تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۲  ، 
کد خبر : ۱۹۵۵۶۹
به بهانه سالگرد 16 آذر

دانشجوی ایرانی و جنبش دانشجویان 1968


محمدرضا تاجیک
آیا دانشجویان امروز ایران، می توانند از جنبش دانشجویان در سال ۱۹۶۸ در پاریس، به عنوان یک الگو برای سامان دهی یک جنبش کارنوالیستی بهره ببرند؟ آیا آنها می توانند با بهره وری از تکنیک های سیاسی نوین، به نحو متکثر و پخش عمل نموده و دامنه عملکرد خود را تا بیخ و بن ذهن و روان افراد جامعه گسترش دهند؟ آیا دانشجویان ایرانی می توانند از میکروفیزیک قدرت (قدرت ذره ای، مولکولی، محلی و موضعی) و میکروپلتیک میل ها برای بسیج توده های مردم استفاده نمایند؟ بی تردید، هرگونه پاسخی به این پرسش ها مستلزم تاملی در جنبش دانشجویان (یا جوانان) ۱۹۶۸ و برجسته کردن خصیصه ها و خصلت های آن است.موریس بلانشو می گوید: جنبش ۱۹۶۸ برای ما به عنوان یک تلافی تصادفی و هیجان انگیز بدون برنامه، بدون پروژه و در قالب اشکال اجتماعی که فی الفور پذیرفته می شد، حال و هوای یک عید را داشت ... هدف آن تسخیر زندان باستیل، تسخیر کرملین، تسخیر مجلس ملی [تسخیر نقطه کانون قدرت در هر کشور] نبود، اما در آن لحظه هیجان ناشی از زیست برابر و اینکه هر کس امکان سخن گفتن داشته باشد، هدف بود. هرکس می تواند هر آنچه که خواسته، بر زبان آورد و حتی بر در و دیوار بنویسد: مهم این نیست که چه می نویسد مهم این است که می نویسد، چون که آن یک لحظه آزادی است، این نوع آب و هوای کارناوال گونه، همان لحظه ای را به دنبال می آورد که فضای برابری مراسم عید در پی دارد، مگر نه اینکه انتظار بچه ها هم از روز عید، خروج از سلسله مراتب والدین _ بچه ها می باشد؟۱نخست، ببینیم خصلت ها و ویژگی های برجسته این جنبش کدامند:
۱) خصلت ضدمرکزیت گرا، ضد ایده نمایندگی و بالاخره خصلت «جنبشی» در برابر خصلت «سازمانی». دلوز تصریح می کند: «دیگر همه ما گروهک هستیم، نمایندگی و نماینده شدن تمام شد؛ فقط جنبش وجود دارد.۲ اگر در گذشته برای تحقیر و تصغیر گروه هایی که مبارزه سراسری و فراگیر داشتند، صفت «گروهک» به کار می رفت، هم اکنون با نفی فایده مندی جنبش سراسری و حزب فراگیر، کوچک و تخصصی شدن و تمرکز حول اهداف مشخص و محدود مبارزاتی، به ارزش تبدیل شده اند. اندیشمندی در این زمینه می گوید:مبارزه (هم عرض و غیرسلسله مراتبی) یعنی گروهک های کوچکی که مرکزیت گرایان را به زیر سئوال برده و مبارزات ویژه خود را به پیش می کشند، جاذبه جدیدی به وجود آورده است. این نوع مبارزات همچون سندیکاگرایی محلی، اشکال مبارزاتی جدیدی برای حل مسائل مشخص ایجاد کرده اند. به عنوان مثال «گروه اطلاعات درباره زندا ن ها» که توسط میشل فوکو بنیان گذاری شده، تحت تاثیر جنبش ۶۸ بوده است.
تعطیل و رد فعالیت های گروهی _ سراسری، که بر محور توطئه و کسب قدرت مرکزی استوار شده بود، به معنای هر نوع مبارزه و ستیزه نیست، بلکه به دلیل درک جدید از ماهیت قدرت های جدید است که فعالیت های «گروهکی»، به مفهوم اخص خود مطرح می گردد. از تحلیل های فوکو در خصوص قدرت حاکم و یا شبکه قدرت جامعه برمی آید که این شبکه در واقع، خود به شکل «گروهکی» عمل می کند، یعنی ما هرگز با یک قدرت واحد و یک شبکه قدرت مواجه نیستیم، بلکه همواره این شبکه نامحدود و متکثر «گروهک ها»ی اجتماعی هستند که به ویژه در هیئت جامعه مدنی، پیکره اصلی قدرت را می سازند. فوکو خود می گوید: از عهد باستان تاکنون همواره شاهد «کوچک شدن» روزافزون قدرت بودیم. در جوامع ابتدایی به نام «خدا» حکومت می شد، در قرون وسطی به نام «شاه» و سپس در قرون کلاسیک و رنسانس به بعد به نام «انسان» حکومت می شود و سرانجام در قرون جدید، قدرت باز هم «کوچک تر» شده و آنچه فوکو آن را «خواست» و یا «امیال» یعنی بخش کوچکی از اراده انسان می نامد، محور قدرت گردیده است.۳این خرد شدن و کوچک شدن، نه فقط شامل کوچک شدن فیزیکی و تقلیل ابعاد سراسری یک تشکیلات به یک هسته کوچک می گردد، بلکه علاوه بر آن، موجب کوچک شدن سخنان «لاهوتی» و به قول فوکو، «کلام انجیلی» به «کلام انجیلی مدرن» و تقلیل دعاوی جهان شمول ایدئولوژیک به کلام روزمره و همگانی می شود. خصلت شفاهی گفتمان های قدرت ساز، در دو شکل «شورش» و «عادی، مسالمت آمیز و مستمر» متجلی می شود. در شکل شورشی، محدودیت های رسانه های کتبی با اشکال شفاهی جبران می گردند. به این ترتیب، این متن مکتوب و بریده از حیطه گیرنده مخاطب نیست که سازنده قدرت می باشد، بلکه نحوه مبادله و «درونی کردن» مبادلات متواتر و هر روزه شفاهی است که پایه قدرت را لق و یا استوار می سازد و مبادلات شفاهی برخلاف متون مکتوب تاثیر آنی و لحظه ای ندارند، بلکه به مقدار انسان های درگیر قادر هستند تا یک «ضیافت بیانی» هر روزه را سازمان دهند. این مسئله، نه فقط در «لحظه باشکوه انقلاب» و نه فقط به وسیله شعارهای ایدئولوژیک و سخنان عام و جهان شمول، بلکه در حیات روزمره و در مناسبات کاملا عادی در محیط کار عمل می کند.
۲) خصلت کارناوالی: از آنجا که این جنبش مبتنی بر «میکروپلتیک میل ها» و «میکروفیزیک قدرت» است، لذا، شکل بروز دسته جمعی و تظاهراتی این نوع جنبش، حالت کارناوالی دارد و شکل مستمر آن به صورت سازمان دادن نوعی «مقاومت محلی» در هریک از «محل ها» و «موضع ها»ی قدرت حاکم، خود را نشان می دهد. در هر صورت به دلیل عملکرد «میکرو» (خرد) متقابلا برابر نهاد آن هم، به شکل خرد عمل می کند.
۳) خصلت محلی: گفتیم که این نوع جنبش بر مبارزه «محلی» به مفهوم دفاع از هرگونه اقلیت های محلی، تکیه دارد. منظور از «اقلیت ها» فقط اقلیت های قومی، نژادی و مذهبی نیست، بلکه فراتر از آن شامل همه نوع گروه های ویژه متمایز از اکثریت جامعه می گردد. این نحوه دفاع از اقلیت ها مفهوم کاملاً جدیدی به دموکراسی داده و آن این است که مشخصه اصلی و دموکراسی را نه در نمایندگی خواست اکثریت مردم، بلکه حفاظت از منافع اقلیت می شمارد. میشل فوکو۴ معتقد است که اساساً آنچه که تقسیم بندی به اقلیت و اکثریت را مجاز می سازد، این نیست که به نحو گوهرین و ماهوی کسانی وجود دارند که ماهیت آنها «اکثریت بودن» است، بلکه مسئله اصلی تر، این است که قدرت جز با مکانیسم های «طرد» و «تقسیم بندی» عمل نمی کند و بیشتر «اقلیت سازی» می کند تا کشف حقیقتی به نام اقلیت که در واقع چنین حقیقتی وجود ندارد.
۴) خصلت بعدی شیوه فعالیت آن شفاهی و علنی و نه متمرکز و سازمانی این جنبش است: این شیوه به راحتی می تواند تبدیل به اشکال شورشی بشود. به بیان دیگر، مرز بین «شورش» و «کارناوال» یک مرز عبورناپذیر نیست. این خصلت از چشم ایدئولوژی شناسان معاصر دور نمانده است: «... مبادله لفظی و شفاهی که هر شرکت کننده را در بیان، مناظره و دریافت مستقیم درگیر می سازد، هر کسی را در اشکال جدید بیانی و زبانی شرکت می دهد و «گروه های ابتدایی» را در چارچوب یک طرز تفکر متحد می سازد. جنبش شورشی، در این مبادلات لفظی متعدد عمق می یابد، در آنها، هر کسی می تواند بازیگر و سخنگو شود: کافی است که زبان مشترک را بیاموزد و شایسته بازتولید آن گردد. این اهمیت فرهنگ شفاهی، در نحوه انتشار اندیشه شورشی نتایج فوری به دنبال دارد. بحث و تمرین لفظی که در گرد همایی های کوچک بی وقفه بازتولید می شوند، به طور خودانگیخته، حاملان معانی را پرورش می دهند و اینان می توانند در جای دیگر مفاهیم را بازتولید نمایند. نفس این گردهمایی ها، مرددان را بی هیچ زحمتی به ایمان رهنمون می سازد و آنها را به بی شماری از بلندگویان امدادی در دامان این فرهنگ شفاهی جدید بدل می نماید. در این سطح است که یک انگاره زنده انتقال می یابد. این انگاره، هرچه بیشتر قادر باشد هرکس را در سطح ابزار فرهنگی خاص خود درگیر سازد و به او شخصاً، اجازه ابراز وجود دهد، کارآمدتر است و دست کم گرفتن آن دشوارتر، نفس فقدان نهاد و خصلت شفاهی و خودجوش انتظار در همان حال که امکان مداخله را از پلیس سلب می کنند، مقاومت جنبش را تشدید می نمایند و آنچه را که می توان یک نیروی پنهانی نامید به آن ارزانی می دارند. خصلت دست نیافتنی و نامرئی مقاومت از موجودیت آن محافظت به عمل می آورد.»۵
۵) خصلت روشنفکری: اگر قدرت در سطوح ریز بدنه های اجتماع از خانواده گرفته تا مدرسه و دانشگاه به «تولید رضایت»، «تولید معنی» و «جهت دهی» و «ارزش گذاری» می پردازد و اگر جامعه مدنی این «تولیدات» را به نحو «خودانگیخته» و خودجوش پذیرفته و آن را «درونی ساخته» و «باز تولید» می کند، پس از همین رو، ضد سروری نیز به فعالیت های روشنفکر بستگی دارد. این فعالیت ها می تواند ارزش ها و معنی هایی را تولید، بازتولید و منتشر کنند که وابسته به «برداشتی از جهان باشد که پاسدار اصول دموکراتیک و منزلت انسان است.»۶
۶) خصلت ششم این جنبش در «هویت گفتمانی» ونه «هویت سازمانی» آن نهفته است: منظور از «هویت گفتمانی» نوعی هویت رقیق همچون «افقی باز و بی کران» است که حول گفتمان های مشخصی شکل می گیرد، بدون آن که کرانه و حد این افق را سازمان و تشکیلات ویژه ای محدود نماید.۷ اگرچه، هویت گفتمانی در برگیرنده «ائتلافی بی شکل و نامشخص» در مقایسه با دیگر اشکال و تشخص هایی سازمانی و یا جبهه ای و فراسازمانی شکلی رقیق از «ائتلاف» را در بر دارد، با این وجود، محو تدریجی سازمان ها و رقت ائتلاف ها به سود گفتمان ها، قدرتی به مراتب فراتر از قبل پدید می آورد که دقیقاً به دلیل خصلت بی شکل و نامشخص خود بسیار دشوارتر از قبل تن به کنترل می دهند. هنگامی که مفهوم گفتمان را آنچنان که وضع کننده اصلی این اصطلاح یعنی میشل فوکو تحلیل نموده در نظر بگیریم، به خوبی پی خواهیم برد که گفتمان های جدید هم مقتدرتر از سازمان های گذشته عمل می کنند و هم این که چگونه در اطراف خود، طیفی از اندیشه های متنوع و متضاد را حول چتر واحدی گرد می آورند.تشکل گریزی، سازمان ستیزی و انحلال هویت تشکیلاتی به سود هویت محلی و گفتمانی، به مثابه بذری عمل می کند که با نفی هویت خویش و پنهان شدن در یک خاک محلی که شرایط رشد افراد را فراهم می کند، نهایتاً منافاتی با یک مبارزه سراسری و فراگیر ندارد. زیرا در یک شرایط مساعد همه این خرده گروه های مستحیل شده در جامعه مدنی می توانند به یکدیگر پیوسته و حول مطالبه واحدی، قدرت مرکزی را نیز از آن خود کنند. انحلال و ذوب گروه ها در ریزبدنه های انبوه جامعه مدنی می تواند زمینه ساز یک ائتلاف سراسری اجتماعی باشد. مرز بین «انحلال» و «ائتلاف» عبور ناپذیر نیست.در جامعه امروز ما، تمایلی محسوس (آگاهانه یا ناآگاهانه) به سوی الگوبرداری از استراتژی ها و تاکتیک های چنین جنبشی مشاهده می شود. هویت های مقاومت در ایران امروز، با کوچک تر شدن و گروهکی تر شدن می کوشند دامنه تأثیرات خود را برای خنثی کردن تأثیر قدرت حاکم نه در یک تریبون مرکزی، بلکه در محلی ترین نقاط اعمال قدرت گسترش دهند. انتقال از هویت جویی های سازمانی و تشکیلاتی به هویت جویی های گفتمانی مرکزیت گریز، نیز بر دامنه این تأثیرات افزوده است. در عین حال، این جریان ها، بسیار کمتر از گذشته کنترل پذیر هستند. از این رو، به نظر می رسد که جریان های مزبور در تقابل با دوگانگی که در یک طرف آن روشنفکر آگاه و ناجی قرار دارد و در سوی دیگر «توده بی هویت» که حامل آگاهی مبهم است، قرار دارد، راه میانه ای برای فعالیت سیاسی گشوده است.
در شرایط کنونی به نظر می رسد جامعه دانشجویی ما، دوران فراز فعالیت های سیاسی در اشکال سنتی را طی کرده است و در آغاز تجربه روش های نوین سیاست ورزی است. این جامعه، همچون سایر اقشار جامعه، خسته و ملول از سیاست زدگی و جناح زدگی مفرط حاکم بر مناسبات و ملاحظات مختلف جامعه است و به دنبال روزنه هایی برای خروج از چنبره این پدیده نامیمون می گردد. از سوی دیگر، جامعه دانشجویی، به نوعی رشادت و مدنیت نائل آمده و دریافته است که «چشم ها را باید شست و فعالیت های سیاسی را به گونه ای دیگر باید دید»؛ دریافته است که یک طریق برای سیاست ورزی وجود ندارد، بلکه «راه ها»، «طرق» و «بسترها»ی مختلفی برای جاری شدن چنین فعالیتی متصور است؛ دریافته است که «قفل» به معنای آن است که کلیدی هم هست، اما هر «قفل» کلید خاص خود را می طلبد.دانشجوی امروز ایرانی، اندک اندک به این امر آگاه شده است که قدرت، لزوماً از بالا تحمیل نشده، بلکه عملکردهای قدرت و توفیق آن ها به پذیرشش در پایین بستگی دارد.۸ لذا به جای متمرکز کردن فعالیت های خوددر یک «نقطه مرکزی»، متوجه هزاران مرکز کانون قدرت، در پایین و در سطح جامعه مدنی گردیده است. جنبش دانشجویی، در فرآیند این تحول معرفتی، از یک سو، گامی به پس نهاده و مهندسی زیرساخت های فرهنگی و معرفتی جامعه را در کانون تلاش های خود قرار داده و از جانب دیگر، گامی به پیش نهاده و گذار از مصرف گرایی گفتمانی به تولیدگرایی گفتمانی؛ از وابستگی به استقلال؛ از استراتژی های سلبی به استراتژی های ایجابی و از براندازی به دراندازی؛ از حامل و عامل تغییر به حامل و عامل تدبیر، را درونمایه مشی و منش جدید خود قرار داده است.بی تردید، این تجربه جدید زمانی می تواند پشتوانه مانایی و پویایی جنبش دانشجویی قرار گیرد که معطوف به نوعی آگاهی/ خودآگاهی و زمان/ مکان آگاهی باشد. جنبش دانشجویی، دیگر نمی تواند با شمشیر چوبین و شکسته دون کیشوتی گذشته خود، نقش آفرینی کند. بالمآل، برای تضمین حضور فعال خود در عرصه های تغییر و تحول اجتماعی- سیاسی، باید طرحی نو دراندازد و با نقد واسازانه خود، گفتمانی دیگر برای روزی دیگر تقریر نماید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات