دکتر نعمت احمدی
جمعه، مردم دهان شدند و حرف زدند و ما که سالها دهان بودیم و هیچگاه نخواستیم گوش بشویم، مجبور به شنیدن حرفهای آنان شدیم. سالها در لفافههای زرورقی، از کلمات زیبا گفتیم، بدون اینکه به پیرامون خود نگاه کنیم. همین نزدیکی روبروی من و تو فردی که سینی چای به دست وارد اتاق میشود و با ادب چای به من و شما تعارف میکند و آخر ماه حقوقی میگیرد، آیا از او پرسیدهایم:«با این پول اندک چه میکنی؟ اجاره خانه، لباس، هزینه تحصیلی فرزندان، آمد و رفت، بیماری...؟» آیا پرسیدهایم چه ساعتی از منزل بیرون میآید و چه ساعتی از شب ته مانده انرژی ناکافی از تغذیه ناسالم خود را به منزل میرساند؟ تعطیلات آخر هفته دارد؟ آیا استراحت میکند؟ اگر سپیدی، سر وروی او را به برف پیری نزدیک کرده است، دغدغه فرزندان و جهیزیه و...
راستی صدای جمعه را شنیدیم یا هنوز با کلمات زرورقی و پیچیده در لفافه بیخبری به راهمان ادامه میدهیم؟ وقتی یکی از کاندیداها از 50 هزار تومان صحبت کرد، به یقین با تکیه بر نوع زندگی و شیوه برخورد با مردم، اندکی گوش به درد دل آنان سپرده بود که سفرههای خالی، دل و دماغ حرفهای پرطمطراق حقوق بشری را ندارد. نمیگویم حقوق بشر بد است. عین حق است، اما حقوق بشر تنها در نوع نگرش من و شما نیست، در غذای مردم است، در اقتصاد بیفردای خانواده است. وقتی آقای احمدینژاد گفت که مردم نوسانات قیمت نفت را بر سر سفره خود حس نمیکنند، او هم گوش شد و شنید.
قابلمههای خالی مردم در روز جمعه سوم تیر ماه به صدا درآمد و اینبار با ضرباهنگ خود خواستند که به آنان توجه کنیم.
هم اکنون جامعۀ ما وارث طبقه جدیدی است؛ طبقه جدیدی که با متانت ایرانی دست به دست هم دادند و بر قابلمههای خالی، اینبار کنار صندوقهای رأی کوبیدند، طبقهای که از دهلیز خوفناک اختلاف طبقاتی سربرآورده است. وقتی جامعه به دو گروه دارا و ندار تقسیم میشود، بستگی به حوصله جامعه و وقار مردم دارد که گروه ندار (البته بخوانید دارایی از دست رفته و یا، به قول حقوقدانان، کسانی که به دارایی خود دسترسی ندارند و به اعسار کشیده شدهاند) چه رفتاری داشته باشند؟ میتوانند طغیان کنند و چون بردگان بر اربابان خود بشورند؛ میتوانند همانند مردم زیمبابوه متصرفین اموال خود را اخراج کنند و یا مانند مردم فهیم ایران فریاد بزنند؛ مردم ما چقدر مهربانند؛ حتی با کسانی که، به زعم آنان، میداندار این تقسیم ناعادلانه اجتماعی هستند، برادرانه صحبت کردند و چهره بر نیفروختند. صاحب این قلم به بیش از صد صندوق رأی سر زدم و برای اولینبار در طول عمرم، با سمت و عنوان رسمی وارد کارزار شدم. درست حاشیه شهر و لبریزگاه جمعیتی تهران را انتخاب کردم و از ساعت 10 صبح شاهد وحدت طبقه جدید شدم؛ طبقهای که ساکت و آرام، هم طبقهای خود را میشناخت و با نگاهی ساده، بدون برنامهریزی تشکیلاتی، میخواست به وضع موجود بگوید: «نه! و فریاد بزند: «از سیاست خسته شدهایم. دعواهای سیاسی مال شما، لقمهای نان مال ما.»
این در حالی است که نامزد پیروز هم برنامه اقتصادی تاکنون ارائه نداده و چیزی اعلام نکرد، اما برنامههای نامزد دیگر را هم این طبقه، به علت دیکتههایی که در گذشته نوشته بود، نپسندید. به عوامل دیگر که در نامه آقای هاشمی است، کاری ندارم؛ که داور همان است که گفتند.
قابلمههای خالی به صدا درآمد و دهانها این بار سخن گفتند و به ما گفتند:«برای یک بار هم که شده، گوش شوید و بشنوید که چه میخواهیم.» آیا نامزد منتخب توان شنیدن این همه صدای درهم تپیده قابلمههای خالی را دارد؟ دلم برای مردم میسوزد؛ مردمی که از بیعدالتی گفتند و از توزیع نشدن ثروت. حالا، باز هم همان خواسته را دارند، اما اینبار به زبانی دیگر و از صندوقهای راءی. اگر این خواسته برآورده نشود و صدای قابلمههای خالی را نشنویم، چه میشود؟
این مردم از درون جامعه رانده شدند. همیشه خواستیم سربزنگاه به حرف ما گوش دهند، ولی هیچگاه گوشی برای شنیدن حرف آنان نبود. وقتی صداها در هم تنیده شد و شکل گرفت و با یک زبان خواستهای را بیان کرد، حال دیگر وقتی برای مستی باقی نمیماند و انگشتی برای حسرت شکست گزیده نمیشود.
باید اینبار گوش شد و شنید. به یاد آوریم کلامی که آن معلم پیر میگفت: «30 سال کنار تخته سیاه گچ خوردم، این فیش حقوقی من است» یا کارگر جوانی که با دهها رابطه، کاری پیدا کرده بود و دستمزدش را نشان میداد... حاشیه نشینان روز جمعه به پا خاستند، اما با احترام، با وقار و فریاد عدالت سر دادند.