تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۷  ، 
کد خبر : ۱۹۵۵۴۰

قطب‌بندی جدید جهان


لطف‌الله میثمی
پس از فروپاشی شوروی در سال 1992، این نظریه کم‌کم در ذهن‌ها به بار نشست که جهان دوقطبی پایان پذیرفته و جهان با ابرقدرتی آمریکا تک‌قطبی شده است. به ویژه که بوش پدر، نظام نوین و هژمونی آمریکا را مطرح نمود. نظام نوین بوش همزمان بود با پیروزی آمریکا و متحدین در جنگ اول خلیج فارس و به قول ژنرال‌ شوارتسکف – فرمانده جنگ – دستیابی به 100 سال ثبات نفت ارزان" خلیج فارس که 67% ذخایر نفتی جهان در این منطقه قرار گرفته است.
همدستی این عوامل، نظام نوین تک قطبی را در ذهن بسیاری، از جمله روشنفکران تا اندازه‌ای جا انداخت. در منفعل و برخی هم شیفته آمریکا شدند و گروهی هم از شدت ظلم و استثمار رویکرد عرفانی پیدا کرده و از خدا کمک خواستند، بدون این که به روشمندی و یا راهکار توحیدی بیندیشند. عرفان و خدابسندگی اگر بدون راهبرد و روشمندی – شناخت حق و باطل، به خصوص مراتب حق و مراتب باطل، به خصوص مراتب حق و مراتب باطل، دنبال کردن روند حرکت مردم و دستیابی به چشم‌اندازی روشن و پیگیری در آن راستا – باشد، چندان منطقی به نظر نمی‌رسد.
فروپاشی شوروی آغازی برای پایان دادن به جنگ سرد بود؛ جنگی که نزدیک به 50 سال طول کشید. شعار ساده جنگ سرد که به درون خانواده‌های کشورهای غربی نیز راه یافت، این بود که "ما، هم خدا را قبول داریم، هم مالکیت را و هم آزادی را، اما کمونیست‌ها نه خدا را قبول دارند، نه مالکیت را و نه آزادی ر." دو ابرقدرت آمریکا و شوروی به سلاح‌های کشتار جمعی مانند سلاح‌های اتمی و موشک‌های قاره‌پیما مجهز شدند. این رقابت به تسخیر فضا هم انجامید.
گسترش تولید و ساخت سلاح‌های سنگین و کشتار جمعی در سرلوحه کار جنگ سرد بود. جالب این که سردمداران جنگ سرد، توده‌های مسیحی، یهودی و مسلمان را هم علیه کمونیست‌ها سازماندهی کردند. بدین ترتیب بنیادگرایی جنگ سرد آمیخته با مذهب، به رهبری آمریکا و انگلیس، جان کندی رئیس‌جمهور آمریکا (1342 – 1339) ملاحظه کرد که به دنبال جنگ سرد و اولویت دادن به صنایع سنگین، آمریکا در زمینه صنایع بومی (Domestic lndustries) از اروپا و ژاپن عقب‌افتاده و این کشورها در زمینه صنایعی مانند یخچال و فریزرسازی و اتومبیل گوی سبقت را از آمریکا ربوده‌اند؛ این بود که کندی تز صنایع بومی را مطرح نمود. در مخالفت با تز کندی – به نظر من – جنگ سردی‌ها، طرفداران فراملیت‌های نفتی – نظامی و به عبارتی خط "نفت – اسلحه – جنگ"، کندی را ترور کردند، که حتی یک گام مثبت در پی‌گیری ترور او برداشته نشد و تاکنون تنها به این یقین رسیده‌اند که قائل کسی جز "اسوالد" نبوده است.
به دنبال ترور کندی، تز او یعنی اولویت دادن به صنایع بومی نیز مدفون گشت و بار دیگر بنیادگرایی آمیخته با مذهب رمق‌ تازه‌ای گرفت.
بیل کلینتون در مبارزات انتخاباتی خود در سال تز کندی را احیا نمود و رأی آورد. شرایط این گونه که به دنبال پیروزی بوش پدر در جنگ اول خلیج فارس و سرازیر کردن نفت ارزان قیمت خلیج فارس به درون آمریکا و ذخیره‌سازی استراتژیک، صنایع نفت و گاز آمریکا رو به رکود گذاشت. هر بشکه نفت ارزان قیمت که توسط فراملیت‌های نفتی وارد آمریکا می‌شد، صناعی نفت و گاز آمریکا را یک گام پس می‌زد. کلینتون مطرح نمود که 60% اجناس فروشگاه‌های آمریکا، ژاپنی، اروپایی یا چینی می‌باشند. وی این پدیده را فاجعه خواند. با نفت ارزان خلیج فارس، دیگر بهره‌برداری از چاه‌های نفت آمریکا و همچنین اکتشاف، صرفه اقتصادی نداشت. برای ملموس شدن این رکود، کافی است بدانیم یک دکل حفاری صد و پنجاه هزار قطعه یدکی دارد، بنابراین برپا کردن یک دکل حفاری هزاران موسسه صنعتی را رونق می‌دهد. اکنون حدس بزنید که تعطیلی 90% دکل‌های حفاری، چه تأثیری در رکود این صنعت خواهد گذاشت!
کلینتون شعار احیای صنایع داخلی و بورژوازی ملی آمریکا را مطرح نمود و با این که بوش پدر در مسیر جنگ، قهرمان ملی شده بود، نتوانست در صحنه رقابت انتخاباتی پیروز شود.
در نتیجه می‌بینیم که سنت الهی پیروز شد و آمریکایی‌ که در راستای هژمونی خود با برتری‌طلبی و یکدست کردن، جهان را به رهبری خود می‌خواند. از آنجا که به سلطه جهانی انجامید. دچار قطب‌بندی جدیدی در درون خود شد. اگر ضدیت با کمونیسم انسجام ظاهری آمریکا را حفظ می‌نمود، ولی حالا در فقدان اتحاد شوروی و به دلیل برتری‌طلبی، تضادهای داخلی فزونی گرفت؛ قطب‌بندی بورژوازی ملی در برابر فراملیت‌های نظامی – نفتی.
طبیعی است که یکدست کردن از راه برتری‌طلبی و اعمال زور، به تفرقه و شکاف در اردوی برتری‌طلبان می‌انجامد و این قانون، هم در نیروهای باطل مصداق دارد و هم در نیروهای حق، به عبارتی با برتری‌طلبی نمی‌توان جامعه و یا جهان را یکدست کرد.
در ایران خودمان هم می‌بینیم، شعار "حزب فقط حزب‌الله" بر این باور بود که همه احزاب و گروه‌ها باید تابع آن باشند، ولی دیدیم که همین جریان که به اختلافی بیشتر از اختلاف سلیه تن نمی‌داد، در سال 1366 به بزرگ‌ترین انشعاب پس از انقلاب تبدیل شد، آن هم به تأیید مرحوم امام و بر سر مسائل بنیادی‌ای چون اسلام آمریکایی – اسلام محمدی، عقل و شرع حسینی – غیرحسینی، قانون اساسی و احکام اجتماعی قرآن – رساله‌ها یعنی احکام فرعی و فردی، حوزه انتخابیه – حوزه علمیه و... همچنین دیدیم وزارت اطلاعات که سعی می‌کرد احزاب و گروه‌ها را بر چب‌های مختلف مانند گروهک، منافق و... حذف نماید، خود در سال 1377 دچار انشعابی آشکار شد؛ اطلاعات موازی – اطلاعات قانونی.
آمریکا پس از فروپاشی شوروی و برای حفظ انسجام داخلی خود و پیدا کردن توهم جدیدی به جای توهم سرخ، خطر سبز یا بنیادگرایی اسلامی را مطرح کرد و سپس تروریسم را و حالا هر دوی آنها را با هم مطرح می‌کنند. هواداران جنگ سرد (Cold Warrier) نمی‌توانند از اعتیاد پنجاه ساله خود دست برداشته و بدون دشمن‌تراشی خارجی، انسجام خود را حفظ کنند. اینها در سال 1998 به پروژه قرن جدید آمریکایی (P.N.A.C) رسیدند و با انتخاب بوش پسر در نوامبر 2000، محافظه‌کاران جدید به حاکمیت رسیدند.
با انتخاب بوش پسر به ریاست جمهوری – آن هم با نقلب و از طریق دواری قوه قضاییه – دو قطبی درون آمریکا به مرحله جدیدی رسید؛ رای‌دهندگان به ال‌گور، بیشتر و فرهیخته‌تر اما رأی‌دهندگان به بوش کمتر و عوام‌تر بودند. با اولین شکاف جدی در بین شهروندان آمریکا، طرح‌های بوش یکی پس از دیگری با واکنش آمریکایی‌ها و جهانیان روبه‌رو می‌شد. تا این که واقعه 11 سپتامبر 2001 رخ داد. این واقعه با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شد؛ ژنرال‌ شوراتسکف – فرمانده جنگ اول خلیج فارس – بلافاصله در مصاحبه تلویزیونی گفت: "ما آمریکایی‌‌ها چرا باید تاوان دفاع از چند میلیون یهودی در برابر بیش از میلیارد مسلمان را بدهیم؟" کلینتون گفت: "تاوان برخوردمان را با سرخ پوست‌ها پس می‌دهیم، که با مخالفت جیمز وولسی رئیس سابق سیا – روبه‌رو شد که گفت "این نقد، یک نقد برانداز و نقدی است به هویت آمریکایی‌."
مردم شیلی و روشنفکران جهان گفتند: "یازدهم سپتامبر 2001 تاوان کودتای آمریکا علیه دکتر آلنده می‌باشد که مصادف بود با روز 11 سپتامبر 1973."
"استیون کینزر" مانند بسیاری دیگر در کتاب‌ خود "همه مردان شاه" نوشت: "کودتای آمریکا علیه مصدق در سال 1332 به پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 انجامید و امواج انقلاب اسلایم در منطقه و جهان به 11 سپتامبر 2001 منجر شد."
برخی از متفکران آمریکایی معتقدند، 11 سپتامبر واکنش در برابر جهانی شدن بدون عدالت و یا بدون آزادی بوده است. جورج سوروس 11 سپتامبر را واکنش اعراب در برابر جنایت‌های اسراییل علیه فلسطینی‌ها می‌داند، تا آنجا که وی می‌گوید "قربانیان به جنایتکاران تبدیل شدند".
مدت کمی پس از 11 سپتامبر، پروژه قرن نوین آمریکایی" مصوب 1998 توسط محافظه‌کاران جدید سر برآورد و اجرا شد. همان پروژه‌ای که آقای برژینسکی در کتاب خود "انتخاب؛ رهبری جهانی یا سلطه جهانی" آن را دکترین بوش نامیده است، سه مولفه مهم دارد:
الف) حقیقت فقط نزد ماست و هر کس با ما نیست، دشمن ماست.
ب) عمل یک جانبه؛ دور زدن حقوق بشر، سازمان ملل، پیمان آتلانتیک شمالیف متحدان اروپایی و عرب و...
ج) جنگ پیشگیرانه که مصداق آن جنگ علیه عراق با بهانه‌های واهی مثل ارتباط با القاعده و داشتن سلاح کشتار جمعی بود.
برژینسکی دکترین بوش را سلطه جهانی می‌نامد و نه رهبری جهانی و در جای دیگر کتاب، به هژمونی منفی نیز اشاره می‌کند.
جورج سوروس در کتاب "رویای برتری آمریکایی" ویژگی راست افراسی یا محافظه‌کاران جدید حاکم بر آمریکا را در دو مولفه خلاصه می‌کند: الف) بنیاددگرایی بازار ب)بنیادگرایی مذهبی.
با توجه به این که بنیادگرایی مذهبی و بازار، "تابو"ی جدید آمریکا برای حفظ انسجام داخلی است، جمع‌بندی سوروس، نشانه نقد بنیادی و قطب‌بندی جدی در درون آمریکاست. وی بر این باور است که در 11 سپتامبر آمریکا قربانی شد و حمایت و هواداری همه جهانیان را به خود جلب نمود. اما دیری نپایید که در جنگ علیه عراق آن هم با دلایل واهی، به "جانی"‌تبدیل شد. او می‌افزاید "حادثه 11 سپتامبر و واقعه ابوغریب، هر دو ضربه آمریکا بود، اما در اولی آمریکایی‌ها قربانی شدند و در دومی جنایتکار گشتند؛ یعنی ضربه ابوغریب دردناک‌تر بود."
آیا این نقدها جاندار و بنیادی و هویتی، می‌تواند اختلاف سلیقه و یا اختلاف در تاکتیک یا حتی استراتژی تلثقی شود؟ تماس فریدمن در مقاله 4 نوامبر خود در نیویورک تایمز با عنوان "دو ملت زیر سایه خدا" بدین مضمون می‌نویسد " امیدوارم هر جناحی رأی می‌آورد، به قمیت عدم موفقیت طرف مقبال و سقوط کشور به ورطه یک بحران همه‌جانبه نباشد..." وی می‌نویسد " این بار که برای انتخابات ریسات جمهوری به پای صندوق رفتم، احساس کردم گویا مردم برای نوشتن " قانون اساسی جدید" و ایجاد یک "آمریکای جدید" آمده‌اند و مایل‌اند کرسی‌های دیوان عالی کشور را پر کنند، تا مبادا قوانینی به نفع همجنس‌گرایی و سقط جنین تصویب شود." وی می‌افزاید "مذهب می‌خواهد در برابر علم و آزادی قد علم کند. آیا اینها نشان‌دهنده قطب‌بندی جدید، آن هم با اضافه شدن ابعاد ایدئدلوژیک و فرهنگی به آن نیست؟" فریدمن تعجب می‌کند که چرا مقوله‌های ایدئولوژیک چون همجنس‌بازی و سقط جنین به درون مناظره‌های تلویزیونی راه یافت و بنیادگرایی مسیحی را تا این حد تحریک کرد.
اگر روند حرکت مردم را در آمریکا و در جهان، رکن اول طراحی استراتژیک بدانیم. که همین طور هست و پذیرش عمومی هم دارد. شکاف و تفرقه‌ای به این عمق و گسترش در تاریخ حرکت مردم آمریکا دیده نشده است و این مطلبی است که متفکران آمریکایی به آن اعتراف دارند. جورج سوروس شکاف بزرگ در درون ملت آمریکا و انزوا در بین متحدین و مردم جهان را از دستاوردهای دکترین بوش می‌داند و می‌افزاید "20 درصد مردم انگلیس بوش را منفورتر از صدام می‌دانند."
برژینسکی: "شاید تا دویست سال دیگر هم اعتماد زخم ‌خورده مردم دنیا به آمریکا – به دلیل جنگ واهی و بدون دلیل – الیتام نیاید. امریکا در طول تاریخ خود هیچ موقع تا به این اندازه قدرتمند نبوده است و در عین حال هیچ موقع به این اندازه هم در افکار عمومی جهان منزوی نبوده است." تظاهرات دو میلیون نفری مردم در لندن و تظاهرات مردم ایتالیا، استرالیا، تغییر حکومت در اسپانیا، نتایج نظرخواهی‌ها در اروپا که علیه جنگ و دکترین بوش و خود او، آشکار نشان دمی‌دهد که نه جنگ را قبول دارند و نه دکترین بوش را.
با این که رئیس‌جمهور بوش فرمانده کل نیروهای مسلح هم می‌باشد و همچنین با توجه به حساسیت آمریکایی‌ها نسبت به امنیت ملی و غرور ناسیونالیستی آنها، با این همه 55 میلیون آمریکایی‌ علیه جنگ، به کری رأی دادند؛ آرایی که بیشتر متعلق به فرهیختگان مانند دانشجویان لیسانس و فوق‌لیسانس و دکترا، اساتید دانشگاه و سردبیران روزنامه‌ها بود. 85% مردم واشنگتن و 67% مردم نیویورک – با توجه به سیاسی بودن و آگاه‌تر بودن آنها – به کری رإی دادند.
اگر در گذشته ابرقدرت‌ها در اتاق‌های در بسته می‌نشستند و دنیا و منابع آن را بین خود تقسیم می‌کردند پیمان ساکس پیکو یا پیمان اکناکری ولی امروز به دلیل رشد و گسترش توده‌ها و دستیابی آنها به یک هویت کمی و کیفی در دنیا، دیگر نمی‌توانند به سادگی و بدون پرداخت هزینه‌های سنگین در چنین کارهایی موفق شوند. امروز ابرقدرت افکار عمومی نیز برای خود هویتی شده است. اظهارات متفکرین دنیا و حتی طراحان جنگ عراق از جمله رامفسلد، برای ما روشن می‌سازد که آنها با وجود تمامی امکانات خود مانند ارتشی با هزینه سالیانه 500 میلیارد دلار، دستگاه‌های امنیتی با هزینه 40 میلیارد دلار در سال و شنودهای سمعی و بصری، اعتراف می‌کنند که مقاومت‌های عراقی‌ها برایشان غیرقابل پیش‌بینی بوده است. آنها برای ماندن در عراق باید هزینه‌های زیادی بپردازند. سرکوب فلوجه توسط آمریکا و انگلیس، هزاران نفر کشته و زخمی به دنبال داشت و 250000 نفر از اهالی آن آواره شده‌اند که هنوز اجازه ندارند به خانه و کاشانه خود برگردند. پس آمریکایی‌ها باید خون بریزند و خون بدهند تا نفت را ببرند.
یکی از تناقض‌های محافظه‌کاران جدید این است که از یک سو شعار خاورمیانه بزرگ و دموکراتیک سر می‌دهند و از سوی دیگر به دلیل آن که توده‌های منطقه هویتی کمی و کیفی شده‌اند، تن به آرای مردم نمی‌دهند، چون به پندار خودشان حاضر نیستند اکثریت 60% بنیادگرای شیعه در عراق و اکثریت بنیادگرای حماس در فلسطین و اکثریت طرفداران بن لادن در عربستان حاکم شوند. بنابراین راهی جز این ندارند که دموکراسی را هم به میل خود تعریف کنند؛ یک جا بگویند دموکراسی دفاع از اقلبیت است و در جای دیگر بگویند دموکراسی شیوه و روشی است مبتین بر آرای اثکریت و گاهی که دموکراسی‌های مصدق، آلنده، سوکارنو و ساندیست‌ها مغایر لیبرالیسم است، دموکراسی را پیش پای منافع فراملیت‌ها قربانی کنند.
در نهایت باید گفت که خداوند توجیه‌گری را آفرید؛ برخلاف تعریف جهانی از دموکراسی، به دام تنگ‌نظری‌های ایدئولوژیک افتاده و می‌گویند دموکراسی دو مولفه دارد: الف) اندیویجوآلیسم ب) لیبرالیسم.لیبرالیسم هم که برای تحولات تاریخی جهتی قائل نمی‌شود، بنابراین باید به صاحبان زو و زور و تزویر تن داد. اینها نمونه‌ای از بن‌بست‌هایی هستند که آمریکا و انگلیس با آن روبه‌رو هستند. این قطب‌بندی نه تنها در زمینه‌های سیاسی، استراتژی و نحوه نگرش دیده می‌شود، بلکه در زمینه‌های نظامی، اطلاعاتی و فلسفی نیز چشمگیر می‌باشد.
این روزها همه از اطلاعات موازی به نامه O.S.P یا دفتر برنامه ویژه(Office of Special plan) خبر دارند. این دفتر هم آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا،‌رادور زده است و هم D.l.Aیعنی آژانس اطلاعات دفاعی را. تمامی کارکنان این دفتر لباس شخصی هستند و همگی عناصر ایدئولوژیک و در پیوند با محافل اسراییلی می‌باشند. ژنرال آنتونی زینی فرمانده سابق ستاد مشترک ارتش ایالات متحده و نماینده ویژه کالین پاول در خاورمیانه تا سال 2003 در برنامه تلویزیونی 60 دقیقه شبکه CBS گفت "آقایان پل ولفوویتز، داگلاس فیث، لوئیس لیبی، الیوت آبرامز و شخص رامسفلد متهم‌اند که با اطلاعات غلط آمریکا را به ورطه جنگ با عراق انداختند و بنابراین بایستی از وزارت دفاع کنار گذاشته شوند."
این گزاره نشان می‌دهد که از یک سو سازمان‌های موازی چگونه آمریکا را به مسیمر خاصی برخلاف قانون اساسی آمریکا پیش می‌برند و از سوی دیگر نشانگر شکاف عمیقی در بین فرماندهان سطح بالای آمریکاست.
محافظه‌کاران جدید برای دستیابی به انسجام فلسفی سعی کرده‌اند برخی از نظرات لئواشتراوس را با منافع راهبردی خود تلفیق نمایند.
ویژگی‌های این محافظه‌کاران جدید طی مقالاتی در روزنامه یاس نو با عناوینی چون تبارشناسی اطلاعاتی، سیاسی، ایدئولوژیک و فلسفی نئوکان‌ها توسط اینجانب ترجمه شده است؛ که در راستای شناخت این قطب‌بندی جدید خواندنی و تأمل کردنی است.
همه عواملی که برشمردیم، در تعمیق دوقطبی جدید در درون آمریکا و همچنین در جهان موثر بوده است.
زمانی که قطب شوروی به ظاهر در برابر قدرت آمریکا بود، در مقاطع سرنوشت‌ساز و نقطه عطف‌های تاریخی ملت ما، مانند نهضت‌ ملی شدن نفت و قیام 15 خرداد 1342، آمریکا و شوروی، انگلیس و... متحد عمل می‌کردند.
بنابراین جا دارد به لحاظ معادلات راهبردی جدید، بر روی دو مقوله "ابرقدرت افکار عمومی جهان" و "قطب‌بندی جدید در درون آمریکا" تأمل بیشتری کنیم، شاید در راستای منافع ملی، شاهد چشم‌انداز روشن‌تری باشیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات