شبهه اول : مبنای عقلی ضرورت امامت، ناسازگار با خاتمیت
امامت مکمل نبوت و اصل خاتمیت است، اما برخی از اهل سنت و بعضی روشنفکران در سالهای اخیر درصدد متعارض نشان دادن این دو اصل با یکدیگر برآمدند که این شبهه خود به شبهه های متعدد تحلیل می شود که اینک به دلیل اهمیت به تحلیل و نقد شبهات آن می پردازیم:
شبهه اول در صدد القای این توهم آن است که بنابر توجیه فلسفه خاتمیت از طریق بلوغ عقلی مردمان صدر اسلام، لازم می آید که دیگر به اصل امامت و وجود امام معصوم بعداز پیامبر نیازی نباشد، چراکه عقل مسلمانان و حداقل عقل نخبگان می تواند جایگزین اصل امامت گردد که این رویکرد به خاتمیت موجب عرفی شدن دین می گردد. به دیگر سخن، توجیه فلسفه خاتمیت با تمسک به بلوغ عقلی، با مشرب اهل سنت سازگاری دارد تا مذهب تشیع: "پذیرش این تفسیر از ختم نبوت و گونه شیعه آن، بدین صورت که، انقطاع وحی علامتی از رشید شدن بشریت تحت تعالیم پیامبران است و زان پس بشر قادر است به مدد چراغ عقل راهی را ادامه دهد که انبیاء آن را طی کرده و به گامهای خود هموار کرده اند، طریق دیگری برای عرفی شدن شریعت است".(از شاهد قدسی تا شاهد بازاری، ص 82) برخی با مقایسه رای شهید مطهری در تکامل و بلوغ فکری مردم از یک سو و تفسیر امامت به حافظ شریعت و مرجع شناسایی اسلام از سوی دیگر، آن دو را ناسازگار وصف می کنند: "وقتی مردم به حدی از رشد و بلوغ فکری و عقلی رسیده اند که می توانند برنامه هدایت و سعادت خود را یکجا تحویل بگیرند و در پرتو اجتهاد کلیات وحی را تفسیر و توجیه کنند، چه نیازی به مرجع تفسیر دین و شناخت اسلام دارند." (حجت الله نیکویی، تئوری امامت در ترازوی نقد،ص13)
تحلیل و بررسی
در تحلیل شبهه فوق باید گفت که اولا: مقصود از بلوغ عقلی مردمان صدر اسلام، نه نیل آنان به مقام تخصص در دین شناسی و تفسیر قرآن، بلکه مقصود استعداد و تکامل آنان در صیانت کتاب آسمانی از آفت تحریف و حفظ و انتقال صحیح آن به نسل های بعدی است، با این وصف که در پرتو تعلیمات پیامبر(ص) به مرتبه ای از دانش و فهم دین و قرآن رسیده و نسل آنان نیزبر تربیت و ظهور دین شناسان امثال سلمان، کمیل و مقداد مستعد است، با این وجود به دلیل عدم عصمت مردم و همچنین عالمان، احتمال خطا و تفسیر ناصواب از دین در صدر اسلام به صورت احتمال بالا وجود داشت، چرا که در آن دوره مبانی و اصول مسلم و ثابت دین هنوز منقح، مدون و مضبوط بود، لذا به وجود یک مرجع علمی دینی معصوم به نام"امام" احساس نیاز می شد. بر این اساس تا تدوین و تنقیح اصول و مبانی دینی نیاز به امام و مرجع دینی معصوم کاملا محسوس و ضروری است تا حداقل اصول و مبانی دین خاتم مصون از خطا باقی بماند.
تفاوت صدر اسلام با عصر غیبت
اشکالی مطرح است بدین مضمون که: "مگر در هنگام اجتهاد (ارجاع جزئیات به کلیات) امکان خطا رفع می شود و احتمال استنباط غلط از بین می رود؟ مسلم است که پاسخ منفی است. پس با این حساب اجتهاد نیز نیاز به عصمت دارد و غیر معصوم حق اجتهاد ندارد، اما آیا این را می پذیرید؟".( حجت الله نیکویی، تئوری امامت در ترازوی نقد،صص 11 و 12) این اشکال که نیاز به مرجع دینی معصوم در هر دوره مثل دوره غیبت و اجتهاد نیز لازم است، چرا که در اجتهاد نیز احتمال خطا وجود دارد، اشکالی موجه نیست، برای اینکه در عصر غیبت احتمال خطا نه در اصول و مبانی دین که در فروع و جزئیات است که خطای آن به اصل دین آسیب وارد نمی کند و قیاس آن دو قیاس مع الفارق است.
شهید مطهری در تبیین چگونگی بلوغ عقلی مردم برای توجیه خاتمیت به مراتب آن اشاره نمی کند، اما به اشکال منافات آن با اصل امامت متفطن بود، لذا برای پاسخ از اشکال به مرجعیت علمی امام و حل اختلاف دینی اشاره می کند که مسلمانان و نخبگان از حل آنها ناتوان هستند و از اینجا معلوم می شود که منظور شهید مطهری بلوغ نسبی مسلمانان صدر اسلام بوده است، چنان که می گوید: "یک سلسله اختلافات و تفرق ها، تشتت ها و مذهب های مختلف و گوناگون در شریعت ختمیه پیدا می شود، باید یک شاخص وجود داشته باشد که اگر مردم در این مذاهب گوناگون که اینها را اهواء آرا و تعصب ها ایجاد کرده است، بخواهند بفهمند که حق چیست بروند به سراغ او... علمای امت می توانند در کار دعوت و تبلیغ و ترویج جانشین پیغمبران باشند، اما نمی توانند مرجع حل اختلافات باشند." (خاتمیت، ص53)
به دیگر سخن تنها بلوغ و تکامل عقلی مخاطبان اسلام منافاتی با اصل امامت ندارد بلکه استعداد و تکامل فکری به معنای فوق شرط و مقدمه بهره گیری از وجود امام است، چرا که در صورت عدم رجوع مردم و یا عالمان دین به امام برای تفسیر متشابهات و حل اختلافات دینی، این امر یا از جمود فکری و خشک شدن اندیشه دینی در جامعه حکایت می کند یا بیانگر جهالت مردم و عالمان دین به اصل امامت و عدم درک نیاز رجوع به امام در حل مسائل دین است، که هر دو فرض نشانگر عدم بلوغ فکری و عقلی مسلمانان صدر اسلام است که در این صورت اصل امامت ثمر بخش نخواهد بود. پس برای توجیه خاتمیت از طریق اصل امامت نیز باید به بلوغ فکری- هر چند نسبی- مسلمانان صدر اسلام ملتزم شویم.
سخن آخر اینکه بلوغ عقلی نه ملاک منحصره توجیه خاتمیت بلکه یکی از ملاک ها و دلایل است که در عرض دلایل دیگر از جمله اصل امامت قرار دارد که مجموع آن دلایل، اصل خاتمیت را توجیه و تبیین می کند.
تبیین و تدقیقی دیگر: با توجه به نکات پیش گفته در شماره های قبل میتوان دلایل و عرصههای ضرورت امامت بعد از نبوت را چنین تبیین کرد: الف- هدایت مردم: با توجه بهاینکه امامان معصوم از دیدگاه شیعه دارای مقام ولایت و امامت هستند، بعد از رحلت پیامبر (ص) هدایت مردم و ادامه رسالت و تبلیغ اسلام را به عهده میگیرند و با حضور شخصیتی مانند حضرت علی(ع) به عنوان (ولی کامل) بعد از رحلت پیامبر(ص) به تجدید نبوت نیازی نبود و در حقیقت مقام ولایت آن حضرت مافوق مقام نبوت است. لذا، سئوال از فلسفه عدم بعثت و یا تفسیر خاتمیت به نازایی طبیعت از تولد انسانهای کامل، از غفلت و نادیده انگاشتن مقامهای معنوی امامان نشئت میگیرد.
ب- مرجعیت دینی: یکی از شئون نبوت ابلاغ وحی آسمانی به مردم و تبیین و تفسیر صحیح و ناب از آن برای مخاطبان بود اماقبل از رحلت آن حضرت، احتمال ارائه قرائتهای متنوع و ناصواب از دین در حد صفر بود، اما بعد از رحلت آن حضرت، احتمال ارائه قرائتهای متنوع و ناصواب از دین، احتمال بالایی داشت و با رسوخ تفاسیر و بدعت و تحریفهای ناصواب در آخرین کتاب و شریعت آسمانی، اصالت آن و در نتیجه اعتبار آن مخدوش میشد، ازاین رو تعیین یک مرجع علمیمعتبر و معصومانه ضروری مینمود. مقام و شان امامت در اسلام به چنین نیازی پاسخ میدهد. (مرتضی مطهری ، خاتمیت، ص 53؛ جعفر سبحانی، الهیات، ج 3 ، ص 507)
ج- عدم بلوغ کامل عقلی مخاطبان: یکی از فلسفههای خاتمیت نبوت پیامبر اسلام (ص) تکامل و بلوغ عقلی مسلمانان صدر اسلام بود که در پرتو بلوغ آنان موفق شدند کتاب آسمانی را حفظ و به صورت اصیل و ناب به نسلهای بعدی منتقل نمایند لکن نکته قابل توجهاینکه چون مردم شبه جزیره عربستان از نظر تعلیمات و علوم نظری مانند فلسفه، تفسیر و کلام در حد پایین بودند، بر شناخت و فهمآیات متشابه و همچنین بواطن و لایههای ژرفای قرآن قادر نبودندو لذا به وجود امام و مرجع و مفسر معصوم قرآن نیاز افتاد. ظهور فرقههای مختلف دینی شاهد تفاسیر و قرائتهای مختلف و ناسره از قرآن است که با تمسک به ظاهرآیات موجب تشتت مسلمانان شدند.اینجا میتوان به فرقه (مجسمه) مثال زد که به تجسم خداوند - العیاذ بالله - معتقدند، (ر.ک : ابوالحسن اشعری، مقالات الاسلامیین ، ج 1، ص 281؛ شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 96) همچنین اکثریت قریب به اتفاق اهل سنت به رویت خداوند با چشم ظاهری در قیامت اعتقاد میورزند.(ر.ک : امام جوینی، کتاب الارشاد، ص 164؛ عبدالقاهر بغدادی، کتاب اصول الدین ، ص 55) اما تشیع به دلیل پیوستگی با امام معصوم از چنین آموزههایی مبراست. نکته دیگراینکه در حوزه معرفتی و تفسیری نیاز به مرجع و امام معصوم همیشه لازم است و دیگران به دلیل فقدان عصمت محتمل خطا هستند. امامان توانستند مبانی و اصول لازم دین شناسی را به مخاطبان القا و با تربیت مفسران و متکلمان برجسته همچون هشام، نیاز به امام در عصر غیبت را کاهش دهند. آنان توانستند با تحویل مبانی و اصول دین به صورت ناب به جامعه، از ابتلای آموزههای دینی به آفت تحریف و بدعت جلوگیری کنند.
د-تشریع احکام فرعی: پیامبر اسلام(ص) در مدت کوتاه نبوت خویش یعنی بیست و سه سال، به دلیل گرفتاریهای مختلف پیش گفته، موفق به تبیین تمامی احکام جزئی و فرعی اسلام و ثبت و ضبط دقیق و شفاف احکام تبیین شده نگشتند، همچنین با مرور زمان اسلام در برابر بعضی سئوالها و چالشها مواجه میشد که حکم آن را نمیتوان از قرآن و سنت پیامبر(ص) در یافت کرد،این خلاء قانونی و تشریعی برای دین مدعی خاتمیت، جاودانگی و جامعیت پذیرفتنی نیست. اسلاماین کاستی را از طریق اصل امامت مرتفع کرده است و با توجه به مقام علمیو الوهی امام پاسخ معضلات قانونی و تشریعی جدید را میدهد.(شیعه در اسلام،ص80؛ مصباح یزدی، آموزش عقاید، ج1و2،ص350 و 351)
ه- تشکیل حکومت دینی: دینی که مدعی جاودانگی و جامعیت در عرصههای فردی و اجتماعی و سیاسی است، نمیتواند به مسئله حکومت توجه نکند چراکه اهرم قدرت و حکومت در تعیین مسیر هدایت جامعه و تربیتاندیشمندان و عالمان دین و تعیین سمت فکری آنان نقش بسزایی دارد. براین اساس اسلام به حکومت و شخص حاکم به عنوان متمم و مکمل حیات خود و صیانت دین از آفت انحراف و تحریف نگاه ویژهای خواهد داشت. با مفروض گرفتن ضرورت توجه دین به مسئله حکومت و حاکمیت بحث بعدی تعیین حاکم خواهد بود. از آنجا که در اسلام مسئله دین و حکومت ادغام شده است و داستان تز جدایی دین از سیاست "سکولاریسم" در آن جایی ندارد، لذا شخصیتی که دارای مرجعیت علمیو دینی و نیز دارای ولایت معنوی است، چنین فردی نیز عهده دار حکومت و حاکمیت دینی خواهد بود، چراکه با وجود مرجع مطلق دینی و علمیو مقام ولایت مطلقه به فرد دیگری نوبت نمیرسد؛ علاوهاینکه تقدیم مفضول و مرجوح بر فاضل و راجح لازم میآید، بلکه با تقسیم و تفکیک شئون و مسئولیت مثل سپردن امور سیاسی و اجتماعی و رهبری کشور به فرد دیگر امکاناین وجود دارد که به دلیل عدم عصمت چنین حاکمیوی قلمرو فعالیت مرجع علمیو دینی تعیین و تفکیک شده را تحدید یا سلب نموده و به جای آن نماینده دلخواه خود را قرار دهد، دراین صورت نقض غرض لازم میآید وآیین خاتم و جاودان به اهداف خود نایل نخواهد شد. پس یکی از فلسفههای ضرورت امامت تشکیل حکومت ناب دینی است تا در پرتو آن دین در عرصههای فردی و اجتماعی به رشد و بالندگی خود به صورت خالص ادامه دهد.