محمد قوچانی
«شاه برای ایشان پیغام داده بود که همه دنیا... اصلاحات ارضی را انجام دادهاند، ما هم ناچاریم انجام دهیم... آقای بروجردی پیغام داده بودند به ایشان بگویید: (در) دنیا کارهای دیگر هم کردند، آنها سلطنت را هم کنار گذاشتند و جمهوری به وجود آوردند» (خاطرات آیتالله منتظری ص 162) و این شیوه سخن گفتن مردی است که 15 سال تمام (از 1325 تا 1340(«رئیس مذهب ایران» بود؛ بدون آنکه پدرش چنین میراثی برای او گذارده باشد یا در انتخاباتی مستقیم یا غیرمستقیم از سوی مردم و مجلس به چنین مقامی برگزیده شود و حتی بدون آنکه شورای روحانیت یا روسای سابق مذهب او را به مرجعیت منصوب کرده باشند. با وجود این آیتالله سیدحسین طباطبایی بروجردی به مرجعیت عام شیعیان ایران و جهان رسید و در عصر او این نهاد و مقام مذهبی مقتدرترین و با نفوذترین چهره خویش را معرفی کرد.
مرجع مطلق
آنچه مرجعیت آیتالله بروجردی را هموار کرد ظاهراً چیزی جز یک بیماری نبود: «در سال 1323 برای عمل جراحی از بروجرد به تهران آمدند و در بیمارستان فیروزآبادی شهرری بستری شدند و تحت عمل جراحی قرار گرفتند. بعد از بهبودی میخواستند به بروجرد برگردند ولی بعضی از آقایان علمای قم از جمله امام خمینی که از مراتب علمی ایشان اطلاع داشتند درصدد برآمدند که ایشان را به قم بیاورند» (خاطرات حجتالاسلام فلسفی،؛ ص 171) حوزه قم در آن زمان نسبت به حوزه کهن سال نجف نهادی جوان بود. آیتالله حائری آن را در آغاز سلطنت رضاشاه پهلوی تاسیس کرده بود و تا پایان حیات خویش ریاست آن را بر عهده داشت؛ اما حتی موقعیت شیخ موسس چیزی از اعتبار حوزه نجف کم نمیکرد. از زمان تمرکز مرجعیت شیعه و پیدایش مراجع عام و مطلق هفت مرجع برزگ همه از عراق بر مذهب ریاست میکردند: شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی، آخوند خراسانی، کاظم طباطبایی یزیدی، میرزا محمد تقی حائری شیرازی، شیخ فتحالله شریعت اصفهانی و سیدابوالحسن موسوی اصفهانی این هفت تن بودند. (میراث آیتالله بروجردی، فصلنامه گفتگو، ش 32) آیتالله بروجردی نیز عمری را در نجف سپری کرده بود. او پس از تحصیل در حوزه عملیه بروجرد و اصفهان پنج سال از پیروزی نهضت مشروطه ایران راهی نجف شد. در این زمان میرزای شیرازی رئیس حوزه سامرا در گذشته بود و آخوند خراسانی در مقام رئیس حوزه نجف با 1200 نفر طلبه دینی رئیس مذهب شده بود. آیتالله بروجردی 28 سال داشت و پای درس آخوند بزرگ مینشست. خاطره برخورد این دو چندان در جان طلبه جوان نشست که سالها بعد در شیوه مرجعیت او هم اثری شگرف نهاد: «روزی که به حوزه درس مرحوم استاد وارد شدم در عداد کمسالترین و جوانترین طلاب حوزه بحث ایشان بودم. مرحوم آقای آخوند که با مهابت خاصی آن حوزه بزرگ و پرجنجال را اداره میفرمودند زیاد به اشکالات اشخاص توجه نمیکردند و من هم چیزی روزی حرفی نزدم ولی همه اشکالاتی را که به نظرم رسیده بود در کاغذی نوشته همراه خود داشتم... در جلو ایشان به زمین نشسته و کاغذ را به دست ایشان دادم. بعد از اینکه نگاه دقیقی به صورتم نمود کاغذ را از دستم گرفت... فرمودند حرف خوبی است فردا در مباحثه به من بدهید تا جواب بدهم... بعد از اینکه تمام شد فرمودند من اشکالات شما را تقریر میکنم آیا آقایان خوب توجه کنند چون اشکال مفیدی است.» (زندگانی آیتالله بروجردی به قلم داماد ایشان، ص 31) آیتالله بروجردی با چنین سابقهای از تحصیل علوم دینی چندی بعد از نجف بازگشت اما به جای قم یا اصفهان راهی بروجرد شد. شهری که مذهب و جامعه در آن پیوندی استوار داشت. پیوندی چنان استوار که حتی رضاشاه پهلوی به هنگام خلع لباس روحانیت، مهمترین خانواده بروجرد؛ سادات طباطبایی را از این حکم معاف کرده بود. همان این خانواده همچنین یکبار فرزند مشهور خویش را از حبس رهانیده بودند و آن زمانی بود که آیتالله بروجردی در بازگشت به سفر حجاز و عراق در تهران توقیف شد اما رضاشاه به هنگام شرکت در مجلس ختم یکی از سرداران خود در بروجرد «از سید سئوال کردند در بین سلسله شما چند نفر سیدحسین هست؟... سید هم در جواب عرض کردند در بین طایفه سیدحسین طباطبایی فقط یک نفر است که مردی عالم و بزرگوار و از مراجع تقلید و فعلاً هم در مراجعت از مکه معظمه چند ماهی است در نجف اشرف اقامت فرمودند. ولی شاه... بلافاصله در جواب گفتند خیر ایشان فعلاً در تهرانند... چون موجباتی بود که ایشان را از سرحد به تهران بردهاند... این خبر غیرمنتظره در آن محیط عجیب آن چنان عکسالعملی ایجاد نمود که در ظرف چند دقیقه در همه مسجد منتشر و همه قیافهها را بهت زده کرده بود... مگر آقا چه کرده است؟ آقا که در امور غیردینی مداخله نمیکند... شاه... در دنبال بیانات خود اضافه کردند یقین دارد سوءتفاهمی ایجاد شده است چون خود من هم ایشان را میشناسم و به حدود ایشان واقفم البته بعد از مراجعت تهران ایشان آزاد خواهند بود» همان، ص 47) برخی منابع شفاهی اعلام کردهاند در طی این بازداشت دیداری میان رضا شاه و آیتالله بروجردی نیز انجام شده که شرج آن منونه رابطه مستقل دو رئیس بوده است: رئیس وقت دوکلت و رئدیس آینده مذهب. آیتالله بروجردی در بازگشت از سفر حج مجبور به عبور ا کردستان گردید، درست در همان زمان رضا شاه نیز در آنجا بود... رضا شاه ترتیب ملاقاتی را داد... در محل ملاقات یک صندلی قرار دادند. آیتالله بروجردی زودتر آمد نشست، همه فکر میکردند با آمدن رضا خان ایشان از صندلی بلند میشود و به جای او رضاخان بر صندلی خواهد نشست و به این ترتیب آیتالله بروجردی مجبور خواهد شد سرپا بایستد با آمدن رضا شاه، مرجع بزرگ هیچ حرکتی نکرد، بنابراین رضا شاه جفت آیتالله بروجردی نشست (خطرات آیتالله خزعلی، ص 63) آیتالله بروجردی پس از بازگشت به بروجرد همچنان بیتوجه به مرجعیت عام در این شهر ماند تا به سنت شیعه در برابر خانواده و مردمی که از تحصیل و آزادی او دفاع و حمایت کرده بودند پاسخگو بماند و حوزه بروجرد را به عنوان تنها مرکز دانش این شهر اداره کند. در واقع تا آن زمان هنوز عصر مراجع محلی پایان نیافته بود و تلگراف با همه نفوذش نتوانسته بود مرجعیت عام را حاکم سازد. قوم لر به عنوان یکی از اقوام ایرانی مرجع خویش را داشتند و از این رو به هنگام اصرار علمای م برای اقامت آیتالله بروجردی در حوزه علمیه این شهر با مقاومت مردم لر مواجه شدند. اما مصلحت بزرگتری در کتار بود و آن تقویت حوزه عملیه قم بود تا فقط حوزه عملیه نجف منبع منحصر به فرد دانش شیعه نباشد. در حالی که همه منابع تاریخی از اصرار آیتالله خمینی برای حضور آیتالله بروجردی در حوزه قم روایت میکنند آیتالله منتظری به عنوان یکی از نزدیکان این دو مرجع تقلید روایتی دقیقتر ارائه میکند:«قلبش به آقای خمینی میگفتیم که از آقای بروجردی بخواهید به قم بیایند و ایشان گفتند میترسیم سه تا آقا چهار تا بشود» خاطرات، ص 111) مقصود از سه تا آقا، سه مرجع تقلید کمتر با نفوذ آن زمان قم؛ آقایان حجت، صدر و خوانساری بودند که با حضور آقای بروجردی عملا ریاست حوزه علمیه قم را به ایشان واگذار کردند. آیتالله بروجردی در هنگام جلوس به کرسی مرجعیت به اصلاحاتی اساسی در حوزه علمیه قم دست زد. مهمترین اصلاح وی ایجاد امتحان برای تعیین سطح علمی طلاب بود: «یکی از حجرات مدرسه فیضیه را برای این منظور در نظر گرفتند... نحوه امتحان هم بدین شکل بود که طلاب ضعیف را از میان دیگر طلبهها جدا میکردند... وقتی در موعد مشخص برسر قرار حاضر شدم مشاهده کردم که مرحوم آیتالله بروجردی در آنجا هستند... برای آشنایی هر چه بیشتر آقای بروجردی از وضعیت طلاب از تنی چند از طلبههای اصفهانی از جمله بنده دعوت شده بود تا در حضور آقای بروجردی به چند سئوال پاسخ بدهیم ... کتاب را باز کردند و گفتند بخوانید... صفحهای مقابل دید من آمد که مطالب آن خارج از ادب بود. به بحث عورت و حرمت نظر به آن و از این فبیل اختصاص داشت. من یک لحظه اراده کردم که صفحه را عوض کنم ولی مرحوم آیتالله بروجردی فرموند بگذار همان جای اول را بخواند» (خاطرات آیتالله یزدی، ص 42) با وجود اینکه امتحان، حوزه علمیه قم را همتای دانشگاه تهران معتبر میساخت اما حوزه عملیه جف چندی در برابر این اصلاح آیتالله مقاومت کرد اما سرانجام ناگزیر از پذیرش این شیوه شد. به خصوص انکه آیتالله بروجردی پرداخت شهریه به طلاب حوزه علمیه نجف را موکول به برگزاری امتحان در آن جا کرده بود. از سوی دیگر اما ایتالله بروجردی در برابر پارهای سنتها در حوزه علمیه اصرار و ابرام داشت. حوزههای علمیه شیعه که تا هفتاد سال قبل تنها نهادهای آموزشی ایران در سطح آموزش متوسطه و عالی بودند در فلسفهآموزی احتیاط به خرج میدادند و سعی وافری در تولید فقه علم حقوق اسلامی داشتند. در واقع نظام سنتی بازار و حوزه نیازمند دانشی بود که در پرتو یقین برامده از ایمان، قانون تجارت و زناشویی و قضاوت تنظیم کند نه اینکه با پول سهم امام به ترویج شک ناشی از فلسفه بپردازد. درست به همین دلیل استع که علم فقه بیش از اخلاق، عرفان،کلام، تفسیر و فلسفه در حوزههای علمیه رشد کرد و آیتالله بروجردی به علامه طباطبایی دستور داد که درس اسفار را تعطیل کنند و از آیتالله منتظری نیز خواستند که نه تنها از تدریس منظومه یکی از متون اسلامی آموزش فلسفه خودداری کنند بلکه با اعلام نام شاگردان علامه طباطبایی شهریه ایشان را قطع کنند. آیتالله بروجردی در پاسخ به اعتراض آیتالله منتظری البته متذکر میشود که این اقدامات ناشی از فشار حوزه فلسفهستیز مشهد به ایشان است اما سرانجام تنها به تدریس محدود فلسفه از سوی علامه طباطبایی رضایت داد. (خاطرات آیتالله منتظری، ص 136) با چنین اصلاحاتی آیتالله بروجردی به راستی رئیس حوزه علمیه قم شده بود اما هنوز با ریاست مذهب شیعه فاصله داشت. شیعه در جهان اسلام البته از اقلیتی بزرگ فراتر نمیرود که در ایران و عراق و لبنان نفوذ دارد و علویان شام و فاطمیان مصر نیز با ایشان نسبتهایی دارند اما تا زمان آیتالله بروجردی هنوز علمای اهل سنت، شیعه را همچون یک مذهب به رسمیت نشناخته بودند. تلاش آیتالله از ناحیه همکاری وی با موسس دارالتقریب مذاهب اسلامی شروع شد. نهادی که کار آن در قاهره و با حمایت دانشگاه الازهر آغاز شد و به قم و رئیس حوزه علمیه آن نیز رسید. آیتالله بروجردی نمایندهای برای این موسسه تعیین و مکاتباتی با شیخالازهر را آغاز کرد تا سرانجام شیخ محمود شلتوت شیخ الازهر رسما فتوا داد که اهل سنت میتوانند به فتوای فقهای شیعه نیز عمل کنند: «مکتب جعفری معروف به مذهب امامی اثنیعشری مکتبی ست که شرعا پیروی از آن مانند پیروی از مکتبهای اهل سنت جایز است.» با این فتوا عملا آیتالله بروجردی از سوی شیخ شلتوت همتای اهلسنت خویش به عنوان رئیس مذهب شیعه جعفری اثنیعشری شناخته شد و قدرت آیتالله افزون شد. تاسیس مسجد هامبورگ و تعیین امام جمعه شیعه برای آن و نیز تاسیس مسجد اعظم قم از جمله مهمترین اقدامات اجرایی آیتالله بروجردی بود. گفته میشود آن گاه که آیتالله پارهای خانههای پیرامون حرم را برای ساخت و ساز مسجد اعظم از صاحبانشان خرید برای توضیح حق دخالت خود در این کار گفته است پس ولایت فقیه چه میشود؟ اما آیا آیتالله بروجردی در مقام مرجع عام، مطلق و فراگیر شعیه که نمیداد در پی تاسیس حکومت مذهبی بود؟ پاسخ این پرسش را باید در روابط شاه وفقیه جست.
شاه و فقیه
خاندان آیتالله بروجردی آنگاه که رهایی ایشان را از رضاشاه میخواستند لازم دیدند نکتهای را به یاد شاه آورند: «مرحوم سید... چنین اظهار داشت: همانطور که عرض کردم ما (خاندان طباطبایی بروجردی) در ادوار مختلف همواره حافظ و نگاهیان مقام سلطنت بوده و به کرات این علاقهمندی خود را نشان دادهایم و موجب تعجب است که فرد عالمی از این طایفه با آن مقامات بزرگ علمی در عصر سلطنت آن اعلیحضرت مورد سوءظن واقع شود به نحوی که او را به تهران ببرند.» (زندگانی آیتالله بروجردی به قلم داماد ایشان، ص 47) گرچه این سخن در سطحی وسیع گویای مناسبات شاه و فقیه این عصر است اما با مرگ رضا شاه و به سلطنت رسیدن محمدرضا دوره جدیدی از روابط این دو نهاد آغاز شد. شاه جدید، جوان و ضعیف بود و اقتدار و دیکتاتوری پدرش از او بر نمیآمد. برعکس فقیه عصر مردی مقتدر و ریش سفید بود که در اوج شکوه و قدرت خویش به سر میبرد و به همین دلیل مناسبات دو رئیس مذهب و دولت وارد مرحله تازهای شد. اولین اقدام آیتالله بروجردی تعیین سفر بود. سفیری که از قلمرو مذهب به دایره دولت پیام میبرد:«از طرف ایشان به من تلفن شد و من هم به قم رفتم. قدری با من صحبت کردند و بعضی از مسائل را القا فرمودند تا متقابلاً بینند من چه میگویم بعد از اینکه آزمایش نسبی را تمام کردند، گفتند: آمادگی دارید که اگر گاهی مسائلی مطرح بود شما از طرف من به مقامات دولتی از جمله شاه برسانید؟» (خاطرات حجتالاسلام فلسفی، ص 172) شیخ محمد تقی فلسفی از آن پس به عنوان سفیر ویژه رئیس مذهب در برابر رئیس دولت تعیین شد. در خاطرات حجتالاسلام فلسفی دستکم از سه مورد برخورد آیتالله با شاه یاد شده است که در هر سه شاه به فرمان فقیه گردن مینهد: اول – به هنگام الزامی کردن تعلیمات ابتدایی که به درخواست آیتالله بروجردی در این دوره آموزشی تعلیمات دینی نیز اجباری شد: «شاه) گفت: آقای بروجردی چه پیغامی دادهاند؟ گفتم:... به وزیر فرهنگ دستور داده شود که در برنامه تعلیمات ابتدایی درس تعلیمات دینی را هم بگنجانند... شاه هم گفت: خیلی خوب به دکتر شایگان میگویم که این را هم اضافه کند.» همان، ص 181) دوم – مخالفت آیتالله بروجردی با حمل مشعل در مسابقات ورزشی به دلیل تشابه آن با سنتهای آتشپرستی: «از حاج احمد (پیشکار آیتالله بروجردی) پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: دیشب آقا نخوابیدهاند برای اینکه در روزنامهها نوشته بودند ورزشکارانی میخواهند مشعلی را در امجدیه روشن کرده و آن را به دست گرفته و به حالت دو، درب منزل شاه ببرند. آقا فرمودهاند این آتشپرستی است... به رئیس دفتر شاه تلفن کردم و گفتم... یک پیغام فوری دارم... وقتی رفتم پیش شاه و نشستم او به من گفت آقا موضوع چیست؟ گفتم حضرت آیتالله... خیلی ناراحت هستند. زنگ زد که رئیس تربیت بدنی بیاید. به محض ورود شاه به او گفت موضوع آوردن مشعل را به هم بزنید، لازم نیست.» همان، ص 185) و سرانجام، سوم – مبارزه آیتالله بروجردی با بهائیت. فقیه عصر زمانی که دریافت شاه چندان ارادهای برای حذف بهائیت از سیاست ندارد به راهی دیگر متوسل شد. سفیرش را در مقام خطیب قرار داد و او را به رادیوی دولتی فرستاد: «عرض کردم که آیا شما موافق هستید مسئله بهاییها را در سخنرانی های مسجدشاه که به طور مستقیم از رادیو پخش میشود تعقیب کنم؟ ایشان قدری فکر کردند و بعد فرمودند: اگر بگویید خوب است حالا که مقامات گوش نمیکنند اقلاً بهاییها در برابر افکار عمومی کوبیده شوند. ایشان گفتند لازم است قبلاً این را به شاه بگویید که بعدا مستمسک به دست او نیاید که کارشکنی بکند و پخش سخنرانی از رادیو قطع گردد زیرا این مطلب برای مسلمان خیلری گران خواهد بود و باعث تجری هر چه بیشتر بهاییها میشود... در ملاقات با شاه گفتم: ... آیا علیحضرت هم موافق هستند؟ او لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: بروید بگوئید» (همان، ص 191) پس از یک ماه سخنرانی فلسفی در مسجد شاه با اجازه شاه و فقیه مسئله بهائیت بار دیگر به کنجی رانده شد و با اتحاد دین و دولت از هویت نها کشور شیعه جهان دفاع شد. مناسبات محمدرضا شاه و آیتالله بروجردی اما تنها محدود به روابطی نبود که سفیر آقای بروجردی ایجاد میکرد. یک بار پیش از این هنگامی که آیتالله بروجردی برای درمان راهی تهران شده بود شاه به دیدار او شتافته بود و خاضع در برابر او نشسته بود عکس این دیدار در نشریات وقت منتشر شد شاه در این دیدار کلاه شاپوی خویش را از سر برداشته و دستهایش را به هم چسبانده و سرش را به زیر افکنده است بدون آنکه در چشم فقیه نگاه کند. اما آیتالله خطاب به او چنین میگوید:«من خیال میکنم موضوعی که باید بسیار مورد توجه اعلیحضرت قرار گیرد ایجاد هماهنگی بین همه دستگاه ها و طبقات است با توجه به غفلتهای گذشته پیشرفت معنویات و تحکیم امور دینی در بین همه طبقات بخصوص طبقه جوان باید از اهم امور نزد اعلیحضرت باشد و مطبوعات در انجام این وظیفه میتوانند نقش بسیار موثری داشته باشند... ولی متاسفانه به طوری که مشاهده میشود در صف مطبوعات افراد سودپرست و منحرفی رخنه کردهاند که قلمهای مسوم آنها همه چیز مملکت را مورد تهدید قرار داده است و اینجاست که اعلیحضرت برای حفظ مملکت و مردم از قدرت قانونی خود برای جلوگیری از انتشار نشریات مسموم باید استفاده نمایند.» (زندگانی آیتالله بروجردی به قلم داماد ایشان، ص 57) شاه نیز در این دیدار یک ساعته به فقیه قول همکاری داد. گفته میشود دیدار شاه و فقیه پس از آن بارها تکرار شد و حتی شاه در سفرهایی به قم از آیتالله بروجردی دیدار کردند. شیخ صادق خلخالی از این دیدارها چنین میگوید: «شاه چندین بار به قم آمد. بار اول به خانه آقای بروجردی رفت ولی بعد از ان در حرم با ایشان ملاقات نمود البته با بیاعتنایی کامل. این امر برای امام خمینی بیاندازه گران تمام میشد زیرا اما میفرمود آیتالله و مرجع تقلید باید بنیشینند و شاه به دیدن او برود نه اینکه آقای بروجردی به حرم برود و حدود دو ساعت به انتظار آمدن شاه بماند.» (خاطرات آیتالله خلخالی، ج 1، ص 48) بیاعتنایی شاه به آیتالله بروجردی در هیچ سند و کتاب دیگری نیامده است. اما آیتالله محمد یزدی در خاطرات خویش روایتی دیگر از دیدارهای شاه با آیتالله بروجردی در صحن حرم قم میدهد: «مرحوم آیتالله بروجردی در این ملاقات با شاه خطاب کرده بودند که سعی کنید مسائل اسلام را بیشتر رعایت کنید.
ظاهرا نحوه ادای این جمله به گونهای بود که برداشت اولیه این بود که شاه مسلمان نیست لذا شاه گفته بود آیا حضرت آیتالله میفرماید کن من سلمان نیستم؟ مرحوم آقای صدر... در مقام توضیح کلام آیتالله بروجردی بر میآیند که میگویند مقصود حضرت آیتالله این است که شما ظواهر اسلام را بیشتر از قبل رعایت کنید و هرگز منظورشان این نیست که خدای ناکرده شما مسلمان نیستید» (ص 142) روابط شاه و فقیه اما در این سالها به یک دلیل خارجی، چسبندگی بیشتری یافت و ثابت شد که مبانی سیاسی و اجتماعی آیتالله بروجردی در تعیین مناسبات نهاد سلطنت و نهاد مرجعیت چنان استوار است که حتی در هیجانانگیزترین ایام تحولات سیاسی نیز از دست نخواهد رفت.
مرجعیت و سیاست
از سقوط رضاشاه و ظهور محمدرضا چندی نگذشته بود که نهضت ملی ایران شکل گرفت. نهضتی که در عالیترین سطح خود یادآور نهضت مشروطه بود و آیتالله بروجردی نظری مثبت به آن عصر نداشت. آیتالله بروجردی شاگرد آخوند خراسانی بود و اخوند بزرگ در مقام رئیس حوزه علمیه نجف به پشتیبانی از مشروطه دست زده بود اما فرجام کار به نفع روحانیت رقم نخورده و این به خاطره آیتالله بروجردی از مشروطه تبدیل شده بود: «جریان مشروطه که پیش آمد من در نجف بودم مرحوم اخوند خراسانی که در جریان مشروطه وارد شد تا اینکه استاد من بود من دیگر در نجف بودم مرحوم اخوند خراسانی که در جریان مشروطه وارد شد با اینکه اسناد من بود من دیگر به منزل ایشان رفت و آمد نکردم خاطرات ایتالله منتظری به نقل از آیتالله بروجردی، ص 163) با وجود این احتیاط عملی، در عرصه نظری آیتالله بروجردی به مشروطه نگاهی مثبت داشت: «مرحوم آخوند فداکاری کردند منتها دیگران با ایشان همراهی نکردند دنیای آن وز داشت عوض میشد و شرایط زمانه دیگر اجازه نمیدادک ه یک شاه قلدر و دیکتاور بخواهد دار و ندار مردم را در اختیار داشته ابد وخودسرانه عمل کند.» (همان) همین زوایه نگاه آیتالله بروجردی در عصر نهضت ملی نیز تکرار شد: «ظاهرا در ذهن آیتالله بروجردی رفته بود که دولت آقای دکتر مصدق نسبت به مذهب لابشرط است. من شنیده بودم که میگفت حکومت نسبت بودم که میگفت حکومت نسبت به مذهب نباید لابشرط بیتفاوت باشد به خصوص اینکه در آن زمان تودهای پرو بال گرفته بودند ایشان دلش میخواست حکومت... مروج مذهب باشد.» همان، ص 161) موضع مختار آیتالله بروجردی در برابر نهضت ملی چنین بود:«من در قضایایی که وارد نباشم و آغاز و پایان آن را ندانم و نتوانم پیشبینی کنم وارد نمیشوم. قضیه ملی شدن نفت را نمیدانم چیست، چه خواهد شد و آینده در دست چه کسی خواهد بود. البته روحانیت به هیچ وجه نباید با این حرکت مخالفت کند و این حرکت ناکام بماند در تاریخ ایران ضبط میشود که روحانیت سبب این کار شد لذا به آقای بهبهانی و علمای تهران نوشتم که مخالفت نکنند.» چشم و چراع مرجعیت، به نقل از آیتالله بروجردی در این هنگام کوشید به تقیه روی آورد و سکوت پیشه کند. نه تنها در برابر سیاستورزی ملیگرایان که در مقابل سیاستمداران ملیگرایان که در مقابل سیاستمداران اسلامگرا نیز از خود واکنشی همدلانه انجام نداد و در برخورد با رادیکالترین جناح اسلامگرایان تردید نکرد. روابط سیاسی آیتالله بروجردی را در این دوره حول سه جناح میتوان صورتبندی کرد:
اول: رابطه با ملیگرایان و در راس آنان با دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی که رابطهای سرد بود. بروجردی و مصدق هرگز یکدیگر را ندیدند و تلاشی برای ملاقات با هم انجام ندادند. نگرانی آیتالله بروجردی از آزادی حزب توده در عصر مصدق با نگرانی ایشان از فعالیت فرقه بهائیت در سالهای قبل قابل مقایسه بود آیتالله خزعلی معتقد است:«در واقع شاه مثل مترسکی بود که با وجودش تودهایها شکسته میشدند. نظر آیتالله العظمی بروجردی این بود که شاه کمی تقویت شود تا حزب توده از صحنه محو گردد. اگر حزب توده قدرت میگرفت نه دین میماند و نه خدا. اما شاه به دروغ نام خدا و اسلام را بر زبان میراند. این دروغ آنها از حرفها و شعارهای حزب توده بهتر بود... بعد از کودتا آیتالله العظمی بروجردی تلگراف تبریکی به شاه فرستاد» صفحه 16) مخالفت آیتالله بروجردی با سرنگونی حکومت به حدی بود که اردشیر زاهدی فرزند فرمانده کودتای 28 مرداد 1332 ادعا کرده است که در آستانه این کودتا آیتالله بروجردی از شاه درخواست عزل مصدق را کرده بود. خاطرات اردشیر زاهدی، ص82) همچنین روزنامه لوموند مدعی شده است که شاه در نامهای به آیتالله تصمیم به عزل مصدق را به وی اطلاع داده است. مجله تاریخ معاصر ایران، ش 26، ص 53) سند دیگری نیز در دست است که نشان میدهد آیتالله بروجردی 10 روز بعد از کودتا با ارسال نامهای به فضلالله زاهدی به تبریک عیدغدیر از سوی او پاسخ گفته و برای زاهدی در انجام وظایف دینیه که در این موقع خطیر به عهده گرفته است از خداوند عزشانه اعانت طلبیده است. همان، ص 52)
دوم – رابطه با اسلامگرایان میانهرو و در راس آنان آیتالله کاشانی که میتوان از آن به حمایت پنهان تعبیر کرد. کمکهای آیتالله بروجردی به آیتالله کاشانی البته بیشتر مالی بوده است. گفتهاند آقای بروجردی به آقای کاشانی وجوهات میداده و بهنگام ضعف مالی به یاری او میشتافته است. خاطرات آیتالله منتظری، ص 150) با وجود این وقتی که آیتالله کاشانی چند تن از طلاب و اطرافیان آیتالله بروجردی را برای شرکت در انتخابات مجلس تهییج میکند از جمله آیتالله منتظری و آیتالله مطهری) آقای بروجردی با آن به مخالفت بر میخیزد.
سوم – رابطه با اسلامگرایان تندرو و در راس آنان سیدمجتبی نواب صفوی که رابطهای تیره و تار بود. آیتالله بروجردی که هرگز گردبام سیاست و حکومت نمیچرخید به شدت به فداییان اسلام بدگمان بود:«کسانی مثل مرحوم ربانی شیرازی، آشیخ علی لر و آقای حاج شیخ اسماعیل ملایری مبعوث شدند که به این غائله فداییان اسلام خاتمه بدهند و بالاخره به این جریان در حوزه علمیه قم خاتمه دادند خاطرات آیتالله منتظری، ص 140 کار به جایی رسید یک شب بعد از نماز مغرب و عشا که طرفداران مرحوم نواب آمدند در مدرسه فیضیه شعار بدهند آقایان تعقیبشان کردند و آنها رفتند تهران» همان. آیتالله بروجردی اما به هنگام بازداشت فداییان اسلام تلاشهای کرد تا از اعدام رهبران آن جلوگیری کند. درباره این تلاشها و دو روایت وجود دارد. آیتالله خلخالی مینویسد: «دستگاه شاه فهمیده بود که مرجع تقلید آیتالله بروجردی با فداییان اسلام رابط و میانه خویی ندارد و لذا آنها را گرفت و اعدام کرد و از این حیث نگران نبود... امام و سایر عملا در آن زمان در درجه دوم قرار داشتند لذا هر چند نامه که نوشتند و به شاه گوشزد کردند... شاه به حرف آقایان گوش نکرد زیرا میدانست که آقای بروجردی اقدام جدی نخواهد کرد» خاطرات آیتالله خلخالی، ص 48) اما آیتالله منتظری مینویسد: گفتند آقای بروجردی برای آزادی آنها اقدام کرد و حاجی احمد را همراه با نامهای برای ملاقات با شاه فرستاد ولی آن وقت گفته بودند که شاه رفت ه است آبعلی یا جای دیگر وایشان را معطل کرده بودند تا وقتی که فداییان را اعلام کرده بودند بعد نامه آقای بروجردی را قبول کرده بودند.» (خاطرات، ص 146)
زیرپوسته این نوع سیاستورزی آیتالله بروجردی اما شکل دیگری از مرجعیت خفته بود که پس از فوت ایشان شکل گرفت و آن گونه مرجعیت آیتالله خمینی بود. فقیهی که در سال 1357 از آیتالله به امام تبدیل شد.
امام و فقیه
آیتالله خمینی از جمله کسانی بود که در تشویق حضور آیتالله بروجردی در قم نقش مهمی داشت. ایشان با وجود مقام تدریس خود در درسهای آیتالله بروجردی حاضر میشدند و به ترویج مرجعیت آقای بروجردی میپرداختند. مقام آیتالله خمینی در بیت آیتالله بروجردی چنان بود که برخی وی را وزیر خارجه آقای بروجردی خواندهاند و پارهای منابع از ملاقات آیتالله خمینی با محمدرضا پهلوی به نمایندگی از سوی آیتالله بروجردی خبر دادهاند: «حضرت امام ابراز آمادگی کرده بودند که با شاه ملاقات کنند و با صلاحدید مرحوم آقای بروجردی این ملاقات معروف صورت پذیرفت و حضرت امام شاه را در مقابل یک عمل انجام شده قرار دادند.» خاطرات آیتالله یزدی، ص 144) با وجود این آیتالله خمینی مشی سیاسی آیتالله بروجردی را نمیپسندید و اعدام فداییان اسلام نقطه جدایی ایشان شد:«همین کارها نیز موجب شد که امام از بیت آقای بروجردی فاصله گرفت و دیگر رفت و آمد خود را به آنجاعملا قطع کرد» خاطرات آیتالله خلخالی، ص 48) از سوی دیگر آیتالله بروجردی نیز حمایت آیتالله خمینی از فقداییان اسلام را نمی؟پنیدد و میگفت من نمیدانم چرا بعضی از عقلای قم از اینها حمایت میکردند» خاطرات آیتالله منتظری، ص 142) دامنه مناسبات دو آیتالله همفکران آنان را نیز در برگرفت. آیتالله مطهری که خود در معرض اتهام حمایت از فداییان اسلام بود سرانجام ناچار شد از قم به تهران رود. نامهای به آیتالله بروجردی نوشت و راهی تهران شد: «من رفتم خدمت ایشان و گفتم آقای مهطری این نامه را دادند خدمت شما و خداحافظی هم کردند. آقای بروجردی نامه را نگرفت گفتم بالاخره ایشان گفته... با ناراحتی نامه را کنار زدند» خاطرات آیتالله منتظری، ص 143) در تهران به زودی مکتب جدیدی ایجاد شد. گروهی دیگر از روحانیون سیاسی نیز به تدریج علاقه خود را به آیتالله خمینی و فاصله خویش را از آیتالله بروجردی آشکار میکردند. حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی در این باره مینویسد: «در زمان آیتالله العظمی آقای بروجردی حفظ حریم ایشان ضروری بود. هر حرکتی در قم بدون جلب رضایت آقای بروجردی توفق پیروزی کاملی نداشت... اگر امام در زمان آقای بروجردی وارد ماجراهای سیاسی میشدند به دلیل ناهماهنگی با ایشان شکست میخوردند و زمینههای آینده هم خراب میشد... چنین حرکتی نیاز به نیروهای هوادار دارد. در زمان آقای بروجردی اکثریت قاطع طلبهها تابع ایشان بودند... هر چند که بعضیها معتقدند در زمان آقای بروجردی با توجه به نفوذ عمیق مرجعیت فرصت بزرگی از دست رفته خاطرات هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه، سص 105) از همین نسل آیتالله خزعلی معتقد است: «مرحوم آقای بروجردی در مسائل سیاسی دقیق بود ولی واقعیت این است که درک امام از ایشان بهتر بود» خاطرات، ص 59) خزعلی موارد اختلاف نظر میان دو آیتالله خمینی و بروجردی را شامل: شیوه تنظیم حوزه، شیوه مبارزه با بهائیت از جمله نامهای که به قلم آقای بروجردی توسط آقای فلسفی در رادیو خوانده شد و شیوه مواجهه با حکومت میداند. بدینترتیب به تدریج از دل حوزهای که آیتالله بروحردی آن را رهبری میکرد جنبشی از طلاب جوان و مراجع جوانتر از مراجع قبلی پدید آمد که گفتمان حوزه را دگرگون کرد. ایشان به جای فقیه د پی امام بود. امام خمینی.
پایان رئیس مذهب
در دهم فروردین ماه 1340 آیتالله بروجردی پس از 90 سال زندگی آرام و پرنفوذ در گذشت. تشیع پیکر او نیز سندی بود برای ریاستشک بر مذهب در 15 سال سژحضور مستقیم او در قم. شریف امامی و هیأت دولت راهی قم شدند و کلیه وزارتخانهها را تعطیل اعلان کردند. حسین علا وزیر دربار سه رورا عزای ملی خواند. شهربانی کل کشور همه کافهها را بست. در مسجد سلطانی از سوی دربار شاهی مجلس ختم اعلام شد. در عراق و پاکستان سه روز عزای عمومی و در سوریه و لبنان عزاداری اعلام شد. پاپ پیام فرستاد. رادیو مسکو از جانب مسلمانان شوروی تسلیت گفت. سفیر آمریکا ابراز همددری کرد. روزنامه تایمز مقاله نوشت. سخنگوی دولت فرانسه تسلیت گفت و محمدرضا پهلوی در مجلس ختم آیتالله بروجردی شرکت کرد. جاده ترهان – قم بسته شد و بازار تهران تعطیل شد. بروجردی اما نه رئیس دولت بود و نه رهبر حزب. جز عراق و حجاز به کشوری دیگر سفر نکرده بود و هیچ مقام رسمی و دولتی نداشت. شاه از او قدرتمندتر بود و مصدق محبوبتر. گفته میشود در ادای نماز پارهای عبارات را به دلیل وضع جسمیاش درست تلفظ نمیکرد جلو رفتم و از ایشان پرسیدم آقا اگر کسی در صحت قرائت امام جماعت شک کند میتواند به او اقتدار کند، من مسئله کلی میپرسیدم و نظری نداشتم، آقای بروجردی یک نگاهی به من کردند و گفتند: شما به امامی که در قرائتش شک داردید اقتدا نکنید... بعد آقای خمینی به من گفتند آخه این مسئله را چرا از ایشان میپرسی؟ مگر نمیدانید بعضیها شایع کردهاند آقای بروجردی قرائتش درست نیست چون ایشان در نماز دندانهایش را در میآورد خاطرات آیتالله منتظری،ص 168) اما هزاران نفر پشت سر او نماز میخواندند و راز قدرت بروجردی در همین نهفته بود. آیتالله بروجردی درست به همان اندازه که محافظهکار بود با دخالت در سیاست مخالفت میکرد، تدریس فلسفه را نهی میکرد، با حضور طلاب در دانشگاه مخالفت بود و...) اصلاحطلب هم بود در مصر و آلمان سفیر میفرستاد، طرفدار همزیستی با اهل سنت بود، روش امتحان را در حوزه علمیه قم به کار گرفت و...) آیتالله بروجردی اداره مذهب را هرگز واگذار نمیکرد. دخالت دولت در رویت ماه شرعی را رد میکرد وبا محاکمه روحانیان در خارج از حوزه مخالفت میکرد. همانند سازمانهای صنفی، هیات حاکمهای روحانی ایجاد کرده بود که به جرایم صنفی روحانیت رسیدگی میکرد. نواندیشی را تنها در درون نظام رسمی دینی حوزه قبول داشت، از جمله شبیهخوانی در عزاداری امام سوم شیعیان را نهی میکرد: «شیوه شما در عزاداری سیدالشهدا... صحیح نیست... و به یک معنا معصیت است.» خاطرات آیتالله یزدی، ص 138) آیتالله بروجردی البته در همین مقام بیشترین ننوفذ سیاسی و اجتماعی را اعمال میکرد. در واقع اگر نهضت ملی ایران میتوانست حمایت آیتالله را به دست آورد با دشواری بیشتر سرنگون میشد. اما نهضت ملی به جلب و جذب آیتالله کاشانی و فداییان سالام بسند کرد و پس از مدتی از آنان هم صرفنظر کرد غافل از آنکه اسلام واقعا موجود اسلام قم است نه اسلام تهران. آیتالله حفظ دین را وظیفه خود میدانست و به دقت جایگاه اجتماعی و موقعیت طبققاتی خود را میشناخت اگر با بهائیت مبارزه میکرد از حمایت بازار و حوزه به مثابه دو جز اصلی حیات روحانیت شیعه برخرودار بود. با اصلاحات ارضی مخالف بود چون به تشخیص حلال و حرام از سوی برخی زمینداران قائل بود. همان زمیندارانی که با پرداخت خمس و زکات و سهم امام اموال خود را مشروغع میکردند. تا زمان آیتالله بروجردی شاه نیز متوجه موقعیت طبقاتی خود بود. در واقع سلطنت بدون حمایت سنت معنا ندارد. سنت در ایران چیزی جز مذهب نیست و رئیس مذهب به غیر از آیتالله بروجردی نبود. شاه هنوز خود را شاه شعیه میدانست و برخلاف پدرش همچنان نیازمند حمایت ایدئولوژیک روحانیت بود. تجربه آیتالله بروجردی تجربه تداوم حیات مذهب در دولتی عرفی است. دولتی که نه به لحاظ ایدئولوژیک که به صورت فرهنگی و تاریخی اسلامی محسوب میشود. 15 سال مرجعیت عمه آیتالله بروجردی مصداق عینی آن جمله مشهور در عصر ماست: کار قیصر را به قیصر و کار پاپ را به پاپ بسپار. تجربهای که پس از فوت آیتالله بروجردی هرگز تکرار نشد. چه او آخرین فقهیی بود که تنها مقام ریاست مذهب بودن دولت را برعهده داشت. پس از آن صبح نوروزی سال 1341 هر کس که به قدرت رسید هر دو مقام را داشت: رئیس دولت و رئیس مذهب. چه شاه و چه فقیه.