جریان شیطانپرستی
جریان دیگر فرهنگی که امسال در نمایشگاه کتاب آشکار شد، جریان شیطانپرستی است. که در همین نمایشگاه کتاب امسال دو غرفهی مستقل در دو سالن متفاوت تحت عنوان تالار وحشت داشتند. این شیطانپرستها سایتهای متنوعی هم دارند و تبلیغ میکنند: البته گاهی اوقات هم میگویند: واقعاً ما شیطان را نمیپرستیم: اما در تبیلغ شیطان تلاش میکنند. کارکرد شیطان چیست؟ ایجاد شر، گناه، معصیت و تخلف از اوامر و نواهی الهی است. کار شیطان را اینها انجام میدهند؛ میگویند: ما واقعاً شیطان را نمیپرستیم: اما اعمال و رفتار شیطان را تایید میکنند.
باز کتابهایی که امسال همین غرفهها توزیع میکردند، کتابهای متنوعی بود. من دو تا از این کتابها را آوردهام: یکی "اسم من، اهریمن" یکی دیگر "من مردهام" کتابهایشان هم با رنگهای تیره و تند منتشر میکردند و در واقع تاثیر روانشناختی تاریکی، ظلمت و امثال اینها را نشان میدهد. متن هم بر همین معانی کاملاً دلالت دارد. کتابهای دیگری که دارند: دختر سایه، جانور خبیث، دروغگو دروغگو، جیغ و... میبینید، تعابیر تعابیر کتابها و مضامین، شیطانی است.
اینها هم از آن گروههاییاند و دینستیزاند و کاملاً با دین در تعارض و چالش هستند و عناد دارند. حالا ببینید ما با چه دنیایی روبهرو هستیم. من ایده خردهفرهنگها را وقتی میشنوم، شناسایی و مطالعه میکنم. یاد آن جملهی حضرت امام میافتم که میفرمود: ای علمای اسلام! به داد اسلام برسید. به مراتب، الان ما در یک وضعیت شبیخون فرهنگی هستیم، به تهاجم فرهنگی؛ بیدار بشویم.
جریان تصوفگرایی
سومین دسته از جریانهایی که باید خدمتتان عرض بکنم، تصوفگرایی است.
تصوفگرایی، پس از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در کشور توسعه پیدا کرد. اصولاً تاریخ جنگها نشان داده است که معمولاً پس از چند سال جنگ در یک جامعهای که اتفاق میافتد، مردم گرایش به معنویت و مسائل عرفانی پیدا میکنند. اگر در آن فرصت، عرفان اصیل اسلامی در جامعهی اسلامی که مبتلا به جنگ بوده است، میان جوانها و مردم علاقهمند به معنویت تزریق نشود، بلافاصله صوفیگریها و عرفانهای منحرف جایگزین عرفان اسلامی میشوند. من این عرفانهای صوفی مسلک را به سه دسته و گرایش تقسیم کردهام: یک گرایش، عرفان سرخپوستی است.
یک شخصیتی به نام "دون خوان" سرخپوست آمریکایی بوده است. ایشان برای نخستین بار عرفان سرخپوستی را در آمریکا مطرح کرد، که به هر حال یک جمع زیادی را هم دور خودش جذب کرد. بعد شخصیتها و نویسندههای دیگری، مثلا "پائولوکوئیلو" نویسندهی مشهور آمد و این تفکر را ترویج داد. از جمله کتابها کتابی به نام "سفر به دشت ستارگان" دارد. این کتابها ترجمه شده است. پیش از انقلاب هم بعضی از کتابهایش منتشر شده است. البته چاپ اول این کتاب، دیماه 76: چاپ دوم، اردبیهشت 77؛ چاپ سوم، شهریور 77؛ چاپ چهارم، آبان 80 و چاپ پنجم، بهمن 82 است.
این نسخه الان به پنج چاپ رسیده است. کتاب دیگری که چاپ اولش 83 بوده است، در همین نمایشگاه امسال منتشر شده است. "سرخپوستان بزرگ میگویند" پیام این عرفان سرخپوستی پیوند عرفان با زندگی است، ببینید، این مدل عرفان، بحث از مثلاً وحدت وجود و انسان کامل، حضرات خمس، اعیان ثابته و تعین اول و ثانی، و بحثهای عرفان اسلامی ندارند. بلکه آمدهاند عرفان و معنویت را باز زندگی پیوند زدهاند و به شدت از روانشناختی موجود هم استفاده کردهاند؛ شعار آنها این است که ما ثروت نمیخواهیم: ما عشق و صلح میخواهیم.
یک مقولههای جذاب، جوانپسند که هر انسانی به هر حال طالب صلح و عاشق عشق و محبت و این چیزها است. پیامشان این مطالب است. نکتهی جالبی که این عرفانهای سرخپوستی دارند، باز دینستیزی است؛ یعنی میگویند: ما سعادت شما را تامین میکنیم و شما سراغ دین نروید؛ اگر معنویت، صلح و آرامش میخواهید، عرفان سرخپوستی را فراگیرید.
شاید دوستان یادشان باشد، در بعضی ایام تبلیغی بعضی از کاندیداهای کشور ما شعارهایی که میدانند، مثلاً میگفتند: آزادی، و استقلال، معنویت! نمیگفتند: دینداری این معنویت معنا دارد یعنی معنویت به جای دینداری، دینداری هم معنویت میدهد؛ ولی خیلی چیزهای دیگر هم هستند، پس به نظر آنها معنویت میتواند بدیل دین باشد.
این یک گرایش از عرفان سرخپوستی است که عرض کردم: کتابهای "کوئیلو" پیش از انقلاب ترجمه شده بود؛ مثلاً یک کتاب به نام "اعترافات یک سالک" دارد که این هم ترجمه شده است. و در این دو سه سال اخیر دوباره دارد مطرح میشود و تاثیرگذار است.
گرایش دوم تصوف و عرفان که باز در کشور ما دارد مطرح میشود، عرفانهای شرقی است؛ مثل بودئیسم، هندوئیسم و تائوئیسم؛ عرفانهایی که در هند معمولاً رواج دارند؛ در بعضی از کشورهای جنوب شرق آسیا هم رواج دارند. اینها عرفانهای شرقیاند. خب، مستحضر هستید که این عرفانها هم تبدیل به یک دین زمینی شدهاند؛ مثلاً امروزه بودیزم، یک دین است؛ اما نه یک دین آسمانی؛ بلکه دین زمینی.
نه دین الهی بلکه یک دین بشری؛ یعنی کاملاً میخواهد کارکرد دین را داشته باشد. تائوئیزم و هندوئیزم هم همینطور است. مطالبی هست که حتی با بعضی مضامین روایی ما هم سازگاری دارد. این که "من عرف نفسه، فقد عرب ربه" یا "انفع المعارف معرفه النفس" همین مضامین در "اپانیشادها" هست: شناخت نفس و شناخت انسان.
چون یکی از مهمترین دغدغههای انسانی این است که من کیستم؟ انسان کیست؟ این دغدغهی مهم انسان است و این عرفانهای شرقی به این سئوال به زعم خودشان پاسخ دادهاند و جالب این جا است که در این دو سال سال اخیر هم مکرر کتابهای اینها منتشر شده است و وارد بازار میشود؛ مثلا کتابهای "اشو"، مانند "مراقبه" و "هنر".
آثار "اشو" مکرر دارد تجدید چاپ میشود و کتابهای متنوع ایشان که این هم به هر حال، یکی از این گرایشهای عرفانهای شرقی است. به هر حال، در زمینهی بودا و تائوئیزم. هندوئیزم و امثال اینها کتابهای فراوانی در بازار است، که خب، اینها جایگزین، عرفانهای اسلامی میشوند. نسل جوانی که علاقهمند به عرفان و معنویتاند از این طریق گرفتار میشوند.
وجه اشتراک عرفانهای شرقی چیست؟ وجه اشتراک و گوهر مشترک آنها دینستیزی نیست؛ چون ادعا میکنند: به هر حال، خود ما دین داریم و به دین اعتقاد داریم. اما وجه اشتراک اینها، عقلستیزی است؛ میگویند: آقا! ما با مسایل عرفانی به یک کشف و شهودهایی میرسیم که حتی با بدیهیات عقلی هم تعارض دارد؛ مثلاً به این نتیجه میرسیم که اجتماع نقیضین محال نیست. آقای "والتر استیس" یک کتابی به نام عرفان و فلسفه دارد. وقتی وجه اشتراک عرفان را توضیح میدهد.
یکی از آن همین است که میگوید: عرفان باورهای عقلستیزانه دارد. حالا عرفان اسلامی ما این حرف را نمیزند؛ مثلاً در تمهید ابن ترکه هست، که میگوید: یکی از معیارهای تشخیص شهود الهی از شهود شیطانی این است که شهود را با عقل بسنجید، اگر مخالف عقل بود، معلوم میشود که شهود شیطانی است و باید موافق با عقل باشد؛ وقتی عرفانهای شرقی عقلستیزاند. اجماع نقیضین را هم ممکن میدانند.
گرایش سوم، عرفانهای بومی است، که از قدیمالایام در کشور ما و در جوامع اسلامی رواج داشته است. پس از جنگ هم توسعه پیدا کردند. جهت اطلاع، در این دو سه سال اخیر هم چندین برابر شدهاند. همین عرفانهای مثلاً ذهبیه، خاکسار، گنابادی و شاه نعمهاللهی، همهجا هستند. در خود قم هم فعالیت میکنند. تشکیلات و خانقاه هم دارند. در منازل و معابدشان، برنامههای فرهنگی دارند.
اینها عمداً دینستیز نیستند؛ اما یا فقهستیزاند یا مرجعستیز؛ یعنی یا میگویند: کاری به فقه نداشته باشید یا میگویند: احکام فقهی را قبول داریم. و حتی نماز میخوانند؛ وضو میگیرند: احکام و مناسک عبادی را انجام میدهند؛ ولی مرجعیت را قبول ندارند. معتقد به این نیستند، و نمیپذیرند که مسائل فقهی و شرعی را باید از مرجع تقلید گرفت. البته بنایشان بر این است که آثارشان را چاپ نکنند. قبلاً یک سری جزوههایی داشتند که منتشر میکردند.
کتابهای اصلی اینها عمدتاً منتشر نمیشود؛ ولی گروههایی هستند که آثارشان را منتشر میکنند: مثلاً یک کتابهایی تحت عنوان معرف روح، طب روح، راه کمال، مبانی معنویت فطری و معنویت یک علم است. منتشر شده که از نور علی الهی و فرزندش دکتر بهرام الهی است و انتشارات و کتابفروشی آنها روبهروی دانشگاه تهران است. و مطالب آنها بسیار جذاب، جالب و خواندنیاند؛ ولی تنها چیزی که آدم در این کتابها نمیبیند، احکام فقهی است. کان انسان با همین معنویت و سلامت روح و نفس به زعم خودشان میتواند به کمال برسد.