تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۰  ، 
کد خبر : ۱۹۵۰۴۸

سه‌‌قلوهای نظریه‌پرداز و استراتژی جنگ صلیبی


شاید تا قبل از پدیدار شدن تبعات حادثه حملات یازدهم سپتامبر کمتر کسی به اهمیت تأثیر تئوری‌های سه‌قلوی مهم جهانی بر تحولات تاریخ‌ساز آینده و آرایش نظام‌های جهانی پی برده بود. البته پیش از آن اندک نخبگان سیاسی مستقلی (همچون کیشور محبوبانی، شینار و ایشی هارا، ادوارد سعید، حسین نصر، آلن دوبنو، اژه دبره و...) که با پیشینه، سوابق و جایگاه نظریه‌سازی ساموئل و الوین تافلر، فرانسیس فوکویاما هانتینگتون آشنا بودند و تئوری‌های پایان تاریخ، موج سوم و برخورد تمدن‌ها را با دقت و موشکافی تحلیل کرده بودند به درک درستی از آنچه در آینده اتفاق می‌افتاد، دست یافته و هشدارهایی را هم به جامعه جهانی داده بودند. اما ضعیف بودن سیگنال‌های این هشدار در مقایسه با حجم تبلیغات رسانه ای سردمداران نظم نوین، مانع هشیاری به موقع جهانیان گردیده بود. سه نظریه‌پرداز مشهور حد فاصل سال‌های 1359 تا 1376 با سه رویکرد تاریخی، صنعتی و تمدنی به پیش‌بینی و تبیین رابطه دولت‌ها با یکدیگر و نحوه برخورد و تقابل آنها در حال و آینده پرداختند اما آنچه که وجه اشتراک هر سه نظریه‌ به ظاهر متفاوت از هم بود این است که آنها در نهایت به دنبال طراحی جامعه‌ای واحد با فرهنگ واحد و با حاکمیت واحد بودند و در نسخه‌ای مشابه، غرب و فرهنگ حاکم بر آن را مناسب‌ترین می‌پنداشتند.
الوین تافل
بیشتر با کتاب موج سوم خویش معروف گشته و دارای آثار مهم دیگری همچون شوک جنگ و ضدجنگ، جابجایی قدرت، آینده و بسوی تمدن جدید است که ایده‌های خود را در آنها اینگونه مطرح می‌سازد. بشر تاکنون دو موج عظیم تحول را از سر گذرانده است که هر یک به مقیاس وسیعی باعث محو فرهنگ‌ها یا تمدن‌های گذشته شده و شیوه‌هایی از زندگی را جایگزین آنها کرده که کلا در نظر گذشتگان نحال می‌نمود.... نوعی درگیری عمیق و گسترده‌ای بین تمدن موج سومی که حاصل اطلاعات و ارتباطات است با تمدن‌های موج دوم که حاصل تمدن صنعتی و موج اول که نتیجه انقلاب کشاورزی است در پیش روی بشریت جدید قرار دارد... موج سوم، خود دارای ویژگی‌ها و ساختارهایی خاص است و حرکت آن تندتر و پرشتاب‌تر است... امروز صف‌آرایی تمدن‌های جهانی شکل دیگری به خود گرفته است. جهان، دیگر دو نیمه نیست بلکه میان سه تمدن متضاد و رقیب تقسیم‌بندی شده است. نماد نخستین تمدن هنوز کج بیل است، نماد دومین تمدن. کامپیوتر خط مونتاژ است و نماد سومین تمدن موج اول در این جهان سه پاره، بخش تأمین‌کننده منابع کشاورزی و معدنی است، بخش موج دوم نیروهای کار ارزان را تأمین می‌کند و به تولید انبوه مشغول است و بخش تند رشد موج سوم به سیطره‌ای دست می‌یابد که بر شیوه‌های... تازه خلق و بهره‌برداری از دانایی مبتنی است سرانجام تافلر شکلی کلی از فرآیند حاکم بر جهان آینده را پیش‌بینی کرده و در جهت‌دهی پیش‌بینی خویش، ویژگی‌های تمدن قرن بیست و یکم را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویی این. تمدن، تمدن بلامنازع آمریکاست جالب است بدانیم نیوت گینگریج که خواستار نابودی هر حکومتی که پذیرای خواسته‌های آمریکا نباشد است از دوستان نزدیک تافلر می‌باشد. او معتقد است نظریه موج سوم تافلر قادر است سیاست‌ها و آینده‌نگری‌های آمریکا را در برخورد با ملت‌ها به شیوه موردنظر خویش اعمال نمایند گینگریچ در سال 1374 در قسمتی از بخش پیش گفتار کتاب بسوی تمدن جدید تافلر نوشته است در سال 1370 جهان شاهد اولین جنگ بین سیستم‌های نظامی موج سومی با یک ماشین نظامی کهنه موج دومی بود... طوفان صحرا انهدام یکجانبه عراقی‌ها به دست آمریکایی‌ها و متحدینشان بود.
فرانسیس فوکویاما
پژوهشگر و تاریخ‌نگار ژاپنی‌الاصل تبعه آمریکاست که عمده نظراتش در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان انعکاس یافته است. اگرچه سعی شده از او شخصیتی نیمه سیاسی نیمه فلسفی ترسیم شود؛ وی در اداره امنیت ملی آمریکا کار می‌کند و تحلیلگر نظامی شرکت رند (وابسته به پنتاگون) می‌باشد. فوکویاما نظریه‌پرداز دوران جنگ سرد است و جایگاه خود را در دوران پس از آن نیز حفظ نموده است به گونه‌ای که امروز جرج بوش بشدت تحت تأثیر او می‌باشد. نشنال اینترنت در 1368 او در تابستان سال نوشت پایان تاریخ پیش روی ماست. آنچه شاهد هستیم صرفا پایان جنگ سرد یا گذر از دوره ویژه‌ای از تاریخ پس از جنگ نیست، بلکه پایان تاریخ نیز هست... لیبرال دموکراسی، شکل نهایی حکومت در جوامع بشری است. تاریخ بشریت نیز مجموعه‌ای منسجم و جهت‌دار است که بخش اعظمی از جامعه بشری را به سوی لیبرالیسم سوق می‌دهد... لیبرال دموکراسی ممکن است نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشریت و آخرین شکل حکومت بشری باشد و در این مقام پایان تاریخ را شکل می‌دهد فوکویاما صراحتاً عنوان می‌کند همه عملکرد سیاسی نظامی آمریکا دموکراسی لیبرال است و آن نیز، نقطه پایان تاریخ است... در پهنه اندیشه‌ها، لیبرالیسم از این پس بر اذهان چیره گردیده، چرا که دیگر در برابر خود آلترناتیو نظری (تئوریک) و هماورد معتبری نمی‌یابد... در پایان تاریخ، لزومی ندارد کلیه جوامع به صورت جوامع لیبرال موفقی در آینده، فقط کافی است که آنها از ادعای خود مبنی بر ارایه اشکال و الگوهای متفاوت و برتر در زمینه سازماندهی چشم بپوشند... بهترین‌ها هستند که پیروز می‌شوند و چون آمریکایی‌ها پیروز شده‌اند، پس بهترین‌ها هستند تحول ایدئولوژیک و اگر لیبرالیسم در پایان بشریت پیروز شده است به خاطر آن می‌باشد که بهترین بوده است. به قول آلن دوبنو آنظر فوکویاما در همان چیزی ریشه دارد که باید آن را بنیاد ایدئولوژی آمریکایی دانست؛ باور به اینکه آمریکا در سیاست، راز خوشبختی راکش کرده است استدلال فوکویاما با نوعی داروینیسم اجتماعی روبروست.
ساموئل پی هانیتگتون
متولد 1306م در نیویورک، با اصالتی انگلیسی دارای دکترای علوم سیاسی در سال 1330 در دانشگاه هاروارد به تدریس مشغول شد. وی همواره از همکاران مؤثر سازمان‌های دولتی مختل در آمریکا بوده و از سال 1364 تاکنون به عنوان تحلیلگر امور دفاعی و استراتژیک با سازمان‌هایی همچون وزارت دفاع و وزارت خارجه ایالات متحده همکاری داشته است. وی که درباره مسائل آمریکا، ابعاد نظامی و استراتژیک آن در باب سیاست تطبیقی، امنیت ملی و روابط بین‌المللی مطالعات متعددی را به انجام رسانده در تمام آثار خود به مسائل جهانی از منظر استراتژیک و آن هم بر محور منافع آمریکا می‌نگرد و نظریات و دستورالعمل‌های وی بر پایه حفظ، ترقی، تکامل و اقتدار ایالات متحده می‌باشد. او نظریه برخورد تمدن‌هایش را در شماره تابستان 1371 فصلنامه فارین افیرز مطرح کرد شورای روابط خارجی (این نشریه مربوط به آمریکاست که مسئول ارایه پیشنهادهای اجرایی به دولتمردان آمریکا و غرب است). وی در مقاله موانع موجود در مسیر رهبری جهانی آمریکا که قبل از برخورد تمدن‌ها منعکس گردیده به اهمیت وجود یک قدرت برتر در صحنه جهانی اشاره کرده و سپس بر ضرورت رهبری آمریکا در جهان تأکید کرده است. او با ظرافت، آشتی‌ناپذیری جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلم و بدیهی در روابط اسلام و غرب دانسته و سعی دارد، تضاد بین دو فرهنگ را تضادی ماهوی و برطرف‌نشدنی و ناشی از جبر تاریخی قلمداد نماید. هانتینگتون همگونی و برتری فرهنگ غرب را امری مسلم دانسته و با تاکید بر این اصل که آمریکا ناگزیر است رهبری جهان نو را به دست گیرد به بررسی موانع موجود در مسیر رهبری آمریکا بر جهان می‌پردازد. هانیتنگتون با نفی ایده‌ای که معتقد بود پایان جنگ سرد را می‌توان اتمام مناقشات سیاسی استراتژیک و ایدئولوژیک دانست، نظریه‌ را که به جنجالی‌ترین نظریه رویارویی تمدن‌ها پایان هزاره دوم میلادی تبدیل شده مطرح ساخت.
او پس از تبیین سرنوشت تمدن‌ها می‌نویسد:... جهان در حال کوچک‌تر شدن است، روندهای نوسازی اقتصادی و تحول اجتماعی در سراسر جهان انسان‌ها را از هویت دیرینه و بومیشان جدا می‌سازد و در برخورد تمدن‌ها، پرسش این است که شما کیستید؟ این چیزی است که عوض‌شدنی نیست. بر این اساس، تمدن‌ها، پدیده‌هایی پویا هستند، ظهور و افول می‌کنند، انشعاب می‌یابند و در هم ادغام می‌شوند و بعضاً ناپدید و در وادی زمان دفن می‌شوند... هویت تمدنی به طور روزافزون در آینده اهمیت خواهد یافت و جهان تا اندازه زیادی بر اثر کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت، این تمدن‌ها عبارتند از: تمدن غربی، تمدن کنفوسیوسی، تمدن ژاپنی، تمدن اسلامی، تمدن هندو، تمدن اسلاوی ارتودوکس، تمدن آمریکای لاتین و احتمالا تمدن آفریقایی. مهم‌ترین درگیری‌های آینده در امتداد خطوط گسل فرهنگی رخ خواهد داد وی اذعان می‌دارد که تلاش‌های غرب، برای ترویج ارزش‌های خود، یعنی دموکراسی و لیبرالیسم به عنوان ارزش‌های برتر جهانی و حفظ برتری نظامی و پیشبرد منافع اقتصادی‌اش، واکنش تلاقی‌جویانه تمدن‌های دیگر را برمی‌انگیزد.
بنابراین برخورد تمدن‌ها در دو سطح صورت می‌گیرد... در سطح کلان، دولت‌های وابسته به تمدن‌های مختل برای کسب قدرت نسبی نظامی و اقتصادی با همه به رقابت برمی‌خیزند. خطوط گسل میان تمدن‌ها به عنوان نقاط بروز بحران و خونریزی، جانشین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد می‌‌شود هانیتنگتون در موضعی هدف‌دار معتقد است (ادله فراوانی وجود دارد که می‌توان (با استناد آنها خطوط گسل بین تمدن‌ها را مرزهای درگیری آینده دانست، برای مثال می‌توان احتمال وجود چنین درگیری بین تمدن غرب از یک طرف و جوامع کنفوسیوسی شرق آسیا و جهان اسلام از طرف دیگر را تصور کرد او به صراحت می‌گوید: بروز درگیری تمدنی، آخرین مرحله تکامل درگیری در جهان مدرن است... جنگ جهانی بعدی، در صورت وقوع، جنگی بین تمدن‌هاست... امروزه غرب در مقایسه با دیگر تمدن‌ها به گونه‌ای استثنایی در اوج قدرت است... کانون درگیری در آینده بسیار نزدیک، بین غرب و چند کشور اسلامی کنفوسیوسی خواهد بود... تمدن غرب مهم‌ترین و قوی‌ترین تمدن پایا در دهه‌های آینده خواهد بود. برخی منتقدان نظریه برخورد تمدن‌ها به خوبی تشخیص داد‌ه‌اند که هانتینگتون تمدنی اندیشیدن را به خدمت می‌گیرد تا راهبردهای استراتژیک برای سیاست خارجی کشورهای غربی تدوین کند و نظریات او بیش از آنکه نظریه علمی درباره آینده باشد نظریه‌ای سیاسی است آنچنان که ملاحظه می‌شود اوج مطرح ساختن و مانور بر روی نظریات مذکور درباره زمانه‌ای است که جرج بوش پدر بر کرسی کاخ سفید تکیه زده بود و جمهوری‌خواهان تندرو حاکم بر آمریکا طرح ساختار جدید جهان و به خصوص خاورمیانه را در سر می‌پروراندند.
این سه تحصیل‌کرده و تعلیم‌دیده آمریکا از پژوهشگران، محققان و نظریه‌سازان طراز اول منتسب به نئومحافظه‌کاران افراطی بوده و تأثیر آنها بر عملکردهای مهم سیاسی ایالات متحده و پروژه‌های بزرگ بین‌المللی کاملا شناخته شده است. آنان تلاش کرده‌اند تا در مقوله سیاست، نوع را با کشورهای اسلامی کنفوسیوسی و برخورد در مقوله اقتصاد، سرمایه‌داری آمریکایی را مطابق جهان فراصنعتی در موج سوم و همینطور با نظریه پایان تاریخ و به سر آمدن ایدئولوژی‌های به اصطلاح جهان سومی، حاکمیت لیبرال دموکراسی آمریکایی را به رخ همه جهانیان بکشند. تمدنی اندیشیدن هانتینگتون، در کنار طرح صنعتی شدن جهان و با تکمیل شدن آن دو به صورت جامعه دموکراسی و لیبرال مثلثی است که نهایتا به صورت طرح عملی نظم نوین جهانی جرج بوش مطرح گردید. براساس همین تئوری‌ها و الگوها بود که پرنفوذ در کابینه بوش پدر در توطئه‌بازی‌های فریبکارانه با چراغ سبز نشان دادن به صدام در سال 1370 راه را برای تهاجم و اشغال کویت هموار ساخته و سپس به بهانه حمایت از کویت و عربستان و اخراج نظامیان عراقی از خاک کویت به لشکرکشی‌ای انبوه به منطقه خاورمیانه مبادرت نموده و بدین‌ترتیب اولین تلاش‌ها برای نقش‌آفرینی مؤثر آمریکایی‌ها در جهت تغییر ساختار سیاسی خاورمیانه (که به زعم آنان کانون بحران و مقاومت جهانی در مقابل سیاست هژمونیک آنان است) انجام گرفته و اولین جنگ از نوع موج سومی رقم خورد. پس از دوره ریاست جمهوری کلینتون که به ظاهر دور از ایده‌های بلندپروازانه یاد شده بود بوش پسر با رأیی سست بر مسند ریاست جمهوری کاخ سفید تکیه زد و همین امر برای یأس و احساس بیهودگی او کافی به نظر می‌رسد. هنگامی که کاندالیزا رایس بنا به دعوت بوش پدر مأمور شد تا بوش کوچک را در چینش اعضای کابینه‌اش یاری و مشاوره نماید دوباره شانس به بازهای نومخافظه‌کار منتسب به جریانات مسیحی صهیونیزم و کلیسای انجیلی روی آورد و آنان که نتوانسته بودند دکترین نظم نوین جهانی بوش اول را در دوره ریاست جمهوری او به طور کامل عملیاتی نمایند فرصت را غنیمت شمردند تا بار دیگر طرح ساختار قرن جدید را کلید بزنند، لیکن میهمان تازه کاخ سفید که خود را رئیس‌جمهوری بی‌هدف می‌دید و برنامه عمده‌ای برای ارایه به مردمش نداشت تمایل آنچنانی به پیگیری طرح‌های جنجالی و پردردسر از خود نشان نمی‌داد اما ناگهان حملات انتحاری به ساختمان‌های دوقلو و پنتاگون همه‌ چیز را دگرگون ساخت.
بوش دیگر خود را رئیس‌جمهوری منزوی و بی‌خاصیت نمی‌دید بلکه احساس می‌کرد به وظیفه دارد جهان را از تبدیل شده که ابرمردی شر خطرناک‌ترین دشمنان بشر یعنی تروریست‌های بنیادگرایی که می‌توانستند در هر لحظه و هر جایی و با هر سلاحی امنیت و آسایش بشر را تهدید کنند نجات دهد. و اتفاقاً این تروریست‌ها کسی نبودند جز بنیادگرایان مسلمانی که در خاورمیانه اردو زده بودند آنچه که تا پیش از این فقط در تئوری‌های سه‌گانه یادشده نظریه‌سازی شده بود نه یکباره جامه عمل پوشیده و به استراتژی‌های پذیرفته شده اتاق جنگ (پنتاگون) آمریکا بدل گردید. سخن از به میان آمد و خط افتراق بین خبر جنگ صلیبی و شر ترسیم گردید. نطق‌های آتشین بوش یکی پس از دیگری ارایه شد و صراحتاً سخن از تقابل بین غرب و اسلام به میان آمد و قرآن کتاب تروریست‌ها خوانده شد. اکنون و پس از گذشت دو سال از اجرای سناریوی یازده سپتامبر این موضوع به خوبی قابل درک است که آنچه فوکویاما، تافلر و هانتینگتون به عنوان نظریاتی عملی تحقیقی تبیین کردند در حقیقت شاکله چگونگی اجرای پروژه نظم نوین جهانی و ایجاد ساختار حکومت بر دهکده جهانی موردنظر مک لوهان است. نگاهی به سابقه ایجاد، آموزش، تجهیز و تقویت سازمانی همچون القاعده، توجه به ارتباطات دیرینه بن‌لادن با سرویس‌های جاسوسی غرب و رابطه اقتصادی‌اش با خانواده بوش، مرور تاریخچه زندگی و فعالیت‌های از زمانی که یک تروریست ساده صدام حسین تحت هدایت سیا و مامور ترور قاسم (نخست‌وزیر وقت عراق) بود تا آنجا که با حمایت همان سازمان‌های جاسوسی غربی به ریاست جمهوری عراق رسید و اقدامات بعدی‌اش در ایجاد تفرقه و تشتت در جهان عرب و اسلام، همه و همه شواهد متقنی است بر اینکه تمام آنچه از سپتامبر 2001 تاکنون اتفاق افتاده، و نیز آنچه که برای بعد از این طراحی و سناریونویسی شده در حقیقت تاکتیک‌های عملیاتی برای تحقق همان استراتژی طراحی شده از سوی به اصطلاح نظریه‌پردازان یاد شده است.
از سوی دیگر هنگامی که به ارتباط تنگاتنگ تیم مورد استفاده بوش با لابی صهیونیستی و نیز عضویت برخی از اعضای اصلی آن در تشکل‌ها و جریاناتی همچون جنبش تدبیری، مسیحیت، کلیسای انجیلی، فراماسونری صهیونیست و... توجه نماییم به خوبی به تأثیرگذاری جریان صهیونیزم جهانی بر آنچه که در ظاهر تئوری‌های علمی جهان معاصر است پی خواهیم برد. این موضوع وقتی بهتر قابل درک است که به دیدگاه‌هایی از سوی نظریه‌پردازان لایه دوم این جریان که سخن از جنگ چهارم جهانی، تغییر جغرافیای سیاسی خاورمیانه و حمله به بیش از بیست کشور اسلامی می‌گویند توجه ویژه‌ای بنماییم. لذا عجیب نیست که فرازهایی از آنچه در نظریات سه‌گانه یاد شده آمده است و نیز برخی جملات به کار رفته در سخنان بوش و اطرافیان مؤثر او دقیقا منعکس‌کننده عقاید به ظاهر مذهبی، آرمان‌های سیاسی و ایده‌های کهنه و نوی یهودیان صهیونیست، مانند نبرد آرماگدون (آخرین جنگ بین تمام خیر با تمام شر)، حکومت قوم برتر بر کل زمین و صلح نهایی در سایه ظهور منجی موردنظر آنها می‌باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات