سیامک باقری
آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر کانون توجه خود را به شرق و به طور مشخص خاورمیانه معطوف کرده است. این کشور سیاست خاورمیانهای خود را رسما تغییر و تحول این منطقه تحت عنوان «خاورمیانه بزرگتر» اعلام کرد. منظور آمریکا از خاورمیانه بزرگتر شمال آفریقا، آسیای مرکزی و قفقاز و بخشی از شبهقاره هند میباشد.
کاخ سفید این تغییرات را آزادسازی منطقه از دیکتاتوریها ذکر کرده است. این در حالی است که از زمان روزولت تا قبل از بوش پسر دیکتاتوریهای منطقه مورد حمایت همهجانبه روسای جمهوری آمریکا بودهاند و هر نوع حرکت مردمی در منطقه خاورمیانه با سرکوب دولتهای مورد حمایت کاخ سفید مواجه شده است. در بسیاری اوقات خود مستقیم دولتهای مردمی را سرنگون کرد.
با وجود این برخی از محافل سیاسی که البته تعداد آنها زیاد هم نیست، اینگونه مطرح میسازند که دمکراسیسازی آمریکا واقعی است. از نظر آنها با توجه به تغییر و تحولات جهانی و فروپاشی بلوک شرق، کاخ سفید ناگزیر به انتقال دمکراسی در این مناطق است. به زعم آنها آمریکا به دنبال صلح و امنیت بینالمللی است و از آنجایی که دمکراسیها با هم منازعه نمیکنند پس دمکراسیسازی هدف واقعی آمریکاست.
خوشبینی این دسته از افراد به حدی است که راهاندازی جنگ در منطقه توسط آمریکا را به عنوان جنگ تمیز در برابر جنگ کثیف یاد کردند. اما در مقابل این دیدگاه، عده کثیری معتقدند که آمریکا اساسا به دنبال دمکراسی در خاورمیانه نیست، ترویج دمکراسی تنها یک ژست دیپلماتیک است. ادله و شواهد بسیاری این نظر را تایید میکند.
کاخ سفید پس از فروپاشی بلوک شرق خود را تنها ابرقدرت جهان میپنداشت. استراتژیستهای آمریکا نیز پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی تلاش بسیار زیادی جهت حفظ ابرقدرتی آمریکا در جهان از خود نشان دادند. در این راستا کتابهای متعددی تحت عنوان تنها ابرقدرت جهان به نگارش درآمد. از نظر مقامات آمریکا و استراتژیستهای این کشور فروپاشی بلوک شرق فرصت تاریخی را برای آمریکا فراهم ساخت. نکته حایز اهمیت این است که کاخ سفید، به موازاتی که خود را فاتح و تنها برنده جنگ سرد میپنداشت، داعیه برقراری نظم مطلوب که در راس این نظم مدیریت آمریکا حاکم است نیز در سر داشت.
سخنرانی معروف بوش پدر در سال 1371 که بعدها به دکترین وی تحت عنوان نظم نوین جهانی معروف شد، آرزوی فوق را به خوبی آشکار ساخت.
با این حال آمریکاییها در برابر فرصتهای فوق نگران از دست دادن آن و به ویژه تهدیدات و چالشهای جدید نسبت به ابرقدرتی خود نیز بودند. استراتژیستهایی مانند نیکسون با نوشتن مطالبی تحت عنوان فرصتها را دریابیم، هانتینگتون با انتشار مقاله جنگ تمدنها و موج سوم دمکراسی، برژینسکی با نگارش تنها ابرقدرت جهان و کتاب خارج از کنترل و بعدها در نیمه دوم سال 1370 انتشار بیانیهای تحت نام «اصول» توسط بیست و دونومحافظهکار که اکنون مقامات ردیف اول کاخ سفید محسوب میشوند و نوههای افرادی مانند کینگریج، الیوت ابرامز، برنارد لوئیز، جوزف نای و... همگی حکایت از این نگرانیها مورد داشت.
در مجموع به اعتقاد استراتژیستهای فوق دو نوع خطر آمریکا را تهدید میکند، تهدیدات متقارن و تهدیدات نامتقارن، دسته اول تهدیدات به کشورهایی مربوط میشود که مجموعه توانمندیهای آنها از یک سو و نحوه فهم و برداشت آنها از جنگ از سوی دیگر منجر به شکلگیری تعاملات، امنیتی، نظامی و اقتصادی در حوزههای همسنخ میگردد. به عبارت دیگر این تهدیدات ناشی از تحول در ماهیت قدرت از نظامی به اقتصادی است و رقبای اقتصادی، ابرقدرتی آمریکا را در معرض خطر جدی قرار داده است. به تعبیر جوزف نای ایالات متحده حداقل از لحاظ اقتصادی نمیتواند اعمال سلطه کند.
دسته دوم تهدید مربوط به بازیگرانی است که کمترین ارتباط با ساختارهای ذهنی و عینی در دو سطح لیبرال دمکراسی و اقتصاد سرمایهداری در نظام بینالملل دارند ایدهآلهای این بازیگران تعارض جدی با ایدهآلهای موجود و مورد دفاع آمریکا دارد. شرایط جدید جهانی اینها را قادر ساخته است تا امکان به چالش کشیدن موقعیت و حیات آمریکا را دارا باشند.
نقطه تلاقی دفع دو تهدید فوق در نزد استراتژیستهای آمریکا خاورمیانه بزرگتر در نظر گرفته شد. زیرا از نظر آنها خاورمیانه بزرگتر محل اسلام سیاسی و بزرگترین تهدید نامتقارن و تهدید سبز علیه جهان مدرنیته است. اما این منطقه دارای ویژگیهایی است که در صورت سلطه بر آن میتوان هدف بعدی یعنی مهار تهدیدات متقارن را نیز تحقق کرد. به همین دلیل در پروژه کلان «چالش قرن جهانی» که توسط موسسه مطالعات استراتژیک ملی دانشگاه دفاع ملی آمریکا و حمایت موثر دپارتمان نیروی دریایی آمریکا انجام شد، این نکته یادآوری شده است که بدون توجه به خاورمیانه، استراتژی ملیشان ناقص خواهد بود.
از سوی دیگر در همان ابتدای امر، افرادی مانند نیکسون، برژینسکی، هانتینگتون و... راهبرد دمکراسیسازی در منطقه را برای مهار اسلام سیاسی ارایه داده بودند. اما حادثه 11 سپتامبر این موضوع را که منطقه خاورمیانه بزرگ باید هرچه سریعتر متحول شود، بیش از پیش تقویت کرد. به عبارتی، این حادثه منجر به این سیاست شد که بهترین راه برای مهار، پیشگیری و پیشدستی است و پیش از آن که تهدید بالفعل شود در نطفه باید از بین برود.
با توجه به پیشزمینه فوق، بوش پسر سیاست تغییر رژیم و تغییر منطقه را با شعار آزادسازی و ایجاد دمکراسی در منطقه در پیش گرفت. برای تغییر منطقه طرح خاورمیانه بزرگ ارایه شده تا دمکراسی به صورت هدایت شده ایجاد گردد و از سوی دیگر برای تغییر رژیمها به دو شکل مورد توجه قرار گرفت. تغییر از طریق حمله نظامی و تغییر از طریق جنبشهای اجتماعی و حرکتهایی که بعدها انقلاب مخملین یا رنگی نام گرفت.
از نظر کارشناسان سیاسی ایالات متحده این جرأت را به خود نمیدهد که کشورهای خاورمیانه به طرف روندهای واقعی دمکراتیک سوق یابند بخشی از علت این امر، این است که واشنگتن دقیقا نمیداند پیامدهای مربوط به آزادسازی ناگهانی نظام سیاسی برخی از کشورهای منطقه به چه شکل خواهد بود. آمریکا همانند بسیاری از حکومتهای خاورمیانه بر این اعتقاد است که در شرایط نامناسب موجود، اگر گروههای اسلامگرا از مزایای ناشی از فضای باز دمکراتیک بهرهبرداری کنند و به قدرت دست یابند، اوضاع به میزان زیادی بدتر خواهد شد.
کارشناسان و مقامات آمریکا به این موضوع واقف شدند که جنبشهای انقلاب اسلامی در منطقه نیز در پی تغییر رژیم هستند فلذا هر نوع آزادسازی، خطر تقویت این جنبشها را برای آمریکا در پی خواهد داشت چنان که گراهام فولر معاون سابق شورای امنیت ملی در سازمان سیا در مقاله آینده اسلام سیاسی یادآور شده است نگرانیهای ابراز شده توسط مقامات و صاحبنظران آمریکا راجع به قدرتیابی اسلامگراها در عراق و تبدیل حکومت عراق به یک حکومت دینی از طریق پروسه انتخابات دلیلی بر مدعای فوق است که کاخ سفید از قبل تغییر و تحولات منطقه خاورمیانه درصدد ایجاد سلطه انحصاری خود بر منطقه جهت استمرار ابرقدرتی خود بر جهان است.