نویسنده: کامیل کریمیان
سازمان پیمان آتلانتیک شمالی به منزله پیمانی فرامنطقهای در ابعاد نظامی، سیاسی و امنیتی در سال 1949 با هدف مقابله با خطرهای بالقوه اتحاد جماهیر شوروی، گسترش کمونیسم و تعدیل قدرت نظامی ـ امنیتی بلوک شرق تشکیل شد. در واقع، ناتو محصول دوران پس از جنگ دوم جهانی و آغاز جنگ سرد بود. در آغاز، این پیمان بین ده کشور اروپای غربی و دو کشور آمریکای شمالی، یعنی آمریکا و کانادا منعقد شد، اما به تدریج، در پی گسترش آن در سالهای پایانی جنگ سرد و افول نظام دوقطبی، تعداد اعضایش به شانزده کشور رسید. محققان و سیاستمدارانی، که تحولات نظام بینالملل را از زاویه جنگ سرد دنبال میکردند، بر ضرورت تداوم حیات ناتو و بازخوانی اهداف آن تأکید کردند. استدلال این دسته از محققان، احیای احتمالی قدرت روسیه بود. افزون بر آنها، گروه دیگری از محققان نیز با تعریف جدید از امنیت، بر این امر اصرار میکردند که با شکلگیری نظام نوین جهانی نوع تهدیدها نیز فرق کرده است و استقرار و تقویت مجدد ناتو برای دستیابی به اهداف غرب، امری حیاتی است. در واقع، آنها معتقد بودند موارد تهدید علیه غرب از کمونیسم و اتحاد شوروی به تهدیدهایی، مانند تروریسم و خطر گسترش بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه، آسیای مرکزی و شمال آفریقا تغییر پیدا کرده است. در مقابل این دیدگاه، مخالفان ادامه حیات ناتو و گسترش حوزه جغرافیایی این سازمان معتقد بودند که فلسفه وجودی این پیمان ویژه دوران جنگ سرد بوده است و اصولاً، از آنجا که پیمانهای نظامی و اتحادهای امنیتی در صورت فقدان تهدید فرو میپاشند. با از بین رفتن شوروی سابق و پیمان ورشو، دیگر به ادامه فعالیت ناتو نیازی نیست. در این دیدگاه، همچنین، استدلال میشد که گسترش فعالیت ناتو به تحریک روسیه و دیگر بازیگران منطقهای منجر خواهد شد و این امر فضای بینالملل را همانند دوران جنگ سرد، امنیتی خواهد کرد. با توجه به دو دیدگاه مزبور به نظر میرسد گسترش ناتو به شرق و علل تداوم حیات آن را باید در ماهیت تعریف نوین اعضای این نهاد بررسی کرد. تحقیق حاضر درصدد است تا گسترش حوزه جغرافیایی ناتو را پس از جنگ سرد از زاویه ژئوپلیتیکی و امنیتی بررسی و چگونگی گسترش آن را به سمت شرق و جنوب، تبیین کند و در نهایت، پیامدهای سیاسی و امنیتی آن را بر کشورهای منطقه، به ویژه جمهوری اسلامی ایران مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد. در نتیجه، این نوشته با الهام از نظریات ژئوپلیتیک و زیستمحیطی و علل شکلگیری و افول اتحادهای بینالمللی میکوشد تأثیرات عوامل ژئوپلیتیک را بر فضای امنیتی کشورها بررسی کند و بدین پرسش پاسخ دهد که گسترش ناتو به شرق از نگاه توسعه فضای جغرافیایی چه تأثیری بر امنیت کشورهای منطقه و ایران خواهد داشت. البته، باید یادآوری شود که هرچند در اینجا، بر جنبههای ژئوپلیتیکی گسترش ناتو تأکید شده و بررسی این گسترش از نگاه امنیتی ـ جغرافیای صورت گرفته است، اما گسترش ناتو افزون بر مباحث مزبور، اهداف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زیادی را نیز دنبال میکند که به صورت گذرا به آنها اشاره خواهد شد.
چهارچوب نظری
الف) نظریات زیستمحیطی و ترسیم نقش عوامل جغرافیایی در قدرت سیاسی (ژئوپلیتیک)
جغرافیا و مباحث جغرافیایی و تأثیرات آن در سیاست بینالملل از دیرباز، مورد توجه محققان و سیاستمداران بوده است. در گذشته، حاکمان و سیاستمداران و اغلب محققانی که به نحوی، اندیشهای سیاسی را دنبال میکردند، بر اهمیت مباحث جغرافیایی، مانند وسعت قلمرو، منابع، نیروی انسانی و فناوری تأکید داشته و در تحلیلهای خود، جایگاه ویژهای را برای این عوامل در نظر میگرفتند. در قرن حاضر نیز، محققان و سیاستگذاران جهانی بار دیگر نظریههای زیستمحیطی ناظر بر رفتارهای سیاسی را مورد توجه قرار دادند و در سیاست بینالملل، چه در حوزه تئوریک و چه در حوزه عمل برای عوامل جغرافیایی اهمیت ویژهای قائل شدند. در واقع، به قول هارولد و مارگارت اسپراوت «بدون توجه به تمامی عوامل زیستمحیطی اعم از انساینی یا غیرانسانی، محیط بینالمللی را نمیتوان به خوبی شناخت» این طرز تلقی در مورد عوامل زیستمحیطی و تأثیر آن بر جغرافیا به تدریج، زیستمحیطی و تأثیر آن بر جغرافیا به تدریج، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم و از دهه 60 به بعد، بار دیگر، توجه دانشمندان و محققان را به خود جلب کرد، به طوری که در حال حاضر، تحلیلهای ژئوپلیتیک یا به عبارتی، بررسیهای سیاسی، جغرافیایی مانند گذشته، تنها به منابع طبیعی محدود نمیشوند، بلکه درصدد تلفیق با مفاهیم و نظریات سیاسی چون نظریه مکیندر و نظریه ماهاناند. به عبارت دیگر، نظریات زیستمحیطی رابطه جغرافیا و قدرت سیاسی را مورد بررسی قرار میدهند. محققان تأکید میکنند که عوامل جغرافیایی قدرت ملی به نوعی، تعیینکننده یا محدودکننده رفتار سیاسی بازیگراناند و از این رو، عوامل اقلیمی اهمیت بسزایی دارند. برای نخستین بار، فردریش راتزل جغرافیای انسانی را به معنای ترکیبی از جغرافیا، انسانشناسی و علم سیاست به کار گرفت و پس از آن، در قرن نوزدهم، دانشمندان و محققان آلمانی با الهام از این مفهوم، در محافل علمی و آکادمیک، واژه جغرافیای سیاسی را برای بررسی رابطه جغرافیا و سیاست به کار بردند. راتزل رشد تمدن برتر اروپایی را ناشی از شرایط اقلیمی مساعد میدانست. با پیشرفت فناوری و انقلاب ارتباطات، بار دیگر، جغرافیا به منزله علمی حیاتی مطرح شد. بدینترتیب، اهمیت سیاسی مناطق جغرافیایی یا اهمیت ژئوپلیتیک از طریق مسائل مربوط به پیشرفت فناوری و تغییر در اهمیت مناطق اقتصادی دگرگون شد. برای نمونه، هرچند ماهان به اهمیت دریاها برای انتقال منابع نظامی ـ اقتصادی از نقطهای به نقطه دیگر تأکید میکرد، اما بعدها با پیشرفت فناوری، تا حدی از اهمیت آن کاسته شد و در مقابل، برخی از عوامل دیگر جغرافیایی اهمیت اساسی یافتند. به عبارت دیگر، میتوان گفت که نگرشهای ژئوپلیتیک با تحول محیط جغرافیایی و هدف اصلی تصمیمگیرندگان در عرصه سیاست بینالملل دگرگون میشوند، به گفته سل کوهن: «این رابطه قدرت سیاسی بینالمللی با محیط جغرافیایی است که تحلیلهای ژئوپلیتیک را تشکیل میدهد. نگرشهای ژئوپلیتیک با تحول محیط جغرافیایی و بسته به تعبیر انسان از ماهیت این تحول، تغییر میکند.» تحولات جنگ سرد، به ویژه شکلگیری فضای جدید در روابط بینالملل، نقشه استراتژیک جدیدی را شکل میدهد که بر احیای اهمیت ژئوپلیتیک و منابع طبیعی به منزله عاملی در تعیین اهداف نظامی و سیاسی تأکید میکند. بر همین اساس، نظریهپردازان ژئوپلیتیک بر این نکته تأکید دارند که نظریهپردازی ژئوپلیتیک متضمن این است که آمریکا در هر شرایطی، باید از توسعه نفوذ روسیه و چین در کشورهای منطقه اوراسیا جلوگیری کند و برای تحقق اهداف بلندمدت خود در جهان، روابطش را با کشورهای اروپای شرقی و آسیای مرکزی گسترش دهد.
ب) ژئوپلیتیک و فضای امنیتی روابط بینالملل سادهترین تعریف جغرافیدانان از جغرافیای سیاسی این است که اثر تصمیمگیریهای سیاسی انسان را روی چهره و اشکال جغرافیایی مربوط به محیط انسانی همچون حکومت، مرز، مهاجرت، ارتباطات، توزیع و نقل و انتقال را بررسی میکند و ژئوپلیتیک اثر عوامل جغرافیایی روی سیاستهای جایگزین جهان را مطالعه میکند. به نظر میرسد در این تعریفها، ژئوپلیتیک توجه اصلی خود را بر اشکال تغییرپذیر سلسله مراتب قدرت در جهان که خود، دستاورد بازیهای سیاسی جهانی قدرت است، متمرکز میکند. به عبارت بهتر، ژئوپلیتیک مطالعه ترتیب و توالی در جهان سیاسی تقسیم شده و از هم گسیخته تعریف میشود؛ مطالعهای که هم شکل جهانی این ترتیب و توالی را در نظر دارد و هم اشکال منطقهای آن را بررسی میکند. در محافل علمی ژئوپلیتیک، گستره جغرافیایی، شکلگیری طیفهای سیاسی قدرت در ابعاد نظامی ـ سیاسی و اقتصادی از زوایای مختلفی چون تقسیم جهان براساس ترتیب و توالی قدرت، تقسیم جهان براساس توانمندی اقتصادی، تقسیم جهان براساس پیشرفت ارتباطات، امپریالیسم غیررسمی و جهان متخاصم و پایان تاریخ بررسی میشود. در واقع، در طی دو قرن گذشته، تقسیمبندیهای جغرافیایی، مانند بلوک شرق، بلوک غرب، کشورهای شمال، کشورهای جنوب، خاورمیانه، خاور دور و خاور نزدیک و واژههای مختلفی مانند این، نتیجه مطالعات مزبور است که از زوایای گوناگون بدان پرداخته شده است. برای نمونه، در قرن نوزدهم، ژئوپلیتیک جهان میان دو امپراتوری روسیه و بریتانیا تقسیم شده و رقابتهای این دو بازیگر، معروف به بازی بزرگ، تا مدتها اندیشمندان و محافل علمی را به خود مشغول کرده بود. با پیدایش کمونیسم و آغاز قرن بیستم، روسیهتزاری جای خود را به اتحاد جماهیر شوروی داد و بازیگر دیگری به نام ایالات متحده آمریکا به جای بریتانیا به عرصه رقابتهای جهانی وارد شد. از این پس، رقابتهای این دو بازیگر طی چندین دهه به جنگ سرد موسوم شد و در این میان، پیمان نظامی ورشو و ناتو به منزله دو بازوی نظامی قدرتمند بلوک شرق و غرب عمل کردند. در سال 1973، کوهن نوشتهای را با نام جغرافیا و سیاست در جهانی از هم گسیخته منتشر کرد و کوشید تا نارساییهای مفهوم جهان یکپارچه سیاسی را که به گفته وی، در گذشته، جهانیاندیشان سیاسی و جغرافیایی را گمراه کرده بود، توضیح دهد. به اعتقاد وی، محیط جغرافیایی از نظر استراتژیک، یکپارچه نیست، بلکه دنیای از هم گسیخته و جدا از هم است. در این زمینه، کوهن از واژه منطقه جغرافیایی بهره گرفت و سلسله مراتب سیاسی را در دو نوع دستهبندی جهانی و ناحیهای مطرح کرد:
1) منطقه ژئواستراتژیک؛ و
2) منطقه ژئوپلیتیک.
مناطق ژئواستراتژیک دو نیم کره سیاسی را در بر میگیرند که هر یک زیر نفوذ یکی از قدرتهای روی زمین است. وی دو منطقه ژئواستراتژیک را به دنیای کرانههای وابسته به بازرگانی و دنیای قارهای (اوراسیا) تقسیم کرد. این بخش از تئوری وی به مفاهیم کهن ژئوپلیتیکی شباهت دارد. خود کوهن در مورد اینکه ژئوپلیتیک و عرصه جغرافیایی قدرتهای بزرگ همواره در حال تغییر و توسعه است، میگوید:
منطقههای ژئواستراتژیک و منطقههای ژئوپلیتیک ثابت و بیتحرک نیستند. قدرتهای بزرگ همزمان با تحولات نظام بینالملل، سیاستهای منطقههای خود را براساس مصالحشان تغییر و توسعه میبخشند. اندیشه ژئوپلیتیک آلمان از راتزل تاهاوس هوفر بیانگر این مطلب است که: کشورهای بزرگ و بازیگران قدرتمند سیاسی و نظامی به گسترش مرزهای جغرافیایی خود، دستیابی به فضای حیاتی و خودکفایی از نظر منابع انرژی و بازار مصرف نیاز دارند.. اندیشمندان و محققان ژئوپلیتیک، نه تنها در آلمان، بلکه در بیشتر کشورهای غربی، بر این امر اذعان داشتند که میان قدرت و جغرافیا رابطه مستیمی وجود دارد. به عبارت دیگر، آنها معتقد بودند که فضای وسیع جغرافیایی به معنای داشتن هژمونی و قدرت برتر در منطقه و جهان است. از میان محققان و نظریهپردازان مزبور، برای نخستین بار، مکیندر اصطلاح هارتلند را به کار برد، اما میان فناوری و جغرافیا رابطه نزدیکی قائل بود. از نظر مکیندر، در دورههای گذشته، فناوریهای جدید، ساختار نیروی دریایی را تغییر داد و آن را تقویت کرد و در اوایل قرن حاضر نیز، نیروی زمینی با فناوری عصر خود توانست به سطح بالایی از توانمندی برسد، در واقع، مکیندر با الهام از اندیشه متفکران پیشین خود، برتری و هژمونی قدرتهای دریایی و زمینی را از فناوری ناشی میدانست. تأکید اصلی وی بر محدوده جغرافیایی اوراسیا بود و از آنجا به منزله قلب زمین یاد میکرد. وی معتقد بود در منطقه اوراسیا، رودخانهها به دریای مهمی راه ندارند و قطب شمال نیز یخبندان بخش عمده سواحل شمالی اوراسیا را موجب میشود، اما پیدایش راهآهن در این قرن، خاورمیانه و اوراسیا را از راه زمینی در دسترش کشوری، مانند آلمان قرار میداد. در سال 1904، مکیندر مقاله مشهوری را در انجمن جغرافیای سلطنتی لندن ارائه داد و به دنبال آن در کتابی با عنوان آرمانهای دموکراتیک اظهار کرد منطقه محوری و کلیدی سیاست بینالملل را سرزمین وسیعی شکل میدهد که از اروپای شرقی تا جلگههای سیبری امتداد دارد. مناطقی که وی آن را با نام هارتلند یاد میکند، در گذشته، تحت حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی و امپراتوری روسیه قرار داشتند و از نظر منابع معدنی و انرژی، منطقهای غنی و حاصلخیز به شمار میروند و ژئوپلیتیک آنها به گونهای است که در مرکز کشورهایی، مانند چین، آلمان، روسیه و ترکیه قرار گرفتهاند. مکیندر نظریه خود را در سه بخش بیان کرد که عبارتاند از:
1) آنکه بر اروپای شرقی حکم میراند، بر هارتلند مسلط است؛
2) آنکه هارتلند را در اختیار دارد، بر جزیره جهانی یا همان اوراسیا حکم میراند؛ و
3) آنکه حاکم جزیره جهانی باشد، حاکمیت جهانی را در اختیار دارد.
در نتیجه، مکیندر به رغم تأکید بر نیروی زمینی از اهمیت نیروی دریایی نیز غافل نبود. در واقع، وی اذعان میکرد که در قرن بیستم، کشوری که حاکم هارتلند شود، میتواند جزیره جهانی را به کنترل خود در آورد و به قدرت دریایی برجستهای تبدیل شود. افزون بر این، به خوبی درک میکرد که احتمالاً، در قرن بیستم یا دستکم، در چند دهه آن، برای کنترل بر هارتلند، میان آلمان و روسیه درگیریهای روی خواهد داد. تحولات پس از جنگ جهانی دوم و شکلگیری نظامی ناتو و ورشو باعث شد تا مکیندر تحت تأثیر آنها، نظریهاش را اصلاح کند. وی در مقابل انباشت قدرت در منطقه اوراسیا، به ایجاد یک وزنه تعادل در قالب جامعه آتلانتیک اشاره کرد، یعنی از یکسو، اتحاد جماهیر شوروی به منزله بزرگترین قدرت زمینی و از طرف دیگر، کشورهای آتلانتیک شمالی، این حالت توازن را ایجاد کردند؛ موضوعی که با رویارویی ناتو و وروشو صورت عینیتری به خود گرفت. البته، برخی از صاحبنظران، مانند اسپایکمن و استیون جونز معتقد بودند مراکز صنعتیای که در اطراف سرزمین اوراسیا یا هارتلند پدید میآیند، میتوانند از خود هارتلند مهمتر باشند. در واقع، نظریه سرزمینهای حاشیهای در درون جنگ سرد، به ویژه پس از آن یکی از شالو دههای اصلی نظریه سد نفوذ جورج کنان را تشکیل داد که در آن، محدود کردن هرچه بیشتر روسیه برای ممانعت از نفوذ در آسیای مرکزی و قفقاز و اروپای شرقی یادآوری شده بود؛ موضوعی که در نهایت، به شکلگیری سیاست خارجی آمریکا در سالهای بعد منجر شد. واقعگرایان تحت تأثیر عقاید مکیندر اذعان کردند که هر بازیگری که بر اوراسیا تسلط یابد، میتواند کنترل دیگر بخشهای جهان را نیز به دست آورد. سیاستمداران آمریکایی همواره، کوشیدهاند تا از تسلط رقیبان خود بر منطقه اوراسیا جلوگیری کنند؛ موضوعی که باعث شده است تا طی قرن حاضر، این کشور انگیزه خاصی برای شرکت در اتحادها و ائتلافهایی با اروپای غربی، ژاپن و پذیرش تعهدات امنیتی در مناطق دیگری از سرزمینهای حاشیهای اوراسیا از جمله خاورمیانه داشته باشد. برای نمونه، در دوران کسینجر ـ نیکسون، سیاست خارجی آمریکا بر این اصل استوار بود که از نزدیکی و تفاهم میان چین و روسیه جلوگیری شود. در این زمینه، آمریکا بیش از پیش به چین نزدیک شد. همچنین، در دوران جنگ سرد نیز، از گسترش قدرت دریایی اتحاد جماهیر شوروی، که قدرت زمینی گستردهای را در اختیار داشت، همواره نگران بود؛ زیرا، چنین امری، حوزه نفوذ شوروی را در منطقه اوراسیا افزایش میداد. در نتیجه، طی چندین دهه، رقابت شدیدی میان دو قدرت آمریکا و شوروی در این منطقه برقرار بود. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکلگیری کشورهای مشترکالمنافع از یکسو و منابع غنی، بازار مصرف و موقعیت ژئوپلیتیک این منطقه و اهمیت آن برای غرب از سوی دیگر باعث شد تا آمریکا به سرعت درصدد افزایش نفوذ خود در این منطقه و جلوگیری از تجدید حیات روابط این کشورها با روسیه برآید. بدینترتیب، آمریکا کوشید تا با دستهبندیهای سیاسی در منطقه و ترغیب این کشورها به عضویت در پیمانهای نظامی ـ امنیتی به اهداف خود جامه عمل بپوشاند و در این زمینه، اقداماتی همچون اجرای سیاستهای گسترش ناتو به شرق و طرح مشارکت برای صلح را انجام داد.
باید گفت نظریهپردازان مختلفی از تئوریهای ژئوپلیتیک از جمله تئوری مکیندر انتقاد کردهاند. به عقیده آنها، تئوری مکیندر و بیشستر نظریههای ژئوپلیتیک، تحولات تکنولوژیک را نادیده گرفتهاند و این امر مفهوم نظریات مزبور را تا حدی کمرنگ یا حتی منسوخ کرده است. به عبارت بهتر، آنها استدلال میکردند که تحولات تکنولوژیک، مفهوم هارتلند مکیندر و نظریه هاوس هوفر را بیاهمیت کمرده است، هرچند سیاستهای جدید آمریکا و غرب در منطقه خاورمیانه و آسیای مرکزی تا حدی بر اهمیت این نظریات افزوده و این پرسش را در ذهن محققان سیاست بینالملل برانگیخته که علت اصلی گرایش آمریکا نسبت به توسعه نفوذ در آسیای مرکزی، خاورمیانه و شمال آفریقا چیست و آیا میتوان بر این نکته تأکید کرد که میان ژئوپلیتیک و قدرت سیاسی رابطه مستقیمی برقرار است یا اینکه اهداف دیگری در ورای این سیاستها نهفته است؟
ناتو پس از جنگ سرد: گسترش حوزه جغرافیایی و امنیتی آن به سمت شرق
علت وجودی نهادهای بینالمللی، اتحادها و سازمانهای فرامنطقهای و چگونگی ادامه بقای آنها در عرصه سیاستهای بینالمللی موضوعی است که محققان در بیان تئوریها و نظریات ائتلافها و همگرایی به آن میپردازند. پژوهشگران امور بینالملل درصدد پاسخ به این پرسشها هستند که چرا ائتلافها و اتحادها در سطوح منطقهای و فرامنطقهای همواره با توجه به شرایط موجود نظام بینالمللی متحول میشوند و چگونه میتوان آنها را بیش از پیش فعال کرد؟ هنگامی دولتها در مقابل تهدیدهای بالقوه یک بازیگر، موازنه پدید میآورند که اهداف آن بازیگر تهدیدکننده به حساب آیند. رئالیستها معتقدند که اگر تهدیدی که یک اتحاد برای مقابله با آن شکل گرفته است، از بین برود، آن اتحاد نیز تضعیف میشود و احتمالاً، از هم میپاشد. در واقع، از این دیدگاه، هر اتحادی که تهدید اولیهاش را کمتر یا از بین رفته میبیند، انسجامش را از دست میدهد و به بیثباتی یا فروپاشی منجر میشود. در مورد ناتو نیز، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و از بین رفتن پیمان ورشو، تصور تهدید نیز از جانب اعضای این سازمان کاهش یافت. در این زمینه، اقدامات شوروی، مانند خروج از افغانستان، موافقت با کاهش درخور توجه تسلیحات در زرادخانههای متعارف و هستهای و کاهش حضور در اروپای شرقی و حتی اقدام به فروپاشی شوروی، ترس موجود در قبال تهدیدهای این کشورها کاهش یافت و به تدریج، از بین رفت. در نتیجه، طبق نظریات موجود، این تحولات باید ناتو را تضعیف میکرد یا از بین میبرد، اما گسترش حوزه جغرافیایی و استراتژی نوین، این سازمان را در میان نمونههای مشابه استثنا کرد. در مورد تجدید حیات ناتو گسترش آن به سمت شرق پس از جنگ سرد و پرسش مطرح است:
1) چرا ناتو پس از جنگ سرد و فروپاشی شوروی از بین نرفت؟
2) علل اصلی گسترش ناتو به شرق چیست؟
در پاسخ به پرسش نخست باید گفت که هرچند ناتو در مقابل اتحاد جماهیر شوروی، پیمان ورشو و گسترش کمونیسم شکل گرفته بود، اما تحولات دهه 90، به خوبی نشان داد که به رغم فروپاشی کمونیسم در شوروی و شرق اروپا، ناتو توانست به منزله نهادی فرامنطقهای به حیات خود ادامه دهد. در اوایل دهه 90، عدهای معتقد بودند با پایان جنگ سرد، تهدید علیه امنیت اروپا از بین نرفته، بلکه این قاره در مقابل نوع جدیدی از تهدیدها قرار گرفته است. محققان و سیاستمداران موافق با این نظریه مجموعه تهدیدهایی، مانند بیثباتی در شرق اروپا، به ویژه درگیریهای قومی در بالکان، امکان بروز جنگ در جمهوریهای سابق، احتمال بروز ناآرامیها در سطح جهان و تهدید کشورهای اروپایی، تهدیدهای غیرنظامی، مانند آلودگی محیطزیست، حقوق بشر، تسلیحات کشتار جمعی و شیمیایی، رادیکالیسم اسلامی، تروریسم و مواد مخدر را در سالهای بعد به منزله تهدیدهای بالقوه علیه امنیت اروپا مطرح کردند. در واقع، این محققان و سیاستمداران با وسعت بخشیدن به ابعاد تهدید و تعریف جدید و فراگیر مفهوم امنیت دولتهای غربی کوشیدند توجیهاتی را برای ادامه حیات ناتو و خروج از بحران موجودیت و هویت آن ارائه دهند. سرانجام، این تحلیلها استحکام و تجدید حیات ناتو را پس از جنگ سرد موجب شد. بدینترتیب، به تدریج، حوزه فعالیت آن به طرف شرق و جنوب گسترش پیدا کرد. تعریف جدید ناتو از ژئوپلیتیک و سیاستهای اعضای برجسته ناتو از جمله آمریکا در این زمینه باعث شد تا استراتژی گسترش ناتو به شرق از نظر حوزه جغرافیایی و امنیتی با پذیرش عضویت کشورهای شرق اروپا و مشارکت بازیگران آسیای مرکزی در طرح مشارکت برای صلح تکمیل شود. در واقع، باید اذعان کرد که سران ناتو با ارائه تعریف نوین از تهدید مشترک، امکان تجدید حیات این نهاد را فراهم کردند. به عبارت دیگر، تغییر تهدید شرق به تهدید جنوب که همان رادیکالیسم اسلامی، جنبشهای اسلامگرا و تروریسم بود، از یکسو و مجموعه تحولات اروپای شرقی و آسیای مرکزی از سوی دیگر باعث شد تا پیمان آتلانتیک شمالی، نه تنها از بین نرود، بلکه حوزه فعالیت خود را به شرق نیز گسترش دهد.