صادق زیباکلام
کشور ما و مناطق زلزلهخیز در دنیا کم نیستند. ترکیه، چین، ارمنستان، ژاپن، شرق آمریکا، همچون ایران زلزلهخیز هستند. اما شاید کمتر کشوری را بتوان سراغ گرفت که وقوع زلزلههای بزرگ در آن بدل به مسئلهای سیاسی شود.
جریحهدار شدن عواطف و احساسات مردم در نتیجه تلفات وسیع قربانیان زلزله، سبب میشود تا ناخودآگاه آنان به دنبال مسبب بگردند. در این حالت مخالفان و ناراضیان سعی میکنند تا احساسات و عواطف جریحهدار شده مردم را برانگیزانند. این پدیده به وضوح در جریان زلزله طبس در تابستان سال 1357 که در آن 20 هزار نفر از مردم جان باختند، اتفاق افتاد. مخالفان حکومت شاه به گونهای از آن زلزله بهرهبرداری سیاسی کردند که که انگار رژیم شاه تعمداً آن زلزله را ایجاد کرده بود.
از حیف و میل و سرقت کمکهای مردم و خارج از کشور گرفته تا این اتهام که اگر رژیم به فکر مردم بود، خانههای بهتری برای آنان میساخت، یک صدا توسط مخالفان حکومت تکرار میشد. به علاوه آنان رژیم شاه را متهم میکردند که چرا آن همه خرج تسلیحات و ژاندارمیاش در خلیجفارس مینماید، در حالی که اگر بخشی از آن هزینههای هنگفت صرف ساختوسازهای بناهای مقاوم در برابر زلزله میشد، این همه تلفات انسانی به بار نمیآمد. اریک رولو که آن موقع در ایران بود، در لوموند نوشت که طبس آرام شده اما پسلرزههای زلزله طبس اکنون به تهران رسیده است.
سالها قبل از آن نیز در جریان زلزله فجیع بوئینزهرای قزوین در سال 1340، مرحوم غلامرضا تختی به همراه جریانات وابسته به جبهه ملی و بازار عملاً عهدهدار کمکهای مردمی شدند. مردم با دادن کمکهای خود به بازاریها و جبهه ملی، مخالفت خود با رژیم شاه و حمایت خود از مرحوم دکتر مصدق را به بهانه کمکرسانی به بازماندگان زلزله بوئینزهرا به نمایش گذاردند. زلزله بم برای برخی از جریانات داخلی و بسیاری از جریانات سیاسی مخالف نظام در خارج از کشور، دستاویز و بهانهای شده برای حمله مستقیم و غیرمستقیم به نظام.
این که زلزلههای شدیدتری از بوئینزهرا، طبس، رودبار و بم در کشورهای ژاپن و آمریکا به وقوع میپیوندند، اما تلفات و تخریب آنها یک هزارم ایران هم نمیشود. در برخی از گفتهها و نوشتهها تلویحاً و بعضاً تصریحاً تلاش میشود تا محافظهکاران بیشتر در مظان اتهام و قصور قرار گیرند. آنچه در بسیاری از این نوع نوشتهها مطرح نمیشود، آن است که متولی بسیاری از دستگاههایی که علیالقاعده میتوانستند به گونهای برنامهریزی کنند تا تلفات امثال زلزله بم کمتر از اینها میشد (اما نکردند)، حداقل ظرف شش سال گذشته نه محافظهکاران که در حقیقت اصلاحطلبان بودهاند.
در این تردیدی نیست که بسیاری در سایه زلزله بم، بدشان هم نمیآید تا یک تسویهحساب و عقیدهگشایی با نظام بنمایند. اما در عین حال از این واقعیت تلخ هم نمیتوان گریخت که میشد و میشود تا با یک برنامهریزی اصولیتر شهرنشینی، ابعاد فاجعه بم را خیلی کاهش میدادیم. همچنان که ژاپنیها و آمریکاییها کردهاند. اما پرسش اساسی و در عین حال دردناک آن است که مگر سایر امور ما مثل ژاپن و آمریکاست، که ساختوسازهایمان باشد؟
مگر اتومبیلی که در ایران تولید میکنیم، تلاشی که به منظور کاهش ترافیک و آلودگی هوا انجام میدهیم، خدمات بهداشتی و درمانی که ارائه میدهیم، مراقبت و توجهی که در قبال از کار افتادهها، بیبضاعتها و نیازمندان اجتماعی به عمل میآوریم، سیستم حملونقلمان، پزشکیمان و سایر شئونات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و رفاهیمان شباهتی و تناسبی با مال آمریکاییها و ژاپنیها دارد که شهرسازی و ساختوسازهای مقاوم در برابر زلزلهمان داشته باشد؟
نه، انتظار ساختوسازهای مقاوم در برابر زلزله در مناطق زلزلهخیز ایران، انتظار عبث و بیهودهای است. مسئولین ما خیلی همت نمایند، مسئله تراکم و رشد قارچگونه تهران و شهرهای بزرگ را کنترل و سامان دهند، برنامهریزی جامع برای ساختوسازهای مقاوم در برابر زلزله پیشکششان باد. خودمان را میسپاریم به تقدیر و سرنوشت و به امید و انتظار «فرشته» نجات. انتظار برنامهریزی زیربنایی در برابر زلزله انتظاری غیرواقعبینانه است. اما انتظار موارد به مراتب ابتداییتر و شدنیتر، چندان هم غیرواقعبینانه نیست.
آیا نمیشود ما هم سگهای زندهیاب داشته باشیم؛ بخریم یا تربیت کنیم؟ چرا بایستی ساعتهای سرنوشتساز نخست زلزله که میتوان بسیاری را از زیر آوار بیرون کشید، به هدر رود. چرا که این سگها میبایستی از سوئیس، انگلستان یا یونان وارد شود؟ آیا تهیه دوربینهای کوچک خزنده که زندهها را میتواند در زیر آوار پیدا کند، خیلی امر دشوار، پرهزینه و پیچیدهای است؟
ایضاً سایر ادوات و تجهیزاتی که در ساعتهای نخست بعد از زلزله حیاتی هستند. آیا تهیه خانههای موقت پیشساخته پلاستیکی برای کسانی که بعد از زلزله زنده ماندهاند خیلی دشوار است؟ آیا انبار کردن هزاران بیل و کلنگ و چندین دستگاه بولدوزر، خاکبردار و گریدر برای کشور زلزلهخیزی همچون ایران، امکانپذیر نیست؟
اینها نیز در حوزه تهیه ادوات و تجهیزات بود. فقره بعدی در حوزه مدیریت و برنامهریزی بحران است. هر کس که در روزهای نخست پس از زلزله وارد بم شد، از بینظمی و آشفتگی آنجا شگفتزده میشد. شمار زیادی از مردم داوطلب برای کمک آمده بودند، اما کمکی که از دستشان ساخته نبود، توی دست و پای یکدیگر رفته و غیرمستقیم مانع از کمکرسانی حرفهایها میشدند.
آیا خیلی سخت و پیچیده است که شماری از داوطلبان مردمی را در قالب اکیپهای ورزیده و مجهز تعلیم داده و آنان همواره آماده باشند و بدانند که به محل که رسیدند چه باید بکنند؟ به جای اینکه مردم غیرمتخصص که حسب فکر خودشان پتو، آب، نان، لباس و کنسرو به همراه خودشان آورده بودند، اگر اکیپهای مجهز تعلیم داده شده از قبل فقط اجازه مییافتند به بم اعزام شوند آیا آن آشفتگی، ترافیک وحشتناک و اتلاف نیروی انسانی متخصص و غیرمتخصص در روزهای نخست پس از زلزله به وجود میآمد؟
ساختن بناهایی که از چوب با مواد پلاستیکی ساخته شدهاند یا طراحی آنها به گونهای است که در برابر زلزلههایی همچون بم کاملاً مقاومت میکنند یا اگر فرو ریزند دهها هزار نفر را به زیر تلی از خشت و گل و گچ و آجر و سیمان مدفون نمیکنند، پیشکش. اما آیا تا رسیدن به آن مرحله نمیتوان خیلی اقدامات و برنامهریزیهای ابتداییتر را فعلاً به اجرا درآورد؟