بیان مسأله
اوکراین اخیراً دچار بحرانی شدید در عرصه داخلی شده که موجب جبههبندی جدید بینالمللی بازیگران خارجی درباره این کشور گردیده است. اگرچه بحران سیاسی اوکراین یک بحران داخلی به شمار میرود، ولی نباید آن را به دور از نتایج رقابت بازیگران منطقهای و فرامنطقهای ارزیابی کرد.
در عرصه ژئوپلتیکی، کشورهایی که موقعیت منحصر به فردی داشته باشند، در صحنه رقابتهای سیاسی بینالمللی از اهمیت خاصی برخوردار خواهند بود. به همین سبب در محیط بینالمللی نقاط بحرانی منطبق با نقاطی است که دارای اهمیت ژئوپلتیکی باشند و موقعیت استراتژیک یا منابع استراتژیک در اختیار داشته باشند. در آن صورت اهمیت منطقهای و بینالمللی پیدا میکنند و بازیگرانی که در این صحنه به دنبال تأمین منافع خود به ایفای نقش میپردازند، در صورت تضاد منافع با یکدیگر به رقابت برمیخیزند و هر یک در بیرون راندن رقیب از صحنه مبارزه میکند. اوکراین یکی از این کشورهاست.
پیشینه تاریخی
پس از پایان جنگ جهانی دوم، جهان به دو قلمرو ژئواستراتژیکی قارهای (یا زمینی) به رهبری اتحاد شوروی و دریایی به رهبری ایالات متحده آمریکا تقسیم شد و قلمروهایی به صورت مناطق «ژئوپلتیکی»، مناطق «دروازهای» و مناطق «کمربند شکننده» پدید آمده بود که در لبه برخورد دو قلمرو یاد شده قرار گرفته بودند.
در این دوره قلمرو ژئواستراتژیکی دریایی به فرماندهی ایالات متحده و ساختار پیمانهای امنیتی، نظامی - سیاسی، تمایلی به رویارویی مستقیم با قلمرو قارهای (اتحاد شوروی و اقمار آن) و همپیمانان آن در اروپای مرکزی، خاورمیانه آفریقا، آمریکای مرکزی و شرق آسیا را نداشت. به همین سبب استراتژیستهای اردوگاه غرب، برای جلوگیری از گسترش قلمرو ژئواستراتژیک قارهای، مهار و دربرگیری آن را پیشنهاد کردند. از آنجا که قلمرو «هارتلند» تحول یافته مورد ادعای مکیندر در 1943 در مرکز اتحاد شوروی قرار داشت، بنابراین میتوانست به جزیره جهانی و در نهایت جهان فرمانروایی داشته باشد. به همین سبب برای جلوگیری از گسترش این قلمرو و در نهایت اتحاد شوروی و اقمار آن، لازم بود ترتیباتی در نظم جهان داده شود. از این رو با ملاحظه نظریه مکیندر بهترین راه، «محاصره کردن» اتحاد شوروی و اقمار پیرامون آن برای جلوگیری از گسترش آن بود که بدون درگیری نظامی میبایست صورت گیرد. به همین علت نظریه اسپایکمن برای محاصره ریملند یا حاشیه بیرونی هارتلند مورد توجه قرار گرفت و طبق اصول سیاست خارجی ایالات متحده در دوره ریاست جمهوری هری ترومن در سال 1947، این منطقه باید با استفاده از سازوکار دربرگیری محاصره میشد. طبق این نظریه ایالات متحده و همپیمانان آن با تقویت دو سد طبیعی مهم و جزیرهای، مجمعالجزایر شرق آسیا از جمله ژاپن در شرق هارتلند و شبه جزیره اسکاندیناوی و جزایر بریتانیا از جمله انگلستان، ایرلند و ایسلند در غرب هارتلند، مواضع دفاعی مستحکمی را برای جلوگیری از خروج دیو شوروی از شیشه هارتلند اتخاذ کردند، که تجربه نشان داد این نظریه تا حدود زیادی کاربردی بود. پیمان نظامی ناتو در اروپای غربی و پایگاههای نظامی آمریکا در ژاپن، فیلیپین، کره جنوبی در شرق برای این منظور تدارک دیده شده بودند. به این ترتیب اتحاد شوروی از شرق و غرب در محاصره قرار گرفت و همانطور که در نظریه هارتلند نیز در نظر گرفته شده بود، از شمال نیز به طور طبیعی با سد طبیعی و غیرقابل نفوذ اقیانوس منجمد شمالی در محاصره بود. تنها راه خروج از انزوای قارهای، دستاندازی به قلمروهای ژئوپلتیکی جنوب بود که در آنجا چین (و از آن طریق هندوستان) و افغانستان (و از آن طریق پاکستان) و سپس ایران مانع دسترسی جهان کمونیسم به عرصه آبهای گرم جنوب میشد. در جنوب غربی نیز ترکیه از طریق دریای سیاه و تنگههای بسفر و داردانل، برای آن مزاحمت ایجاد میکردند. در چنین جوی، جمهوریهای متحده پیرامونی اتحاد شوروی نقش سپر دفاعی هارتلند و روسیه را بازی میکردند. این جمهوریها، از جمله جمهوریهای بالتیک، بلاروس، مولداوی و اوکراین، از طریق اروپا و سه جمهوری گرجستان، ارمنستان و آذربایجان در قفقاز و پنج جمهوری ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان در آسیای مرکزی به ایفای نقش میپرداختند که در حلقه اول خط دفاعی شوروی در برابر دنیای پیرامون قرار داشتند. در حلقه دوم در اروپا نیز کشورهای اروپای شرقی از جمله رومانی، مولداوی، چکسلواکی، مجارستان، لهستان، بلغارستان و یوگسلاوی قرار داشتند. در جنوب شرقی نیز کره شمالی، ویتنام، چین، مغولستان به ایفای نقش میپرداختند.
در دوره جنگ جهانی دوم، پس از حمله رعدآسای آلمان نازی به شوروی از سوی غرب، شوروی صنایع دفاعی- استراتژیک خود را از داخل حلقههای دوم و اول به سوی هارتلند، به آسیای مرکزی منتقل کرد. بدین ترتیب مسکو قلب تسخیرناپذیر اروپا و در نهایت هارتلند بود. تأسیس پیمان ورشو در 1955 در برابر تشکیل پیمان ناتو در 1949، صفآرایی نیروها را سبب شد که به پنجاه سال جنگ سرد تا زمان فروپاشی شوروی در دهه 90 قرن بیستم منجر گردید.
تحولات پس از جنگ سرد
در آستانه فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، شوروی پیمان ورشو را منحل کرد. در آن زمان گورباچف آخرین رئیسجمهور اتحاد شوروی بر این باور بود که پیمان ناتو بدون پیمان ورشو، دستاویزی برای ادامه حیات ندارد. چون تهدید کمونیسم از بین رفته و پیمان ورشو منحل شده است، بنابراین پیمان ناتو نیز به خودی خود منحل خواهد شد و جهان به سوی همکاریهای اقتصادی حرکت خواهد کرد و از رقابت تسلیحاتی دوری خواهد گزید. اما روند وقایع نه به خواست گورباچف، بلکه به میل غرب ادامه یافت و جمهوریهای شوروی یکی پس از دیگری در فرآیند خروج از مدار مسکو قرار گرفتند. حتی روسیه نیز در نیمه اول دهه 90 در دوره یلتسین و گروه کوزیرف (وزیر خارجه) به شدت به غرب نزدیک شد. این دوره را «دوره ماه عسل با آمریکا» نامگذاری کردهاند.
جمهوریهای اتحاد شوروی و اروپای شرقی بر این باور بودند که پس از استقلال در دوره جدید مورد توجه غرب قرار خواهند گرفت و غرب به ویژه ایالات متحده آمریکا سرمایهگذاریهای عظیمی در آنها انجام خواهد داد و سطح رفاه مردم به سطح رفاه آمریکا و اروپا نزدیک خواهد شد. اما بحرانهای ناشی از فروپاشی (که غرب در آنها نیز دخالت داشت)، روند خروج جمهوریها از مدار روسیه را شدت بخشید. زمانی که در آغاز دهه 90 روسیه درگیر بحرانهای جمهوریهای خودمختار قفقاز شمالی (از جمله چچن- اینگوش و اوستیا) در درون فدراسیون و جمهوریهای قفقاز جنوبی در پیرامون فدراسیون بود، ایالات متحده دژ تسخیرناپذیر «دروازهای» یوگسلاوی را از هم فرو پاشید و وارد اروپای شرقی (حلقه دوم) شد، ضمن تشدید بحران فروپاشی یوگسلاوی و چکسلواکی، توانست به تضعیف حلقه دوم سد دفاعی روسیه رخنه کند. پس از آن جمهوریهای اروپای شرقی پشت سر هم به شدت از مسکو رویگردان و به سوی غرب گرویدند. سطح مناسبات روسیه با جمهوریهای عضو CIS و اروپای شرقی به شدت کاهش یافت و به گسترش دامنه بحرانهای سیاسی- اقتصادی منجر شد.
در این دوره اوکراین نیز در حلقه اول مناطق پیرامونی روسیه، شاهد رشد نیروهای گریز از مرکز (مسکو) بود و غرب به رشد این نیروها کمک میکرد. خلع سلاح اتمی اوکراین در آغاز استقلال که با تشویق و کمکهای غرب صورت گرفت، به تضعیف موقعیت استراتژیک این کشور منطقه و جهان منجر شد. سیاستمداران اوکراین در قبال این تمکین و نزدیکی به غرب، امتیاز اندکی دریافت کردند که هنوز هم از تصمیم عجولانهای که در تحویل سلاحهای اتمی گرفتند، ناراضی هستند.
در اواسط دهه 90 که اوکراین درگیر بحران اقتصادی و پیامدهای ناشی از آن، از جمله رشد بیکاری و فقر و رکود صنایع داخلی شده بود، کمکهای وعده داده شده آمریکا دریافت نشد و در پارهای موارد به اهدای صدقههایی فاسد و ناچیز بسنده شد که به غرور ملی اوکراینی لطمات جبرانناپذیری وارد شد.
از طرفی به علت خروج از مدار کشورهای CIS مورد خشم مسکو نیز قرار گرفته بود که دچار بحران انرژی _که به شدت وابسته به واردات گاز از روسیه است) شد. روسیه خواستار پرداخت بدهی انرژی صادراتی خود به اوکراین بود و چون اوکراین دچار بحران اقتصادی بود، توانایی پرداخت بدهیهای خود را نداشت. از این رو نیروهای گریز از مرکز در تغییر مواضع قبلی خود ناگزیر به پیوستن به نیروهای هوادار مسکو شدند که در این زمینه بحران استقلالخواهی شبه جزیره کریمه نیز کیف را تحت فشار گذاشته بود. بدین ترتیب اوکراین حل مشکلات خود را در برقراری دوباره ارتباط با روسیه و تعامل با اروپا ارزیابی کرد و روابط اوکراین با روسیه و در نهایت افزایش همگرایی با کشورهای CIS را بهبود بخشید.
با روی کار آمدن نئومحافظهکاران در آمریکا و تقویت موضع ضد روسی آنان، کشورهای پیرامونی روسیه مورد توجه ویژه قرار گرفتند. پیوستن این کشورها به ترتیبات امنیتی یورو آتلانتیکی نخستین گام در این حرکت بود. پیوستن اوکراین به گوآم و تراسکا در این زمینه از قبل فراهم شده بود. عضویت در شورای اروپا و سازمان امنیت و همکاری اروپا نیز اوکراین را با این ساختارها نزدیک کرده بود. گسترش ناتو به شرق و پیوستن کشورهای اروپای شرقی و جمهوریهای سابق شوروی به آن برای تنگتر کردن حلقه محاصره روسیه بود. در این زمینه عضویت جمهوریهای بالتیک و اروپای شرقی به ناتو سبب خشم وعکسالعمل روسیه شد. تحریمهای اعمال شده علیه بلاروس، متحد استراتژیک روسیه و محاصرهای که غرب با استفاده از کشورهای اروپای شرقی، بر آن اعمال کرد، موجب نزدیکی هرچه بیشتر این جمهوری اسلاو به روسیه شد. پیوستن جمهوریهای اروپای شرقی به اتحادیه اروپا از دیگر تمهیداتی بود که غرب برای خروج آنان از مدار روسیه و انزوای هرچه بیشتر روسیه در اروپا، تدارک دیده است.
بدین ترتیب اوکراین مورد توجه هرچه بیشتر غرب قرار گرفت و در این دوره قفقاز نیز از همین اهمیت برخوردار شد که پیامد آن بروز انقلاب مخملی در گرجستان و روی کار آمدن هواداران غرب شد.
علل توجه غرب به ویژه ایالات متحده به اوکراین
بر اساس آنچه گفته شد، اوکراین دارای موقعیت جغرافیایی و ژئوپلتیکی ویژهای است. این کشور از نظر تاریخی پیوند نزدیکی با روسیه داشته است و بنیانگذار روسیه کیف است. در قرون 8- 9 میلادی دولت کیف روس تشکیل شد. شاهزادهنشینهای نوگورود، پولوتسک، چرنیکف، پریاسلاو، اسمولنسک، روستوف و بوت غربی تحت حاکمیت شاهزادهنشین کیف قرار گرفت. در دوره فرمانروایی ولادیمیر سویاستوسلاویچ و یاروسلاو مودرین در اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم اوج شکوفایی دولت روس کیف بود. در تاریخ شکلگیری امپراتوری روسیه و اتحاد شوروی، اوکراین دارای نقش برجستهای بود. این کشور در فروپاشی شوروی نیز در کنار روسیه و قزاقستان، نقش اساسی داشته است. اوکراین در زبان روسی به معنی کرانه و حاشیه و در کل به معنی قلمرو پیرامونی روسیه است. بنابراین این کشور برای روسیه در طول تاریخ دارای اهمیت بسیار بوده است. برای مقابله با روسیهستیزی غرب اوکراین که در همسایگی جنوب غربی روسیه قرار دارد، باید در خط اول خطوط دفاعی بخش اروپایی روسیه قرار گیرد. این منطقه شامل دشتهای بلامعارضی است که دفاع در برابر حمله از این سوی را مشکل میسازد. ضعفی که آلمان نازی در دوره جنگ جهانی دوم از آن بهره گرفت و تا قلب روسیه پیش رفت.
اوکراین بخش مهمی از سواحل دریای سیاه و بنادر مهم آن از جمله «اودسا» را در اختیار دارد، بنادری که روسیه در دوره شوروی برای استقرار ناوگان دریایی خود در دریای سیاه از آنها بهره میگرفت. اکنون سواحل روسیه در دریای سیاه به نوار باریکی از مرزهای آبخازیا تا شبه جزیره تامان در تنگه کرچ محدود میشود که تنها بندر مهم آن «نووروسیسک» است.
اوکراین مازاد تولیدات کشاورزی دارد که روسیه بدان نیازمند است و به علت داشتن اقلیم مناسب و وجود خاکهای بسیار حاصلخیز و معروف «چرنوزیوم» محصولات کشاورزی آن متنوع است. تولیدات صنایع نظامی و هوافضایی اوکراین که در دوره شوروی و برای تمام اتحاد سرمایهگذاری شده بود، بخش مهمی از نیازهای روسیه را تأمین میکند. در زمینه فعالیتهای علمی- تحقیقی بخش علمی اوکراین مکمل روسیه است. اوکراین در دوره شوروی برای تأمین نیازهای اتحاد جماهیر، تدارک دیده شده بود و محصولات صنعتی- استراتژیک آن از اهمیت ویژهای برخوردار بود. در این دوره ارمنستان در قفقاز نیز بخشی از نیازهای صنایع استراتژیک از جمله دستگاههای آلات دقیق و تجهیزات دقیق صنایع تسلیحاتی و هوافضایی شوروی را تولید میکرد. بدین ترتیب در حلقه اول پیرامونی برای روسیه هم به علت نظامی- استراتژیک و هم از نظر سیاسی- اقتصادی اهمیت حیاتی دارد. در کنار اوکراین، بلاروس نیز همین نقش را ایفا میکند و صنایع نظامی آن در برآورده کردن نیازهای تسلیحاتی روسیه بر اهمیت آن میافزاید. به سبب همین موقعیت اوکراین است که برقراری روابط با این کشور، هم برای غرب و هم برای روسیه مهم و حیاتی به نظر میرسد. در صورت نزدیکی به غرب و خروج آن از مدار روسیه، مسکو با مشکلات فراوان روبهرو میشود و در صورت نزدیکی آن به مسکو موقعیت روسیه تقویت و موقعیت غرب تضعیف میشود.
با وجود نزدیکی غرب به اوکراین، روسیه هنوز هم شریک اول تجاری اوکراین است. اوکراین از نظر انرژی به شدت به روسیه وابسته است. به همین سبب این کشور برای خروج از بحران انرژی در خروج این کشور از وابستگی به روسیه را برنمیتابد و برای تأمین گاز طبیعی آن از ایران از طریق قفقاز، ترکیه و قلمرو خود، ایران را رقیبی اقتصادی و استراتژیک میداند و میخواهد این وابستگی همچنان ادامه داشته باشد.
نزدیکی اوکراین به روسیه، منجر به ادامه همکاری با کشورهای CIS و تقویت روسیه و نیز ادامه همکاری در زمینه هوافضایی و انرژی و صنعت با ایران خواهد شد که هیچکدام از این موارد مقبول طبع ایالات متحده نیست. بنابراین از نظر غرب، لازم است تغییراتی در ساختار قدرت در اوکراین به وجود آید.
روسیه با داشتن قلمرو وسیع جغرافیایی و منابع طبیعی سرشار، در کنار قدرت اتمی مخوف، از نظر غرب، مانعی برای برقراری آمریکا در اروپا و در نظام یکقطبی جهان به شمار میرود. فروپاشی شوروی و روی کار آمدن یلتسین و هواداران غربگرای وی در دولت مسکو، روسیه را به نابودی کشاند و در مدار همگرایی با غرب قرار داد. پس از روی کار آمدن پوتین در آغاز سال 2000، که نماد نیروهای ملی و غرور فروخفته روسها بود، روسیه توانست بر مشکلات فراوان سیاسی و اقتصادی تا حدودی فائق بیاید و به رشد اقتصادی دست یابد و به ایفای نقش مهمتری در صحنه بینالمللی بپردازد.
تقویت همگرایی و همکاری با جمهوریهای سابق شوروی، برقراری ساختارهای مورد نیاز همکاریهای متقابل، از جمله سازمانها و پیمانهای منطقهای با این کشورها، به تقویت موضع روسیه منجر شد. تقویت موضع دفاعی و صنایع نظامی- استراتژیک و توجه ویژه به نیروهای مسلح، در عرصه داخلی روسیه موجب تقویت موقعیت پوتین و در نهایت افزایش اهمیت منطقهای و جهانی روسیه شد.
تحولات داخلی روسیه، غرب را از رسیدن به اهداف خود که محاصره کردن روسیه در حلقه اول پیرامونی بود، بازداشت. به همین سبب غرب با بهانه قرار دادن مبارزه با تروریسم بینالمللی پس از واقعه 11 سپتامبر، توانست وارد قفقاز، منطقه دریای خزر و آسیای مرکزی شود، حلقه محاصره خود را از اروپای شرقی تا مرزهای روسیه و چین در آسیای مرکزی گسترش دهد. در گسترش به سوی منطقه دریای خزر، آسیای مرکزی و شمال ایران، قفقاز و دهانه ورودی آن یعنی گرجستان مانع عمدهای به شمار میرفت که با برکناری شواردنادزه در اثر بروز انقلاب مخملی ساکاشویلی به کارگردانی آمریکا، این مانع از سر راه برداشته شد و جمهوری آذربایجان هم که از قبل تسلیم شده بود و منطقه دریای خزر با حضور شرکتهای نفتی غرب راه ورود به آسیای مرکزی را هموار کردند.
اوکراین نیز در جنوب غربی روسیه برای تکمیل حلقه محاصره از اهمیت استراتژیکی برای غرب برخوردار است. به همین سبب نیروهای گریز از مرکز اوکراین با توجه ویژه به غرب و همگرایی با آن بر شدت فعالیتهای خود افزودند و جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری اوکراین را بر اساس الگوی انقلاب مخملی گرجستان از نظریه بنیاد سورس به وجود آوردند. نیروهای غربگرای اوکراین با رهبری یوشچنکو در این سناریو به ایفای نقش پرداختند و بدون توجه به ساختارهای نظاممند و قانونی اوکراین میخواهند الگوی انقلاب مخملی گرجستان را در اوکراین پیاده کنند. اما در اینجا رئیسجمهور هنوز بر سر کار است و نیروهای نظامی و دیگر ساختارهای قانونمند از جمله پارلمان در این مورد وجود دارند که مخالف توسل به خشونت و بیقانونی مدنی هستند. این ساختارها برخلاف ساختارهای موجود در گرجستان، باغربگرایان همراه نشدهاند و در انتظار روند تحولات ماندهاند.
رویارویی نیروهای همگرا و واگرا در اوکراین
استانهای شرقی اوکراین که در مجموع بیش از 70 درصد تولید ناخالص داخلی این کشور را فراهم میکنند، به شدت مخالف روند غربگرایی هستند و از نامزد پیروز یعنی یانکوویچ هوادار روسیه و اوکراین مستقل پشتیبانی میکنند. استانهایی چون خارکف، دونباس، دنیپروپتروسک، دونتسک، لوگانسک، نیکولایف، ژاپاروژیه، سومی، فرسون، پولتاوا و در نهایت جمهوری خودمختار کریمه به شدت با غربگرایان مخالفت و از یانکوویچ حمایت میکنند و بخش مهمی از منابع طبیعی و معدنی (35 درصد ذخایر نفتیو اغلب معادن زغالسنگ) را در اختیار دارند و بیش از 40 درصد جمعیت اوکراین را دربرمیگیرند و سابقه فعالیتهای جداییطلبی دارند.
قزاقها و تاتارهای کریمه و روسها که بخش بزرگی از جمعیت منطقه را شامل میشوند.
در برابر غرب اوکراین و کیف صف کشیدهاند. آنها خواهان همگرایی با روسیه هستند و گفتهاند در صورت پذیرفته نشدن نامزد پیروز آنان و حذف یانوکوویچ، همهپرسی استقلال را برگزار خواهند کرد. تجزیه اوکراین هم روسیه و هم غرب را از دستیابی به اهداف خود دور میسازد.
اکنون باید منتظر وقایع آینده اوکراین بود که نیروها در تقابل با یکدیگر به چه نتیجهایخواهند رسید. روند رویدادها نشان میدهد که برخلاف هیاهوی یوشچنکو و هواداران آنها مبنی بر پافشاری بر قبولاندن اراده خودشان با وجود شکست در انتخابات، نیروهای هوادار یانوکوویچ و شخصی وی عقلاییتر رفتار میکنند و خواهان مصالحه و تقسیم قدرت هستند. دست نیافتن به یک وحدت ملی، و واگرایی نیروهای متقابل، بحران سیاسی و اقتصادی اوکراین را به دنبال خواهد داشت که به بیثباتی منطقه و در وهله اول اوکراین منجر خواهد شد. در آن صورت هر دو طرف بازیگر بینالمللی و منطقهای از تبعات سوء آن متضرر خواهند شد.