مه مرگ زاری راکد، که طوفانی ناگهانی آن را به جنبش در آورده و بیصدا شروع به پیشروی میکند و حلقههای بخار چرکین را در میان شکوفههای سیب به گردش در میآورد. آنگاه پایین و پایینتر میآید و دو شخص خوابیده را در بر میگیرد. فریاد بغضآلودی مرگ علم قرن بیستم را، با خودکشی، اعلام میدارد.
اگر آلدوس هاکسلی دریافته بود که ذات ناشناختی حقیقت نه از طریق اثبات احکم اعتباری علوم جدید و بلکه از طریق ابطال آنها به ظهور میرسد، شاید درباره اینکه دانشمندان علوم تجربی جز برای حقیقت نزیستهاند تردید میکرد؛ اما به هر تقدیر، در حسن نیت افرادی چون آلبرت اینیشتین تردیدی وجود ندارد. مهمتر این است که هاکسلی صورت ممسوخ بشر امروز را دیده و دریافته است که اهداف را همین عنتر مسخ شده تعیین میکند نه انسانهای خوشنیت چون فاراده و انیشتین که وجود خود را وقف توهمی از یک حقیقت کردهاند. در جایی از کتاب، خلیفه اعظم شیطانپرستان میگوید: از همان ابتدای انقلاب صنعتی ابلیس پیشبینی کرده بود که انسانها به خاطر تکنولوژی پیشرفتهشان در چنان لجنزاری از عجب و خودبینی فرو میروند که به زودی همه حس واقعبینیشان را از دست میدهند. و این درست همان چیزی بود که اتفاق افتاد. این بردههای بیچاره برای تسلط بر طبیعت به خود تبریک و تهنیت گفتند. فاتحان طبیعت، واقعا که! در حقیقت، کاری که کرده بودند صرفا بر هم زدن توازن و تعادل طبیعت بود که طبعا عواقبش هم دامنگیرشان میشد. فقط به خاطر بیاور که در طول یک قرن و نیم قبل از چیز چه کارها که نکردند، آلودن آب رودخانهها، کشتن حیوانات وحشی، تخریب جنگلها، راندن خاک سطح زمین به سمت دریاها، سوزاندن اقیانوسی از نفت، بر باد دادن معادنی که یک دوره کامل زمینشناسی صرف ذخیرهشان شده بود. خلاصه ضیافتی کامل از جهالت جهانیان و تبهکاران. و اسم این را پیشرفت گذاشته بودند، پیشرفت، پیشرفت، پیشرفت! بگذار به تو بگویم که آن اختراع به مراتب زیرکانهتر، و طنزش به دفعات شیطانیتر از آن بود که محصول فکر بشر باشد. ناگزیر باید برایش مددی خارجی قائل شویم، بدون تردید باید رحمت ابلیس در کار بوده باشد، که البته همیشه و همهجا آماده عرضه است. یعنی برای کسی که حاضر به همکاری و همراهی با او باشد. و چه کسی نیست؟
آلدوس هاکسلی جهتی را که علم امروز پیموده است شیطانی میداند و گفتههایش در این باره صراحت کامل دارد. در کتاب «بزوینه و ذات» مردمان بازمانده از جنگ اتمی جهانی، از آن روی شیطانپرستی اختیار کردهاند که به یقین اراده شرارتآمیز ابلیس اکبر را در پس وقایع تاریخ معاصر تشخیص دادهاند. بوزینه صورت ممسوخ «بشر»ی است که خود را در خدمت اعمال اراده ابلیس قرار داده است و حتی صراحتا میگوید: هر انسانی تنها در سایه معرفت بر ذات خویش از بوزینه بودن مکرر باز ایستاد.
از نظر او، در دنیای امروز بشر برده صورت ممسوخ خویش یعنی بوزینه است و این مسخ به آن علت واقع شده که نخواسته است به مقیدات ذات انسانی خویش تسلیم شود.
تعبیر «انسان آزاد» در دنیایی که وجود بشر در عین بردگی نفس اماره و وابستگی و تعلق به اشیا و ابزار اتوماتیک است خود یکی از مظاهر سرابی است که فتنه آن، عالم و آدم را فرا گرفته است. و شاید بزرگترین دسایس ابلیس اکبر در اینجا رخ میکند که زبان که باید «خانه حقیقت و راهبر به آن» باشد، خود «حجاب حقیقت و رهزن آن» میشود. چه جانی باید کند تا از سیطره فرهنگ ضلالتی که در زبان رسانهای نهفته است رها شد! زبان رسانهای، زبان مشهورات متعارف دهکده جهانی اتس، اما فرهنگ غرب نه تنها با وضع الفاظی جدید که صورت متبذل همان فرهنگ هستند به میان میآید، بلکه در الفاظ زبانهای دیگر نیز، به تناسب استعداد، روح خویش را میدمد، آنسان که در کلمه «آزادی» چنین شده است. تشخیص فرهنگ غرب در عبارت «دهکده جهانی» بسیار آسانتر است از آنکه روح فرهنگ غرب را در کلمه «آزادی» بیایند، هر چند این لفظی است که پیش از ارتباط با غرب نیز با معنایی ماخوذه از ماثورات دینی و ملی در زبان فارسی رواج داشته است.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماه رخساری
که خاطر از همه غمها به مهر او شاد است
فرهنگ هر قوم عین ذات اوست و چه «ذاتی اوست و چه «حقیقت ذاتی» یک قوم را منشا گرفته از خاطرات مشترک تاریخی بدانیم و یا آرکتیپها و یا آنسان که ما اعتقاد داریم آن را به اسمی از اسماءالله و حقیقتی از حقایق ازلی بازگردانیم. فرهنگ نزدیکترین و در عین حال پوشیدهترین ظهور همین حقیقت است از یک حیث صورت ماثر و معارف نخستین را به خود میگیرد و عهد ازلی را پاس میدارد و حافظ هویت آن قوم است از حیث دیگر که متعین در طول زمان و عرض مکان است، به صورت آداب و رسوم معماری و مناسبات و... ظهور میکند. تعبیر «ادب و سنت» رجوع به آن حیثیت نخستن دارد، و «آداب و رسوم و عرف» به این حیثیت ثانوی باز میگردد و تعبیر «فرهنگ» به هر دو. عرف هر قوم نسبتی علی با معارف و ماثورات آن قوم دارد هر چند که این نسبت پنهان باشد. تصادفی نیست اگر لفظ «عرف» از همان ریشه «معرفت» است فرهنگ متعارف نحوی متعارف نحوی معرفت جمعی است، نسبتی است که بین عموم افراد یک قوم با ماثر و معارف آنان وجود دارد و در صورت آداب و رسوم آئینهای خاص تظاهر مییابد. ماثورات سرچشمهای است که حیات فرهنگ و تازگی و طراوت آن را محفوظ میدارد. فرهنگ متعارف یک جامعه در اعصار حیات تاریخی آن دچار تغییر و تحول میشود، اما این تحول صیرورتی متعالی خواهد بود مشروط بر آنکه در تقابل و تعارض با فرهنگهای دیگر، با رجوع مدام به ماثر، خود حقیقتی خویش را باز یابد، و اگر نه، در فرهنگهای دیگر استحاله و یا انحلال مییابد و از بین میرود.
علت آن که فرهنگ را نمیتوان تعریف کرد در همین جاست که فرهنگ ظهور حقیقت یک قوم «در مقام ذات» است و در تعینات بعدی، یعنی «ظهور «در مقام صفات و افعال» که فرهنگ صورت آداب و رسوم و فولکور پیدا میکند، حد و رسم و مشخصتری به خود میگیرد و سهلتر در ظرف تعریف واقع میشود.
این همه بحث که بر سر حافظ در گرفته است و میگیرد از چیست اگر او را در این میانه نقشی نیست؟ حافظ شاعری متعلق به ادوار گذشته تاریخ نیست؛ او زنده است و روز به روز زندهتر میشود، حافظ از ماثر ادب این سرزمین و از پاسداران عهد ازلی و هویت حقیقی این قوم است و بر این قوم است و بر این قیاس، باید پرسید که کدامین کس از حافظ زندهتر است.
معاندان دریافتهاند که تا نسبت ماب ا ماثر فرهنگیمان تغییر نکند امکان ایجاد تحول در فرهنگ متعارف وجود نیست. بیهوده نیست که یکی، به امید مسخ حافظ، در غزلیات او آن گونه که عقل متعارف تمدن جدید. یعنی به عبارت بهتر، این وهم متظاهر به عقل، میپسندد دست میبرد و دیگری حسین بن منصور حلاج را قیاس از خود میگیرد و سومی «شاهنامه» را که صورت اسطورهای حکمت معنوی ایرانی است بر مبنای یک تاریخانگاری سیاستزده عوامانه تفسیر میکند و چهارمی تلاش میکند تا هفت آسمان قرآن را در تخممرغ موهوم داروینیسم بگنجاند و پنجمی «مثنوی» را به مشهورات متعارف رسانهها محک میزند و بالاخره تمامی این روشنفکران سرگردان که دریافتهاند منع مردم از راه دین تنها با ایجاد شک در بنیانهای شریعت به قصد آشتی دادن دین مردمان به دنیای جدید و استحاله فرهنگ سنتی در فرهنگ غرب و انحلال عقل دینی در خرافههای علمنمای این روزگار میسر است، در جستوچوی ترفندهایی برای عرفی کردن احکام منطقی و اعتباری و اخلاقی غرب هستند، غافل که این تبدپل و تحول در فرهنگ متعارف، همواره سیری از درون به سوی بیرون دارد و تا یک رویکرد باطنی به تبع یک تحول انفسی به سوی قبلهای جدید ایجاد نشود، عرف یک جامعه متحول نخواهد شد. پس اینان به تجدیدنظری پروتستانیستی در دین اسلام امید بستهاند، حال آنکه این عصر که باید آن را «عصر توبه انسان» نام نهاد، متناظر معکوس نهضتی است که در رنسانس اتفاق افتاد. بشر یک بار دیگر، و این بار در سطح تمامی سیاره زمین –متوجه قبله معنویت شده است و این توجه به زودی همه معادلات و مناسبات را به هم خواهد ریخت و زمین از این وضع تعادل ناپایداری که در آن واقع شده است بیرون خواهد آمد.
فرهنگ متعارف ما نسبتی با ماثر و معرف دینی و قومی دارد و نسبتی دیگر با غرب؛ همچنان که زبان ما نیز چنین است. زبان محاوره فارسی و زبان آکادمیک ما به شدت غربزده و بیمار است در حالی که زبان ماثورات ما زبان مفتح و منزهی است که در عرصه قرنها تفکر حکمی و عرفانی و معرفت شاعرانه به دست آمده است. و اما فرهنگ ذو بطن است و اگرچه در ظاهر ممکن است عناصر متناقضی را در خود بپذیرد، ولکن هرچه به ریشه و مرجع و منشا فرهنگ متعارف که ماثورات باشند. تقرب بیشتری پیدا کنیم. از وحدت و صفای بیشتری برخوردار میشود. فرهنگ غرب در دوران جدید با رجعت به ماثر فرهنگی یونان و روم باستان تولدی دیگر یافت و توانست که حتی فرهنگ کلام مسیحی قرون وسطی را نیز در خود منحل کند. فرهنگ متعارف غرب، صورت کنونی خود را در نسبت با احکام و اعتبارات علم تکنولوژیک کسب کرده است، اما در اینجا اگرچه فرهنگ در ظاهر نسبتی نه چندان عمیق با شریعت تکنولوژیک غرب پیدا کرده است، ولی در باطن هویت مستقل خویش را دارد و حتی در این مرتبه، نسبت ظاهری خویش را با شریعت تکنولوژیک انکار میکند و بنابراین، انسان در این سوی کره زمین، مستمرا در درون خود مواجه است با تقابل جدی جاذبه غرب و حکم ازلی فطرت، و در این مواجهه است که او خود را باز مییابد و توبه میکند. متفکران مستقل ما امروز، همچون روبرویی حکمای مسلمان با فرهنگی یونانیان از قرن سوم به بعد با صورت کلی فرهنگ غرب روبرو شدهاند و تا این تقابل در صورت عرفی فرهنگ متزلزل شود و نشانههای خاص خویش را بیابد، سالهای سال به طول خواهد انجامید...