی کاری در مورد پروژه کاهش یافت. افراد بیشتری متوجه شدند که اتفاق بزرگی در ارتباط با عربستان سعودی در حال وقوع است. شایعات مختلفی اوج گرفت و هیجان به اوج خود رسید. معاونان و نمایندگان خزانه داری اطلاعات بیشتری افشا کردند. به نظرم تا حدودی این بدان دلیل بود که آنها خود به اطلاعات و جزئیات بیشتری در مورد طرح هوشمندانه ای که در حال ظهور بود دست می یافتند.
مطابق طرحی که در حال شکل گیری بود واشنگتن از عربستان تقاضا کرد که عرضه و نیز قیمت نفت را در دامنهء خاصی که برای آمریکا و متحدانش قابل تحمل باشد تضمین کند. مطابق این طرح اگر سوریه، ایران، عراق، اندونزی یا ونزوئلا ایالات متحده را تهدید به تحریم نفتی می کردند، عربستان سعودی با منابع عظیم خود شکاف موجود در بازار را سریعاً پر می نمود. این امر در درازمدت باعث می شد که کشورهای دیگر با آگاهی از این موضوع حتی فکر چنین کاری را به خود راه ندهند. در مقابل این تضمین، ایالات متحده حیات سیاسی حاکمان عربستان را با استفاده از حمایت سریع و کامل سیاسی و نظامی خود تضمین می کرد.
با وجود شرایط خاص جغرافیایی عربستان، فقدان قدرت نظامی و آسیب پذیری عام نسبت به همسایه هایی مثل ایران، سوریه، عراق و اسرائیل، عربستان نمی توانست پیشنهاد ایالات متحده را به آسانی رد کند. طبیعتاً آمریکا از چنین وضعیتی استفاده کرده و شرط دیگری را بر عربستان تحمیل کرد، شرطی که منجر به باز تعریف نقش EHMها در جهان شد و به الگویی که ما می بایستی در کشورهای دیگر، خاصّه عراق اعمال می کردیم تبدیل شد . گاهی اوقات وقتی به آن دوران فکر می کنم به سختی می توانم درک کنم که چگونه عربستان به خود اجازه داد چنین شرطی را قبول کند. بقیه جهان عرب نیز هنگامی که از مفاد قرارداد اطلاع یافتند و چگونگی تسلیم عربستان و خواسته های آمریکا را مشاهده کردند کاملاً شوکه شدند.
شرط این بود که عربستان می بایستی با استفاده از دلارهای نفتی خود، اوراق قرضه دولتی ایالات متحده را بخرد و سود این اوراق توسط خزانه داری آمریکا به منظور تبدیل سعودی از یک کشور قرون وسطی به کشوری مدرن صرف شود. به عبارت دیگر بهره میلیون دلاری پول های نفتی سعودی می بایستی توسط شرکت های آمریکایی برای جامه عمل پوشانیدن به دیدگاه های من و تعدادی از رقبای احتمالی ام، برای تبدیل عربستان سعودی به یک قدرت صنعتی صرف می شد. خزانه داری ما می بایستی ما را به خرج عربستان، برای ساخت و ساز پروژه های زیربنایی تمام شهرهای شبه جزیرهء عرب اجاره می کرد.
با وجودیکه عربستان حق تأمین مالی پروژه ها را با توجه به ویژگیهای هر یک برای خود محفوظ می دانست اما حقیقت این بود که گروهی از نخبگان خارجی (از نگاه مسلمانان، گروهی کافر) شکل و آیندهء اقتصادی شبه جزیرهء عرب را تعیین می نمودند. و این همه در کشوری اتفاق می افتاد که بر پایهء عقاید محافظه کارانه وهابی تأسیس و برای چند قرن اداره شده بود. به نظر این یک تغییر شدید عقیدتی می آمد، اما با وجود شرایط و فشارهای نظامی- سیاسی واشینگتن، بگمانم عربستان انتخابهای چندانی نداشت.
از دیدگاه ما فرصت های سودآور نامحدود بودند؛ یک معامله بسیار پرمنفعت با قابلیت این که سابقه ای بی نظیر از خود به جای بگذارد و برای این که این کار پرمنفعت تر هم شود هیچ کس به تایید کنگره احتیاج نداشت؛ چیزی که شرکتهای خصوصی ای همانند MAIN و Bechtel تمایلی به فاش کردن رازهای خود نداشتند از آن متنفر بودند. توماس.وی.لیپمن (Thomas W Lipman) استاد مدعو در موسسه خاورمیانه (Middle East Institute) و روزنامه نگار سابق، نکات برجستهء این پروژه را به صورت ماهرانه ای چنین خلاصه می کند:
سعودی های غرق در پول می بایستی صدها میلیون دلار به خزانه داری آمریکا می دادند که در موقع مقتضی، خزانه داری این پولها را صرف شرکت ها و کارکنانشان کند. چنین سیستمی بازگشت دوباره پول های سعودی به ایالات متحده را تضمین می نمود. این طرح همچنین باعث می شد که مدیران کمیسیون هر طرحی را که بر سر آن با سعودی ها به توافق رسیده بودند به اجرا بگذارند.
تمام کارهای مقدماتی این پروژ ه تاریخی در کمتر از زمانی اتفاق افتاد که تصورش می رفت، هرچند بعد از آن مجبور بودیم برای اجرایی کردن آن چاره ای بیاندیشیم. برای شروع کار، یک نفر از سطوح بالای دولتی در جریان یک ماموریت فوق العاده محرمانه عازم عربستان شد. هرگز مطمئن نشدم آن مأمور که بود اما به نظرم و به احتمال خیلی زیاد کسی نبود جز هنری کیسینجر.
فارغ از اینکه چه کسی فرستاده ایالات متحده بود، وظیفه وی یادآوری سرنوشت مصدق در به خطر انداختن منافع نفتی بریتانیا در ایران به خاندان سلطنتی سعودی بود. کار بعدی ارائه پیشنهادی بود که سعودی ها به سختی بتوانند آن را رد کنند، در واقع وی طوری آنها را قانع می کرد که احساس می کردند راه دیگری ندارند. شک نداشتم که در نهایت آنها قانع می شدند که یا می بایستی این پیشنهاد را قبول کرده و حاکمیت خود را به واسطه پشتیبانی ما تضمین کنند و یا اینکه به راه مصدق بروند. هنگامی که مأمور ما به واشنگتن برگشت، حامل پیغامی حاکی از قبول پیشنهاد ایالات متحده از جانب سعودیها بود.
تنها یک مشکل کوچک دیگر باقی مانده بود و آن اینکه می بایستی بازیگران اصلی عرصهء حکومت سعودی را قانع می کردیم. البته این موضوعی مربوط به خاندان سعودی بود. عربستان حکومتی دموکراتیک نبود لذا پذیرش این طرح به نوعی توافق در میان خاندان سعودی باز می گشت.
در 5791 من مامور قانع کردن یکی از این بازیگران شدم. اگر چه همیشه او را به عنوان شاهزاده «و» می شناختم اما هیچ گاه از این امر که او یک شاهزاده واقعی است مطمئن نبودم. من مامور شده بودم تا این نکته را به او بفهمانم که سیاست پولشویی هم به نفع عربستان و هم به نفع خود وی است.
این کار چندان که به نظر می رسید آسان نبود. شاهزاده خودش را یک وهابی واقعی می پنداشت که دوست نداشت پیروی عربستان از مادی گرایی را به چشم خود ببیند. او همچنین ادعا می کرد که از نیت شیطانی پیشنهادات ما به خوبی آگاه است. او معتقد بود که ما همان اهدافی را دنبال می کردیم که صلیبیهای هزاره پیشین: مسیحی سازی جهان عرب. در حقیقت او چندان هم پر بیراه نمی گفت. تفاوت ما و صلیبی ها تنها در شدت و درجه و نه در ماهیت کار بود. اروپاییهای قرون وسطی هدف خود را نجات مسلمانان از جهنم معرفی می کردند و ماهدف خود را مدرنیزه کردن اعراب. در واقع به عقیده من شرکت سالاری و صلیبی ها تنها در صدد گسترش امپراتوری خود بودند.
جدا از عقاید مذهبی شاهزاده سعودی، وی نقطه ضعفی هم داشت، ضعف نسبت به زیبارویان بلوند. صحبت از شخصیت کلیشه ای اعراب اگر چه مضحک به نظر می رسد، با این وجود شاهزاده طرف من تنها عربی بود که این کلیشه در مورد وی صدق می کرد یا حداقل وی تنها کسی بود که به من اجازه مشاهده رفتارش را می داد. با همه این حرفها او نقش خود را در این پروژه تاریخی ایفا کرد، چیزی که نشان می داد من می بایستی چگونه ماموریت خود را به اتمام برسانم.