تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۵  ، 
کد خبر : ۱۹۵۶۲۴

ارزیابی شکست تاریخی مدعیان اصلاح‌طلبی


محمدرضا امیدی
نقد «اصلاحات» به معنای پروسه‌ای سیاسی – اجتماعی که از دوم خرداد 76 تا اول اسفند 82 از سوی جریان مدعی اصلاح‌طلبی دنبال می‌شد، طی ماه‌های اخیر به ویژه پس از اضمحلال تاریخی این جریان در وقایع مرتبط با مجلس هفتم، به عنوان یکی از سوژه‌های اصلی فعالان و تحلیل‌گران سیاسی درآمده است.
البته نخستین منتقد جدی پروسه اصلاحات جریان اصولگرا بود که نه اکنون بلکه از ابتدای آغاز این پروسه انتقاداتی اساسی از منظر مبانی انقلاب و نظام به آن وارد نموده و تجربه نزدیک به 7 سال درستی این انتقادات را ثابت کرد.
اما اکنون نقد اصلاحات و جبهه اصلاح‌طلبان نه از جانب منتقدان اصولگرا بلکه عمدتاً از سوی عناصر این جبهه و نیز مؤتلفان و هواداران سابق مدعیان اصلاحات صورت می‌گیرد.
گروه‌هایی از اپوزیسیون داخل و خارج کشور که پس از دوم خرداد 76، با هدف و امید به تحقق «استحاله درونی نظام» تمام توش و توان تبلیغاتی و سیاسی خود را در خدمت اصلاح‌طلبان قرار دادند و در مقاطع مختلف، استراتژی‌های خود را کاملا منطبق با راهبردهای سازمان مجاهدین انقلاب و حزب مشارکت تعیین و تعریف کردند، اکنون نوک پیکان انتقادات خود را متوجه «اصلاحات حکومتی» کرده و اصلاح‌طلبان دوم خردادی را به دلیل پیگیری چنین اصلاحاتی مورد اعتراض قرار می‌دهند.
عمده‌ترین انتقاداتی که گروه‌های اپوزیسیون داخل و خارج متوجه اصلاح‌طلبان درون حاکمیت می‌کنند، بر روی دو محور تمرکز دارد:
1- تاکید اصلاح‌طلبان بر حرکت در چارچوب قانون اساسی، اصلاحات را دچار انسداد کرد.
2- اصلاح‌طلبان از ظرفین کشاندن مردم به صحنه برای رویارویی با نظام استفاده نکردند.
برای کسانی که طی این 7 سال پروسه اصلاحات دوم خرداد، تحرکات فعالان این پروسه و نیز تحولات مختلف عرصه سیاسی ایران را دنبال کرده‌اند، این دو محور انتقادی مخالفان نظام درخصوص عملکرد اصلاح‌طلبان، بسیار ضعیف و ساده‌لوحانه و مبتنی بر خطای فاحش تحلیلی است.
درخصوص محور انتقادی اول یعنی «حرکت اصلاح‌طلبان در چارچوب قانون اساسی» باید گفت: اگرچه اصلاح‌طلبان طی 7 سال مانور خود در عرصه حاکمیت، علی‌رغم شعار قانونگرایی، به دفعات مرزهای قوانین عادی و حتی قانون اساسی را درنوردیدند و اصولا یکی از دلایل درگیری آنها با نظام شکستن حریم قانون و نهادهای قانونی بود؛ اما مدعیان اصلاحات در ظاهر امر، راهی جز ادعای حرکت در چارچوب قانون اساسی را نداشته و ندارند. سنگ بنای آغاز پروسه اصلاحات ادعایی شعار قانونگرایی بود و اگر غیر از این بود، نه براساس قواعد حقوقی کشور آنها مجاز به ورود به عرصه حاکمیت و سلطه بر ارکان نهادهای سرنوشت‌ساز بودند و نه مردمی که برای پی‌ریزی ساختار حقوقی و قانونی نظام از جان و مال خود گذشته و قانون اساسی را میثاق ملی خود دانسته و با آرای خود آن را استحکام بخشیده‌اند، رای و اعتماد خود را متوجه اصلاح‌طلبان می‌کردند.
اگر خروج از دایره قانون، مخالفت علنی با قانون اساسی و عبور از ساختارهای حقوقی نظام می‌توانست برای تحقق و توفیق پروژه «نفوذ و استحاله نظام» مثمرثمر واقع شود، خود گروه‌های اپوزیسیون و مخالفت نظام نظیر نهضت آزادی و ملی – مذهبی‌ها قبل از هرکس دیگری می‌توانستند از این مسیر اهداف خود را پی بگیرند و اصولا نیازی به اینها نبود که منتظر آمدن اصلاح‌طلبان و پیگیری این اهداف از سوی آنها بمانند. کما اینکه چنین نبود که اصلاح‌طلبان از دایره قانون اساسی خارج نشوند. آنها علی‌رغم سر دادن شعار حرکت در چارچوب قانون اساسی بارها و بارها چه در مواضع و چه در اقدامات خود در مجلس ششم، سنگین‌ترین تهاجمات را متوجه قانون اساسی و ارکان آن کردند، اما نتیجه امر چیزی جز شکست مفتضحانه در برابر نظام و سلب اعتماد مردم از آنان نبود.
اکنون هم این گروه‌ها در تحلیل‌های خود به قانون اساسی اعتقاد و التزام دارند، ندارند و مطابق آنچه در بیانیه کنگره سازمان مجاهدین انقلاب عنوان شده، اصلاح‌طلبان رادیکال نیز همان انتقاداتی را مطرح می‌کنند که گروه‌های اپوزیسیون نسبت به قانون اساسی به ویژه درباره نهادهای تضمین کننده «اسلامیت نظام» وارد می‌دانند، منتهی آنها مقطع کنونی را «زمان مناسب» برای تغییر قانون اساسی نمی‌بینند و استراتژی آنها این است که قبل از تغییر ساختار حقوقی نظام یا همان قانون اساسی باید ساختار واقعی قدرت یعنی نهادها و شخصیت‌ها و ارکان نظام را تضعیف نمود تا با تضعیف این ارکان، زمینه برای تغییر قانون اساسی در جهت دموکراتیک شدن (و در حقیقت خالی شدن نظام از محتوای دینی) فراهم شود.
اما محور دوم انتقادات اپوزیسیون بر اصلاح‌طلبان دوم خردادی یعنی «به صحنه نیاوردن مردم» نیز انتقادی سست و بدون توجه به واقعیات است.
تحلیل گروه‌های اپوزیسیون فرصت‌طلب خارج نظیر بریده‌های حزب توده، فداییان خلق (اکثریت) و اتحاد جمهوریخواهان که قبلا از اصلاح‌طلبان به شدت حمایت می‌کردند، این است که رای 20 میلیونی به خاتمی در دوم خرداد 76 و رای مردم به اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس ششم، در حقیقت «نه» به نظام بود و اصلاح‌طلبان می‌بایست با استفاده از این ظرفیت در مواقع حساس مردم را به صحنه آورده و از این طریق نظام را در معرض فشار جدی قرار می‌دادند.
اما آنها این کار را نکردند و موجب انفعال و شکست اصلاحات شدند.
گروه‌های اپوزیسیون داخل نظیر نهضت آزادی و ملی – مذهبی‌ها نیز مشابه چنین تحلیل را در نقد عملکرد اصلاح‌طلبان معرفی می‌کنند. ابراهیم یزدی سرکرده گروهک نهضت آزادی در مصاحبه‌ای که پس از انتخابات مجلس هفتم در 19 اردیبهشت ماه با خبرگزاری ایلنا انجام داده است، می‌گوید:
«یک سال پس از دوم خرداد به آقای خاتمی گفتیم یک فراخوان بگذارد و مردم را به میدان آزادی دعوت کند. پیش‌بینی هم کردیم که یک میلیون نفر بیایند. اگر آقای خاتمی این کار را می‌کرد، امروز وضعیت به گونه‌ای دیگر بود.»
در اینکه بحث چهره‌های متعهد به انقلاب و نظام چون خاتمی و کروبی با عناصر رادیکال و تجدیدنظر طلب دوم خردادی متفاوت است، شکی نیست و عملکرد این چهره‌های شاخص به خوبی نشان داده که هرگز به دام پیشنهادات و القائات، ساختارشکنانه گروه‌های معاند و اپوزیسیون نمی‌افتند، بلکه در برابر این القائات ایستادگی هم می‌کنند.
اما در این اظهارنظر، سرکرده گروهک نهضت آزادی ظاهراً به دلیل شوک‌های شدید ناشی از انتخابات شوراها و مجلس هفتم، دچار کم‌حافظگی تاریخی شده است؛ چون دقیقاً در اولین سالگرد دوم خرداد، یعنی 2 خرداد 77، پس از یک تبلیغات وسیع و حجیم مطبوعاتی یک راهپیمایی از میدان ولیعصر(عج) تا دانشگاه تهران ترتیب داده شد که اتفاقاً سخنران تجمع پایانی آن هم شخص آقای خاتمی بود. با این وجود علی‌رغم آن همه تبلیغات و در احساسی‌ترین مقطع پس از دوم خرداد، در خوشبینانه‌ترین گمانه‌زنی‌ها، حداکثر 20 هزار نفر در این راهپیمایی شرکت کردند.
از این که بگذریم، یکی از اصلی‌ترین استراتژی‌های اصلاح‌طلبان دوم خردادی، راهبرد موسوم به «فشار از پایین، چانه‌زنی در بالا» بود که از سوی سعید حجاریان ارایه شد که معنای آن دقیقاً به صحنه آوردن مردم برای فشار به نظام بود. اما حرکت‌های بعدی اصلاح‌طلبان جهت حرکت بر مبنای این راهبرد، منتج به شکست‌های بزرگی برای آنها شد. تقریباً تمامی فراخوان‌ها و دعوت به صحنه‌ها از سوی اصلاح‌طلبان رادیکال با بی‌اعتنایی و بی‌توجهی مردم مواجه شد.
از تبلیغات احساس‌گرایانه مطبوعات زنجیره‌ای در راستای به صحنه کشاندن آشوب‌های پس از شبه کودتای 18 تیر 78 تا تلاش مشترک رادیکال‌های اصلاح‌طلب و ضد انقلاب داخلی و خارج برای وسعت بخشیدن و فراگیر نمودن اغتشاشات اواخر خرداد و اوایل تیر 82 تا درخواست رسمی و عاجزانه از مردم و جوانان و دانشجویان برای اعلام حمایت از تحصن 26 روزه نمایندگان رد صلاحیت شده در آستانه انتخابات مجلس هفتم، نتیجه‌ای که به دنبال داشت، بی‌توجهی، بی‌اعتنایی و حتی بی‌اعتمادی مردم به اصلاح‌طلبان بود. بی‌اعتنایی مردم به این مورد اخیر یعنی تحصن نمایندگان مشارکتی چنان آشکار و در عین حال سنگین و درهم کوبنده بود که حتی متعصب‌ترین لایه‌های هوادار اصلاحات و حامیان خارجی آنها نیز از شدت بی‌پایگاهی اصلاح‌طلبان شوکه شدند.
سوال اصلی خبرنگاران رسانه‌های غربی که برای پوشش تحصن نمایندگان مشارکتی، سرازیر خانه ملت شده بودند، این بود: پس مردم کجا هستند؟!
البته آنها چند روز بعد پای صندوق‌های رای انتخابات مجلس هفتم و حضور حماسی و میلیونی ملت، پاسخ خود را گرفتند و بدین‌ترتیب دست خالی اصلاح‌طلبان رادیکال و پوشالی بودن تهدیدات آنها برای به صحنه آوردن مردم بر همگان رو شد.
چندی بعد سعید حجاریان، مبتکر تئوری «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا» در مصاحبه‌ای صراحتاً به شکست اصلاح‌طلبان برای کشاندن مردم به صحنه اعتراف و اعلام کرد که می‌بایست زمان ترور من حداقل یک میلیون و زمان تحصن نمایندگان حداقل 5/3 میلیون نفر به خیابان‌های تهران می‌ریختند تا اصلاحات به اهداف خود می‌رسید.
پس از انتقاد اپوزیسیون و اصلاح‌طلبان مبنی بر عدم استفاده از ظرفیت‌های مردمی و به صحنه نکشاندن مردم برای فشار به نظام، نقد درست و مبتنی بر تحلیل واقعی نیست. اصلاح‌طلبان خواستند ولی نتوانستند!
اما به راستی چرا چنین اتفاقی نیفتاد؟ برخی از اصلاح‌طلبان رادیکال در پاسخ به این سوال به جای نقد عملکرد خود، مردم را متهم می‌کنند. پس از انتخابات دومین دوره شوراها که عدم اقبال مردم، شکست سنگینی را متوجه تندروهای دوم خردادی کرد، تنبل‌ترین نماینده مجلس ششم از فراکسیون مشارکت یعنی بهروز افخمی، در نطقی عصبی، مردم ایران را به تنبلی و لوس بودن متهم کرد و از مردم به دلیل یاری نکردن اصلاح‌طلبان در انتخابات انتقاد کرد. اخیراً و پس از شکست سنگین اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس هفتم و بی‌توجهی مردم به خواسته‌های افراطی آنان در جریان حوادث مربوط به این انتخابات، سعید شریعتی، یکی از اعضای شورای مرکزی حزب مشارکت، در یک بحث به اصطلاح جامعه‌شناختی، مردم ایران را به «خودخواهی»، «محافظه‌کاری»، «بی‌مسئولیتی»، «ریاکاری» و صفات مذمومی از این دست متهم کرده و این صفات را عامل عدم مشارکت آنها برای دفاع از اصلاحات بیان کرده است.
اما حقیقت این است که «تنبلی»، «لوس بازی»، «خودخواهی»، «بی‌مسئولیتی»، «ریاکاری»، و علاوه بر اینها «موج‌سواری»، «بی‌لیاقتی»، «انحصارطلبی»، «تکبر و نخوت سیاسی»، «فریبکاری»، «پنهان‌کاری»، «دروغگویی»، و... نه صفات و ویژگی‌های مردم ایران، بلکه مختصات اصلی جریان مدعی اصلاحات و حامیان داخلی و خارجی آنان است.
مردم ایران به خوبی نشان داده‌اند که در زمره مسئولیت پذیرترین، فداکارترین، صادق‌ترین، لایق‌ترین، فهیم‌ترین و شجاع‌ترین مردم جهانند و این صفات پسندیده را نه با شعار و حرف، بلکه در کوران حماسه‌های عظیم و تابناکی چون انقلاب اسلامی، هشت سال دفاع مقدس و پیش و پس از این رو حماسه بزرگ با عمل خود ثابت کرده‌اند.
مردم ایران به هرکسی که مبتنی بر اعتقادات و هویتشان صادقانه آنها را به میدان عمل برای دفاع از استقلال و آزادی، شرافت، ناموس و منافع کلان کشور فرا بخواند دست یاری می‌دهند و تا پای جان با او همراهی می‌کنند، اما اگر کسی یا گروهی بخواهد مزدورانه و برای منافع شخصی و حزبی از اعتماد آنها سوءاستفاده کند، به راحتی آن اعتماد نخستین را به تنفر و رویگردانی تبدیل می‌کنند تا سوءاستفاده‌گران از همان فواره‌ای که بالا رفته‌اند، با فضاحت و رسوایی بر زمین فرو افتد و اتفاقاً اگر قرار است اصلاحات دوم خردادی و اصلاح‌طلبان رادیکال مورد نقد قرار گیرند، باید براساس همین تحلیل و از همین زاویه صورت گیرد.
عامل شکست اصلاح‌طلبان رادیکال،‌ خارج نشدن از چارچوب قانون اساسی یا عدم استفاده از پتانسیل مردمی نبود؛ چرا که اتفاقاً خواستند ولی نتوانستند.
آنچه موجب شکست پروسه اصلاحات شد، ناهماهنگی اجزای مختلف این پروسه در حوزه‌های مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اخلاقی، اجتماعی و... با هویت، اعتقادات، تمایلات و مطالبات مردم ایران بود.
پروسه اصلاحات خود بنیاد، تئوری و برنامه‌ای نداشت. آنچه بنام اصلاحات در عرصه عمل تحقق یافت، تلاش برای استحاله تدریجی و حذف گام به گام اسلامیت نظام در عرصه سیاست داخلی، تسلیم کردن کشور به نظم نوین جهانی و برقراری روابط نابرابر گذشته میان ایران و سلطه‌گران جهانی در عرصه سیاست خارجی، در هم شکستن بنیان‌های اخلاقی جامعه و تضعیف نهاد خانواده به بهانه استیلای مدرنیته در عرصه اجتماعی، تضعیف ارزش‌ها و باورها و اعتقادات دینی مردم در عرصه فرهنگی و بالاخره اجرای نسخه‌های لیبرالی و سرمایه‌سالارانه و افزایش دهنده شکاف طبقاتی در عرصه اقتصادی بود.
و این، چیزی نبود که با زیرساخت‌های فکری، اعتقادی، تاریخی، فرهنگی و اجتماعی مردم ایران همخوانی داشته باشد. از این رو به هر میزان چهره واقعی پروسه اصلاحات آشکارتر شد، اعتماد مردم به رهبران و عاملان اجرای این پروسه کمتر و کمتر گردید تا به امروز که دیگر کوس شکست اصلاح‌طلبان رادیکال، نه در ایران که در سرتاسر دنیا به صدا درآمده است. اصلاحات آمریکایی مرد، زنده‌باد اصلاحات انقلابی!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات