* با گذشت یک سال از اشغال عراق به رغم پایان ظاهری جنگ در این کشور و دستگیری صدام حسین، اینگونه به نظر میرسد که آمریکا اقدام دیگری نتوانسته است انجام بدهد، این مسئله را چطور ارزیابی میکنید؟ چرا آمریکا که مدعی اشاعه دموکراسی است به یک حکومت مردمی در عراق تن نمیدهد؟
** من از سطوح تحلیل، بحث خود را شروع میکنم. موضوع رویکرد و عملکرد ایالات متحده در عراق در چند سطح تحلیل قابل بررسی است. سطح تحلیل جهانی، سطح تحلیل بینالمللی، سطح تحلیل منطقهای و در نهایت سطح تحلیل کشور پایه. یعنی در واقع سطح مناسبات درون ایالات متحده و ویژگیها و وضعیت کشور عراق. اینکه چرا ایالات متحده مایل نیست یک حکومت مردمی را در عراق مستقر کند، به عوامل متعدد در سطوح تحلیل مختلف معطوف میشود. علتش را باید در سطوح مختلف و متعدد بررسی کرد. در سطح تحلیل جهانی، عراق یک شاخص و یک نمونه برای رفتاری که ایالات متحده در فرآیند جهانیسازی تعقیب میکند، میباشد. به این معنا که ایالات متحده برای افزایش و قطعیت و تداوم سلطه یا هژمون خودش بر محیط جهانی یک دستور کارهایی را تنظیم کرده است. این دستور کارها مبتنی بر واقعیتهای تحلیلی است که ایالات متحده دارد. ایالات متحده، عنصرهایی مثل امنیت، اقتصاد و فرهنگ را، سه عنصر اصل میداند که باید به نوعی از "unification" و "globalization" یکسانانگاری و جهانیسازی در این سه عنصر مبادرت کند. بنابراین راهحلی برای جهانیسازی امنیتی، راهحلی برای جهانیسازی اقتصادی و راهحلی هم برای جهانیسازی فرهنگی دارد. ایالات متحده هر سه رکن دچار چالشهایی است. عراق بستری بود که نوع پیشرفته این چالشها به لحاظ امنیتی، اقتصادی و فرهنگی در آن دیده میشد.
بنابراین ایالات متحده باید نسخهای را در عراق بپیچد که به عنوان یک سمبل و نمونه بتواند برای حل مشکلات مشابه و چالشهای مشابه در سطوح تحلیلی منطقهای، بینالمللی و سطوح تحلیل جهانی از آن استفاده کند. یعنی عراق پردهای از یک نمایش چندین پردهای است که ایالات متحده در سطح تحلیل جهانی نسبت به آن رفتار میکند. این بدین معنی است که ممکن است در سطح تحلیل کشور پایه، ما راهحلهایی برای حل مشکلات عراق ببینم ولی تعجب کنیم که چرا ایالات متحده به این راهحلها مبادرت نمیکند. علتش این است که در سطح تحلیل کشور پایه، ممکن است که راهحل امنیتی و یا راهحل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی برای حل معضل عراق وجود داشته باشد اما ایالات متحده آن راهحلها را انتخاب نمیکند، برای اینکه منافعی را در سطوح منطقهای، بینالمللی و جهانی متصور است. به عبارتی تداوم وضعیت عدم انتقال قدرت به سهولت به یک حکومت مردمی در عراق، ملاحظات و منافعی در آن نهفته که ایالات متحده تعریف کرده است. تعریفی از آن ملاحظات برای خود دارد. عراق راهحل کوتاهمدت هم میتواند داشته باشد ولی سایر منافع ایالات متحده اجازه نمیدهد که ایالات متحده برای حل معضل عراق آن راهحلهای کوتاهمدت را انتخاب کند. در عینحال عدم فهم دقیق یا فهم حقیقی از مسائل کشور عراق و از مسائل منطقهای، که عراق را میتوانیم در کانون آن فرض کنیم، عراق و همسایگان رده اول و رده دوم این کشور به عنوان یک منطقه در این سطح تحلیل گنجانده میشود که ایالات متحده هم از آن چیزی که باید منطقا و اصولا فهم حقیقی و استنباط حقیقی داشته باشد، ندارد. بعضی از تحلیلگران معتقدند که تداوم ناامنی در عراق خواسته ایالات متحده است. اگر این تحلیل را بپذیریم باید لاجرم قبول کنیم که ایالات متحده متهم شود به اینکه قادر نیست امنیت را در عراق ایجاد کند. اگر این معنا در واقع در ذهن افکار عمومی دنیا نفوذ کند، کشور دیگری این زمینه و عرصه را به آمریکا نمیدهد، که برای تغییر رژیم به آمریکا متوسل بشود. چرا که میگویند حداقل در زمان حکومت صدام اگر ظلم بود، لااقل امنیت نسبی هم برقرار بود. استقلال نسبی و حاکمیت نسبی وجود داشت. در حال حاضر یکی از تفاوتهایی که وضعیت عراق و مردم عراق با وضعیت سال گذشته در همین روزها دارد. این است که به هر حال در آن زمان مرجع هر اتفاقی در عراق معلوم بود و الان مشخص نیست، کسانی بودند که اگر ظالم بودند، اگر جاهل بودند، کسانی بودند که یک "order" و یک نظمی در آنجا برقرار میکردند. یعنی یک قواعدی ظالمانه برقرار بود. الان هیچ قاعدهای برقرار نیست. یعنی قانون بد بهتر از بیقانونی است. در آن زمان قانون بد وجود داشت و الان بیقانونی است. من این تحلیل را که تداوم ناامنی خواسته ایالات متحده در عراق است رد میکنم؛ اینطور نیست. منافع ایالات متحده و متحدانش در سطح منطقهای، بینالمللی و جهانی ایجاب میکند که هرچه زودتر به پرونده عراق خاتمه دهند یعنی یک حکومتی سازماندهی کنند که این ویژگیهای لازمه را برای آمریکا داشته باشد:
ایالات متحده بتواند اطمینانهای لازم را نسبت به اینکه این حکومت تا حد معینی منافعش را تامین بکند، بگیرد تا بتواند قدرت را به آن واگذار کند. ایالات متحده نه اینکه نمیخواهد امنیت را در عراق حاکم کند بلکه نمیتواند وضعیتی را برقرار کند که امنیت، ثبات و استقرار در عراق حاکمیت پیدا کند، به این خاطر که در تحلیل دچار اشتباه و پارادوکس است و ابزار لازم را ندارد. تشخیص لازم را ندارد و با پارادوکسهایی مواجه است که قادر به حل آنها نیست، یکی از آن عوامل ایجاد عدم موازنه و برهمزننده عنصر رژیم صهیونیستی است. بسیاری از ناامنیها و اتفاقاتی که هم اینک در عراق در حال وقوع است، اگرچه پیوسته و ظاهرش عواملی متنی مثل کشمکشهای قومی و مذهبی است. ولی من اعتقادم این است که این پتانسیل با این انگیزه و این ابزار و این برنامهریزی به خودی خود آنقدر قدرت ندارد که این حجم از ناامنی را در عراق ایجاد کند. پشت این حجم از ناامنی حتما یک سازمانیافتگی غیرقابل روئیتی نهفته است که بخش عظیمی از آن به سرویسهایی نظیر سرویس رژیم صهیونیستی و سرویس دولت انگلستان وابسته است به این دلیل که دولت انگلستان اگرچه که در سطح رویی و لایه اولیه، در همه مراحل تکوین سازماندهی و حقوقی و سیاسی برای اقدام علیه عراق با ایالات متحده همراه بود، اما به هر حال لندن هنوز فاصله قابل ملاحظهای بین منافع خودش و منافع ایالات متحده قائل است و معتقد است سه دهه غیبت رسمی لندن از منطقه به حد کافی ایالات متحده را آموخته و آبدیده نکرده است. اعتقاد انگلیسیها از حضور اشغالی آمریکا در عراق: "آمریکاییها فهم لازم و کافی را برای پر کردن فضایی که انگلیسیها در طول چند قرن در این منطقه بازی کردهاند، ندارند"؛ آن پختگی لازم را ندارند. انگلیسیها و سرویس انگلستان، به شکل قدرتمندانهتر و دقیقتری از معادلات جامعهشناختی، جغرافیای انسانی، مناسبات رسوم و فرهنگ، آداب و جزئیات شرایط زندگی در منطقه و بخصوص در عراق مطلعند و آنها قدرت بازیسازی بیشتری دارند. صهیونیستها بیش از یک دهه است که در شمال عراق نفوذ داشتهاند بعد از واقعه 11 سپتامبر و بویژه از سال گذشته تاکنون سازماندهی بسیار قوی ایجاد کردهاند. بنابراین ایالات متحده قادر نیست بر محیط عراق مستولی شود. از یک طرف منافع این کشور در سطح جهانی و بینالمللی اجازه نمیدهد که اگر راهحل کوتاهمدت هم در عراق وجود داشته باشد، این پارادوکس منافع و سطح محور کشور پایهاش را با سطح بینالمللی و منطقهای و جهانی آشتی بدهد. از طرف دیگر آمریکا قادر نیست به چالشهای امنیتی که از سوی متن، یعنی عناصر درون متن و از سوی عناصر بیرون متن مثل سرویسهای رژیم صهیونیستی و سرویسهای انگلیسی که حتما توسط سرویسهای دیگری مثل دستگاه امنیتی و اطلاعاتی استرالیا حمایت میشوند، مقابله کند. بنابراین ایالات متحده و واگذاری حکومت به مردم عراق با یک چالش بسیار جدی و حقیقی روبرو است.
* اصولا پس از اشغال هر کشوری نوعی پسزنش از جانب مردمان آن کشور اگرچه حتی در زیر یوغ دیکتاتوری چون صدام بوده باشند امری غیرقابل انکار است. اینک شما عملیات مردمی عراق را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا سمت و سوی تحرکات اجتماعی امروز عراق تا حدودی دچار تحول ماهوی نشده است؟
** ببینید آنچه که ما در قالب ناامنی میبینیم قابل تفکیک است. یعنی با توجه به نمودها و شاخصهای اقدامات نظامی، پاراتیزانی یا اقدامات ناامنسازی مرجع و هدف اینگونه اقدامات قابل تقسیمبندی است. مجموعهای از این اقدامات هستند که از ابتدا نیروهای اشغالگر را هدف قرار میدادهاند. کمی بعد تبدیل شد به اینکه مراکز و پایگاههای این نیروها را هدف قرار بدهند. پس از آن تبدیل شد به اینکه حلقههای بعدی خارجیهایی که به عراق وارد شدهاند را هدف قرار بدهند مثلا ما شاهد انفجار مقر سازمان ملل بودیم. در صورتیکه کار ویژه و خاصیت سازمان ملل نسبت به نیروهایی مثل نیروهای آمریکایی، انگلیسی و اسپانیایی که برای ائتلاف رده اول وارد عراق شدهاند، متفاوت بود. بعد به تدریج ما شاهد نابودی مراکز یا نهادهایی بودیم که میخواستند نقشهای روی صحنه را به عوامل بومی واگذار کنند. مثلا مراکز پلیس که استفاده میکردند یا میکنند و یا در حال استفاده کردن و جذب نیروهای بومی بودند، مراکز و پایگاههای ارتش که سرباز روی صحنه را از نیروهای بومی اما غربی استفاده میکردند. به تدریج این کشمکشها به سمت شخصیتهای شاخص گروهها و جناحهای درون عراق کشیده شد؛ مثلا انفجارات درون گروههای کردی، جمعیت و یا پارتی، اتحادیه میهنی یا حزب دموکرات کردستان، یا به سمت هدف قرار دادن شخصیتهای شاخص اهل سنت یا علمای شیعه مثل ترور آیتالله سیدمحمدباقر حکیم یا سایر اعضای اهل بیت حکیم که رخ داد. هم مرجع این عملیات هم هدفش و هم مکانیزمش فرق دارد. تا آخرین نوع آن که به نوعی ترورهای مردمی و دستهجمعی بود. مثلا اقدام تروریستی روز عاشورا در کربلا و کاظمین جدیدترین نوع این اقدامات است.
هر کدام از این اقدامات، هدفهای مختلفی را به دنبال داشتهاند مثلا در دوره قبل از انعقاد شورای حکومت انتقالی و قبل از استقرار شاخصههای ملی تحت حاکمیت و قیومیت حاکم گماشته آمریکایی پل برمر، عملیات عمدتا علیه سربازهای آمریکایی و انگلیسی و حتی ژاپنی بود ولی این عملیات توسعه پیدا کردهاند. بنابراین بخشی از این عملیات، مبارزه علیه اشغال بود. بخشی از این عملیات، گرفتن تلفات از اشغالگر بود. به تدریج سمت و سوی این عملیات چریکی از عملیات تروریستی و از شخصیتهای بارز گروههای مختلف شروع شد تا به جماعت رسید. جماعت شیعه، جماعت سنی، جماعت کرد، جماعت ترکمانی، یعنی یک پتانسیلی برای مقاومت وجود داشت. ابتدا این پتانسیل هدفش را نیروی اشغالگر قرار داده بود، پس از آن جریانی پیدا شد و این عملیات را به یک حرکت جعلی تبدیل کرد. یعنی اینکه من در سوال قبل به وضوح توضیح دادم که من معتقدم سرویسهایی نظیر سرویس رژیم صهیونیستی یا سرویس بریتانیا در پشت ناامنیهای عراق حضور دارند. معنیاش این است که سرویس ایالات متحده یا سرویسهای امنیتی وابسته به پنتاگون در اینگونه اقدامات حضور دارند. هماینک جنگ بین سرویسهای امنیتی مستقر در عراق است و تاکتیکی را که آنها به اجرا گذاشتهاند این است که سمت و سوی عملیاتهایی که علیه نیروهای خودشان بود را به سمت کشمکشها و درگیریهای مذهبی، فرهنگی و قومی در داخل عراق هدایت کنند. این نوع مبارزه پتانسیل خیلی قویای دارد. اگر چنین جنگ درونی و چنین کشمکش درونی آتش بگیرد، جرقه بزند و شعلهور بشود، اولا مهار این شعله در داخل عراق به سادگی امکانپذیر نیست؛ به عبارت دیگر، ایالات متحده درگیر یک متنی میشود که مهار امنیتی آن از دست او خارج است و رقیب درون منزلی ایالات متحده بهره خواهد بود یعنی رژیم صهیونیستی از این آب گلآلود خوب ماهی خواهد گرفت. توجهات از سمت جهان اسلام و صهیونیزم، از سمت اعراب و اسرائیل به سمت درون اسلام سوق پیدا خواهد کرد. به همین دلیل میبینیم که اتفاقات مشابه در کوتیه هم به سبک سالهای گذشته که به نام ملاحظات منطقهای آنجا مثل مسئله افغانستان در پاکستان شعلهور بود، در روز تاسوعا و عاشورا هم در عراق شعلهور شد. از طرفی دیگر رقیب دیرینه و خانگی ایالات متحده که بریتانیا باشد، اثبات خواهد کرد که قابلیت بیشتری برای کنترل و مهار عرصه امنیتی عراق دارد. اگر این پتانسیل رها شود و این جریان به تدریج نهادینه شود، آمریکا عراق را برای مدت بسیار طولانی لازم خواهد داشت تا نیروهای غیربومی در آنجا توجیه عمل خودشان را عملا به اثبات برسانند.
حل این نامعادله امنیتی در عراق راهی دارد که قبلا به آن اشاره کردهام که راهحل آن فهم و عقل لازم توسط نیروهای اشغالگر را میطلبد تا بتواند چگونگی فرآیند بومیسازی و منطقهایسازی ایجاد امنیت را درک کنند. این راهحل دارد ولی ایالات متحده قادر نیست به این راهحل مبادرت بورزد. بنابراین، این یک بحرانی خواهد شد که عراق را به عنوان نقطه کانونی، در مدت زمان طولانی دستخوش این تحولات زنجیرهای و مداوم خواهد کرد. همچنین قادر خواهد بود این بحرانها را توسعه دهد. دامنه این ناامنیها را به عربستان سعودی، اردن، سوریه، ترکیه حتی به جمهوری اسلامی ایران و به مناطق پیرامونی بکشاند. مناطق پیرامونی عراق، اغلب دارای پتانسیل و بار این نوع کشمکشها هستند. تئوری و فرمولی که امروز حاکم بر کاخ سفید است، براساس همین فرضیات اولیه است که تئوری بازسازی سیاسی منطقه خاورمیانه ارائه میدهند. یعنی اگر امروز آقای مبارک میگوید من در ملاقات ماه آیندهام با بوش حتما به او هشدار خواهم داد که فرمولی که شما برای بازسازی سیاسی منطقه خاورمیانه تعقیب میکنید پاسخگو نیست و بدون ابتکار عمل ما که سران و بزرگان منطقه هستیم شما موفق نخواهید شد. علتش هم نگرانیای است که جهان اسلام و جهان عرب از پیشفرضهای آمریکایی در این مورد دارند. بنابراین چشماندازی که برای ناامنیها در عراق دیده میشود چشمانداز وحشتناکی است. یعنی میتواند موجی از وحشت و ناامنی در برخوردهای قومی و مذهبی را در جهان اسلام ایجاد کند و توسعه بدهد و موتورهای اولیه این توسعه و سازماندهی سرویسهای اطلاعاتی رژیم صهیونیستی، ایالات متحده، بریتانیا و استرالیا هستند.
* آیا اینگونه عملیات و جنگهای نامنظم که شما آنرا توضیح دادید، در خروج نیروهای اشغالگر از عراق موثر است یا نه؟
** با توجه به تشریحی که شد، این اقدامات عمدتا اقدامات دسته اول نیستند. یعنی دسته اول اقدامات مقابله در برابر اشغالگر بود که عمدتا توسط نیروهای صدام صورت میگرفت. مثلا توسط سازمانهایی صورت میگرفت که منافع خودشان را در خروج اشغالگر میدیدند. الان این نوع کشمکش و این نوع معارضه از سطح مقابله با نیروی بیگانه به سطح همکاری داخلی نیروهای بومی انتقال داده شده است. این پتانسیل را سرویسهای غربی بخصوص چهار سرویس امنیتی، بریتانیا، آمریکا، استرالیا و رژیم صهیونیستی هدایت میکنند به سمت همکاری داخلی نیروهای بومی، هم از عرب و غیرعرب، اهل سنت و غیر اهل سنت. بنابراین نه تنها موجب بیرون راندن نیروهای اشغالگر عراق از منطقه نخواهد شد بلکه توجیه بیشتری برای اجرای طرح و نقشه بازسازی سیاسی آمریکا برای منطقه بوجود خواهد آورد. به این دلیل خطرناکتر است.
* از دیگر اهداف آمریکا در عراق دسترسی به منابع نفت این کشور بود و بسیاری از تحلیلگران اینگونه اعتقاد دارند که این جنگ، جنگ نفت و قدرت است، شما این نظر را چگونه ارزیابی میکنید؟
** ایالات متحده یک مجموعه اهداف جهانی دارد و در سطوح جهانی، بینالمللی و منطقهای آن را تعقیب میکند به هر حال آنچه که مسلم است این است که خاورمیانه، بخصوص از حوزه خلیجفارس عبور میکند. به هر حال تسلط و استقرار به حوزه سیستم تابع خلیج فارس حتما در وضعیت معادله قدرت و امنیت در سطح جهان موثر است. یعنی کشوری که قادر باشد بیشترین تاثیر را در این سیستم تابع به عنوان کنترل کنند یا ادارهکنندهی معادلات و مناسبات امنیتی و سیاسی این منطقه داشته باشد، میتواند در وضعیت اقتصادی آن منطقه هم به نفع خود فضاسازی داشته باشد. همین وضعیت را شما در حوزه کارائیب و در آمریکای مرکزی میبینید و لی عملیاتی که مثلا ایالات متحده نسبت به ونزوئلا انجام میدهد، اینکه در این حوزه چقدر به قدرت اقتصادی و نفت کاراکس یا مثلا مکزیک که به هر حال برای ایالات متحده جنبه حیاتی دارد، وابسته است را نمیتوان نادیده گرفت. این تئوری و این دیدگاه را که ذخایر و ضرورتهای اقتصادی و نفتی عراق انگیزه قابل ملاحظهای برای ایالات متحده است، برای اینکه بتواند با برنامه سلطه بر این کشور را اجرا کند و ادامه دهد: قابلیت این موضوع یک انگیزه جدی است البته در ابتدای سلطه مستقیم ایالات متحده بر عراق بعد از رژیم صدام، ناهماهنگیها و برنامهریزیهای تقریبا غیرملی ایالات متحده را در عراق مشاهده کردیم. به این ترتیب که سرمایهگذاران و پشتیبانان مالی و افرادی که در ساخت قدرت حاکمیت فعلی آمریکا بودند و سرمایهگذاری و هزینه زیادی روی دولت بوش و حزب جمهوریخواه کرده بودند. طلبکاری قابل ملاحظهای از دستگاه حاکمه ایالات متحده داشتند. بنابراین افتضاحی را که هالیبرتن بعنوان یک شرکت نفتی که سهامدار عمدهاش دیک چنی بود ـ به بار آورد، دیدیم؛ که البته ریاست این تراست نفتی را سالها خود دیک چنی برعهده داشت که اکنون در موقعیت و کسوت معاون رئیسجمهور حضور دارد و اگر چنانچه در مقطع اول سلطه ایالات متحده در عراق چپاول نفتی صورت گرفت که علت آن تعجیل تراستها و شرکتهایی بود که در ساخت قدرتی ایالات متحده هزینههای زیادی برای رئیسجمهور شدن و رئیسجمهور ماندن بوش پسر کرده بو دند و آنها باید طلب طلبکاریشان را میپرداختند. بنابراین حاکمیت administrative و دستگاه حاکمه آمریکا ناچار بود اینطور باج بدهد.
هالیبرتن رفتار فرومایهای از خود چپاول برنامههای نفتی عراق نشان داد مثلا بنزین را با قیمت خیلی بالاتری به ارتش ایالات متحده فروخت، نفت خام را تا جاییکه میتوانست از عراق انتقال بدهد، انتقال داد؛ برداشتی را که میتوانست داشته باشد کرد. آن را به کمپانیهای نفتی وابسته به خودش در منطقه داد. بنزین یا نفت سفید یا فرآورده را تحویل گرفت و با چند برابر قیمت معقول به داخل عراق فرستاد. بهرحال حسن رفتار برای استعمارگر هم، چیز خوبی است اما آنها بیاخلاقی کردند. اینها یک رفتار چپاولگرانه و غیراخلاقی بود و تاکنون در طول 10 ماه گذشته هیچ هزینهای صرف نگهدار ی و تعمیر و توسعه منابع نفتی عراق نشده است. هر هزینهای که شده، فقط صرف برداشت شده است؛ چون پشتیبانان و سرمایهگذاران کاخ سفید برای حاکمیت بوش و دستگاه جمهوریخواهان تعجیل دارند که طلبشان را بستانند. البته این رفتار به تدریج اصلاح خواهد شد. اگر ایالات متحده بتواند حضور خودش را در عراق تثبیت کند به تدریج منطقیتر خواهد شد یعنی آمریکاییها، بر روی توسعه و نگهداری و تامین صنعت نفت عراق سرمایهگذاری خواهند کرد تا حدی که بتوانند برداشت را به بالای 2، 3، 4 و حتی 6 میلیون بشکه برسانند؛ ولی این کار خود مستلزم آن است که چگونه مناسبات را سازمان بدهند. زیرا که قدرت انتقال نفت خام از عراق قدرت محدودی است. مسیر انتقال خطور لولهای است که به شمال و غرب میرود. هر دوی این خطوط آسیبپذیر است. کمااینکه به محض اینکه شروع به کار میکند، منفجر میشود و امکان انتقال سلب میشود. هماکنون تنها معبر مطمئن برای انتقال نفت خام عراق مناطق جنوبی یعنی حاشیه محدود ساحل عراق شامل بنادر بصره وام القصر است که آنها هم ظرفیت محدودی دارند. بنابراین ایالات متحده به نفت عراق چشم دوخته است. البته نه فقط به عنوان برداشتکننده بلکه به عنوان اهرمی که با استفاده از آن بتواند تعادل اوپک را با کنترل بازار در جهت منافع آمریکا برهم بزند. ولی در آینده احتمال دارد با تثبیت احتمالی بیشتر ایالات متحده و مناسبات امنیتی سیاسی و ساختاری عراق، آمریکاییها برنامهریزیشدهتر وارد صنعت نفت عراق بشوند.
* با توجه به اینکه سیاستهای آمریکا در منطقه فضاسازی برای رژیم صهیونیستی است و هر جا سفره خود را پنهن کنند اول سرائیل را همدست خود میکند و با توجه به اینکه اولین هدف آمریکا دسترسی به نفت عراق بود، میزان دخالت رژیم صهیونیستی در فرآیند استخراج نفت عراق چگونه است؟
** موضوع عراق برای رژیم صهیونیستی بیشتر از آنکه موضوعی اقتصادی باشد، موضوعی امنیتی است. یعنی به تعبیری در تقسیم کار یا تقسیم منافع عراق بین رژیم صهیونیستی و ایالات متحده، شاکله دولت صهیونیستی بهره مستقیم امنیتی میبرد ولی لابی صهیونیزم ایالات متحده بهره اقتصادی نیز میتواند ببرد. یعنی آن کسی که از عراق بهره اقتصادی و بهره نفتی در کمپ صهیونیزم میبرد، دولت رژیم صهیونیستی نیست و نمیتواند باشد. اگرچه خطوط نفت عراق تا بندر عقبه میرود و آنها این طرح را دارند که این خطوط را ادامه بدهند تا ـ بعنوان مثال. از طریق یکی از بنادر فلسطین اشغالی در دریای مدیترانه این نفت را انتقال بدهند ولی ظرفیت چندانی ندارد. یعنی حدود 150 هزار بشکه و قابلیت عملیاتی زیادی نیز ندارند. اما اگر مثلا هالیبرتن کماکان سلطه خودش را به عنوان غنیمت جنگی روی صنعت نفت عراق مستولی کند و حتی برخی از شرکتهای نفتی انگلیس ـ که طبعا سهامداران عمده این شرکتها نیز صهیونیستها هستند ـ لایه دوم بهرهبرداری را در بعد اقتصادی خواهند دانست. اما مستقیمترین بهرهای که دولت رژیم صهیونیستی میبرد، بهره امنیتی است. یکی از شاخصههای این نظریه این است که رژیم صهیونیستی به هر حال با پدیدهای به نام صدام حسین مواجه بود و در مقطعی که عدم انسجامی بین رهبران عرب و بخصوص خط مقدم جبهه صهیونیستی تجربه میشد، دولت صدام جزء معدود کشورهایی بود که اقدام نظامی مستقیم علیه رژیم صهیونیستی کرد. اگرچه صدام بعد از استقرارش و بعد از آغاز جنگ علیه ایران، به تدریج بدست آورد، با ایالات متحده وابستگی ریشهای پیدا کرده بود و منافع مشترک بین خود و واشنگتن تعریف کرد و اگرچه که منافع ایالات متحده در رفتارهای منطقهای صدام حسین کاملا تضمین میشد، ولی صدام رهبر کشوری بود که در نقطه مقابل با رژیم صهیونیستی حداقل شعار ضدصهیونیستی را میداد و بعضا اقدامات ضدصهیونیستی هم میکرد. اگرچه در تامینش و حمایتش و پشتیبانیاش ـ بخصوص بعد از فتح خرمشهر و عقبنشی ارتش عراق از خرمشهر ـ روشهای تاکتیکیای که در پدافند ارتش عراق مشاهده میشد، ـ مثلا در عملیات رمضان ـ روشهایی بود که مشهور بود که مستشاران ارتش رژیم صهیونیستی برای ارتش عراق تمهید و تدارک کرده بودند. یعنی همراه با خاکریزهای مثلثی شکل و موانع چندلایهای که در عملیات رمضان ما با آن مواجه شدیم تاکتیکهای پدافند غیرعاملی بود که از دانشکدههای جنگ رژیم صهیونیستی بیرون آمده بود.
این پیوندها وجود داشت و البته بستگی به منافعی مقطعی داشت ولی اصولا رژیم صهیونیستی طالب حاکمیتی در عراق است که اگر این حاکمیت به روابط کامله الوداد با کشوری مثل ایران نرسد و یا حداقل دشمن رژیم صهیونیستی هم نباشد. یعنی رژیم صهیونیستی در عالیترین سطح اولا عراقی را میطلبد که دشمنیاش به سمت ایران و دوستی و مراودتش به سمت رژیم صهیونیستی باشد و ثانیا ایجادکننده شکاف در صفوف کشورهای عربی باشد یعنی بین کشورهای عربی و مسلمان اختلاف و تفرقه ایجاد کند. فرض کنید رژیمی در عراق حاکم میشد که مناسبات رسمیاش را با رژیم صهیونیستی اعلام میکرد: این بیشترین امتیاز و بیشترین بهرهای بود که رژیم صهیونیستی میتوانست ببرد و الان هم رژیم صهیونیستی دنبال این است. حداقل منافع رژیم صهیونیستی این است که ثباتی در عراق بوجود نیاید که حاشیه ناامنی در بین کشورهای مسلمان و عربی از کانون فلسطین اشغالی به سمت بینالنهرین و حوزه سیستم تابع خلیج فارس منتقل بشود. فعلا نیز سیاستهایی که رژیم صهیونیستی و سرویسهای امنیتی این رژیم در شمال، مرکز و حتی جنوب عراق تعقیب میکند تابع همین مکانیزم است. خلاصهتر اینکه دولت رژیم صهیونیستی اولا بهره امنیتی و سیاسی از عراق میخواهد، بعد بهره اقتصادی و لابی صهیونیزم در ایالات متحده و بریتانیا بهره اقتصادی میخواهد که میبرد.
* وظیفه مردم عراق در ناکام گذاشتن این سیاستهای شوم چیست؟ بعبارت دیگر آیا با کنار گذاشتن اختلافات ایجاد اتحاد بین تشکلها و ارتباط با سازمانهای دیگر اسلامی و پیروی از علما و رهبران شیعه میتوانند آمریکا و صهیونیستها و دیگر دولی را که در عراق حضور دارند را در رسیدن به اهدافشان ناکام بگذارند؟ چگونه میتوانند در اداره کشور خودشان نقش ایفا کنند و دست بیگانگان را کوتاه کنند و وحدت را در میان خود حاکم کنند؟
** آنچه که مسلم است مردم عراق میتوانند نقش موثری را در تعیین سرنوشت خودشان ایفا کنند یعنی یک مفروض و نه یک فرضیه یعنی معادلهای که احتیاج به ثبات ندارد. مهمترین دلیلش هم این است که "ان الله لایغیروا بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" خود مردم عراق چنانچه قادر باشند ملزومات و شروط لازم برای وحدت کافی را ایجاد کنند و این ایده وحدت را در عمل اجرا کنند تا بتوانند هر نوع حاکمیتی را که مخالف یا متضاد با منافع ملی عراق باشد، به زانو در بیاورند. مهمترین عنصر نافرمانی است. یعنی اگر چنانچه فرض کنیم ایالات متحده رسما دولتی را با ماهیت و ملیت غیرعراقی و یا عراقی وابسته، مستقر کند؛ یک ملت از طریق نافرمانی مدنی میتواند آن دولت و حاکمیت را به زمین بزند. اما این امر لوازم و شروطی دارد. مهمترین لوازم و شروط این است که این مردم به فهرستی از منافع ملی دست پیدا کند. آحاد مردم نمیتوانند به تنهایی این کار را کند. یعنی اولین شرط بعد از اینکه باید روحیه باورپذیری و ایمان نسبت به امکان تعیین سرنوشت خود، در بین مردم بوجود بیاید، هماهنگی، همراستایی و توافق بین رهبران مردم است. یکی از ویژگیهای کشور عراق، چند پاره بودن اقوام و تعداد قومیتها، فرهنگها، مذاهب و نحلههای فکری و تنوع جغرافیایی انسانی است. این معمای پیوستگی و وحدت ملی، عراق را در طول تاریخ به چالش کشیده شده است. یعنی بینالنهرین زمانی یک تمدن درخشان بوده است که موضوع قومیت و فرهنگ موضوع دست دوم جامعه بینالنهرین بوده است. زمانیکه موضوع فرهنگ، پاره فرهنگ، پاره قومیت و تنوع فرهنگی و قومی موضوع اول جامعه عراقی بوده، همیشه این جامعه در مسیر انحطاط بسر برده است.
یعنی اکنون بیشترین سرمایهگذاری خارجی در حوزه عراق، تشدید تمایزات قومی و فرهنگی است. الان در بین کردها، دستهها و نحلهها و احزاب میبینیم، در بین ترکمنها، اعراب، اهل سنت و اهل تشیع نیز همینطور. یعنی ما زمانی میتوانیم شاهد یک پیوستگی و وحدت ملی در عراق باشیم که موضوع تمایزات قومی ـ مذهبی ذیل یک چتر بزرگتری به نام منافع ملی عراق موضوع دسته دوم تلقی بشود. در حال حاضر این موضوع دست دوم نیست. کسانی که با مردم عراق کار کردهاند ـ مثلا بنده خودم که سابقه کار کردن با تشکلهای مردمی عراق را دارم ـ مثالی دارند که مثال خوبی است؛ میگویند براداران عراقی اگر دو نفر بشوند حزب تشکیل میدهند و اگر سه نفر بشوند انشعاب میکنند. پتانسیل انشعاب در بین گروهها و تشکلهای عراقی متاسفانه به شدت بالاست و این همان آسیبپذیری است که سرویسهایی نظیر سرویس رژیم صهیونیستی به شدت از آن استفاده میکند. اگر شورای حکومتی عراق ـ که اجمالا میتوان آن را عصارهای از گرایشهای مختلف موجود در صحنه جغرافیای سیاسی عراق تلقی کرد ـ میتوانستند توافقی با هم حاصل کنند، اگر رهبران کردها، مسلمانها، چه عرب، چه سنی و چه شیعه با رهبران پاره فرهنگها و مذاهب و ادیان دیگر مثل قوم ترکمن یا آشوریها میتوانستند توافق کنند که متاسفانه نمیتوانند، در مقطع فعلی بهترین شرایط میتوانست برای ایجاد وحدت ملی گردهم بیاید. در عراق تا وحدت ملی نداشته باشد امکان جلوگیری از مداخله بیگانه وجود نخواهد داشت تا چندپارچگی و تکثر ملی وجود داشته باشد. امکان نفوذ و تاثیر بیگانه نیز وجود دارد. بنابراین معادله فرآیند ملتسازی در عراق معادله بسیار سختی نیست.
* نظر شما برای بیرون رفتن از این بحران چیست؟
** این نامعادله به سادگی که در کلام میتواند ایجاد بشود در عمل نمیتواند ایجاد بشود. منافع در عرصه واقعی سیاست بخصوص در عراق حرف اول را میزند. اگر سران گروهها و به هر حال اجتماعات مختلف فرهنگی ـ سیاسی عراق قابلیت این را برای خود ایجاد کردند که به نقطهای برسند که به معامله دست بزنند، به تعامل و چانهزنی دست بزنند و اگر حاضر بودند از منفعتی چشمپوشی کنند تا منفعتی دیگر را بدست آورند وضع کمی بهتر میشد. هماکنون متنی را که بعنوان متن قانون اساسی موقت پیشنهادی شورای حکومت انتقالی مبیبینیم یکی از معضلات است. مثلا بخشی از نیروهای کرد به شدت اصرار دارند که حد معینی از خودمختاری یا در واقع فدرالیزم را برای خود، متمایز از سایر اقوام قائل بشوند. چنانچه بنا باشد این حقخواهی با این امتیازات ویژه نظیر حقوقی از حقوق فدرالیزم برای یک بخش مثل بخش معینی از کردها به عنوان مثل کرکوک، دهوک یا برای بقیه کردها اعمال بشود و برای شیعیان نشود، برای اهل سنت، محدودهی مرزی و محدودهی جنوبی عراق نشود نامعادله ایجاد میشود و اگر قرار باشد این فدرالیزم را همه جا اعمال کنند دیگر وحدت ملی ایجاد نمیشو د. یعنی الان متاسفانه معادله جغرافیای سیاسی و جغرافیای انسانی در عراق به گونهای است که سختترین شرایط را برای توازن میطلبد و این تقریبا امکانپذیر نیست.
به عبارتی میتوان گفت ما شاهد بازه زمانی طولانی در وضعیت عدم ثبات و عدم امنیت در عراق خواهیم بود یعنی در یک چشمانداز قابل پیشبینی نخواهیم بود که ثبات و وحدت ملی ایجاد بشود و این راهحلهایی دارد که این راهحلها با این سطح گرایش رهبران عراق، با هر گرایشی، با هر قومیت و فرهنگی ضریب امکانپذیری پایینی دارد. علت این است که هر رهبری از رهبران عراق یا هر جماعتی از جماعت عراق حقوقی ویژه برای خود میخواهد و اصرار دارد که این حقوق فقط برای خودش باشد و برای دیگران نباشد. اینها مهمترین آفات دسترسی به یک تعادل ملی و یک معادله ملی است. بنابراین اینجانب چشمانداز قابل دسترسی و مثبتی نمیبینم. آنچه که عملا در حال وقوع است این است که گروهها و جماعات عراقی بر روی منافع جمعی خود مقدم بر مفهومی به نام منافع ملی تاکید میکنند. بنابراین وحدت ملی و یکپارچگی و حاکمیت به تدریج جای خود را به منافع گروهی داده و رساندن این وضعیت به وضعیتی متعادل و قابل ثبات کار سختی است و این افتی است که نه فقط برای صحنه عراق بلکه برای همسایگان عراق نیز اثراتی منفی به دنبال خواهد داشت.