تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۵  ، 
کد خبر : ۱۹۵۳۳۰

ضدفرهنگ آمریکایی


دکتر علی‌اکبر ولایتی
در بعد فرهنگی باید گفت، تمدن و فرهنگ آمریکایی ادامه فرهنگ اروپایی است که به تدریج تحت تأثیر دو عامل اجتماعی و طبیعی پدیدار شد: 1) مهاجرت اتباع اروپایی با خصوصیات ملی متفاوت از یک سو، و 2) تأثیر محیط جدید بر آنها از سوی دیگر. (26) در آمریکا، مفهوم شهروندی با مهاجرت پیوند خورده است. نویسنده کتاب »فرهنگ شناسی» معتقد است که هر آمریکایی یا مهاجر است یا مهاجرزاده. (27) اما این تعریف از شهروند آمریکایی فاقد جامعیّت لازم است، زیرا در آمریکا دو گروه دیگر، یعنی سرخ پوستان و سیاه پوستان، وجود دارند که در این تعریف نمی گنجد. به یاد بیاوریم که سرخ پوستان، مهاجر نبودند. آمریکا سرزمین اجدادیشان به شمار می رفت، اما بر اثر مهاجرت گسترده اروپاییان و سیاست های سرکوب استعمار، موجودیت و هویتشان به مخاطره افتاد. سیاهان آفریقا اجباراً به آمریکا آورده شدند و تا مدت ها از حقوق برابر با سفیدپوستان محروم بودند. در واقع، بردگی و اسارت جزئی از سرنوشت سیاهان بود. سرخ پوستان تقریباً به نابودی کشیده شدند و سیاهان تنها به سبب تعداد زیادشان توانستند تاب بیاورند. (28)
«جیمز ویلسون» و «جان دیلولیو» در کتاب «مبانی نظام حکومتی آمریکا»، پس از تعریف فرهنگ سیاسی، نظام سیاسی آمریکا را در پنج عنصر مهم «آزادی»، «برابری»، «دموکراسی»، «تکلیف شهروندی» و «مسئولیت فردی» خلاصه می کنند، اما در نقد و ارزیابی جامعه و سیاست آمریکا به نتایج بسیار متفاوتی می رسند. مثلاً، برخلاف گذشته، امروزه شهروندان آمریکایی، کمتر به حکومت خود اعتماد دارند و معتقدند که آزادی مهم تر از برابری است. (29) در واقع، برخی از اندیشمندان اعتقاد دارند که فرهنگ آمریکا دچار دوگانگی عمیق و تناقضات غیر قابل اغماضی است. در حالی که این فرهنگ بر ارزش های مقبول جوامع بشری همچون عدالت، برابری و آزادی تأکید دارد، واقعیت جامعه و فرهنگ آمریکا نتایج متفاوتی را نشان می دهد. (30)
«لوتراس لودتکه»، در تبیین خصلت های آمریکایی معتقد است که با نگاهی گذرا به این صفات، فوراً تعدادی تضاد و تناقض ارزشی نمایان می شود. به نظر وی، چگونه است که به طور مثال یک انسان می تواند هم آرمان گرا باشد و هم مادی گرا؟ هم جمع گرا باشد و هم فردگرا؟ هم پای بند به قانون باشد و هم آنرا نقض کند؟ هم رقیب باشد و هم عاشق؟ و. . . (31) «باربارا ایرنریچ»(32) و «جوئل شارون»(33) نیز موارد دیگری از تضاد و تناقض در ارزش های آمریکایی را مورد اشاره قرار داده اند.
در بطن فرهنگ آمریکایی به ویژه فرهنگ سیاسی آن، چیزهایی وجود دارد که بسیاری آن را «منش یا خصلت آمریکایی» نامیده اند و در چشم انداز جامعه آمریکا، متضمن بقای ملی و موفقیت آن است. در عین حال، بسیاری مانند «شلزینگر» معتقدند که توسعه و تحولات اخیر نظیر رشد چند فرهنگی و پست مدرنیسم، این خصال آمریکایی را تضعیف کرده و بدین ترتیب هویت و حافظه جمعی آمریکا به سبب این برخوردها در حال فرسایش است. (34) به هر تقدیر، رویکرد نخبگان سیاسی و فکری آمریکا بر پایه تقویت اندیشه خصلت های آمریکایی است به طوری که داده های یک بررسی در دانشگاه ویرجینیا، در سال 1996، به وضوح نشان می دهد که سطوح بالایی از شهروندان ایالات متحده از خصلت های آمریکایی حمایت می کنند. به عنوان مثال، نزدیک به 87% مردم با این نظر موافقند که باید به کودکان آموزش داده شود که از آغاز، سرنوشت آمریکا این بوده که برای دیگر ملت ها «الگو» باشد. بخش دیگری از میراث آمریکا این است که آمریکا یک ظرف بزرگ ذوب کننده فرهنگ های جهان است و مردم کشورهای مختلف آماده اند که خود را با ملت آمریکا همگون سازند، مضافاً این که بیش از 95% آمریکایی ها معتقدند که این موضوع نیز باید به کودکان آموزش داده شود. (35) این در حالی است که «آندره کاسپی» در کتاب خود تحت عنوان »آمریکا 1968 می نویسد: انقلاب فرهنگی آمریکا دارای عنوانی است به نام «ضد فرهنگ» که از سه عنصر اصلی تشکیل شده است: 1) استفاده از مواد مخدر، 2) آزادی روابط جنسی، 3) موزیک جدید. (36)
در آمریکا بیش از 3 میلیون معتاد حرفه ای و 20 میلیون مصرف کننده تصادفی مواد مخدر وجود دارد. (37) طبق برآوردها، رقم تجاری مواد مخدر در ایالات متحده امروزه در همان حد رقم تجاری اتومبیل و فولاد است. (38) آزادی جنسی چاشنی دوم«انقلاب فرهنگی» یا «ضد فرهنگ» آمریکاست و آمریکایی ها در امور جنسی و انتخاب نوع روابط اجتماعی خود نسبت به مسائل اساسی کشور از آزادی بیشتری برخوردارند. (39) همجنس بازان آمریکایی با صدای بلند خواهان حقوق اجتماعی ویژه برای خود می شوند. نتایج نظرسنجی دانشگاه ویرجینیا و بررسی های فرهنگی حاکی از همراهی فزاینده جامعه آمریکا با همجنس بازان است. (40)
جنگ های آمریکا به نام آزادی صورت می گیرد؛ مهاجران در جستجوی آزادی به آمریکا می روند و حکومت، بسیاری از کارهایی را که انجام می دهد با ادعای دفاع از آزادی مردم توجیه می کند. با این وجود، سؤال اساسی این است که آیا در این جامعه انسان ها واقعاً آزادند؟(41) «مارکوزه» در کتاب خود تحت عنوان «انسان تک بعدی»، استفاده از اصطلاحاتی همچون »مدارای سرکوب گرانه» را ناشی از «نارسایی های درونی» فرهنگ تک بعدی آمریکا می داند. مارکوزه می گوید: در غرب «ناآزادی راحت، آرام، معقول و دموکراتیک حاکم است». (42) سلطه کامل طبقه حاکم بر مطبوعات، رسانه ها، کتاب ها، دانشگاه ها، سینما و تلویزیون، آزادی افکار عمومی را شدیداً به چالش می کشد. پیش از این در سال 1840، «آلکسی دوتوکویل» در کتاب معروف خود «دموکراسی آمریکایی» نوشته بود: «کشوری را نمی شناسم که در آن به اندازه آمریکا استقلال فکر و مناظره این قدر اندک باشد. »(43) در سال 1858 نیز «هنری دیوید تورو» یکی از منتقدان وضع موجود در ایالات متحده و نویسنده کتاب «زندگی در جنگل« جنین نوشت: »برای کنترل آزادی مطبوعات نیازی به قانون نیست. مطبوعات رأساً و بیش از آنچه لازم باشد خود این کار را می کنند. جامعه به طور نظری بر سر چیزهایی که می توان بیان کرد توافق کرده و برنامه ای را پذیرفته است و به طور ضمنی قرار گذاشته است که هر کسی را که از آن دور شود از خود براند به نحوی که از هر هزار تن یک نفر هم جرأت ندارد چیز دیگری را بر زبان آورد. (44) «نوام چامسکی» اندیشمند معاصر آمریکایی هم می گوید: «نظام کنترل فکری، قدرت خود را چنان مؤثر به کار می برد که از هر هزار تن یکی هم قادر نیست فکر دیگری بکند. در کشوری که اساس آن بر پایه اعمال زور باشد، کنترل آنچه مردم انجام می دهند کافی است و آنچه می اندیشند اهمیتی ندارد، اما در جایی که اعمال زور از طرف دولت محدود است، کنترل آنچه مردم می اندیشند ضرورت پیدا می کند. »(45)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات