تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
کد خبر : ۱۹۶۱۵۸

هویدا چگونه حکومت می‌کرد؟


 28 سال پیش در 1355، ایران ظاهراً وضعیتی عادی داشت. هیچ صحبتی از احتمال وقوع یک انقلاب عمومی که شیرازه حکومت پهلوی را در هم نورد دو مسندنشینان را فرو اندازد در میان نبود.
آمار و ارقام درخشان! صفحات جراید را پر کرده بود. نخست‌وزیر وقت آقای امیرعباس هویدا با چشمان مخمور،‌چهرۀ سرخ و سفید گل انداخته، کراوات‌های گران پاریسی، کت و شلوار چاکه شیک،‌پیراهن رنگین، کفش ورنی، پیپ به دست با بر لب، عصای تزیینی به دست در تلویزیون ظاهر می‌شد و وعده می‌داد که به زودی ایران از دروازه‌های تمدن بزرگ گذشته و با رشد سریع و خارق‌العاده‌ای همپای ژاپن چهار اسبه به سوی سال 2000 پیش خواهد تاخت. تعداد وزارتخانه‌ها به 24 رسیده بود، تعداد معاونین هر وزارتخانه از 10 تا 12 تن و تعداد مدیران کل هر وزارتخانه از صد و صد و پنجاه گذشته بود. تمام وزارتخانه‌ها و ارتش و پلیس موظف شده بودند اسناد عظمت رژیم پهلوی را جمع‌آوری کنند.
هر روز کاباره و کازینوی تازه‌ای افتتاح می‌شد. در اصفهان در هتل‌ها از کودکان آمریکایی برای آوردن غذا و نوشابه استفاده می‌شد. کنفرانس‌های بین‌المللی نظیر آسپن در شیراز برگزار می‌شد. آقای هویدا لبخند زنان جلوی دوربین ظاهر شده مرتباً از رشد حیرت‌انگیز اقتصادی کشور دم زده معتقد بود فقط کورها و احمق‌ها نمی‌توانند آن همه پیشرفت را ببینند.
مطبوعات درب و داغان شده، احزاب تعطیل بوده (از 28 مرداد به بعد) و حزب رستاخیز، حزب فراگیر ملت که تازه آن هم اجازه نداشت داخل معقولات شود و باید درباره سفیدی ماست و سیاهی زغال و اینکه سگ اصفهان آب یخ می‌خورد و عرب در بیابان ملخ می‌خورد و دایره گرد است و مستطیل چهار گوش و پیاز و سیر بد مباحثه کند، تصاویر مخدوش زیبایی از یک پارچگی ملت و اتحاد و همبستگی آنها به اعلی حضرت نمایش می‌گذاشت.
جشن هنر موضوع روز بود. آمار و ارقام تولید در صنایع خیره‌کننده و به قدری امر به زمامدار مطلق‌العنان وقت مشتبه شده بود که در همان روزها به طوری که وزیر دربارش علم می‌نویسد به او گفت: چطور است مدتی دول خارجی ما را از دولت ایران به امانت بگیرد تابه آنجاها هم سری زده آنجاها را هم مثل ایران آباد و پیشرفته کنیم.
ظاهراً همه چیز بر وفق مراد بود، برای ثروتمندان کادیلاک و شورلت از خارج وارد کرده یا مونتاژ می‌کردند. قیمت زمین در ابعاد و قیمت‌های آن روزگار روز به روز افزایش می‌یافت. کارگران شریک،‌کشاورزان آزاد، بانوان خوشبخت و مردان سرفراز بودند.
اما در ورای این ظاهر درخشان و آراسته، ناامیدی، دلخوری، افسردگی، خشم و مخالفت و عصیان گسترده‌ای در حال نضح گرفتن بود. ظاهر چیزی بود و باطن چیزی دیده نخست وزیر خوشنود و خندان که هر شب به محافل و ضیافت‌ها دعوت می‌شد، گاهی در روز چهارشنبه سوری از روی آتش می‌پرید، گاهی گیتار از دست نوازنده‌ای گرفته و می‌نواخت، گاهی چاچار مامبو راک اندرول می‌رقصید و گاهی یک ساعت وقت صرف تمیز کردن و آماده کردن و روشن کردن (آتش زدن) پیپ خود می‌کرد. چیزی در چنته نداشت.
او علاقه زیادی به ظاهرسازی داشت. در حالی که مخالفان مبارز در خیابان‌ها به گلوله بسته می‌شدند. او آنها را قاچاقچی مواد مخدر می‌خواند. وقتی از او درباره سانسور کتب سئوال می کردند منکر می‌شد، ولی پس از پایان کنفرانس مطبوعاتی وزارت اطلاعات و جهانگردی از خبرنگاران می‌خواستند درباره اظهارات آقای نخست‌وزیر از هر گونه اظهارنظر خودداری کنند و دنبال تفسیر و تحلیل نباشند.
وقتی از نخست وزیر، پرسیدند چرا قیمت‌ها روز به روز (با توجه به ابعاد آن زمان) گران می‌شود می‌گفت قیمت لاستیک دوچرخه کمی افزایش یافته که مربوط به دوچرخه سواران است.
وقتی می‌گفتند چرا وزرای جنعالی اینقدر نالایق هستند و چلمن جواب می‌داد وزیر که مرغ نیست سرش را در عروسی و عزا ببریم.
هر زمان از او پرسیده می‌شد آیا مردم راضی هستند او صفوف رستاخیزیان را که صنوف کارمندان به اجبار روانه شده به مراسم روز ششم بهمن بودند و کارکنان شهرداری و کارگران کارخانه‌های دولتی و بخش خصوصی را که طبق دستور ساواک به خیابان‌ها فرستاده می‌شدند نشان داده می‌گفت: بفرمایید، این هم ملت، از این ملت بیشتر و فشرده‌تر می‌خواهید؟
او خود را روشنفکری دانسته که کتاب‌های ژال پل سارتر و برتراندراسل و آخرین نسخه لوموند و تایمز لندن و واشنگتن‌پست را می‌خواند. اما در دوران صدرات او تقریباً تمام جراید تعطیل شد و مردم از خواندن جراید و مجلات مورد علاقه خود که به آنها عادت داشتند محروم شدند و در عوض یک سری نشریات خشک و مزخرف و بیروح به نام رستاخیز به آنان تحمیل گردید.
در اسناد محرمانه ساواک درباره هویدا از قول راننده او آقای فروتن آورده شده که او مرد متظاهر و عوامفریبی است. او دو دستگاه کادیلاک در گاراژ نخست‌وزیری دارد که وسایل نقلیه دایمی او هستند،‌اما در شهر تهران برای عوامفریبی سوار پیکان می‌شود و خود پشت فرمان می‌نشیند و منی که راننده او هستم باید سوار پیکان دیگری شده پشت سر او حرکت کنم. جالب اینکه چند اتومبیل بنز پر از مأمورین شهربانی به عنوان اسکورت در جلو و عقب اتومبیل او حرکت می‌کنند.
راننده از این عوامفریبی و تظاهر اربابش اظهار بیزاری کرده و آن را محض خودنمایی دانسته است. (کتاب هویدا به روایت اسناد ساواک را بنگرید – این کتاب منتشر شده است)
هویدا وقت‌گذران بود. شبی نبود که به یک مهمانی دعوت نشود. حال سفارتخانه‌ای باشد، وزارتخانه‌ای باشد، ارتش و ژاندارمری و شهربانی باشد، جشن تولد فلان والاحضرت و والاگهر باشد، جشن خانوادگی فلان گردن‌کلفت باشد.
روزهایش نیز به حضور در سمینار و سمپوزیوم و همایش می گذشت. از صبح تا شام مترصد بود ببیند (ارباب) یعنی شاه (که در نظام مشروطه مثلاً غیرمسئول و مقام تشریفاتی بود) میلش به که می‌کشد و احتمال دارد بخواهد کدامیک از وزیران او را نخست‌وزیر کند، وقتی متوجه می‌شد از زمین و آسمان علت و بهانه و دلیل و مدرک می‌تراشید و مسایل اخراج آن طرف را از کابینه فراهم می‌آورد. نمونه‌اش هوشنگ انصاری، نمونه‌اش هدایتی، نمونه‌اش خداداد فرمانفرماییان، نمونه‌اش عطاالله خسورانی یا اردشیر زاهدی نه خیال کنید اینها آدم‌های بهتری نسبت به او بودند. نه فقط تنازع بقا بود. «بودن یا نبودن،‌اینست قضیه». می‌گفتند او دستکش‌های مخملی به دست دارد که زیر مخمل ساطور و گیوتین دارد. او هرگز اظهار عقیده‌ای نمی‌کرد، هر زمان از او چیزی می‌پرسیدند اشاره به عکس پشت سر یا بالای سر خود می‌کرد و لبخند زنان می‌گفت: ارباب، ارباب. اینطور خواسته است، ارباب اینطور اراده کرده است.
پس از 12 سال و چند ماه صدرات که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود و شاید پیش از او فقط بزرگمهر صدراعظم یا بزرگ وزیر انوشیروان ساسانی یا خواجه نظام‌الملک طوسی وزیر آلب ارسلان و ملکشاه و امین‌السلطان علی‌اصغرخان وزیر اعظم ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌شاه و مهدیقلی هدایت مخبرالسلطنه آن تعداد سال صدراعظم بودند، طشت رسوایی او از بام‌ها فرو ریخت.
معلوم شد در خرید ژنراتورهای برق سوء‌استفاده‌ها شده است. اغلب شهرها در تاریکی فرو ریخت و تلویزیون ساعات پخش برنامه خود را به حداقل کاهش داد. معلوم شد در حالی که محض خودنمایی و تظاهر به صرفه‌جویی به ادارات دشتور داده شده ماشین‌نویس‌ها اوراق اداری را دورو تایپ کنند میلیون‌ها دلار در خرید شکر دزدی و اختلاس شده است.
معلوم شد در حالی که یکی از والا‌حضرت‌ها نیکوکار تمام ثروت خود را که ده میلیون تومان!! بوده صرف امور خیریه کرده و بنیاد نیکوکاری تشکیل داده از آن سو میلیاردها تومان در فروش اراضی «واوان» و شهر ساوه دزدی شده و سر هزاران خریدار اراضی یک شهرک در غرب تهران کلاه مانده است.
معلوم شد از 30000 مدرسه‌ای که قرار بود به مناسبت دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی احداث شود حتی سیصد تایش هم آماده نشده است.
معلوم شد، فساد، دزدی، نادرستی، قوم و خویش بازی مملکت را برداشته است.
معلوم شد همان نیکوکار! یک میلیون دلار از یک شرکت سوئیسی رشوه گرفته و در برنامه‌ای خصوصی به نخست‌وزیر بعدی از او خواسته آن مبلغ را به نحوی کارسازی کند که گند قضیه بلند نشود. معلوم شد در کابینه آقای هویدا، شش یا هفت وزیر یک فرقه عضویت دارند در حالی که قانون اساسی مشروطه شرط اول وزیر شدن را مسلمان بودن دانسته و حتی اقلیت‌های رسمی کشور نیز از وزیر شدن معاف شده‌اند. معلوم شد همه در حال پورسانت گرفتن و بستن بار خود هستند. در سال بعد از سال 1357 کارکنان خشمگین بانک مرکزی فهرست خارج‌کنندگان ارز را نشر دادند و معلوم شد. در ماه‌های شهریور و مهر دو میلیارد دلار از کشور خارج شده و به بانک‌های خارجی انتقال یافته است و این روند از سال‌ها پیش ادامه داشته است.
رئیس دولت مرتباً به دست در انتظار ظاهر می‌شد. در روز ششم بهمن به تقلید از رهبران دفتر سیاسی حزب کمونیست (پولیت یورو) در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و محض تظاهر او روز رایش به مانند رهبران و مسئولان حزبی که در انتخابات از سوی مردم برنده به حکومت رسیده باشد، بازو به بازوی هم رژه می‌رفتند و لبخند می‌زدند و معلوم نبود، خطاب به که و در پاسخ اظهارات کدام ارواح و موجودات نامریی دست تکان می‌دادند.
در حالی که مردم از فقر و فاقه و گرانی و نبود مسکن ارزان می‌نالیدند. در حالی که جوانان با مشت‌های گره کرده و چشمان خون گرفته از خشم به مبارزان ضد رژیم ملحق می‌شدند و در برخوردهای خیابانی با پلیس کشته می‌شدند که البته نام همه مبارزان خرابکار بود، نخست‌وزیر برای تفنن و وقت گذرانی هوس می‌کرد به نیروی پایداری رفته چند روز ذیقیمت هیأت دولت را صرف آموزش عملیات رزمی و تیراندازی کرده، روی زمین دراز کشیده یا پشت مسلسل آب انباری چمباتمه زده یا تفنگ به دست در کسوت لباس نظامی کنار ژنرال‌های پیرو سالخورده ارتش عکس بگیرد و دستور دهد عکس او را در جراید چاپ کنند که چه بشود؟ دنیا بداند که اگر شوروی یا کشور دیگری به ایران حمله کند آقای زیادی داشت. مرتباً وزارتخانه‌های جدید تأسیس می‌کرد و دوستان و یاران را به عنوان وزیر و معاونین و مشاوران در آنجا مشغول می‌کرد.
وزارت کشاورزی به وزارتخانه‌های کشاورزی، منابع طبیعی و جنگلها،‌ تولیدات کشاورزی و تعاون ورستایی تقسیم شد.
وزارت بازرگانی چند بار تقسیم و جمع جور شد.
مرتباً استان‌های تازه‌ای تأسیس می‌شد که کسانی استاندار شوند.
روزی نبود که سمیناری تشکیل نشود. از سراسر دنیا کسانی دعوت شده با بلیت هواپیما و خرج اتاق هتلی در تهران و شیراز و حتی خرید سوغات آمده جلساتی تشکیل می‌دادند و قطعنامه‌ای صادر می‌کردند و در مجالس شبانه در بزم ایرانی می‌خواندند و می‌رقصیدند و چپق و قلیان دم دهانشان گذاشته، چلوکباب و انواع اشربه به خوردشان داده با دادن قوطی خاویار نیم کیلویی و قالیچه روانه کشورشان کرده و آنها را به میهن خود بازگشته در مصاحبه‌های رسانه‌ای از اختلاف طبقاتی در ایران و وجود فقر گسترده در کنار ثروت و تجمل بیش از حد ابراز حیرت می‌کردند و بعضی می‌گفتند تخت جمشید را آراسته دیده‌اند اما وقتی یواشکی رفته و در فارس چرخیده‌اند روستاییان را فقیرترین مردم آسیا دیده‌اند.
هویدا از جشن بسیار خوشش می‌آمد. در جریان جشن‌های تخت جمشید در سال 1350، تنها غذایی که از ایران عرضه شد خاویار بود که خاویار ایران از خاویار اروپا جلوتر و عالی‌تر است. کباب طاووس و شراب لافیت را از پاریس و گل را از هلند آورده بودند و حتی مستخدم‌ها از ماکسیم فرانسه بودند.
رئیس‌جمهوری وقت فرانسه مرحوم ژرژپمبیدو به ایران نیامد و دعوت شاه را رد کرد و به جای خود ژاک شابان دلماس نخست‌وزیرش را فرستاد وقتی از او پرسیدند چرا، جواب داد آنقدر این جشن‌ها فرانسوی بود و از کباب استیک و شراب و کباب طاووس و پاته غاز فرانسوی و مستخدمان و گارسون‌های فرانسوی استفاده شده بود که من ترسیدم اگر به ایران بروم بگویند به عنوان سرپیشخدمت فرانسوی‌ها، رئیس‌جمهوری فرانسه را به این مراسم دعوت کرده‌اند!
هویدا از سخنرانی خوشش می‌آمد. با آنکه چیزی در چنته نداشت دلش می‌خواست سخنرانی کند و حرف‌های گنده گنده بزند.
او می‌گفت از قلل شامخ پریده‌ایم و جست زده‌ایم و داریم بر دروازه تمدن بزرگ نزدیک می‌شویم، از آن هم گذشته جلو و جلوتر خواهیم رفت.
رشد ما در جهان بی‌نظیر است. اروپایی‌ها می‌آیند و با حیرت می‌پرسند این همه رشد را از کجا آوردید؟
وقتی از او می‌پرسیدند پس چرا اینقدر فقر وجود دارد پاسخ می‌داد کجا؟ کدام فقر تمام روستاییان ما مثل من پیکان سوار می‌شوند و قرار است به زودی پیکان خود را با خودروی آریا عوض کنند، ما آنقدر پول داریم که پرتقال از لبنان و سوریه و بعضی کشورهای دیگر وارد می‌کنیم. اگر میوه گران شده مردم نخرند – لازم نیست همه آناناس و موز بخورند. اصلاً چطور است شیرینی خامه‌ای بخورند. الحمدالله همه که دارند و خوب هم دارند.
هویدا در دنیا خیالی خود زندگی می‌کرد.
او با اینکه سفرهایی به جنوب ایران و بندرعباس و بوشهر کرده بود، بیشتر در فضای تهران اشرافی و پاریس زندگی می‌کرد و چون همه روزه جراید پاریس و لندن را برایش با هواپیمای ایران – ایر ارسال می‌داشتند از وقایع روزمره پاریس و لندن آگاهتر بود تا آنچه که در گودهای جنوب تهران می‌گذشت.
هویدا برنامه ناهار مفصلی داشت. هر روز 15 نفر باید با او ناهار بخورند که از باند و دارو و دسته خود او یا کسانی بودند که ناچار بود هوای آنها را داشته باشد.
هویدا توصیه‌های درباری‌ها و شاهزادگان و شاهزاده خانم را می‌پذیرفت و باقی را در سطل می‌ریخت وزیرانی به هویدا تحمیل می‌شدند که برای حفظ مقام خود ناچار بود آنها را بپذیرد.
هویدا مطیعانه و خاضعانه آنچه را که از بالا تحمیل می‌شد می‌پذیرفت. او هم مانند منصور دوست خود که معتقد بود بیست سال نخست‌وزیر خواهد بود معتقد بود نخست‌وزیر ابدی و دایرالعمر است و آن کس که بخواهد جانشین او شود با توجه به لطف اعلی حضرت و نیز دولت‌های بزرگ و ذینفوذ، عجللتاً از شکم مادرزاده نشده است.
هویدا برای حفظ مقام خود هر ناملایمتی را می پذیرفت. مثلاً اگر نیک‌پی و خسروانی وزرای او در هیأت دولت به جان هم افتاده، فحش چهار واداری به هم داده و با مشت و سیلی چهره هم را نوازش می‌دادند او پیپ خود را می‌کشید و صبورانه منتظر پایان ماجرا بود، زیرا هر دو از بالا توصیه شده بودند.
اگر اردشیر زاهدی به گوش نخست‌وزیر سیلی می‌نواخت هویدا باز هم صبر می‌کرد زیرا پست و مقام خود را بسیار دوست می‌داشت.
هر چه نسبت به او می‌کردند و می‌گفتند سکوت می‌کرد، زیرا می‌ارزید بر سر پست و مقام خود بماند و خانه‌نشین نشود.
هویدا، بهشتی ترسیم کرده بود که فقط خود او، آن را می‌دید و از آن لذت می‌برد.
روستاها خالی از جمعیت می‌شد. روستاییان به شهرها کوچ کرده و از اطراف تهران و تبریز و اصفهان و شیراز حلبی آبادها و حصیرآباد و شهرهای کارتن‌آباد تأسیس کرده بودند کک او نمی‌گزید و این قضایا را مربوط به نخست‌‌وزیر نمی‌دانست. نارضایی‌ها را مربوط به نخست‌‌وزیر نمی‌دانست. نامه‌هایی را که از داخل و خارج می‌رسید نمی‌خواند، شب نامه‌هایی را که علیه او نشر می‌شد به سازمان امنیت ارسال می‌داشت که نویسندگان آنها را بازداشت و تعقیب کنند.
او می‌گفت: من نخست‌وزیرم و نخست‌‌وزیر در رژیم مشروطه کمترین مسئولیتی ندارد، کار من اطلاعت است و من منشی مخصوص هستم و بس.
26 سال پیش ناگهان همه به جان آمدند. اکثریت مردم خشمگین و عصبان‌زده به خیابان‌ها ریختند راه‌پیمایی‌های میلیونی ترتیب دادند. همه چیز دگرگون شد غرش توفان از پشت درها و دروازه‌ها و پنجره‌ها گذشت. رژیم را لرزاند آنچه که نسیم خنک پهلوی تصور می‌شد در تابستان به باد تند شدید در پاییز به تندباد توفانی و در زمستان به توفان و زلزله و سیل بدل شد و اساس رژیم را دگرگون و کون‌فیکون کرد. هویدا لبخندهای تمسخرآمیز و پیپ و عصا و چهره متفرعن و ناز و ادا و اطوارش را ترک کرد. جلوی قاضی دادگاه انقلاب ایستاد و با سرافکندگی و دستپاچگی گفت «من مقصر نبودم، سیستم مقصر بود».

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات