1) منظور از غرب
تعریف واژگان کلیدی در یک بحث، از ضرورتهای روشی و متدیک پژوهش است. غفلت از تعریف شفاف واژگان یا ابهام و اجمال در آن، باعث انحراف در طرح مسأله و اشتباه و نقص در نتایج آن میشود. تعریف شفاف واژگان بهویژه در موضوعاتی که پیچیده و دارای ابعاد گوناگونی بوده و تمایز جزییات آن بسیار کم و ناچیز مینماید، از ضرورتی دوچندان برخوردار است. موضوع غرب بهدلیل اشتمال و گستردگیاش از یکسو، و پیچیدگی و تورمش از سوی دیگر، از آن دسته موضوعاتی است که لازم است بهصورت شفاف تعریف شود. در ادبیات رایج اعم از علمی و عمومی، واژه غرب در معانی ذیل بهکار گرفته میشود:
1) نخستین معنا و مفهومی که از واژه غرب به ذهن متبادر میشود و نسبتا هم رایج است، غرب جغرافیایی بوده که البته اطلاق غرب به غرب جغرافیایی، چندان هم بیوجه نیست؛ چراکه غرب به هر معنایی هم که لحاظ شود، دارای خاستگاه جغرافیایی در مغرب زمین است. رویکردهای فلسفی، تکنیکی، تمدنی و اندیشهای به غرب همه دارای خاستگاه جغرافیایی در مغرب زمین هستند. بهعبارت دیگر، بهلحاظ تاریخی، چیزی که امروزه آن را غرب مینامیم، مؤلفهها و عناصر اولیه آن در جغرافیای مغربزمین شکل گرفته است و همین امر باعث شده تا مؤلفهها و عناصر مؤخره آن نیز در ارتکاز برخی افراد به مغربزمین منتسب شوند.
2) کسانیکه اندک مطالعه و تأملی درباره غرب دارند، به وضوح درمییابند که جغرافیای مغرب زمین بسیار تنگتر از آن است که بتواند مفاهیمی را که امروزه در ذیل غرب جای میگیرند، در بر بگیرد. از اینرو، برخی از افراد، غرب اندیشهای و فکری را جایگزین غرب جغرافیایی کردهاند. طبیعتا غرب بهمثابه منظومهای اندیشهای، هرچند نمیتواند بدون موطن جغرافیایی باشد، اما مفهومی فراختر از غرب بهمثابه یک جغرافیاست. بر این اساس، هم میتوان جغرافیایی را در مغربزمین یافت که مصداق غرب اندیشهای نباشد و هم میتوان جغرافیایی را در مشرقزمین یافت که مصداق غرب اندیشهای باشد.
3) با تأمل بیشتر در مفاهیم و ابزاری که در خدمت آن چیزی هستند که آن را غرب مینامیم، درمییابیم که غرب را ـ هرچند هم که مشتمل بر فکر و اندیشه باشد ـ نمیتوان به ساحت فکر و اندیشه تقلیل داد. اینکه اجزای غرب با فکر و اندیشه بهوجود آمدهاند و درون آنها فکر و اندیشه مستتر است، نمیتواند دلیل این شود که همه آن را بتوان به فکر و اندیشه تقلیل داد. بهعبارت دیگر، غرب چیزی بیش از ارسطو و افلاطون و آگوستین و آکویناس و دکارت و کانت و هگل و مارکس و سارتر و... هست. به همان میزان که این اشخاص و اندیشههایشان غربی است، بنز سواری و ساختمان آسمانخراش و فوتبال و هالیوود و... نیز غربیاند. پس باید غرب را بهصورت یک مجموعه تعریف کرد؛ مجموعهای که شامل اندیشه، ادبیات و هنر و ابزار محسوس (تکنولوژی) است. در این صورت، باید غرب تمدنی را جایگزین غرب جغرافیایی و اندیشهای کرد.
این سه تلقی از غرب مانعهالجمع نیستند، بلکه غرب تمدنی میتواند جامع آنها باشد؛ چراکه هم در آن اندیشه نهفته است و هم حوزههای تمدنی درون یک جغرافیای مشخص شکل میگیرند. از همین روست که غرب بیآنکه در ذهنیت ایرانی تفکیک به جغرافیا، اندیشه و تمدن شده باشد، در هر سه معنی استفاده میشده. اما آنچه برای عنصر ایرانی مهم تلقی شده غرب تمدنی بوده است؛ چراکه رفتار افراد در درون تمدنها جلوه مییابد و ایرانیان نیز در برابر همین رفتار اروپاییان بوده که مجذوب یا مرعوب میشدند.
2) غرب جدید؛ مسأله یا مانع؟
ما تاریخ مشترکِ اندکی با غرب داریم و این مقدار تاریخ مشترک نمیتواند باعث شود تا غرب برای ما مسأله باشد. با این همه، پس چرا ما درباره غرب میاندیشیم، سخن میگوییم، مینویسیم و...؟ غرب مسأله ما نبوده و نیست؛ چراکه غرب، هدف، غایت و افق ما نیست. اینکه چرا ما درباره غرب میاندیشیم، بدین علت است که غرب مدتی است "غیر " و "مانع " ما شده است. ایران اسلامی از ابتدای اسلام تاکنون در هر دورهای با غیریتی خاص مواجه بوده است:
1) زرتشت و شبهدینهای ایرانی: در صدر اسلام، ایرانیان برای احراز هویت جدیدی که از اسلام گرفته بودند، لازم بود تا به نفی و رد زرتشت ـ دینی که قبلا بر آن میزیستند ـ بپردازند. نفی زرتشت هرچند تمامعیار و کامل نبود و مدتها به طول انجامید تا همه یا اکثریت مطلق ایرانیان به اسلام گرویدند، اما هویت اسلامی به همان میزانی که شکل گرفته بود، کفایت میکرد تا هم زرتشت و هم شبهدینهایی که افرادی چون بهآفرید، سنباد، مازیار، بابک، استادسیس و... را آوردند به مدد آن نفی کنند.
2) اندیشههای یونانی: نخستین معارف خارجی که نسبتا بهطور گسترده وارد جهان اسلام شد، اندیشههای یونانی بود. البته جهان اسلام با این اندیشهها با روی باز برخورد کرد. دارالترجمههای متعددی در جهان اسلام تأسیس و بهکار ترجمه آثار یونانی مشغول شدند. اندیشمندان جهان اسلام باید نسبت خود و اسلام را با این اندیشهها تبیین میکردند. آنها از خارج وارد اسلام شده بودند و اکثرا دارای منشأ غیر وحیانی بودند. تصرف عالمانه فیلسوفان اسلامی از جمله فارابی در این اندیشهها بهگونهای که منجر به تأسیس فلسفه اسلامی و تلفیق میمونی از عقل و وحی شد، گذار عنصر ایرانی از اندیشههای یونانی را ـ که در این قرون، غیریت هویت اسلامی قرار گرفته بود ـ رقم زد.
3) اندیشه و فرهنگ بودایی ـ مغولی: از اوایل قرن هفتم، جهان اسلام در بسیاری از نقاط شرقی خود مورد تاخت و تاز لشکریان مغول قرار گرفت که البته عامل ابتدایی این تاز و تاخت، خلیفه مسلمین و نه خاقان مغول بود. مغولها نهایتا پس از قریب به نیم سده جنگ و خونریزی، موفق به فتح بغداد و سقوط سلسله بنیعباس شدند و پس از آن قریب به دو قرن در ایران حکومت کردند. در این دو قرن، بودیسم غیریت هویت اسلامی ما بود و عنصر ایرانی با نفی آن باید به اثبات خود میپرداخت. این جنگ ظریف هویتی میان اسلام و بودیسم نهایتا با اسلام آوردن خاقان مغول منجر به غلبه اسلام شد.
4) تسنن عثمانی: تا قبل از قرن دهم قمری در ایران، شیعه در حاشیه تاریخ و سیاست و قدرت قرار داشت و با روی کار آمدن صفویها از حاشیه به هسته آمد. هرچند با سقوط بغداد در 656 ق توسط هلاکوخان، بند تعلق ایران به امپراتوری عباسی بریده شد، بهرغم این، جوامع اسلامی تمایل داشتند همچنان تحت لوای یک خلیفه مرکزی ـ که پس از عباسیها عثمانیها با مرکزیت ترکیه امروزی داعیهدار آن بودند ـ باشند. اما صفویها داعیه استقلال از عثمانیها را داشتند و این داعیه را تحت لوای مذهب تشیع در برابر مذهب تسنن (مذهب عثمانیها) مطرح کردند. غیریت ایرانیها در این مقطع، تسنن بود و آنها هویت خود را از طریق نفی تسنن باید به اثبات میرساندند.
5) غرب جدید: ظهور صفویه ـ که میتوان آن را رنسانس شیعی نام نهاد ـ تقریبا همزمان با رنسانس غربی است. غربِ پس از رنسانس، دیری نپایید که ارزشهای خود را به سراسر دنیا صادر کرد. محمل اساسی این ارزشها تکنولوژی غرب بود که مدت زمان زیادی لازم بود از ورودش به سرزمینهای دیگر بگذرد تا مردم آن سرزمینها آن را حامل فرهنگ تلقی کنند. عنصر ایرانی نیز بالأخره دانست که تکنولوژی غرب خنثی نیست و حامل ارزشهای غربی است. در قرون اخیر، غرب، غیریت هویت عنصر ایرانی است و عنصر ایرانی برای احراز هویت خود ناگزیر از نفی آن است.
هویت انسانی دو سویه دارد؛ سویه اثباتی و سویه سلبی. سویه سلبی هویت، نمیتواند مسأله دارنده آن باشد، بلکه مسأله هر صاحب هویتی، سویه اثباتی هویت آن است و سویه سلبی هویت، معمولا ساحت مانع بسط سویه اثباتی هویت است. سویه اثباتی هویت ما مسلمانان، خود اسلام است نه هر چیز دیگر غیر از آن. در این صورت، غرب نمیتواند مسأله مسلمان بما هو مسلمان شود. غرب، ساحت غیریت هویت ماست. ساحت غیریت، ساحتی است که دارنده یک هویت خاص درون آن قرار ندارد و نمیخواهد هم قرار بگیرد و البته تلاش میکند تا آن ساحت را فتح کرده و ضمیمه ساحت اثباتی هویتش قرار دهد.
این که یک پدیدهای مربوط به ساحت اثباتی یا سلبی هویت انسان باشد، بهطور مستقیم در نحوه و کم و کیف پرسش و پژوهش درباره آن تأثیر میگذارد. انسانها مسألههای خود را به تفصیل بررسی میکنند و موانعشان را در اجمال باقی میگذارند. عنصر ایرانی اگر غرب برایش مسأله میبود، آن را به تفصیل بررسی میکرد، اما از آنجا که غرب مانع بسط ساحت اثبات هویتش بوده، آن را در اجـمالش بررسی کرده است.
معمولا جریان روشنفکری این انتقاد را بر جریان دینی وارد میکند که از زمانه خود عقب است و با زمان پیش نمیرود. روشنفکران برای تأیید ادعای خود، مصادیقی از عدم هماهنگی عالمان دینی با مقتضیات غرب را ذکر میکنند، غافل از اینکه این نحوه استدلال و مثال آوردن در حق کسی رواست که حقیقتا غرب، زمان و زمانه وی باشد و این اتفاق تنها برای کسی میافتد که غرب، مسألهاش باشد. برای یک عالم دینی، اساسا غرب، مسأله نیست، اسلام مسأله و غرب، ساحت مانع بسط اسلام است. با این حساب، آنچه برای یک عالم دینی روا و شایسته است، اینکه اسلام را به تفصیل برساند و غرب را در اجمالش فهم کند. عکس این قضیه در مورد خود روشنفکران غربگرا صادق است؛ روشنفکران غربگرا کسانی هستند که غرب مسأله آنهاست. چنین اشخاصی باید تلاش کنند غرب را به تفصیل برسانند و اسلام را در اجمالش رها کنند.
جریان دینی ـ که به غرب نه بهمثابه ساحت اثبات هویت خود، بلکه بهمثابه ساحت مانع بسط اسلام مینگرد ـ تنها آن دسته از مسائل غرب را بررسی میکند که در نقطه تماس با اسلام قرار میگیرند و ضرورت کاوش و تأمل در غیر این نقاط تماس، برای آن ناتمام است. چنین رویکردی به غرب، از دو زاویه با رویکرد روشنفکری بدان متفاوت است: اول اینکه نقاط تماس بحث اسلام و غرب (که دغدغه جریان دینی است)، با نقاط تماس بحث غرب و اسلام (که دغدغه جریان روشنفکری است)، متفاوت است و ضرورتا یکی نیستند؛ دوم اینکه در همان نقاط تماس، جریان دینی، اسلام را به تفصیل و غرب را به اجمال و جریان روشنفکری، غرب را به تفصیل و اسلام را به اجمال بررسی میکند.
3) غربشناسی یا غربستیزی؟
بسته به اینکه از پسوندِ "شناسی " در واژه غربشناسی چه تفسیری ارایه بدهیم، نسبت غربشناسی با غربستیزی تغییر میکند: اگر از پسوندِ "شناسی " در واژه غربشناسی همان معنایی را فهم کنیم که از پسوندِ "شناسی " در واژههای خداشناسی، معادشناسی و امامشناسی فهم میکنیم، در این صورت، حداقل، فرآیند غربشناسی نباید مصداق غربستیزی باشد، هرچند ممکن است حتی در این فرض هم، نتیجه غربشناسی، غربستیزی شود. متقابلا اگر از پسوندِ "شناسی " در واژه غربشناسی همان معنایی را فهم کنیم که از پسوندِ "شناسی " در واژه شرقشناسی فهم میکنیم، در این صورت، حتی فرآیند غربشناسی هم عین غربستیزی است تا چه رسد به نتیجه غربشناسی.
در فرض اول، شناخت غرب آنگونه که هست، مدنظر قرار میگیرد و با این فرض، فرآیند شناخت اگر مشوب به حب و بغضها شود، اصل امکان شناخت زیر سئوال میرود. طبق این فرض، فرآیند شناخت باید عاری از هر گونه حب و بغض باشد و در این صورت، امکان ندارد که فرآیند غربشناسی عین غربستیزی باشد. اما در همین فرض هم بُعدی ندارد که نتیجه شناخت، به بغض نسبت به غرب ختم شود؛ یعنی غربشناسی تبدیل به غربستیزی شود.
در فرض دوم، در موضوع مورد پژوهش (یعنی غرب) و نیز در سوبژه و فاعل شناسا (یعنی ما)، شرایطی پیش آمده که مستغربین حتی اگر نخواهند از اصل "شناخت غرب آنگونه که هست " عدول کنند، انگار از قبل میدانند که نتیجه پژوهش بهگذار سوبژه از ابژه ختم میشود. بهعنوان مثال، در عصر ما، شرایط رو به انحطاط و زوال غرب از طرفی و شرایط بیداری و خودآگاهی فکری ـ سیاسی مسلمانان از طرف دیگر شرایطی را رقم زده که نتیجه پژوهش و مطالعه در نسبت اسلام و غرب را از قبل میتواند مشخص کند و در این صورت، پژوهش درباره غرب در این فرض، از آنجا که از ابتدا معلوم است که معطوف به نوعیگذار از آن میانجامد، در دل خود متضمن ستیز با آن است.
علاوهبر این، پژوهشها همواره با یک پرسش ابتدایی شروع نمیشوند، بلکه گاه در میانه یک فرآیند و از دل دهها پرسش و سئوال و بلکه بانگ و فریاد شروع میشوند. در پژوهشهایی که با یک پرسش ساده و از ابتدای یک پروسه شروع میشوند، بسیار طبیعی از پژوهشگر میتوان بیطرفی و عدم دخالت هرگونه حب و بغض را انتظار داشت. این در حالی است که در پژوهشهایی که در میانه یک فرآیند و از دل دهها پرسش و سئوال و بلکه بانگ و فریاد شروع میشوند، چنین مطالبهای حتی اگر غیرمعقول هم نباشد، نشدنی است. بهعنوان مثال، آیا میتوان از مردم کشوری مثل هندوستان درست در آن سالهایی که در استثمار انگلیس هستند یا از مردم کشور فلسطین، درست در آن زمانیکه در اشغال و تحت ظلم اسراییل هستند، بخواهیم درباره انگلیس و اسراییل پژوهش داشته باشید و از هر گونه حب و بغضی هم پرهیز کنید؟! چنین پژوهشی از میانه یک پروژه شروع شده و نمیتواند گرفتار حب و بغض نباشد. حتی اگر پژوهشگر واقعا هم بخواهد که از ورود حب و بغضش در پژوهش جلوگیری کند، او بهلحاظ روانی و شهودی قبل از پژوهش نتیجه را میبیند.
مسلمانان در مقام پرسش از نسبت خود با غرب جدید، همواره در شرایط فرض دوم قرار داشتهاند؛ چراکه آنها بهطرف غرب نرفتهاند، بلکه غرب بهطرف آنها آمده و این آمدن ـ هرچند در قالب شعار استعمار یعنی طلب عمران بوده ـ آمدنی خصمانه و چپاولگرانه تلقی شده و پژوهش مسلمانان درباره غرب جدید همواره مسبوق به این استثمار و چپاول بوده است.
باید توجه داشت که اسلام با مسلمانان متفاوت است. آنچه بهعنوان دیدگاه دین اسلام درخصوص ارتباط با دیگر فرهنگها و تمدنها، اصل اولی تعامل و گفتوگوست، اما همین اصل در شرایط ثانوی ـ شرایطی که فقه و شریعت تکلیف امور را معین میکنند ـ قابلتعطیلی است.