غفار زارعی
نگاهی به گذشته سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در عرصه بینالمللی نشاندهنده آن است که این کشور اهداف متفاوتی را برای مشارکت در نظام بینالمللی دنبال نموده است. برای مثال در دوران ریاست جمهوری مونروئه آمریکا از سیاست انزواگرایانه پیروی کرد. که براساس آن کشورهای اروپایی از دخالت در قاره آمریکا منع میشدند و مداخله ایالات متحده در این قاره افزایش مییافت. این نگرش برای یک دوره یکصدساله از حضور آمریکا برای دخالت در سیاستهای بینالمللی ممانعت به عمل آورد. ولی با شکلگیری جنگ اول جهانی و ورود آمریکا به جنگ در یک سال آخر، نوعی چالش در میان انزواگرایان و مداخلهگرایان برای حضور و مشارکت گسترده آمریکا در امور بینالملل شکل گرفت. با آن که دموکراتها در دوران ریاست جمهوری ویلسون برای اعاده صلح، امنیت و ایجاد جامعه ملل زحمات فراوانی را متحمل شده بودند اما بر اثر فشار مخالفان به عضویت جامعه ملل در نیامدند. در دوران ریاست جمهوری هاردینگ، کولیج و هوور (1920-1933) نوعی گرایش به سیاست انزواطلبی دنبال شد.
هرچند که در این دوران صاحبان سرمایه و شرکتهای کشورهای اروپایی در مقابله با ایدئولوژی کمونیستی، مشارکت فعالانه آمریکا برای رهبری نظام سرمایهداری را مورد توجه قرار میدهد. استراتژی سد نفوذ از سوی آمریکا در سال (1947) با دکترین ترومن مبنی بر حمایت از نظامهای دموکراسی و دفاع از ترکیه و یونان شروع شد. شکلگیری نظام دوقطبی انعطافپذیر نوعی ستیزه بزرگ صنعتی خواهان سرمایهگذاری در مناطق مختلف جهان بودند اما سیاست غالب در روابط خارجی آمریکا همان سیاست انزواگرایانه بود. با شکلگیری جنگ دوم (1939-1945) به خصوص دخالت آمریکا در جنگ جهانی دوم نوعی چرخش در سیاست خارجی آن شکل گرفت. برهم خوردن موازنه قوا در قاره اروپا وگسترش حوزه نفوذ شوروی در اروپای شرقی و دریای مدیترانه و ضعف و رقابت را میان سردمداران بلوکهای کمونیستی و کاپیتالیستی به وجود آورد هر کدام از قطبها در این دوره سعی میکردند. جغرافیای سیاسی و مرزهای ایدئولوژیکی خود را از تجاوز رقیب مصون نگهدارند. در این مقطع مهمترین عامل بازدارنده تسلیحات هستهای بود. نظام دوقطبی تقریبا برای نیم قرن در عرصه بینالملل حاکم بود تا این که با فروپاشی شوروی زمینه برای شکلگیری نوعی نظام تکقطبی و یکجانبهگرا به وجود آمد.
هدف ما در این نوشتار حمله آمریکا به عراق از دریچه نظم نوین جهانی است. در ارتباط با علل حمله آمریکا به عراق، فرضیههای متفاوتی از سوی صاحبنظران مطرح گردیده است. برخی بر این عقیدهاند که آمریکا به دلیل سلطه اقتصادی و حفظ تعادل دلار در برابر سایر واحدهای پولی از جمله یورو، سعی کرده با کنترل عراق نوعی سلطه در خاورمیانه به وجود آورد تا از طریق این اعمال نفوذ، هژمونی دلار را تضمین نماید (1) نظرات دیگر به وجود تسلیحات کشتار جمعی و ارتباط بین سران القاعده با سران حزب بعث در عراق برمیگردد. در ارتباط با دو موضوع اخیر حتی بعد از حمله آمریکا به عراق هیچگونه شواهدی دال بر وجود چنین ادعاهایی به دست نیامد. بنابراین میتوان موضوع را در سطحی گسترده و عمیقتر جستجو نمود. فرض اصلی این است که علل حمله به عراق در "دکترین نظم نوین جهانی" نهفته شده است. جورج بوش اول رییسجمهوری آمریکا در 11 سپتامبر 1990 در ارتباط با رهبری آمریکا در سده بیستویکم میگوید: ایالات متحده آمریکا علیرغم ظهور مراکز جدید قدرت، کماکان یگانه کشوری است که از توان واقعی جهانی برای اعمال قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی در تمام ابعادش برخوردار است. در دهه 1990 همچون بخش اعظمی از تاریخ، هیچگونه جایگزینی برای رهبری آمریکا وجود ندارد. مسئولیت ما حتی در عصر نوین نیز محوری و اجتنابناپذیر است(2) اعلام چنین دیدگاهی از سوی آمریکا تفسیر و تببین جدیدی از وضعیت نظام بینالمللی بود.
باید به این نکته توجه داشت که آمریکا در دوران نظام دوقطبی جنگهایی مانند جنگ کره و ویتنام و بحران موشکی کوبا (1962) را پشتسر گذاشت اما جنگ علیه عراق از جهانی متفاوت است. زیرا استراتژی سد نفوذ که در هر کدام از آن جنگها برای اعمال قدرت علیه رقیب انجام میشد جنبه تدافعی داشت، در صورتی که استراتژی جدید آمریکا جنبه پیشگیرانه دارد و از ابعاد تهاجمی برخوردار است. با توجه به همین استراتژی، آمریکا حمله به عراق را دنبال کرد. آمریکاییان برای تحقق بخشیدن به این استراتژی جدید خود نیاز به بهانههایی داشتند. یکی از این بهانهها در بیرون آمریکا و دیگری در داخل آمریکا شکل گرفت. صدام با حمله به کویت این بهانه را در اختیار آمریکا قرار داد. اما چند ماه بعد از این اقدام نطقهای اعتراضآمیز از سوی مقامات واشنگتن انجام گرفت که این حمله را محکوم نمودند. آمریکا با محکوم کردن عراق در مجامع بینالمللی نوعی ائتلاف برای حمله به وجود آورد عاقبت در عملیات سپر صحرا توانست علاوه بر عقب راندن عراق از کویت بخش قابل توجهی از نیروهای عراقی را نابود سازد و با اعمال تحریمهای بینالمللی و فروش نفت در برابر غذا، بنیه دفاعی و توان اقتصادی این کشور را در منطقه تضعیف نماید. جورج بوش اول در یکی از سخنرانیهای خود در ارتباط با این حمله میگوید: جنگ سال (1990م/1370هـ..ش) خلیج فارس برای چیزی بیش از یک کشور کوچک (کویت) بود. این جنگ برای اندیشههای نظم نوین جهانی بود (3) جوهره کلام ریاست جمهوری آمریکا دربرگیرنده این موضوع است که پرداختن به چنین موضوعاتی برای رسیدن به اهداف جامع و گستردهتری است. یکی دیگر از ابزارهایی که بهانه لازم را برای حمله به افغانستان و عراق در اختیار آمریکا قرار داد واقعه یازدهم سپتامبر 2001 است که براساس یک حمله غافلگیرانه، برجهای دو قلوی تجارت جهانی در نیویورک و ساختمان پنتاگون در واشنگتن آسیب فراوانی دیدند اما این حمله یک فرصت استثنایی در اختیار آمریکا قرار داد تا فعالیت بیشتری را برای رسیدن به اهداف جهانی دنبال نماید. کاندالیزا رایس مشاور امنیت ملی رییسجمهوری آمریکا در این باره میگوید: زمینلرزهای به عظمت 11 سپتامبر میتواند لایههای ساختاری سیاستهای بینالمللی را تغییر دهد. این دوره را نباید یک خطر بزرگ، بلکه باید فرصتی فوقالعاده دانست.(4) براساس همین نگرش، دولتمردان آمریکایی از یک سو سعی کردند با ایجاد ائتلاف و اتحاد، سایر کشورها را به سوی مبارزه علیه تروریسم به عنوان یکی از اولویتهای جهانی در سیاست خارجی سوق دهند و یا با سروصدای تبلیغاتی، بازار جنگ را رونق بخشند. از سوی دیگر سیاست مداخلهگری و عملیات پیشگیرانه را دنبال کنند. این اقدامات عملا راه را برای رسیدن به آن اهداف مشخص، معین و از پیش برنامهریزی شده تسهیل کرد. این سیاست مداخلهگرایانه نه تنها ترکشدنی نیست، بلکه به صورت یکی از الزامات اساسی در آینده سیاست خارجی آن کشور نمودار و نمایان خواهد شد. به قول ماروین تریگر "ما آمریکاییها شروع به ایجاد نظم نوین جهانی کردهایم که بازوان اختاپوسوارش به همه سو دراز شده است"(5) امروزه کاملا میبینیم رسیدن به آن اهداف درازمدت، پرهزینه و مخاطرهآمیز است.
ولی با همه این مشکلات آمریکاییها در پی تحقق بخشیدن به آرمانهای موردنظر خود هستند. وضعیت قطببندی و ائتلاف و اتحادیههای منطقهای به شکلی میباشد که عملا برخی جهتگیریها برای مداخله با آمریکا در حال شکل گرفتن است مانند اتحادیه اروپا که با سیاستهای مشترک اقتصادی، مالی و تصویب قوانین مشترک، مشکلاتی را برای آمریکا ایجاد کرده است. برای مثال با حمله آمریکا به عراق تعدادی از کشورهای اروپایی مانند آلمان و فرانسه مخالفت کردند. این رویارویی آمریکا و اروپا در حوزه اروپای شرقی کاملا مشهود است. آمریکا سعی میکرد با تزریق دلار به اقتصاد آن کشورها، همراهی و همگامی آنها را برای برخورداری از اهداف موردنظر جلب نماید تا از یک سو ائتلاف بزرگ جهانی را به رهبری خود به وجود آورد و از سوی دیگر از شکلگیری ائتلاف کشورهای ضعیف و قدرتمند ممانعت به عمل آورد. دیگر این که رهبری جهانی هزینهبردار است. تصویب بودجههای چندصد میلیارد دلاری برای رسیدن به همین هدف انجام میگیرد. این هزینهها اگرچه زیاد به نظر میرسند، اما برای رسیدن به هدف اصلی ناچیز هستند. زیرا هر کشور اشغال شده منابع انرژی و بازار مصرف خوبی برای آمریکا ایجاد میکند. موضوع دیگر آگاهی افکار عمومی جهانی است. جهان در سده بیست و یکم بیش از هر زمان دیگر از خشونت، جنگطلبی و کشتار انسانها متنفر است. به همین دلیل روشهای نظامی و ساخت یکجانبه قدرت مورد قبول عقل جهانی نخواهد بود. زیرا زور به عنوان یکی از کارویژههای قدرت در کنار باورها و ایمان مورد قبول واقع خواهد شد. اگرچه عنوان میشود امروزه اقدامات آمریکا از حمایت معنوی برخوردار نیست. با تمام این موارد آمریکا به دنبال موقعیتی ممتاز و ویژه در سده بیست و یکم است. به طوری که حمله به افغانستان و عراق و اقدامات منطقهای برای رسیدن به اهداف جهانی از جمله سلطه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی صورت گرفته است.