برای دستیبای به چنین معرفتی، بر آن شدیم تا به دیدگاههای جورج سوروس درباره تحولات آمریکا اشارهای داشته باشیم. سوروس یکی از سرمایهداران بزرگک آمریکا، مدافع نظام سرمایهداری و قانون اساسی آمریکا بمیباشد. وی ضمن دفاع از نظام سرمایهداری قبول دارد. سوروس آشکارا خود را پیرو فیلوسف مشهور انگلسی کارل پویر میداند و در این راستا از کتاب "منطق اکتشابفات علمی" و دیگر آثارش دفاع میکند. وی بخشی از سرمایه خود را به کار تحیقیقف در کشورهای مختلف جهان تخصیص داده و به همین منظور موسسهها تحقیقاتی زیادی را دایر نموده است.
جورج سوروس درباره بحران زمستان 1976 مالزی و ضربهای که به آن کشور خورد گفته است: اگر ماهاتیر محمد نیز جای من بود، همین کار را میکرد، چرا که طبیعت سرمایهداری، "سیالیت سرمایه" و "ورود و خروج راحت" آن را میطلبد
سوروس در دیدگاههای خود به ارزیابی کارشناسانه "محافظهکاران جدید" حاکم در آمریکا میپردازد. وی ضمن مخالفت شدید با تروریسم و گسترش سلاحهای هستهای توسط کشورهایی مثل ایران، کره شمالی و... با عملکرد بوش نسبت به تروریسم و اشغال عراق نیز جداً مخالف است. جورج سوروس معتقد است که محافظهکاران جدید (نئوکانها) که همراه با رئیسجمهور بوش به حاکمیت رسیدهاند، مردم آمریکا را فریب داده و آنها را در دام تروریسم و بلاتلاق عراق گرفتار نمودهاند.
او این گونه استدلال میکند که یهودیها در جنگ دوم جهانی قربانی نازیهای جنایتکار شدند. آنگاه یهودیها در واکنش به نازیسم، با عمال تروریستی، کشور اسراییل را تأسیس کردند. این بار اعراب، قربانی تروریسم و توسعهطلبی اسراییل گشته و اسراییل و یهودیان به جنایتکاران جدیدی تبدیل شدند. در طی زمان، اعراب در واکنش به قربانی شدن خود، به برجهای تجاری در نیویورک و مقر پنتاگون حمله نمودند و این بار آمریکاییها بودند که قربانی شدند. دیری نپایید که این قربانیان جدید با حمله به عراق ناخواسته به جانیان جدیدی بدل گشتند. وی درباره زندان ابوغریب میگوید: ضربهای که ابوغریب به آمریکا زد، بیشتر از ضربهای بود که در یازده سپتامبر آمریکاییها قربانی بودند، ولی در رسوایی ابوغریب ظالم و جانی شدند.
جورج سوروس در تحقیقات خود بر این باور است که متأسفانه اکنون مهمترین اشتغال ذهنی مردم آمریکا "تروریسم" شده است و تروریستها موفق شدهاند با حمله به مراکز تجاری و نظامی، آمریکا را به واکنشهای کور نظامی بکشانند، در حالی که برای این امر، تنها یک واکنش پلیسی کافی بود. وی معتقد است که گویا بنلادن در بدذاتی نبوغ داشته و آمریکا را به جایی کشانده که سردمداران آن احساس بیثباتی کرده و به واکنشهای کور نظامی بپردازند. وی میافزاید جنگ عراق نه تنها موجب شد که شدت مبارزه با تروریسم کاهش یابد و نه تنها سران القاعده دستگیر نشدند، بلکه نخست شکاف بزرگی در بین مخالفان و موافقان جنگ در جامعه آمریکا ایجاد نمود و دیگر آن که موجب انزوای بیسابقه دولت آمریکا در میان متحدانش و همچنین مردم سراسر جهان شد.
پس از حمله به برجهای تجاری، مظلومیت و مقبولیت آمریکا در چشم جهانیان به اندازهای بالا رفت که حتی روزنامه چپگرای لوموند فرانسوی با حروف درشت نوشت: "همه ما فرانسویها آمریکایی هستیم." ولی دیری نپایید که با جنگ واهی و بدون دلیل، این حمایتهای بیدریغ، به انزوا و نفرت تبدیل شد.
به نظر سوروس، رئیسجمهور بوش نتوانست دلیل قانعکنندهای برای جنگ بیاورد. در حالی که عراق نه سلاح کشتار جمعی داشت و نه بعث لائیک ارتباطی با القاعده داشت. بن لادن با آگاهی کامل از حمله آمریکا به افغانستان و دو روز پیش از آن، احمد شاه مسعود را کشت تا قهرمان ملی و فرمانده نظامی توانایی برای مقابله با طالبان و القاعده وجود نداشته باشد، ولی رهبران القاعده با فرار خود از افغانستان، ارتش آمریکا را در عراق طمعه خوبی یافتند تا هر روز تعدادی از آنها را به قتل برسانند. سوروس علیرغم این که بوش تنز توسعه دموکراسی در خاورمیانه جدید را مطرح میکند، تنها دلیل حمله به عراق را دستیابی به انرژی نفت و حفظ موجودیت اسراییل میداند و گفتنی است در تأیید دیدگاه جورج سوروس، آقای بوش در مبارزات انتخاباتی خود، اولویت اول منافع ملی آمریکا را "تامین امنیت و عرضه نفت در خلیج فارس" و اولویت دوم را "حفظ موجودیت اسراییل" اعلام کرده است.
آقای وولفوویتز، طراح جنگ عراق، در برابر این سوال گزارشگر تایم 10 می 2003 -20 اردیبهشت 1382) که "چرا در مقایسه با یک کشور اتمی، مانند کره شمالی با عراق که سلاح کشتار جمعی ندارد، عراق برای جنگ انتخاب شد؟" صراحتاً گفت: "بگذارید نگاه درستی به آن قضیه بیندازیم؛ مهمترین تفاوت در برخورد بین کره شمالی و عراق این است که به لحاظ اقتصادی، در واقع انتخابی جز عراق نداشتیم، زیرا عراق بر روی دریای از نفت شناور است" و همین آقای وولفوویتز علیرغم تبلیغ دموکراسی – به نقل از جورج سوروس – با ژنرالهای ترکیه ملاقات کرده و از آنها میخواهد که مقاومت مجلس مردمی و دموکراتیک ترکیه را در هم شکنند.
به نظر سوروس آنچه پیروز شد جنگ نبود، بلکه ترمینولوژی جنگ بود. وی معتقد است نه تنها بوش باید از کاخ سفید بیرون رود، بلکه باید دکترین و ایدئولوگهای "سلطه مطلق" آمریکا از وزارت دفاع کنار گذاشته شوند.
وی در دیدگاههای خود عناصر تشکیلدهنده دکترین بوش را چنین بر میشمارد:
1- جنگ پیشگیرانه و اقدام یکجانبه
2- حفظ برتری مطلق نظامی و اعمال ان به هر شیوه
3- کاربرد سلاحهای هستهای تاکتیکی (به جای بازدارندگی)
4- حقانیت زور و قدرت
5- هر که با ما نیست بر ماست، ما بر صواب هستیم و دیگران بر خطا
6- برقراری دموکراسی در عراق و خاورمیانه با زور
7- ایجاد فضای میهنپرستانه افراطی در آمریکا تا آنجا که هرگونه انتقاد به معنای خیانت به کشور شمرده میشود.
8- "محافظهکار جدید" ترکیبی است از بنیادگرای مذهبی و بنیادگرای بازار و به عبارتی ائتلافی ناپاک بین شرکتهای بزرگ که آیزنهاور این پدیده را ائتلافی نظامی – صنعتی نامید.
9- انتصاب ایدئولوگهای جناح راست به عنوان قاضی دادگستری توسط رئیسجمهور بوش
10- در راستای اولویتها، اتحاد با رژیمهای سرکوبگر، نظیر ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان و ژنرالهای ترکیه
11- کاهش معیارهای جامعه باز در دوره ریاست جمهوری بوش
12- لغو پیمان کیوتو که منجر به تخریب محیط زیست میشود.
13- نپذیرفتن دادگاه جنایت جنگی برای آمریکاییها
14- با انتخاب بوش به ریاست جمهوری، گروهی از ایدئولوگها حاکم با روشهای نظامی اعتقاد داشته و دنیا را به تبعیت کورکورانه خود میدانند که این، هم به زیان دنیا و هم به زیان آمریکاست.
جورج سوروس با الهام از آموزههای کارل پویر در یک تحلیل نهایی، اصلیترین نقیصه محافظهکاران جدید را در روشهای علمی قرن 19 میداند. این روشهای سهگانه مثلثی را تشکیل میدهند، عبارتند از:
الف) نظریه تنازع بقای داروین، که جورج سوروس براساس آن محافظهکاری جدید را "داروینیزم اجتماعی" مینامد و حتی جمله جورج اورول در قلعه حیوانات را به یاد میآورد که "همه حیوانات برابرند ولی برخی حیوانات برابرترند."
ب) نظریه مارکسیسم بر این اساس که زیربنا تعیین کننده روبناست؛ روبرت کاگان – نظریهپرداز نئوکان – میگوید: اروپا از آنجا که ضعیف است به همکاری دیگران نیاز دارد ولی آمریکا که به لحاظ اقتصادی و نظامی قوی است، چنین نیازی ندارد.
ج) نظریه اقتصاددانهای کلاسیک قرن نوزده که براساس آن، "منافع مادی بیحد و حصر، موجب پیدایش نقطه تعادل میشود."
آقای سوروس معتقد است که جنگ آمریکا با عراق به رادیکالتر شدن مسلمانها میانجامد. در این رویارویی بین اسلام و آمریکا، اسلام پیروز است، چرا که مسلمانان از مرگ نمیهراسند.
از آنجا که آمریکا با ویژگیهای فوق در کشور عراق و همسایگی ما حضور پیدا کرده، بنابراین شناخت آن یک امر راهبردی میباشد.
آقای سوروس این تحقیقات خود را در کتابی (The Bubble of American Supremacy) جمعآوری کرده که پر فروشترین کتاب آمریکا پس از حمله به عراق بوده است. مهندس لطفالله میثمی، این کتاب سوروس را یک اثر راهبردی تشخیص داده و به همین دلیل آن را به نام "رویای برتری آمریکایی" ترجمه کرده و آن را به ملتهای ایران و عراق تقدیم نموده است، با این امید که گام کوچکی در جهت بالا بردن ارتش راهبردی، شناخت آمریکا و جناحهای حاکم بر آن، برداشته باشد.
این پیشگفتار روحیابی و تلخیص کتاب میباشد، لذا بجاست نقد و بررسی کامل کتاب مورد توجه قرار گیرد.