دروغهای بزرگ را با جزئیات میگویند
یکی از دوستان از مجلس آمد (ولی خودش نماینده نبود) گفت فلان نماینده از من سوال کرد و گفت این قضیه مرتاض چهارصد ساله چیست؟ راست است؟ من واقعاً تعجب کردم. گفتم جامعه اسلامی انقلابی که داعیه مبارزه با شرق و غرب را دارد و نظام غربی و شرقی را زیر سئوال برده است، نماینده مجلس هم تردید دارد و میگوید این مرتاض چهارصد ساله ماجرایش چیست؟ اصلا مگر میشود کسی 400 ساله شود؟ آنها برای این که خبرها را تاثیرگذار بکنند میگویند دو جور باید دروغ گفت که اثر کند: یکی این که باید دروغ بزرگ گفت، این حرف گوبلز است (رئیس تبلیغات نازیسم). دوم این که دروغ را با جزئیات بگویید. یعنی آنقدر جزئی بگویید که هرکس خبر را میخواند باور کند. بعد هم در خبرها نوشتهاند جالب این است که آن آقای مرتاض 400 ساله از ایران فقط یک نفر را به حضور میپذیرد. من اولش فکر میکردم که اینها جوک است ولی بعد دیدم که نه؛ بعضی آمدند به ما گفتند که این قضیه لابهلای درختان چیست؟
حتی یکی از آقایان وزرا به من گفت که ما در جلسهای خدمت مقام معظم رهبری نشسته بودیم یکی آمد گفت که یک همچنین ماجرایی است و ایشان در ماشین حالش به هم خورده است و گفته به من الهاماتی شده است. که آقا فرمودند که آقا این حرفها درست نیست.
نسبت دادن یک تاریخ خراب به پیامبران ظلم بزرگ به آنان است
من مثال زدم گفتم این که یک تاریخ خراب را به پیامبران نسبت بدهیم بزرگترین ظلم به پیغمبران است. مثلاً میگوییم تاریخ که این همه خرابی دارد پیامبران آمدند و کارهایشان را انجام دادند همان چیزی که میخواستند انجام شده و حاصلش این است. خب اگر این است پس نظام دینی به چه درد میخورد؟ بر عکس است ما باید فریاد بزنیم در عالم که حضرت عیسی کجا مدیریت کرده؟ کی مدیریت کرده؟ حضرت عیسی33 سال پیامبر بوده. در این 33 سال آیا مدیر هم بوده؟ چی دستش بوده؟ آیا اقتصاد در اختیار حضرت عیسی بوده؟ آیا سیاست در اختیار حضرت عیسی بوده؟ آیا اجتماع و فرهنگ در اختیار حضرت عیسی بوده؟
نتیجه این است که دسترسی مردم به حضرت عیسی از بین رفته. حضرت عیسی در جامعه دیگر نیست. مدیریت او وجود ندارد. من عرض کردم چرا به نام حضرت عیسی بنویسیم؟ اگر حضرت عیسی بود و مدیریت میکرد آن هم مدیریت جامع که فقط مال پیغمبران است و کس دیگری حق ندارد بگوید من مدیر جامع هستم و مال انسان کامل است وضع اینگونه بود؟ ما باید از ساحت قدس ائمه و پیامبران اینها را پاک کنیم. اینها دروغ است. اگر ما فکر کنیم که حضرت امام موسی کاظم(ع) که سالیان سال زندان بودند. مگر امام آمدند که زندان باشند؟ برخی از ائمه ما در جوانی امام شدند، هنوز میانسال نشده شهید شدند. چرا؟ چون نگذاشتند. اما شما فرض کنید آنها حضرت عیسی را نمیکشتند چه میشد؟ آیا حضرت عیسی سی و سه سالگی میرفت آنطرف؟ نه خیر میماند. میتوانست 300 سال باشد. که در این 300 سال نه فقط زنده است؛ بلکه یک مدیر جامع است که کار دستش است، اقتصاد دستش است، سیاست دستش است. جامعه چه میشد؟ اگر حضرت موسی 500 سال پیغمبر میبود که کار دستش بود آنگاه جامعه چه میشد؟ بعد آنجا من مثال زدم و گفتم شما یک وقت شک نکنید که 350 سال و 500 سال را من همینجوری میگویم، نه خیر این یک چیز طبیعی است. در قرآن آمده است: و لقد ارسلنا نوحا علی قومه فلبس فیهم الفه الا خمسین عاما فاخذهم الطوفان. پیغمبر یک سنی داشته، مبعوث شده، از زمان مبعوث بودن تا توفان 950 سال مردم را دعوت کرده بعد تازه توفان آمده و در روایات تا 2500 سال هم برای سن حضرت نوح گفتهاند. اصلا من راجع به حضرت نوح بحث نکرده بودم. بحث من این بود. حداقل دیگر قرآن وقتی میگوید 950 سال نمیتوانیم بگوییم که حدیث جعلی است. همین 950 سال را هم بپذیریم بس میشود. حضرت نوح هم همینطور بوده است. مگر حضرت نوح در این 950 سال که مردم را دعوت کرد اوضاع اقتصاد و سیاست و مدیریت جهان دست حضرت نوح بوده است که به حساب حضرت نوح میگذاریم.
اگر میگذاشتند جامعه ما الان چیز دیگری بود
جمهوری اسلامی 30 سال است که بر مسند قدرت نشسته است. مدیریت جامعه دستش است. به خدا این که الان دست ما، دست رهبر معظم انقلاب مدیریت هست همین قدرش هم دست پیغمبران نبوده است. من نمیدانم حضرت سلیمان مدیریت داشته یا نه ولی بقیه را میدانیم چهطور بوده است. همین الان نابسامانیهای جامعه ما را به رهبر عزیزمان منتسب میکنید؟ این ظلم نیست؟ رهبر چه میخواهد؟ خیلی جاها چه میشود؟ نه رهبر، آقای رئیسجمهور چه میخواهد؟ میگذارند؟ چه کار میکنند؟ ما نباید اینجوری فکر کنیم. ما در برابر مدعیان راهبری انسانها در دنیا که میگویند قبله آدمها غرب است داریم داد میزنیم. کسی گفته قبله آدمها غرب است؟ قبله آدمها اندیشه پاک دینی است که در نظام جمهوری اسلامی تازه دارد تکوین میشود. اگر دشمنان ما میگذاشتند، اگر جماعت میگذاشت، اگر خرافات میگذاشت، اگر حسادت و کینهها میگذاشت، اگر همه برای خدا بودیم، الان جامعه ما چه بود؟ چیز دیگری بود. بحث روشن است.
به پیر به پیغمبر، انبیا مدیر جامعه نبودند
من گفتم اینها باید مدیر جامعه میبودند لیکن نبودند. حالا یک نفر اصرار دارد بگوید بودند. پس بفرمایند همه مسئولیتها را بپذیرند. تاریخ میگوید نبودند. به پیر به پیغمبر نبودند. حالا چه میشود؟ من در آن سخنرانی گفتم آن آقا که میآید، آن انسان کامل که میآید به لحاظ حکمت باید نظام عادل، جامع و کامل را مستقر کند. که آن از اختیار انسانها خارج است. خدا به انسانها اختیار داده که انتخاب کنند. رفتند با هرکس که دلشان میخواست بیعت کردند. اما در دوره او دیگر نمیشود. برای این که اگر او هم نیاید این کار را نکند، آن وقت آفرینش عبث و بیهوده است و اندیشه الهی و حکمت الهی نقض میشود. بنابراین ما این همه فساد تاریخ را به خودشان نسبت میدهیم. به دورشدنشان از منطق الهی نسبت میدهیم. نه این که اینها را وارد حوزه پیغمبر بکنیم و به نام پیغمبر ثبت بکنیم. آنها به دنبال این هستند که بگویند اینها عرضه نداشتند. دین بیش از این ازش ساخته نیست. من میگویم ائمه ما کجا (امامت تکوینی را عرض نمیکنم، امامت تشریعی را هم نمیگویم، مدیریت بخشی از امامت تشریعی است) کجا این اتفاق افتاده است. امام رضا(ع) چه کار کردند؟ شما تاریخ را نگاه بکنید. ما باید بگوییم امام رضا(ع) آنچه را که میباید انجام میدادند. نگذاشتند که انجام بدهند. این بد نیست ولی بعضیها بد برداشت میکنند. فکر میکنند اگر ما این را بگوئیم، خدای ناکرده حضرت رضا(ع) ماموریتش را انجام نداده است. ماموریتش را انجام نداد. نه این که نخواست بلکه نگذاشتند که انجام بشود. ما باید این را بگوییم. این است که نظام ما و اندیشه الهی ما را در منظر افکار جهان روشن میکند. این حرف را ما باید بزنیم که امروز مدیریت نظام جمهوری اسلامی بالاخره یک گوشهای هم دست ماست. ما باید این را بگوییم. ما مسئول هستیم به دنیا جواب بدهیم. توجه داشته باشیم که ماموریت ما ارائه اندیشههای دینی و الهی است و این غیر از آن چیزی است که محقق شده است.
دوره اسلامگرایی تمام شده،نه دین
خیلیها به من میگویند تو گفتی دوره اسلام تمام شده، بلکه دوره اسلامگرایی تمام شده نه اسلام. چرا دورهاش تمام شده؟ کدام اسلام؟ من معتقدم زمانی که علی(ع) حاکمیت را به دست گرفت دوره آن اسلام تمام شده. اسلام تازه دارد شروع میشود. اسلام که همه ظرفیتهایش در دنیا محقق نشده است. الان در دنیا اسلام را چه کسی تبلیغ میکند؟ چه کسانی اسلام را تبلیغ میکنند؟ یکی جمهوری اسلامی ایران است که اسلام ناب را تبلیغ میکند؛ فرهنگ عمیق و انقلابی تشیّع را تبلیغ میکند. ولی آیا همه تبلیغات اسلام در دنیا این است؟ به خدا خیلی از این تبلیغات اسلامی که امروز در دنیا میشود همهاش خیانت به اسلام است. برای این که دروغی به نام اسلام تبلیغ میشود.
مهدویت جزو اتهامات ما سالکین است
من همان هند که رفتم، رفتم جامعه اسلامی آنجا، یعنی دانشگاه اسلامی دهلی و خواستیم آنجا کرسی ایرانشناسی راه بیاندازیم. و سخنرانی کنیم، آنجا بحث داشتیم که ما یک مقدار به اینها کمک کنیم که کرسی ایرانشناسی راه بیفتد. مثلا 10 هزار دلار، یا بیست هزار دلار یا از این مبالغ به آنها کمک کنیم. وقتی برگشتیم یک ماه نشد که به ما خبر دادند که یک ملکی (نمیخواهم نام ببرم) از یکی از این کشورهایی که مدعیان اسلام هستند و خودشون را جلوتر از ما میدانند، رفته آنجا، 30 میلیون دلار پول داده برای کتابخانه ما کجاییم، آنها کجا؟ بحث من و موضوع سخنرانی من که آنجا گفتم دوره اسلامگرایی تمام شده است موضوع سخنرانی امام زمان است. این نیست که امروز فقط یک نفر بیاید بگوید اسلام؛ اینکه کافی نیست، کدام اسلام؟ اینکه همین جور بگوییم اسلام، اسلامگرایی این انحراف است. در دنیای امروز بخش مهمی از انحراف را به نام اسلام دارند ایجاد میکنند که خط اصیل نگاه به آن آینده زیبا و درخشان محو بشود. موضوع سخنرانی امام زمان(ع) است مگر میشود ما به امام زمان(ع) معتقد باشیم ولی به اسلام معتقد نباشیم. ولی ما میگوییم میشود به اسلام معتقد بود ولی به امام زمان معتقد نبود. میشود اسلامگرایی کرد ولی از توش امام زمان در نمیآید. سالها کردند، هزار و دویست، سیصد سال است بعد از امام زمان همین کار را دارند میکنند که آقا هم به درستی دلش سوخته برای امام زمان(ع) من ایشان را بوسیدم البته حق بود که ببوسمش ولی بیشتر به خاطر همین حرف پایانی ایشان و این دلسوختگی ایشان نسبت به ساحت مقدس مهدویت جزو اتهامات ما سالکین همین است. برای اینکه خداوند به من این لطف را کرد که من دعای عهد را هر روز بعد از نماز صبحم حتی اگر قضا شده باشد دعای عهدم ترک نمیشود.
چرا کار طلا نمیکنی؟ کارهای تو کار نقره و برنز است!
من با این روحانی عزیز نویسنده یک شوخی کردم. البته شوخی هم نبود واقعیت بود. گفتم حاج آقا چرا کار طلا نمیکنی؟ کتابی که نوشته بود در مورد پیغمبر بود، یکی هم راجع به حضرت زهرا(س) بود و دیگری راجع به حج بود. راجع به امر به معروف و نهی از منکر بود. به او گفتم چرا کار طلا نمیکنی؟ متوجه منظورم نشد. گفتم اینها همه نقره است. برنز است؟ گفت یعنی چه؟ گفتم الان دوره، دوره معرفی انسان کامل و مدیر امروز ماست. این را امروز باید معرفی کنیم. امام عصر (عج) را که معرفی کنی، پیغمبر معرفی میشود. ولی خیلیها داعیه پیغمبر دارند. شماها دیدهاید که اشک میریزند برای پیغمبر ولی اصلا علی(ع) را نمیشناسند. طرف قنوت میگیرد یک ربع و هی برای خدا اشک میریزد «و من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتاً جاهلیه»
از نظر شریعتمداری من اصلا مسلمان نیستم
... من گفتم که برای تبیین مسائل این موضوع را پیگیری میکنم تا آخر. حالا الان یادم نیست. حتی اگر همین جمله را هم گفته باشم قبول دارم. یعنی تکلیف مسلمانی من برای این که مسلمانیام را اثبات کنم. از نظر آقای شریعتمداری من اصلا مسلمان نیستم. چون جاسوس هستیم، عضو انقلاب مخملی هم هستیم و دیگر حرفهایی که ایشان زدهاند. منافق هستیم، اسرائیلی هستیم. این تکلیف اسلامی است و من این جمله را رد نمیکنم. ولی یادم نیست دقیقا چی گفتم ولی اگر این هم باشد من رد نمیکنم. چنانکه به دنبالش هم هستم که این اتفاق بیفتد و شکایتهای فراوانی هم علیه آقای شریعتمداری در دستور دارم که به نوبت انشاءالله اعمال خواهد شد. بعد هم میگویم چرا چون ممکن است برای خیلی از شماها آقای شریعتمداری مظهر یک حزباللهی و مدافع دولت و آقای احمدینژاد باشد ولی از نظر من ایشان هیچ نسبتی با آقای احمدینژاد ندارد و اصلا احمدینژاد را قبول ندارد و دلیل هم دارم و اگر وقت نشد دلیلم را بگویم یا این که کسی دلیلم را قبول نکرد یک سال دیگر همه متوجه میشوید.
مگر میشود من طرفدار اسرائیل باشم
این حرف را هم آقای احمدینژاد بارها در سخنرانیها و مصاحبههای جهانیاش گفته بود برای این که اختلاف بیندازد. بعدش هم رسید که در آن جملهای که حضرت آقا بیان فرمودند پنجشنبه قبلش هم آقای احمدینژاد در توضیح حرفهای من گفت این موضع دولت است و این حرف جدید نبود. ولی عجیب این است که بنده آدم ناشناختهای نیستم، معاون رئیسجمهوری هستم که در مقابله با رژیم صهیونیستی شاگرد دوم هم ندارد. و فاصلهاش در دنیا از همه زیادتر است. من معاون ایشان هستم. مگر میشود من طرفدار اسرائیل باشم و ایشان نفر شماره یک ضداسرائیل در دنیاست. همان موقع که از من سوال کردند گفتم من صدها سخنرانی علیه رژیم اشغالگر قدس کردم. در همین سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران هم یک دوره صهیونیسمشناسی را ما خودمان طراحی و برگزار کردیم و کلاس گذاشتیم و سیدیهای آن را منتشر کردیم. بعد هم اگر من هفت، هشت ماه قبل در مورد اسرائیل سخنرانی کرده بودم و این حرفها را میزدم ممکن است مثل بقیه آقایانی که بودهاند و گفتند که اینها قبلا یک حرفهایی میزدند و بعدش استحاله شدند بریدند، منفعل شدند. ولی الان دو روز فاصله است. ما در دو روز که منفعل نشدیم. بعد هم من واقعا فکر میکردم که این کار علیه اسرائیل است و به همین دلیل هم وقتی از من پرسیدند من گفتم حرفم را قبول دارم و رد نکردم.
ماجرای معاون اولی و نامه رهبر فرزانه
شب جمعه جلسه دولت در استان خراسان دولت نهم و دولت دهم هر دو برای تبرک اولین جلسه در کنار مرقد مطهر حضرت ثامنالحجج جلسه تشکیل شد. من بیرون جلسه داشتم به یکی دیگر از آقایان که قرار بود یک مسئولیتی بگیرد و به قول خودمان یهکم ناز میکرد داشتم توجیهش میکردم که اینکار، کار مهم و خوبی است و شما بپذیر. آمدم تو دیدم مرا نگاه کردند و خندیدند و تبریک گفتند. گفتم چی شد؟ گفتند آقای احمدینژاد در جلسه اعلام کرد شما معاون اول هستید. البته آقای احمدینژاد پیشتر موضوع را به من گفته بودند. من علاقهای اصولا به سیاست به این معنا شخصا نداشتم و الان هم علاقهمند نیستم. من به ایشان گفتم که شما هر کاری بگویی انجام میدهم لازم نیست که من معاون اول باشم. اما ایشان اصرار بسیار زیادی داشتند که حتما من معاون اول باشم. که اگر از ایشان بپرسید خودشان توضیح خواهند داد و این که حالا چرا اصرار دارند به خودشان مربوط است و باید از خودشان پرسید. شب جمعه حکم معاونت اول من اعلام شد، صبح جمعه که برگشتیم دولت تمام شده بود، هنوز دولت جدید شکل نگرفته بود. دوشنبه هم مبعث بود، من هم رفتم مرخصی، چون در آن دوره ما مرخصی نرفته بودیم. من دوشنبه برگشتم. در این فاصله آقای احمدینژاد به من زنگ زدند و گفتند کجایی؟ گفتم هنوز بیرون از تهران هستم. گفت اگر میشود زودتر بیا. گفتم: چشم. من دوشنبه آمدم و دیگر دوشنبه را استفاده نکردیم و یهراست رفتم خدمت ایشان. ایشان به من ماجرای این نامه را فرمودند و گفتند آقا یک همچین نامهای نوشته. متن نامهاش اینطور است. پرسیدم خب باید چکار کنیم. دکتر احمدینژاد دوشنبهها با آقا دیدار داشتند. آن روز هم دوشنبه بود. گفت من امروز خدمت آقا [گفتند] میرسم و با ایشان صحبت میکنم. و آن ساعتی که قرار داشتند رفتند و دیدارشان را با آقا انجام دادند و شب مجددا برگشتم خدمت ایشان. شنبه و یکشنبه من اصلا از ماجرا اطلاع نداشتم. اصلا نبودم. شبی که دوباره برگشتم خدمت دکتر احمدینژاد گفتم چی شد؟ گفت من با آقا صحبت کردم، آقا گفت اینها فشار، البته این بحثها را من نمیخواهم بگویم. اصلا درست نیست و تا شخصیت تراز بالای مملکت هستند من نباید حرفشان را بگویم. ولی کلیاش را عرض کردم. آقای احمدینژاد گفتند که (شما تو متن نگاه کنید که چرا این متن نوشته شده) من اصرار کردم که این خوب است و باید اینطور باشد. گفتم خب نتیجه چه شد؟ گفت من با آقا صحبت کردم و شما کارت را شروع کن. ما هم به حسب این که این صحبتها شده کارمان را شروع کردیم. البته شروعی هم که نبود چون چیز زیادی اتفاق نیفتاد. چهارشنبه دولت بود و ما رفتیم در دولت نشستیم بغل دست آقای احمدینژاد، دست راست ایشان به عنوان معاون اول. جمعه غروب من بیرون تو ماشین بودم دیدم یکی از دوستان به من زنگ زد و گفت خبر را شنیدی؟ گفتم نه، گفت متن نامه مقام معظم رهبری منتشر شده. او از نامه خبر نداشت ولی من خبر داشتم. یک چیزی هم بگویم. تو این فاصله که آقای احمدینژاد رفته بودند خدمت آقا{گفتند} به آقا گفتم که این نامه خبرش را بعضیها بیرون میدهند و دنبال کار سیاسی هستند. آقا فرمودند نه. بعد ایشان نامه را به من نشان داد. نامه یک چیز کوچکتر از این (اشاره به یک کاغذ 7،8 سانتی متری) اینقدر نامه بود. در یک پاکت دستساز. انگار خود آقا پاکت را درست کرده بودند. بعد نامه هم داخل آن بود. درش هم چسب خورده بود محرمانه و داده بود دست آقای احمدینژاد. آیا این نامهای بود که آقا به آقای احمدینژاد دادند. آخر بعدش گفتند چرا شما تعلل کردید؟ چرا تاخیر کردید؟ من اصلا نبودم. بعد هم آقای احمدینژاد با آقا صحبت کردند و آقا گفتند ادامه بده. ما هم به آقای احمدینژاد اعتماد کردیم. الان هم اگر از آقای احمدینژاد سوال کنید همینها را میگوید. این نامه اینجوری دوشنبه که مبعث آقا سخنرانی میفرمایند و خیلیها هم خدمت آقا رفتند. برخی از دوستان سهشنبه با من تماس گرفتند که فلان حاجآقا نماینده ولی فقیه گفتهاند آنجا بعضیها از دفتر به ما گفتند یک همچین نامهای صادر شده است. در حالی که این نامه نامهای بود محرمانه بین آقا و احمدینژاد و اولین بار هم نبود که از این نامهها داده میشد. آقا هر جا که تشخیص میدهند در هر مسالهای نقطه نظرشان را میدهند. هر روز که آقا و احمدینژاد دیدار نمیکنند. بعضی وقتها یادداشت میفرستند و یک چیز محرمانه است بین رهبر و رئیسجمهور. احمدینژاد هم اگر در مورد نظر آقا، نظر تکمیلی یا نظر مشورتی ندارد چون بعضی وقتها ممکن است نظر دیگری داشته باشد. مثلا در مسائل هستهای، سیاست بینالملل و...؛ اگر نظر آقا عینا همان چیزی باشد که احمدینژاد فکر میکند، همان لحظه برای انجام آن اقدام میکند و اگر غیر از این باشد نگه میدارد و در ملاقات میگوید مثلا این چیزی که شما فرمودید را بررسی کردم و اینطور نیست، اصلا خبر چیز دیگری است یا این طور که شما مرقوم فرمودید ما اگر این طور بگوییم بهتر است. یا اصلا شما بفرمایید که فلان کار این طوری انجام بشود و من نگویم و این طور مسائل طبیعی است. اگر خبر به بیرون درز نمیکرد نامه هم به صدا و سیما نمیرفت، بعد هم دوشنبه بعد که ملاقات بود آقا میفرمودند آقای احمدینژاد من بررسی کردم و حتما آقای مشایی معاون اول نباشد و مشکل هم نبود. مگر اصلا کسی دنبال این بود که معاول اول بشود؟ الان هم بنده معاون اول نیستم خیلی هم خوشحالترم. من به همان اندازه کارم را میکنم و هر چه از دستم بربیاید انجام میدهم، ولی کسی مسئولیت از من نمیخواهد و به اندازه رئیس دفتر مسئول هستم این طور که خیلی برای من بهتر است. ولی بعضیها دنبال چیزهای دیگری هستند و این را جوسازی کردند. من بعد از این که نامه منتشر شد خدمت آقای احمدینژاد رفتم و نامهای که نوشتم ذرهای از آن برنیامده که من ناراحت هستم و خدمت خیلیها از جمله جامعه وعاظ عرض کردم خدا وکیلی من پیش خدا خیلی خوشحال و روسفید هستم. چون این یک امتحان برای من بود. حتی من با آقایان علما شوخی کردم. گفتم حاجآقا یک چیزی من میگویم یک کم روی این فکر کنید. رفتی بالای منبر یک نفر آمده دست شما را گرفته و میگوید بیا پایین. سخت هست یا نه؟ خدا وکیلی، سخت هست یا نیست؟ به شما بگوید جای شما آنجا نیست بیا پایین. بالاخره آدم بیادب پیدا میشود. ببینید چقدر سخت است من که معاون اول بودم. وقتی فرمودند نه، سمعا و طاعتا، من یک سرباز هستم. اولین عبارت من این بود «در پی انتشار خبر دستور مقام معظم ولایت»، بعد هم گفتم من سرباز هستم. که کار دیگری نمیتوانستم انجام بدهم. من گفتم یک نفر را سراغ دارید که مشایی بعد از این ماجرا به وی اظهار گله کرده باشد. یک نفر بیاید بگوید بعد از این جریان مشایی گله کرد، حرف آقا تو دلش مساله داشت. من گفتم پیش خدا روسفیدم. خدا میداند نه تنها آشکارا حرفی نزدم بلکه در خلوت خودم با دوستان نزدیک هم گله نکردم. یک نفر دیگر هم بیاید جای من همین امتحان را بدهد. من از شما و خیلی از آقایانی که مدعی هستند سوال میکنم اگر جای من بودند چه کار میکردند؟ من منظورم این نیست که بیایند در برابر رهبری بایستند. اصلا در این مملکت کسی جرات ندارد در برابر رهبری بایستد. چون همه پدرش را در میآورند. ولی منظورم این است که اینها که مسئولیتهای حاشیهای هم داشتند رفتند کنار خودشان شدند منتقدین شماره یک نظام. اگر میخواهید اسم ببرم. چه مسئولیتی داشتند؟ رفتند شدند منتقد شماره یک نظام. تا حالا همه انتقادات به خودشان بود حالا رفتند بیرون شدند منتقد نظام. بنده الان هم میگویم که یک سرباز هستم از رو هم نمیروم، مگر از جسد من رد شوند. من سرباز این نظام هستم. سرباز ولایت هستم و کوتاه هم نمیآیم. (صلوات حضار)
کیهان طوری زده بود برکناری مشایی که از شاه رفت پنجاه و هفت هم قویتر و بزرگتر بود
یک یا دو روز بعدش آقای مصلحی که رئیس اوقاف بودند قاریان قرآن را برده بودند خدمت آقا بعد از این جلسه آقای مصلحی آمدند دفتر آقای احمدینژاد که تندتند خبر بگویند. من آمدم دیدم آقای احمدینژاد و آقای مصلحی صحبت میکنند. در را بستم ولی آقای احمدینژاد گفت نه بیا. رفتم نشستم دیدم آقای مصلحی دارد توضیح میدهد و هنوز خبر داغ بود و پخش نشده بود.(کیهان دستخط آقا را صفحه اول زد و طوری زده بود برکناری مشایی که از شاه رفت پنجاه و هفت هم قویتر و بزرگتر بود. چون دشمن شماره یک است و ما فهمیدیم دشمن شماره یک مملکت کیه) قاریان قرآن که رفتند خدمت آقا، آقا فرمودهاند که اگر یک کسی را میگوییم که یکجا نباشد اینگونه نیست که شما او را از همه چیز ساقط کنید. اینطور نیست که این دیگر هیچجا نباید باشد. بعد آقای مصلحی گفتند که آقا بعد از این فرمایش، آقای فلانی را از دفتر صدا کردند و گفتند برو به آقای فلانی بگو آقای صفار ـ چون فردا پس فردا میآید شهرهای شما سخنرانی میکند میگویم که بدانید ـ این حرف که من زدم اینجا منظورم همین آقای مشایی است. معنای این چیه؟ حالا من در تبعیت از ولایت فقیه مشکل دارم یا این آقایان؟هنوز هم ول نمیکنند. هنوز هم دارد میگوید و مینویسد. یک چیز جالب برایتان بگویم در همین نمایشگاه هدیه تهرانی که رفتم دیدم یک خانم سانتی مانتال آمد و گفت آقای مشایی من با شما کار دارم. گفتم بفرمایید. گفت بیا اینجا. رفتم گفتم بفرمایید. من که میدانستم او از این سبزهاست از ادبیاتش مشخص بود. خیلی هم تند بود. گفت آقا این چه حرفهایی است که راجع به امام زمان میزنی؟ گفتم چه حرفهایی؟ گفت چرا میگویید اما زمان کی ظهور میکند؟ گفتم من کی همچین حرفی زدم؟ هیچکس نمیداند امام زمان کی ظهور میکند. گفت شما فکر میکنید مردم احمقند؟ این حرفها را میزنید. گفتم شما بفرما من چی گفتم. گفت اصلا سوال من اینه مگه رهبر تو رو عزل نکرده چرا تو هنوز هم کنار احمدینژاد هستی؟ گفتم شما خوشحالی که رهبر مرا عزل کرده؟ یا ناراحتی از این که من کنار احمدینژاد هستم؟
آقای احمدینژاد به من که میرسد میگوید « تو چوب من رو میخوری»
روزنامههای اینوری هم همان حرفی را میزنند که روزنامههای آنوری میزنند. الحمدالله ربالعالمین. ما از دو طرف خوردیم. نوش جان. آقای احمدینژاد به من که میرسه میگه تو که چوب من رو میخوری. من را جرات ندارند تو را میزنند. البته نوبت احمدینژاد هم میرسد. یک سال و نیم دیگه. اون موقع ببینید احمدینژاد چه میشه. خودش گفته کافر میشوم. یک سال و نیم دیگر کافر خواهم شد. منظورم این است که کافرش میشمارند. به آن خانم گفتم من کنار نمیروم. رهبر به من نفرمودند شما از پیش احمدینژاد کنار برو من هستم. ممکن است شما سئوال داشته باشید که چرا بعضی از دوستان این کارها را میکنند. من که مهم نیستم. اصلا خود مشایی که متهم است را بگذارید کنار. شما که از طرفداران احمدینژاد هستید و باور کردید که احمدینژاد جز عشق به اسلام جز عشق به امام، جز عشق به ولایت فقیه، جز عشق به امام زمان چیزی ندارد. احمدینژاد میگوید زندگی از نظام ولایت فقیه تمرین زندگی در دوران امام زمان(عج) است که من در تلویزیون در برنامهای که اخیرا رفته بودم (برنامه سیاست ایران) در آنجا همین را گفتم. ایشان نه الان سالهاست که داره میگه یک کلمه اصولگرایی کافی نیست. یعنی من اصولگرا آن آقا هم اصولگرا؟ آقا را که میدانید منظورم با کیست؟ آن که از همه گندهتر است. (حرکت دست برای مجسم کردن یک فرد خیلی چاق) آن هم اصولگرا. الان معلوم شده آن آقا زاویهاش چقدر است. آقای احمدینژاد قبل از آمدن به انتخابات ریاست جمهوری دولت نهم این را گفت. شورای هماهنگی نیروهای اسلامی که در انتخابات نهم درست شد که یک آقایی رئیسش بود که شما میشناسید. البته من هم احترام میگذارم به همه و قصد بیاحترامی ندارم. اما ایشون در جلسهها شرکت کرد ولی گفت من جزو این شورا نیستم. گفتند چرا نیستی؟ گفت من با این آقایان دیگری که اینجا هستند اصلا شبیه نیستم. اسم ببرم چه کسانی آنجا بودند؟ (یکی از حضار جواب میدهد بله) پاسخ مشایی: نیاز نیست همه میدانند. آقای احمدینژاد گفت شما یک شورا درست کردی و همه ما را جمع میکنی از الان معلوم است که تو چه کسی را میخواهی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری عنوان کنی. (سوال نامفهوم یکی از حضار)
برخی بعد از ظهر روز انتخابات زنگ زدند و به یکی از کاندیداها تبریک گفتند
آقای احمدینژاد یک ماه پیش توی همین تریبون برای مشاورین جوان همین موضوع را گفتند. آقای احمدینژاد گفت من آن آدمی که شما میخواهی به عنوان کاندیدا مطرح کنی را اصلا به عنوان اصولگرا قبول ندارم. بعد هم آقای احمدینژاد نرفت آخرش هم این شد که آنها همهشان کاندیدا شدند. همه این اصولگرایان مدعی کاندیدایی شدند. پس با احمدینژاد نبودند. این روشن است. من که کاندیدا نشدم، من پشت سر احمدینژاد ایستادم گفتم ما نوکریم. گفتن ولایت فقیه کافی نیست. مقصد ولایت فقیه است. مسیر کجاست؟ مسیر مهم است باید آن را بشناسیم. مدعی ولایت فقیه زیاد است کدامشان درست است؟ کی امتحانش را پس داده؟ آن آدمی که جمعه بعد از ظهر که هنوز رایگیری نشده زنگ میزند به او تبریک ریاست جمهوری میگوید منظورش چیست؟ مقصودش چیست؟ چه چیز را دنبال میکند؟ آقای احمدینژاد از آن روز گفت جنس ما فرق میکند. آقایان کاندادا شدند که رئیسجمهور بشوند. اما امروز هیچکس در مورد احمدینژاد تردید ندارد که احمدینژاد اگر وارد عرصه رقابت سیاسی انتخابات ریاست جمهوری شد حداقل من به عنوان آدمی که بسیار به او نزدیکم یقین دارم که هیچ تزلزلی هم در این یقینم ندارم که او جز برای عشق خدمت به مردم و ولایت و اعتقاد به آرمانهای مقدس امام به صحنه نیامد. برای اینکه اینها را خطرناک میدانست. میدانست مسیر اینها یک چیز دیگر است.
بعضی از اعضای دولت برای یک نفر دیگر کار میکردند.
برای این که در زندگیشان عدالت وجود ندارد. باور وجود ندارد. اینها در خلوت مسخره میکنند. چیزهای دیگر هم میگویند. آنها هم کاندیدا شدند. همه شدهاند اصولگرا همه هم میخواهند رئیسجمهور بشوند. همین روزنامه برید ببینید آن موقع چه مینوشت؟ ببین آقای احمدینژاد و یک نفر که در پنهان برای او کار میکردند. بعضیهایشان هم وارد دولت آقای احمدینژاد شدند. چارهای نبود. نمیشد اینها را بگوییم کسی باور نمیکرد. اما من که نزدیک آقای احمدینژاد بودم میدانستم، اینها برای یکنفر دیگر کار میکردند. بعد مقاله نوشتند که شما دارید با هم رقابت میکنید و این که هر دو آمدید این خلاف است و فشار این بود که آقای احمدینژاد را کنار بگذارند. روزی آقای احمدینژاد خواهد گفت. آنچه قبل از انتخابات نهم گذشت اینها اسرار است. ولی خواهم گفت که اینها چه کار کردند. انتخابات مرحله اول یا تا آخر مرحله اول را ماندند. یا بعضی از آنها کنار رفتند. آنهایی که ماندند روشن است یعنی یک احمدینژاد داریم یک دیگران داریم. اینها دیگر احمدینژاد نیستند و معتقد هم نیستند احمدینژاد باید کارها را پیش ببرد. بعضی از اینها هم تا روز ثبتنام کنار رفتند و از نامزدی کنار رفتند. من اسم نمیبرم شما بروید نگاه کنید. ببینید کنار رفتند به نفع احمدینژاد کنار رفتند یا به نفع برخی دیگر که هنوز در میدان بودند. یک نفر در اینها پیدا کنید که کنار رفته باشد و بگوید احمدینژاد همان چهره شاخص اصولگرای انقلابی، امامی، ولایی و... است و ما به نفع او کنار میرویم. اگر یک نفر پیدا کردید. بعد چه شد؟ مرحله اول که تمام شد آقای احمدینژاد ماند و آقای هاشمی. شما انتظار دارید که بعضی از این آدمها که تا این لحظه با احمدینژاد نبودند حالا بروند سراغ آقای هاشمی؟ این شدنی نبود. بعضی از اینها آمدند گفتند ما از احمدینژاد حمایت میکنیم. چون بالاخره احمدینژاد مال اردوی اصولگرایان است. وگرنه باور به احمدینژاد نبود. رویشان نمیشد از آقای هاشمی دفاع کنند چون سالها به او فحش داده بودند. بعضی از اینها گفتند ما سکوت میکنیم.
به اعضای ستادشان اعلام کردند که ما اعلام نمیکنیم که کدام طرف بروید ولی یواشکی گفتند هاشمی بهتر از احمدینژاد است. اسنادش هست. احمدینژاد پیروز شد. از روز اول دو نفر از این آقایان آمدند پیش من گفتند آقای احمدینژاد رای ندارد. آدم خوبی است، حزباللهی است، انقلابی است و... و اگر او رئیسجمهور شود که نور علی نور است ولی احمدینژاد را فقط مردم تهران میشناسند. راست میگفتند کسی احمدینژاد را در کشور نمیشناخت. به من گفتند احمدینژاد رای ندارد. گفتم چهکار کنم. گفتند راضی نمیشود تو او را راضی کن برود کنار که لااقل فلان کس که در میدان است رای بیاورد. ولی اگر احمدینژاد رئیسجمهور بشود نور علی نور است. انتخابات تمام شد و احمدینژاد رای آورد. این دو تا از آقایان که یکی روحانی بود و دیگری غیر روحانی بر طبق صحبتهایی که کرده بودند بعد از این انتخاب باید میآمدند بشکن میزدند. چون احمدینژاد انتخاب شده و نور علی نور است. ولی اینها از آن روز اول ریاست جمهوری احمدینژاد تا به امروز علیه احمدینژادند و یک روز هم توبه نکردند. اصولگرا هستند. آن آقایان دیگر که از آن آقایان دیگر حمایت کرده بودند انتخابات تمام شد آمدند میگویند ما باید دولت تشکیل بدهیم و نظر بدهیم که چه کسی را وزیر بگذاریم. احمدینژاد نمیتواند این کار را بکند. احمدینژاد اینها را میشناسد. اینها بعد شرایط جامعه را برمیگردانند. چون افکار و اندیشههایشان فاصلهای با افکار و اندیشههای آقای هاشمی ندارد. من به آقای هاشمی توهین نمیکنم. فردا نگویید توهین کرد. آقا فرمودند اندیشه آقای هاشمی با اندیشه احمدینژاد از هم فاصله دارد. در همین فتنهها هم که دیدید در تلویزیون رفتند صحبت کردند. چه گفتند؟ هم اینور مقصر است هم آنور مقصر است. دیگر رویشان نشد کلا بگویند. اصلا اینور مقصر است. در پنهان میگویند. میگویند رهبری مقصر است. اصلا چرا از احمدینژاد دفاع کرد؟ در جلسات خصوصیشان میگویند. دلایلش هم روشن است که چرا اینگونه است. فاصله و تفاوت وجود دارد. این دولت ادامهاش خیلی از این آقایان فکر میکنند بعد از این دولت آنها ریاست را بدست میگیرند ولی از دولت احمدینژاد ادامهاش آنها درنمیآید. سوال کردند که چرا شما؟
علتش روشن است آقای احمدینژاد بعد از انتخابات ریاست جمهوری چون اعتقادی به افکار و اندیشههای آقایان نداشت و آقایان را اصولگرا واقعی نمیدانست تا آنجایی که مقدور بود تقسیم نکرد. سهم به کسی نداد. آنها ناامید شدند. گفتند این احمدینژاد به ما میدان نداد و سهم ما را نداده. حتما زود شکست میخورد چون کسی نیست. مگر یک نفر میتواند مملکت را اداره کند؟ زود شکست میخورد. یک کم گذشت. دیدند دولت در همه موضوعها گل میکند و هی بالاتر میرود. از نظر داخلی با یک اقبال شدیدی آمده، در سطح بینالمللی در مبارزه با آمریکا و اسرائیل درخشیده، در کل جهان اسم احمدینژاد پخش شده و هر روز هم یک طرح و یک ایده میدهد و یک کار جدید میکند. برعکس اینکه آقایان فکر میکردند که خیلی زود احمدینژاد تسلیم شود و سراغ آنها برود. آقایان گفتند پس چهطوری احمدینژاد دولتش اداره میشود؟ نشستند آدم پیدا کنند. گفتند لابد این چند نفر هستند. من هم یکی از آنها بودم. یک دوره همه این حلقه های اول را شروع کردند به زدن. من هم جزو اولیها نبودم. داستانش مفصل است. تا یواش یواش نوبت به من رسید. بعد هم به این نتیجه رسیدند که مشایی از همه نزدیکتر است پس لابد نقشش هم بیشتر است ما اگر این را بزنیم احمدینژاد را زدهایم چون خیلی به او نزدیک است و همه مسئولیتهای زدن این گردن احمدینژاد است. آقای احمدینژاد هم اظهار محبت میکرد. من هم که نمیتوانستم جلویش را بگیرم. او به من اعتماد دارد و مرا قبول دارد و همهجا هم میگوید. ایشان فاش و آشکار میگوید و ما هم یکی از گناهانمان همین است. گفتند مشایی را بزنیم الان نمیشود مستقیم احمدینژاد را زد چون از محبوبیت بالایی برخوردار است. نماد اصلی اصولگرایی کشور است. نماد اصلی پیروی از ولایت است. نماد اصلی انقلابی بودن است و او را نمیشود زد. آقای احمدینژاد همینجا گفتند من میدانم که برای آینده انگشت توجه دولت تعیینکننده است. هر کس نمیتواند بیاید در نظام ولایت فقیه در صدر امور قرار بگیرد. آقای احمدینژاد اعلام کردند دولت آینده به کوری چشم دشمنان، انقلابیتر، عدالتطلبتر و حزباللهیتر از دولت دهم خواهد بود. ما هم باید به این سمت برویم. خب آنها نگرانند. برای اینکه آنها از مظاهر حزباللهی و عدالت و... نیستند.
(سؤال یکی از حضار)
پاسخ مشایی: برادر عزیزم شما میفرمایی حکومت دست ماست؟ چی دست ماست؟ یک روزنامه ایران داریم اول هم جرات ندارد و در چهار سال گذشته در صفحه اولش چند بار عکس کوچک از من زده و جرات ندارد. اما نگاه کن ببین نشریات روزنامههای چپ و راست و کارگزار و مشارکتی و اصلاحطلب همه حمله میکنند.