قاضی انور المسعود، سفیر سابق دیلی استار، چاپ داکا
کمیسیونهای تحقیق آمریکا و انگلیس (مانند کمیسیون 11 سپتامبر، گزارش کمیته اطلاعات سنا، گزارش لرد باتلر، تحقیق هاتن و غیره) به درجات متفاوت دستگاههای اطلاعاتی را مقصر ارائه اطلاعات نارسا به رهبران سیاسی قبل از جنگ عراق کردهاند و دو فردی را که بیش از هر کس دیگری مسئول اوضاع جهانی نابسامان فعلی هستند، کمابیش تبرئه کرده است. اما رابین کوک وزیر خارجه سابق انگلیس روحیه بخشش ندارد. رابین کوک اخیراً در مطلبی با عنوان «تونی بهتر از هر کس میداند» نوشت، گزارش باتلر مملو از تمسخر سبک مدیریت بلر است که «فرهنگ مبلنشینی» نامیده شده و عرصه را برای تشخیص جمعی سیاسی آگاهانه تنگ کرده است. رابین کوک که شش سال وزیر دولت بلر بود، وی را متهم میکند به عارضه مارگارت تاچر مبتلا است، یعنی بیصبری نسبت به تأخیر در اتخاذ تصمیمات در سطح دولت به خاطر بحث آگاهانه در هیئت دولت. در نتیجه هیئت وزیران انگلیس دیگر مجمعی نیست که در آن تصمیمات اتخاذ شود بلکه جایی است که تصمیمات مورد تأیید قرار میگیرد.
با این حال، مطلب فعلی درباره سیاست امروز یا فردای انگلیس نیست. هدف این مطلب آن است که همیم آیا انتقاد از دستگاههای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا (و در واقع گروه 8) تأیید غیرمستقیم تفسیر برنارد لوئیز از خشم مسلمانان نیست که معتقد است ناشی از نزاع بین مسیحیت و اسلام در زمانی است که مسلمانان در اوج شکوه توسط یهودیان و مسیحیان به پایین کشیده شدند و در نتیجه بین این دو دین بزرگ جهانی رقابتی هزاران ساله آغاز شد. جهان اسلام سخنان برنارد لوئیز را باید جدی بگیرد، نه فقط به دلیل دانش وسیع و برجسته وی در مورد تاریخ اسلام بلکه به این دلیل که به قول ایان برتون (از نشریه نیویورکر): «کتاب پرفروش لوئیز به نام کار از کجا خراب شد، در مورد افول تمدن اسلامی در برخی محافل به عنوان راهنمای جنگ با تروریسم مورد استفاده قرار میگیرد .... و اگر بتوان گفت چه کسی نیروی فکری سیاست اخیر آمریکا نسبت به خاورمیانه را تأمین کرده است، این شخصی کسی جز وی نیست.»
به نظر میرسد گزارشهای کمیسیونهای انگلیس و آمریکا پس از جنگ عراق نگرانیهای مسلمانان معتدل را نسبت به پیگیری مشتاقانه تروریسم القاعده از طریق انزوای اجتماعی- فرهنگی کل جامعه مسلمان و محاصره کردن غرب در داخل مرزهای خود در نظر نگرفته است. در این مورد اندیشه نشده است که چنین رفتاری خلاف جوهره ارزشهای آزادمنشانه غربی و بازتاب این سخنان برنارد لوئیز است که «دمکراسی سنت محدود مردمان انگلیسی زبان برای اداره امور عمومی خود است که ممکن است مناسب سایرین باشد یا نباشد.» اینگونه محکومیت مردمی که به سطح توسعه صنعتی فرامدرن و فراصنعتی نرسیدهاند، تکبر خودخواهانهای به نظر میرسد.
مثلاً منتقدان خاطرنشان کردهاند اگر رادیکالیسم اسلامگرا تهدیدی برای پاکستان است، به دلیل رقابت هزاران ساله بین این دو دین جهانی نیست بلکه به دلیل تاریخچه حکومت اقتدارگرایانه بر این کشور توسط طبقه کوچک زمیندار و نظامیان است. به همین شکل به دلیل وجود سنت دیرینه خودکامگی در بسیاری از کشورهای عرب، به نظر میرسد هیچ تضمینی وجود ندارد که آزمایش دمکراسی در این کشور با موفقیت روبرو شود و حتی اگر موفق شود، معلوم نیست چقدر طول میکشد. اغلب این نکته فراموش میشود که ظهور تعداد زیادی از جزایر خودکامگی به سبک هابز بدون حمایت فعال قدرتهای غربی میسر نبود که بیشتر به تداوم عرضه نفت و حفظ پایگاههای نظامی علاقهمند بودند تا پرورش ارزشهای دمکراتیک در آن کشورها. دلمشغولی فعلی غرب نسبت به بنیادگرایی اسلامی و اسلام سیاسی به دلیل پی بردن آنها به این نکته است که سیاستهای پیگیری شده تا به حال باعث ایجاد چندین کشور فروافتاده در خلأ ناشی از پایان جنگ سرد شده است، کشورهایی که عارضه زهرآگین از نوع القاعده را پرورش دادند (در افغانستان پس از خروج شورویها) در بحبوحه وحشت پس از فاجعه 11 سپتامبر، غرب، بنیادگرایی اسلامی را با اسلام سیاسی برابر دانسته است. در حالی که بنیادگرایی اسلامی دربرگیرنده پاسخ عاطفی، معنوی و سیاسی مسلمانان به بحران عمیق سیاسی و اقتصادی در خاورمیانه است، هدف از اسلام سیاسی ایجاد یک نظم جهانی اسلامی از طریق به چالش کشیدن وضعیت موجود در کشورهای مسلمان و از طریق ایجاد شبکهای فراملی از ارتباطات است. این امر بر همگان روشن است که بنیادگرایی به معنای ترسیم تلاشهای انسان برای بازگشت به باورهای دستنخورده و ازلی نه فقط منحصر به اسلام است و نه اینکه باید از آن فینفسه هراس داشت. سردرگمی غرب از تهدید یکپارچه اسلامی را نظریه ساموئل هانتینگتون در مورد ستیز تمدنها بیشتر کرده است. وی مینویسد پایان جنگ سرد راه را برای ایجاد ائتلاف اسلامی- کنفوسیوسی جهت مبارزه با استیلای تمدن غرب هموار کرده است. وی میافزاید این نزاع 1300 سال است که در جریان است. هانتینگتون پیشبینی میکند که بعید است این تعامل دیرینه نظامی بین غرب و اسلام رو به افول گذارد، بلکه شدیدتر خواهد شد.
در خلال اعصار در بسیاری از مواقع که جهان اسلام با تهدیدهای خارجی روبرو شد، در پی کسب قدرت از داخل برآمد. فکر تشکیل اتحادیه عرب در سال 1943 مطرح و دو سال بعد عملی شد و اهداف نخستین آن کسب استقلال تمام کشورهای عرب زیر سلطه خارجی و جلوگیری از ایجاد کشور یهودی در فلسطین (که تحت زمامداری انگلیسها بود) توسط اقلیت یهودی بود. سازمان کنفرانس اسلامی در پی تلاش صهیونیستها برای آتش زدن مسجدالاقصی، سومین مکان مقدس مسلمانان شکل گرفت. هیچکدام از این سازمانها ضدغربی نبودند بلکه در پی برقراری صلح عادلانه در خاورمیانه بودند. باید به یاد داشت برخی از بانیان عربگرایی که گاه با اسلام مرتبط دانسته میشود، مسیحی بودند. این جنبش شکل سکولار در برابر اشغال استعماری توسط غرب بود. تجدید حیات ملیگرایی اسلامی ناشی از ناکامی زمامداران عرب برای عرضه ثمرات مدرنیته به شهروندان خود بود. خشم جوان مسلمان خیلی معطوف غرب نبود، هرچند که تا حدی اینگونه بود چون غرب حامی زمامداران فاسد و خودکامه شناخته میشد. این خشم ضد زمامداران آنان بود که از دادن نقشی به آنان در اداره کشورهایشان سرباز میزدند.
انقلاب آیتالله خمینی (ره) در ایران ناشی از خشم عمیق مسلمانان نسبت به مسیحیت نبود بلکه خیزش ایرانیان عادی علیه سوءحکومت شاه بود که سیا مجدداً بر سر کار آورده بود. از ائتلاف برای پیشرفت در دولت کندی تا دکترین چندقطبی نیکسون- کیسینجر هدف از تلاشهای آمریکا تا پایان جنگ سرد اشاعه دمکراسی در جهان سوم نبود (که کشورهای اسلامی جزو آن هستند) بلکه هدف حمایت از خودکامهها و دیکتاتورها نظامی بود که بدون اجازه مردم خود حکم میراندند اما سد راه گسترش کمونیسم بودند. این نوع استدلال را استیفن زونس (از دانشگاه سان فرانسیسکو) به کار گرفته است که ماهیت نامتعادل سیاست آمریکا در قبال اسلام سیاسی را خاطرنشان میکند. زونس معتقد است جنبشهای رادیکال اسلامی اغلب از نیازهای مشروع و گلایههای بخشهای ستمکشیده مردم نشأت گرفته است که آمریکا را تا حدی مسئول رنج خود میدانند. وی همچنین واشنگتن را مقصر تشویق رشد سیاست اسلامی افراطی از طریق حمایت کوتهبینانه از این قبیل دولتها و جنبشها (مثلاً طالبان در افغانستان) و از طریق حمایت آن از حکومتهای سرکوبگر میداند که اغلب باعث واکنشهای شدید میشود.
برنامه جاری آمریکا علیه عربستان سعودی، ایران و سوریه حالا که صدام حسین در میان نیست، باعث ناآرامی شده است. به رغم تلاش مقامات سعودی برای مهار نفوذ محافظهکاران افراطی که حکومت کشور را به سوی مدرنیته تهدیدی برای خلوص اخلاقی جامعه اسلامی میدانند، بسیاری از تحلیلگران غربی همچنان این کشور را جامعهای تفکیک شده میبینند که سرعت رشد جمعیت و نقصان نظام رفاهی آن را دچار بحران کرده است. آنان بر این اعتقادند پادشاهی سعودی نوعی نقش متزلزل میانجی را بین نخبگان متأثر از غرب و تشکیلات مذهبی وهابی ایفا میکند. این نخبگان بیصبر هستند تا الگوی غربی حکومت را برقرار کنند و وهابیون شدیداً به اعمال روایت دست نخورده از اسلام پایبندند. سوریه دائماً به دامن زدن به شورش در عراق متهم و با تصویب قانون پاسخگویی سوریه تهدید میشود. از ایران میخواهند تا درباره برنامه هستهای خود توضیح کامل بدهد، در حالی که کشورهای غربی سیاست ابهام هستهای اسرائیل را تحمل میکنند. به علاوه، این یافته گزارش کمیسیون 11 سپتامبر که پیش از حمله، هشت نفر از ربایندگان هواپیماها از افغانستان خارج و از ایران گذشتند، باعث شبهههایی در زمینه رابطه ایران با القاعده شد. با این حال، ایران این اتهامات را تبلیغات انتخاباتی آمریکا خواند و تکذیب کرد. تهران خاطرنشان کرد در اوج همکاری القاعده با رژیم طالبان در افغانستان، کم مانده بود ایران با همسایه شرقی خود وارد جنگ شود.
این قبیل سیاست دوگانه غربی بر اساس استفاده کور از عبارت بنیادگرایی اسلامی و مرتبط دانستن آن با دولتها و جنبشها، باعث ایجاد حس تهدید یکپارچه از جانب اسلام در ذهن غربیان شده است. منافع غرب در درازمدت بهتر با غلبه بر مخالفان از طریق کاربرد به اصطلاح «قدرت ملایم» برآورده میشود نه مخالفت با رأی مشورتی دیوان بینالمللی لاهه درباره دیوار برلین اسرائیل. جوزف نای قدرت ملایم را توانایی جذب دیگران از طریق نمایش ارزشهای بهتر، فرهنگ، ایدئولوژی و نهادهای جذاب تعریف میکند. قدرتهای غربی بهتر است گسستن چارچوب سیاست خود را از تفکر مسیحیان راستگرا بررسی کنند. این دسته از مسیحیان معتقدند گرد آمدن یهودیان در سرزمین مقدس زمینه دومین ظهور مسیح را فراهم میکند. از این رو، آنان بر تداوم اشغال فلسطین چشم میپوشند.